|
گرگ و ميش
|
| در روزى پائيزى ميشى از گله دور ماند و در جنگل گم شد. در درهها گوشهٔ دنجى نشست و در آنجا زندگى مىکرد. در بهاران برهاى به دنيا آورد و ديگر در جنگل تنها گردش نمىکرد و با برهاش بود. يک بار که در مرغزارى سرگرم چرا بودند، گرگى از ميان بيشهاى بيرون جست و به ايشان بانگ زد: |
| |
| - کى به شما اجازه داد که در خاک من اينجورى بىبند و بار آمد و شد کنيد؟ |
| |
| ميش لابه کنان گفت: |
| |
| - پناه به خدا، من تما زمستان اينجا بودم، هرگز يک گرگ هم نديدم! چطور شد که ناگهان اينجا خاک تو شد؟ |
| |
| گرگ گفت: |
| |
| - من گواهانى دارم که شهادت دهند اينجا ملک من است! |
| |
| - گواهت کيست؟ |
| |
| - روباه. |
| |
| - خوب، بياوريدش، تا ببينيم حرفهايت را تصديق مىکند يا نه! |
| |
| گرگ دوان دوان پى روباه رفت و ميش نيز رفت تا گواهى پيدا کند. به سگ بر خورد از او خواهش کرد: |
| |
| - گرگ ناراحتم کرده ولم نمىکند و پى بهانه مىگردد که بچهام را بخورد و مىگويد: 'چطور جرأت کرده در خاک من بىبند و بار آمد و شد مىکنيد؟' روباه را به گواهى خواسته.. دستم به دامنت، کمکم کن، بگو ببينم چکار کنم؟ |
| |
| سگ جواب داد: |
| |
| - با من بيا! |
| |
| به آن مرغزارى که گرگ بود، رسيدند. سگ به ميش گفت: |
| |
| - من پشت اين درختچهها پنهان مىشوم، و تو به گرگ بگو که نه حرف او را باور مىکنى و نه حرف روباه را، مگر اينکه به اجاق تو سوگند ياد کنند. و بگو اين درختچهها را اجاق خود قراردادهاي، آنوقت به نزديک درختچهها مىآيند و همين که خواستند سوگند ياد کنند من خفهشان مىکنم! |
| |
| گرگ و روباه پيدا شدند، گرگ گفت: |
| |
| - خوب اين هم شاهد من! |
| |
| روباهه گفت: |
| |
| - بلي، اينجا ملک گرگ است. |
| |
| ميش جواب داد: |
| |
| - حرف تو را باور نمىکنم، آن بيشه را مىبيني؟ آنجا اجاق من است، برو به اجاق من سوگند ياد کن تا باور کنم و برهام را به تو بدهم. |
| |
| روباه به محض اينکه به بيشه نزديک شد، برق چشمان سگ را ديد و متوجه خطر شد و گفت: |
| |
| - نه، نه، اجاق تو مقدس است و من جرأت نمىکنم به آن سوگند ياد کنم. من رفتم. خودتان هر جورى مىدانيد با هم کنار بيائيد! |
| |
| ميش رو به گرگ کرده و گفت: |
| |
| - مىبيني؟ اينجا، به هيچگونه، ملک و خاک تو نيست. روباه هم نخواست به اجاق من قسم بخورد. |
| |
| گرگ جواب داد: |
| |
| - روباه ترسو است. حالا خودم مىآيم و به اجاق تو سوگند مىخورم. |
| |
| گرگه همين که نزديک بيشه شد سگه بيرون جست و به او حمله کرد و دندانها را در بيخ گلويش فرو کرد. |
| |
| گرگه خرخرکنان گفت: |
| |
| - آره، درست است! راست است! اجاقت مقدس است و اينجا هم خاک ملک من نيست، و اين حرفها را از خودم ساختم و بهانه کردم تا برهات را بخورم! سگ او را رها کرد و گرگه به زحمت پا از آن مهلکه بيرون کشيد، و سگ، ميش و بره را به خانه، نزد صاحبش بازگرداند. |
| |
| - گرگ و ميش |
| - افسانههاى کردى ـ ص ۳ |
| - م.ب. رودنکو |
| - مترجم: کريم کشاورز |
| - انتشارات آگاه، چاپ سوم ۱۳۵۶ |
| - به نقل از: فرهنگ افسانههاى مردم ايران ـ جلد دوازدهم ـ علىاشرف درويشيان ـ رضا خندان (مهابادي)، نشر کتاب و فرهنگ، چاپ اول ۱۳۸۲ |