نداشت نداشت
|
نداشت نداشت
|
| در زمان قديم شخصى بود سه پسر داشت. |
| دو تا کور بودند و يکى چشم نداشت. |
| آن پسرى که چشم نداشت سه تا صنارى داشت. |
| دو تا ماليده بود، و يکى سکه نداشت. |
| انداخت به داخل جيب ته نداشت. |
| قدم در خيابون گذاشت، رفت دکان کمانتراش. |
| آن صنارِ سکه نداشت را داد يک کمان چله نداشت. |
| گرفت انداخت روى دوش دم (طاقت) نداشت. |
| قدم در بيابون گذاشت، رفت ديد سه تا آهو هستند. |
| دو تا مرده بودند و يکى جان نداشت. |
| آن کمان چله نداشت را کشيد زد به آهوى جان نداشت. |
| آنطور زد که يک گوش رفت و گوش ديگر خبر نداشت. |
| آهوى جان نداشت را گذاشت بر دوش دم نداشت. |
| قدم بر بيابان گذاشت رفت، ديد سه تا خانه ميان بيابان هستند. |
| دو تا ويرانه بودند و يکى ديگر سر نداشت. |
| آن خانهاى که سر نداشت سه قزقون (ديگ) در کنار داشت. |
| دو تا شکسته بودند و يکى ته نداشت. |
| آن آهوى جان نداشت را گذاشت تو قزقون ته نداشت. |
| زير آن آتش کرد طورى که گوشت سوخت و استخوان خبر نداشت. |
| آنقدر خورد که سير شد اما شکم خبر نداشت. |
| از تشنگى طاقت از او طاق شد رفت ديد در يک گوشهاى سه تا جوب هست. |
| دو تا خشکيده بود يکى اصلاً نم نداشت. |
| لبِ تشنه را گذاشت بر جوى نم نداشت. |
| آنقدر خورد که شکم ترکيد و لب اصلاً خبر نداشت. |
|
| |
| - نداشت نداشت |
| - متلها و افسانههاى ايراني، ص ۸۷ |
| - سيد احمد وکيليان |
| - نشر سروش، چاپ اول ۱۳۷۸ |
آنروز .. تازه فهمیدم ..
در چه بلندایی آشیانه داشتم... وقتی از چشمهایت افتادم...
دوشنبه 22 آذر 1389 8:55 AM
تشکرات از این پست