|
مون چل کره
|
| به روزگار قديم پادشاهى بود که هفت زن داشت. يک روز پادشاه از قصر بيرون رفت و خواست به کنجى آبتنى کند. تنپوش از تن به در کرد و خود را به آب افکند. |
| |
| پادشاه از آب که بيرون آمد، هر چه گشت، انگار نه انگار که تنپوشى داشته است!، در همين هنگام يک زن که ديو بود، برابرش پيدا شد و گفت: 'اى پادشاه يا مرا به زنى بگير و يا بد خواهى ديد' . پادشاه گفت: 'اى زن لباسم را بده تا تن کنم، بعد خواهم گفت که چه بايد بکنيم' . ديو تنپوش شاه را بهدست او داد و گفت: 'با تو به قصر خواهم آمد' . و با شاه راهىى شد. |
| |
| ديو در قصر ديد که پادشاه هفت زن دارد. خشم کرد و گفت: 'يا اين هفت زن را کور کنند و در چاه بيندارند، يا هلاکت مىکنم' . هر هفت زن را کور کردند و در چاه انداختند. از آن روز براى زنان پادشاه، نه کسى غذا برد و نه دانستند که در چاه چه به سرشان آمده است. |
| |
| زنان شاه، يک به يک مىزائيدند و بنا به پيمانى که بسته بودند، هر بچهاى که از شکم مادر بيرون مىآمد، مىخوردند. زن کوچک شاه سهم خود را نمىخورد و پنهان مىکرد، تا اينکه او هم زائيد. ديگر زنان پادشاه ديدند که او حاضر نيست بچهاش را تکه و پاره کند تا بخورند. گفتند: 'ما به تو دست داديم، پا داديم، جگر داديم، گوش داديم، چشم داديم، سر داديم!' و خواستند که حقشان را پس بدهد. زن کوچک شاه، هر چه گرفته بود، نخورده بود و پنهان کرده بود. دست و پا، چشم و سر و هر چه خواستند پس داد و بچهاش را نکشت. اين بچه که پسر (ابراهيم) بود، بزرگ شد و بزرگ شد تا روزى که مادرش گفت: 'اى پسر، حالا وقت آن رسيده که از چاه بالا بروى و براى ما غذا بياوري' . و افزود: 'شاه به سگهايش برنج و گوشت مىدهد، به قصر برو و هر چه پيش سگهاست بردار و بياور' . |
| |
| ابراهيم از چاه بالا آمد و راهىى قصر شد، و هر چه گوشت و برنج بود، از جلوى سگها برداشت و بر لب چاه برد و بعد در چاه ريخت. |
| |
| از آن روز وقت به وقت کار ابراهيم اين بود که غذا از جلوى سگها بردارد و براى مادرش و ديگر زنان کور، به چاه ببرد. |
| |
| يک روز شاه به سگهايش سرى زد و ديد که لاغر شدهاند! از وزير پرسيد: 'به سگها غذا نمىدهي؟' وزير گفت: 'گوشت و برنج، غذائىست که هر روز مىخوردند' . پادشاه باور نکرد و گفت: 'نه! اينطور نيست!' چند روز بعد شاه خودش را به گوشهاى پنهان کرد و خواست ببيند وزير راست گفته است. شاه ديد پسر بچهاى مثل ماه آمد و هر چه برنج و گوشت بود، برداشت و در کيسه کرد و برد به چاه ريخت شاه فهميد که پسر بچهٔ زيبا، فرزند خود اوست. غمگين شد و گريه کرد و با پسر چند کلمه حرف زد. |
| |
| پادشاه به قصر که بازگشت وزير را فراخواند و گفت: 'از اين پس بايد به سگان دو برابر غذا داد' . و بهسوى ديو رفت. ديو که از بام قصر، با نگاه شاه را دنبال کرده بود از شاه پرسيد: 'آن پسر بچه که بود؟' پادشاه سکوت کرد. ديو گفت: 'اگر نگوئى بد خواهى ديد!' شاه گفت: 'او فرزند يکى از هفت زنىست که گفتى کور کنند و در چاهشان افکنند!' ديو بهانه گرفت و گفت: 'اين پسر بچه بايد برود سيب خونسار و انار گرگره بياورد' . پادشاه گفت: 'اى زن! پسر به اين کوچکى چگونه مىتواند برود سيب خونسار و انار گرگره بياورد؟!' ديو گفت: 'بايد برود و اينکار را بکند ورنه بد خواهى ديد' . |
| |
| ابراهيم رفت و رفت تا به جائى رسيد که مردى عابد، به نماز ايستاده بود از مرد عابد که گذشت، ناگاه صدائى شنيد، و سرکه برگرداند، ديد که مرد عابد او را صدا مىکند. ابراهيم از راه گشت و به نزد مرد عابد رفت. مرد عابد پرسيد: 'اى پسر راهت به کجاست؟' ابراهيم گفت: 'در پىى سيب خونسار و انار گرگره هستم' . مرد عابد گفت: 'سيب خونسارو انار گرگره پيش ديو است، و اگر تو را ببيند، خواهد کشت!' ابراهيم گفت: 'راهى نيست! بايد اين کار را بکنم' . مرد عابد چوبى و سبدى به ابراهيم داد و گفت: 'با چوب از درختان ميوه جدا کن و در سبد بريز' . |
| |
| ابراهيم از مرد عابد جدا شد و رفت. رفت و رفت تا به سيب خونسار و انار گرگره رسيد. نگاهى به اين برو نگاهى به آن برانداخت و ديد که ديوه خواب است و فقط پسر بچهاى بالاى سرش ايستاده است. ابراهيم با چوب، ميوه از درخت سيب و انار جدا کرد و در سبد ريخت و از آنجا دور شد. بچهٔ ديو صدا در داد: 'مادر برد!' ديو پرسيد: 'که برد؟' بچه ديو گفت: 'چوب' ديو گفت: 'چوب، چوب را نمىبرد!' و ابراهيم سبد بر دست، خود را به قصر رساند. |
| |
| زن پادشاه (که ديو بود) تا ديد پسر پادشاه، سيب خونسار و انار گرگره را آورد، باز بهانه گرفت و به شاه گفت: 'اين پسر بايد برود و مون چل کره را بياورد' . |
| |
| ابراهيم باز راهىى بيابان شد. رفت و رفت تا به آن مرد عابد رسيد. مرد عابد به نماز ايستاده بود و ابراهيم ايستاد تا نمازش تمام بشود. مرد عابد نمازش که تمام شد، از ابراهيم پرسيد: 'اينبار به دنبال چه هستي؟' ابراهيم گفت: 'در پىى مون چل کره هستم' . عابد گفت: 'اگر به مون چل کره نزديک بشوي، تکه و پارهات مىکند' . ابراهيم گفت: 'راهى نيست!' و مرد عابد يک کيسه نمک و يک آينه به او داد و گفت: 'به راهت چشمهايست که مون چل کره به آنجا خواهد آمد' . و افزود: 'اين کيسه نمک را در چشمه مىريزى و پنهان مىشوي. مون چل کره با کرههايش به سر چشمه مىآيند. وقتى آب خوردند، تشنهتر مىشوند و در پىى چشمهٔ ديگرى خواهند رفت، در همين هنگام آينه در چشم مون چل کره بيندازه و بر آن سوار شو، ديگر کار تمام است' . |
| |
| ابراهيم رفت و رفت تا به آن چشمه رسيد. سر ظهر بود و آفتاب تند مىتابيد، کيسهٔ نمک را در چشمه خالى کرد و ديرى نگذشت که مون چل کره با کرههايش از راه رسيدند. آب که خوردند، تشنهتر شدند و دنبال آب گشتند. در همين هنگام ابراهيم به يکبار آينه در برابر مون چل کره گرفت، و آفتاب چشمش را زد. |
| |
| ابراهيم سوار بر مون چل کره شد و راه قصر را در پيش گرفت. ديو بر بام قصر ايستاده بود. و ديد که ابراهيم سوار بر مون چل کره به قصر وارد شد. با خود گفت: 'بايد او را از بين ببرم، ورنه جان از کفم خواهد گرفت!' |
| |
| چند روز بعد، دوباره ديو بهانه کرد و به شاه گفت: 'ابراهيم بايد برود و گهوارهٔ حرير را بياورد' . |
| |
| شاه ابراهيم را فراخواند و با اندوه گفت که چه بايد بکند. ابراهيم راه به بيابان برد و رفت. رفت و رفت تا به آن مرد عابد رسيد. مرد عابد در نماز بود، ابراهيم ايستاد تا نمازش تمام شد. مرد عابد پرسيد: 'اينبار به جستجوى چه مىروي؟' ابراهيم گفت: 'بايد به گهوارهٔ حرير دست پيدا کنم' . عابد گفت: 'گهوارهٔ حرير در قلعهٔ ديوان است، و در آن کودکى از ديوان بيارميده است' . و افزود: 'ديوان در پى مون چل کره مىباشند و در قلعه کسى نيست. کودک را بکش و پى ران او را هم بردار و بياور، چه، هر چشم کورى با آن مداوا مىشود' . |
| |
| ابراهيم رفت و رفت تا به قلعهٔ ديوان رسيد. در قلعهٔ ديوان کسى نبود جز کودکى که در گهواره دراز کشيده بود و براى خودش لالائى مىخواند. بچه ديو تا چشمش به ابراهيم افتاد، پرسيد: 'اى پسر، اينجا چه مىکني؟' ابراهيم پرسيد: 'گهوارهٔ حرير کجاست؟' بچه ديو گفت: 'گهوارهٔ حرير همين است که مىبيني' . |
| |
| ابراهيم بچه ديو را کشت و پى ران او را برداشت و آنقدر در قلعه گشت تا شيشهٔ عمر زن پدرش را پيدا کرد. شيشهٔ عمر ديو را برداشت و به قصر برد. ديو تا ديد شيشهٔ عمرش را ابراهيم بيافته و بياورده است، خودش را باخت و گفت: 'شيشه را به گوشهاى بگذار و آنگاه به کنارم بيا!' ابراهيم گفت: 'گپ کم کن، که هم اکنون جانت را خواهم گرفت' . و از شاه خواست که ديو را از قصر بيرون کند. |
| |
| ديو را از قصر بيرون کردند و ابراهيم همراه با ديو از قصر بيرون رفت. رفتند و رفتند تا چند فرسنگ از قصر دور شدند. ابراهيم شيشهٔ عمر ديو را بر زمين زد و ديو خاکستر شد. |
| |
| ابراهيم پى لاى ران بچه ديو را به چشم مادرش و ديگر زنان پادشاه کشيد و آنان بينائىشان را دوباره بازيافتند. از آن پس روزگار به کام ابراهيم شيرين شد. |
| |
| - مون چل کره |
| - سمندر چل گيس ـ ص ۷۷ |
| - گردآورنده: محسن ميهنپرست |
| - انتشارات وزارت فرهنگ و هنر، ۱۳۵۲ |
| - به نقل از: فرهنگ افسانههاى مردم ايران ـ جلد چهاردهم، على اشرف درويشان ـ رضا خندان (مهابادي)، نشر کتاب و فرهنگ. چاپ اول ۱۳۸۲ |