راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
در پادگان ابوذر، شبي همگي در اتاق خوابيده بوديم. آخر وقت، وقتي همه آماده خوابيدن شديم، حاجي هم پتو و متكايش را برداشت و دراز كشيد. ساعت كوچكي هم داشت كه آن را هم كوك كرد و بالاي سرش گذاشت. زنگ ساعتش طوري آهسته بود كه فقط خودش آن را مي شنيد و كسي بيدار نمي شد.
ساعتي پيش از اذان بيدار شدم. تا چند لحظه به سقف خيره شدم. سكوت شبانه بر اتاق ما حكمفرما بود. بچه ها همگي از خستگي، در خواب نازي بودند. فقط صداي نفسهاي آرام آنان، سكوت اتاق را مي شكست و همه در جاي خود بودند، جز يك نفر! اتاق او، اتاق ديگري بود كه با درِ كوچكي به اتاق ما راه داشت. از جا برخاستم. صداي آرام راز و نياز مردي، از آن اتاق به گوش مي رسيد. صدا، آرام، پرطنين و پرسوز بود. آهسته، روي نوك پا، سر جاي خودم بازگشتم و نخواستم خلوت شبانه يار خدا را بر هم بزنم. پس از مدتي، يدالله هم سرجايش آمد و دراز كشيد و چون تا اذان، كمي وقت باقي بود، زير لب ذكر مي گفت.
پس از چند لحظه، اذان صبح، جان مان را بيدار كرد. با صداي اذان، چند نفر از بچه هاي شوخ بيدار شدند و به پاي يدالله زدند كه بابا بلند شو، اذان است، وقت نمازه…! و حاجي نيز برخاست.
فقط من مي دانستم كه او بيدار بوده و در خلوت پاك و زلال خود با خدا، راز و نيازهايي داشته است.
(طيب بابايي ، شهيد يد الله كلهر )