راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
شبي در منزل نشسته بوديم و شب داشت به نيمه نزديك مي شد به آرامي گفتم : - راستي تيمسار! شما تصميم نداري يكي از خاطرات جنگي ات را راي ما تعريف كني ؟! چند سال است كه در خدمت شما هستيم ، آيا حق نداريم يكي از اين خاطرات شما را از زبان خودتان بشنويم ؟ چشمان پر نفوذش را به من دوخت و گفت : - حسين ! چه چيزي را مي خواهي برايت تعريف كنم ؟ من كاري نكرده ام كه بخواهم بازگو كنم . هر چه بوده وظيفه دوران خدمتم بوده و بس . فكر مي كنم ديني بوده كه بايد در برابر ملت عزيزم ادا مي كردم . من كه آن شب عزمم را جزم كرده بودم ، با خود گفتم : امشب هر طور شده بايد او را به حرف وادارم و نبايد عقب نشيني كنم . لذا ادامه دادم و گفتم :- درسته كه وظيفه ات را انجام داده اي ، ولي بعضي وقت ها بايد همين وظيفه ها را بازگو كرد تا ديگران بدانند كه خلبانان ما در جنگ چه فداكاريهايي كرده اند . خنديد و گفت : - شما خوب مي داني كه ما از بودجه اين مملكت و با پول اين ملت آموزش ديده و خلبان شده ايم . تا به اينجا رسيده ايم ، هزينه هاي زيادي را دولت و ملت برايمان خرج كرده ، پس هر كاري در جنگ و يا بعد از آن كرده ايم ، در واقع پاسخي به اين خرج هاست . كمي صدايش را بلند كرد و گفت : - آقاي اصلاني ! معلوم هست امشب چته ، چرا دت از سرم بر نمي داري ، اگر دنبال خاطرات جنگي هستي كه من گفتم ، تنها وظيفه ام را انجام داده ام . اگر نه دنبال خاطرات جنگي هستي ، بهتر است برويد و با خانواده هاي كوچ كرده و آواره شهرهاي مرزي مثل خرمشهر ، آبادان ، دهلران ، قصر شيرين و … گفت و گو كني كه با دست خالي و يا با سلاحهاي ابتدايي و چوب و سنگ با لشكريان كفر و مزدور بعثي كه تا دندان مسلح بودند ، جنگيدند و مقاومت كردند . من و امثال من كه كار مهمي انجام نداده ايم !
(حسين اصلاني ، شهيد عليرضا يا سيني )