گنجشک و سنگ
|
گنجشک و سنگ
|
| اين بود يک گنجشکى و سنگي. يک روز سنگ به گنجشک گفت: |
| |
| - اى گنجشک برو از خانهٔ 'بنيار' يک ديگ بياور تا آشى بپزيم. |
| |
| گنجشک رفت و به خانهٔ 'بنيار' که پيرمردى بود و گفت: 'جيک، جيک آن قزانت (ديگ) را بده تا آش بپزيم و براى تو هم قاپى آش بياوريم.' |
| |
| گنجشک ديگ را گرفت و به سنگ داد و رفت آب بياورد. اما ديگ از دستش افتاد و شکست. سنگ آمد و گريبان گنجشک را گرفت و گفت: 'چرا ديگ را شکستي؟' |
| |
| و شروع کرد به کتک زدن گنجشک. |
| |
| يک مرتبه تکههاى ديگ به صدا درآمد و گفت: |
| |
| - اى سنگ چرا گنجشک را مىزني؟ |
| |
| سنگ گفت: 'چرا گياه روى من سبز مىشود؟' |
| |
| ديگ گفت: 'اى گياه چرا روى سنگ سبز مىشوي؟' |
| |
| گياه گفت: 'چرا گوسفند مرا مىخورد؟' |
| |
| ديگ گفت: 'اى گوسفند چرا گياه را مىخوري؟' |
| |
| گوسفند گفت: 'چرا گرگ مرا مىخورد؟' |
| |
| ديگ گفت: 'اى گرگ چرا گوسفند را مىخوري؟' |
| |
| گرگ گفت: 'چرا چوپان با قلماسن (قلابسنگ، فلاخن) چشم مرا در مىآورد؟' |
| |
| ديگ گفت: 'اى چوپان چرا چشم گرگ را در مىآوري؟' |
| |
| چوپان گفت: 'چرا دايه کيوانو نان سوخته به من مىدهد؟' |
| |
| ديگ گفت: 'چرا دايه کيوانو نان سوخته به اين چوپان مىدهي؟' |
| |
| دايه کيوانو گفت: 'موش چرا نان مرا مىدزدد؟' |
| |
| ديگ گفت: 'اى موش چرا نان دايه کيوانو را مىدزدي؟' |
| |
| موش گفت: 'چرا گربه مرا مىخورد؟' |
| |
| ديگ گفت: 'اى گربه چرا موش را مىخوري؟' |
| |
| گربه گفت: 'براى اينکه زور دارم بالاتر از همهٔ زورها. زير کرسى جاى من است. بالاى کرسى تخت من است. تمام مردم اين ولايت عموزادهٔ مادرم هستند.' |
| |
| - گنجشک و سنگ |
| - افسانهها و متلهاى کردى ـ ص ۹۶ |
| - علىاشرف درويشيان |
| - نشر چشمه، چاپ سوم ۱۳۷۵ |
| - به نقل از: فرهنگ افسانههاى مردم ايران ـ جلد دوازدهم ـ علىاشرف درويشيان ـ رضا خندان (مهابادي)، نشر کتاب و فرهنگ، چاپ اول ۱۳۸۲ |
آنروز .. تازه فهمیدم ..
در چه بلندایی آشیانه داشتم... وقتی از چشمهایت افتادم...
دوشنبه 22 آذر 1389 7:57 AM
تشکرات از این پست