|
محمّد
|
| محمّد و سه تن از دوستانش عازم برگزارى مراسم حج گشتند. بر اسبان خويش سوار شدند و به راه افتادند. چون بخشى از راه را پيمودند اسب محمد خسته شد و او به رفيقان گفت: |
| |
| - اسبم مانده شده، نمىتوانم در باقى راه شما را همراهى کنم. بدون من برويد. خدا به همراهتان. |
| |
| دوستان او رفتند. محمد هم از اسب پياده شد و زين از پشت آن برداشت و در علفزارش رها کرد. و چون اسب استراحت کرد بارى ديگر زينش کرد و سوارش شد و به راه افتاد. رسيد بهجائى که صحرانشينان خيمه زده بود. ديد در کنار راه خيمهٔ بزرگى برپاست. به خيمه نزديک شد و نگاهى کرد و زنى را ديد که بر در خيمه نشسته. محمد ايستاد و به آن زن سلام کرد و پرسيد: |
| |
| - مهمان نمىخواهي؟ |
| |
| زن پاسخ داد: |
| |
| - مهمان عزيز خداست. خوشآمدي، بفرما. |
| |
| محمد از اسب پياده شد و زن مرکب او را در علفزار بست و بازگشت و نمدى پهن کرد و کفش و جوراب از پاى محمد بيرون کرد و پاهاى او را شست و آنگاه خوردنى آورد. با هم غذا صرف کردند. محمد از زن پرسيد: |
| |
| - آيا مردى در خانه هست؟ |
| |
| زن جواب داد: |
| |
| - چه کارت به اين کارها؟ تو مهمانى و به اين خيمه وارد شدهاى و خوش آمدي! چه کارت به آن که مردى در خانه هست يا نيست؟! |
| |
| زن شب براى محمد بستر گسترد. هر دو براى خوابيدن به بستر رفتند. نيمهشب محمد بيدار شد و برخاست و به نزد زن رفت. |
| |
| زن به محمد گفت: |
| |
| - آخر تو در اين خيمه مهماني. برو و بخواب. از من چه مىخواهي؟ همين که شوهر برگشت من از او اجازه مىخواهم، اگر رضا داد بيا و با من همبستر شو! |
| |
| محمد به بستر خود رفت و تا صبح خوابيد و صبح بيدار شد و گفت: |
| |
| - اسبم کجاست. مىخواهم سفر را دنبال کنم. |
| |
| زن گفت: |
| |
| - صبر کن، اول خوردنى صرف کن و بعد راه بيفت! |
| |
| زن براى محمد خوردنى آورد و او غذا را خورد و ناگهان ديد مردى که بر اسبى خاکسترى سوار و تفنگى دارد سررسيد و در کنار خيمه پياده شد. زن اسب را از او گرفت و به طويله برد. محمد نزديک بود از ترس زهرهترک شود. زن به شوهر گفت: |
| |
| - ديشب مهمان ما مىخواست با من همبستر شود و من گفتمش که صاحبم نيست، همين که آمد از او اجازه مىخواهم. |
| |
| شوهر زن چيزى نگفت و خاموش ماند. محمد روى به زن کرده و گفت: |
| |
| - اسبم را بياور بروم! |
| |
| شوهر زن به محمد گفت: |
| |
| - صبر کن، آخر من تازه رسيدهام؛ هنوز با هم نان و نمک نخوردهايم. اول چيزى بخوريم و بعد برويم. |
| |
| زن بارى ديگر خوردنى آورد. محمد با صاحبخانه به خوردن نشست و پس از صرف غذا بارى ديگر گفت: |
| |
| - اسبم را بياوريد. بروم. |
| |
| صاحب خيمه گفت: |
| |
| - صبر کن، آخر من و تو با هم فقط عسل و ماست خورهايم. بگذار گله از چرا برگردد گوسالهٔ نرى را سر مىبريم و کباب مىکنيم و مىخوريم و امشب در اينجا بهسر مىبرى و فردا مىروي. |
| |
| محمد ناچار ماند. گله آمد و گوسالهاى را کشته کباب کردند و خوردند. چون پاسى از شب گذشته براى محمد بستر گستردند و صاحبخانه گفت: |
| |
| - برو با همسر من بخواب و من در بستر تو استراحت مىکنم. |
| |
| محمد جواب گفت: |
| |
| - نه، زن تو مثل خواهر و يا مادر من است. |
| |
| صبح روز بعد محمد بيدار شد و خواست راهى شود. ولى صاحبخانه گفت: |
| |
| - صبر کن. صبحانه مىخوريم و بعد برو! |
| |
| ناشتائى صرف کردند و صاحبخانه به زنش گفت: |
| |
| - براى مهمان ما قطاب بپز و گوشت سرخ کن تا همراه ببرد. |
| |
| محمد که در دل سخت بيمناک بود با صاحبخانه وداع گفت و از خيمه بيرون رفت و ديد که اسبش زين کرده ايستاده و حاضر است و خورجينها پر از خوراکى مىباشند. محمد سوار اسب شد و به راه افتاد و به خانه آمد و اين را هم بگوئيم که محمد بسيار ثروتمند بود و چند دکه داشت. |
| |
| روزى در کنار دکهٔ خود ايستاده بود و ديد که دو نفر دست زنى را گرفته مىکشند. محمد زن را شناخت. همان بود که زمانى محمد را در خيمهٔ خويش ضيافت کرده بود. |
| |
| محمد پرسيد: |
| |
| - اين زن را کجا مىبريد؟ |
| |
| آن دو مرد گفتند که: شوهر اين زن به ما مقروض است و ما زن را در عوض طلب خود گرفتهايم. |
| |
| مبلغ قرض او چيست؟ |
| |
| - صد تومان. |
| |
| - بيائيد، اين صد تومان. و زن را رها کرده به من دهيد. |
| |
| محمد زن را به خانه برد و به همسر خويش چنين گفت: |
| |
| - اين زن خواهر من است، لباس تازهاش بپوشان و غذايش بده و بگذار در خانهٔ ما زندگى کند. |
| |
| سالى گذشت و سالى ديگر هم سپرى شد. روزى محمد ديد که باز دو مرد دست مردى را گرفته مىکشند. محمد آن مرد را شناخت و پرسيد: |
| |
| - کجايش مىبريد؟ |
| |
| گفتند: |
| |
| - به ما مقروض است و در عوض طلب خود مىبريمش. |
| |
| - چند به شما مقروض است؟ |
| |
| - دويست تومان. |
| |
| محمد دويست تومان به آن مرد داد و مقروض را از چنگ آنان نجات داد و به خانه آورد. به گرمابهاش فرستاد و لباس فاخرش داد و غذا برايش آورد و بعد به دکان خودش برد و گفت: |
| |
| - اين طرف دکان من جنس مىفروشم و آن طرف تو بفروش. |
| |
| بعد از مدتى محمد به او گفت: |
| |
| - مىخواهم دامادت کنم. |
| |
| - مختاري، هر چه مصلحت بدانى چنان کن. |
| |
| - خواهرى دارم که زن بسيار نيکى است او را به تو مىدهم. |
| |
| اين را هم بگويم که اين زن و مرد، هيچيک، محمد را نشناختند. |
| |
| محمد شوهر را به نزد همسر او برد و يکديگر را شناختند و بسيار خوشحال شدند. شوهر از زن پرسيد: |
| |
| - تو چگونه به اينجا راه يافتي؟ |
| |
| زن گفت: |
| |
| - صد تومان به طلبکاران پرداختند و مرا خريده از چنگ ايشان نجات دادند. |
| |
| شوهر گفت: |
| |
| - براى رهانيدن من دويست تومان پرداختند. |
| |
| اين زن و شوهر هفت سال در خانهٔ محمّد بهسر بردند. روزى شوهر به همسر خود گفت: |
| |
| - حالا هفت سال است که به ارباب خدمت مىکنيم. چطور مىشود که هنوز به قدر سيصد تومان کار نکرده باشيم؟! |
| |
| اما محمّد... در کوهى که نزديک محل او بود خيمهاى برپا کرد. و رمهاى از اسبان و گلهاى گاو نر و گلهاى گوسفند با مقدار زيادى لباس و قالى و قاليچه و ظروف به آنجا برد. |
| |
| روزى شوهر آن زن به محمد چنين گفت: |
| |
| - اجازه بده ما برويم. |
| |
| محمّد جواب داد: |
| |
| - برويد، مرخصيد! |
| |
| بعد به همسر خود گفت که گوشت کباب کند و قطاب بپزد و توشهٔ راه ايشان سازد. و آن زن و شوهر را بر اسبان سوار کرد و خود در پيش و زن و شوهر از پس روان شدند. |
| |
| محمّد ايشان را بر سر آن کوه برد. زن و شوهر گله و رمه و خيمه و درون خيمه قالى و قاليچه و لباسها و لوازم و اثاثيهٔ زندگى را ديدند. محمد گفت: |
| |
| - همهٔ اين چيزها مال شماست. هفت سال براى من کار کرديد و اين مزد کارتان است. |
| |
| محمّد با ايشان وداع گفت و سوار شد و رفت. |
| |
| شوهره در دل انديشيد که: 'چگونه محبتهاى اين مرد را تلافى کنم، بيا، او را بکشيم و از شر حقشناسى نجات يابيم' . |
| |
| سر اسب را برگرداند و بانگ به محمد زد که 'بايست!' |
| |
| محمّد بىدرنگ فهميد که مقصود او چيست و ايستاد. شوهره به نزديک او آمد و گفت: |
| |
| - تو اين همه خوبى به من کردي. حالا چطور تلافى کنم. بايد تو را بکشم و از زير بار حقشناسى خلاص شوم. |
| |
| محمد از او پرسيد: |
| |
| - تو مگر مرا نمىشناسي؟ آخر من همان کسى هستم که مهمان تو بودم و مىخواستم با زن تو همبستر شوم. او اين مطلب را به تو گفت و تو در عوض به من احترام گذاشتى و بيشتر مرحمت کردي. من بازگشتم و با خود شرط کردم که شما دو نفر مثل برادر و خواهر من باشيد. من هنوز نصف آن خوبىهائى را که تو به من کردى در حق تو بهجا نياوردهام. |
| |
| آن دو يکديگر را در آغوش گرفتند و بوسيدند و زن و مرد در آن خيمه زندگى کردند و محمّد هم به نزد همسرش بازگشت و همه خوش و خرم روزگار بهسر بردند. |
| |
| - محمّد |
| - افسانههاى کردى ـ ص ۹۵ |
| - گردآورنده: م. م. رودنکو |
| - مترجم: کريم کشاورز |
| - انتشارات آگاه، چاپ سوم ۱۳۵۶ |
| - به نقل از: فرهنگ افسانههاى مردم ايران ـ جلد سيزدهم ـ على اشرف درويشان ـ رضا خندان (مهابادي)، نشر کتاب و فرهنگ، چاپ اول ۱۳۸۲ |