|
قصه
|
| گنجشکى توى جنگل دونه مىچيد، يه شاخه چوب خشک ديد. اونو به منقار گرفت و رفت و رفت تا رسيد يه جا ديد پيرزنى نشسته داره گريه مىکنه. |
| |
| گفت: 'پيرزن چته؟' |
| |
| گفت: 'مىخوام نون بپزم هيزم ندارم.' |
| |
| گنجيشکه گفت: 'من بهت هيزم ميدم، عوضش تو واسه من يک توتک بپز.' |
| |
| پيرزنه قبول کرد. گنجيشکه هيزمو داد بهش و گفت: |
| |
| 'توتک منو به کسى نده تا برگردم.' |
| |
| پيرزن توتک گنجيشکه رو پخت. اما همون وقت يه گدائى اومد. پيرزن هرچى بهش داد قبول نکرد و گفت: 'فقط توتک گنجيشکو مىخوام!' |
| |
| پيرزن مجبور شد توتک گنجيشکو داد به گدا و تو دلش گفت: 'عيب نداره، عوضش به گنچيشکه يه دونه نون مىدم.' |
| |
| گنجيشکه برگشت و گفت: 'پيرزن توتک منو پختي؟' |
| |
| پيرزن گفت: 'توتکتو دادم به گدا. حالا هر کدام از اين نونارو مىخواى وردار برو.' |
| |
| گنجيشکه گفت: 'نه، من فقط توتک خودمو مىخوام.' |
| |
| هر چى پيرزن التماس کرد به خرج گنجيشکه نرفت که نرفت. |
| |
| گنجيشکه گفت: |
| |
| 'اين سرکمه |
| |
| اون سرکمه |
| |
| شمه لاک نونه در کمه' |
| |
| پيرزن گفت: 'با اين سيخ داغ کبابت مىکنم.' |
| |
| اما گنجيشکه همين که سر پيرزن را گرم ديد، لاک پر از نونو ورداشت و رفت ... |
| |
| رفت و رفت تا رسيد به چند نفر چوپون، ديد شيرو تو ظرف ريختن و چون نون ندارن، مىخوان پشکل گوسفند توش بريزن. |
| |
| داد زد: 'دس نيگر دارين، من نون دارم.' و رفت پيش چوپونا. |
| |
| چوپونا (نان را) که ديدن، خوشحال شدن و نونارو خورد کردن تو شير. وقتى حاضر شد گنجيشکه گفت. |
| |
| 'صبر کنيد من برم کوه شاش کنم، دريا طهارت بگيرم و برگردم.' |
| |
| چوپونا قبول کردن. گنجيشک رفت. يه مدت گذشت و برنگشت. گفتن: |
| |
| 'ما مىخوريم واسه گنجشک مىذاريم.' |
| |
| همين کارم کردن، گنجيشکه اومد و گفت: 'من نمىخوام ... حالا که شما منتظر برگشتن من نموندين: |
| |
| 'اين سرکمه |
| |
| اون سرکمه |
| |
| شمه ورکاره در کمه' |
| |
| چوپانا بهاش خنديدن و گفتن: 'به، بايه ساچمه دخلتو مىآريم.' |
| |
| نون و شير و خوردن و خوابيدن.' گنجيشکه يواشکى اومد و يه برهٔ درشت پروارو ورداشت و رفت ... |
| |
| رفت و رفت تا رسيد يه جائي، ديد دارن عروسى مىکنند و چون گوسفن ندارن، ميخوان سگو بکشن داد زد: 'سگو نکشين، من گوسفن دارم.' و رفت پيش اونا. همه خوشحال شدن برهرو کشتن و وقتى غذا آماده شد، گنجيشکه گفت: |
| |
| 'صبر کنين من برم کوه شاش کنم، دريا طهارت بگيرم و برگردم.' |
| |
| اونا گفتن خوب، گنجيشکه رفت. از قضا بچه يکى از مهمونا گشنهاش شد و دس گذاشت به گريه که: 'من پلو مىخوام!' هر چى گفتن مال گنجيشکهس، حرف سرش نشد. بالاخره تو جوم کوچکي، کمى پلو خورش برابچه ريختن. |
| |
| گنجيشکه از راه رسيد و گفت: 'شما خوردين. من نمىخوام!' |
| |
| هر چى گفتن: 'بابا يه خورده برا بچه ريختيم' قبول نکرد و گفت: |
| |
| 'اين سرکمه |
| |
| اون سرکمه |
| |
| شمه داريه ره در کمه' |
| |
| همه مشغول شام خوردن بودن که گنجيشکه داريه رو ورداشت و رفت. سر درختى نشست و شروع کرد به خوندن و داريه زدن: |
| |
| 'هيزم دادم،نون گرفتم |
| |
| نون دادم، بره گرفتم |
| |
| بره دادم، داريه گرفتم |
| |
| جيرو ورير کلادمير |
| |
| من دس زمه تو وابمير' |
| |
| حاکم شهر صداى گنجيشکه را شنفت، خيلى خوشش اومد. دستور داد گرفتنش کردنش تو قفس تا براش بخونه و داريه بزنه. |
| |
| - قصه |
| - قصههاى عاميانه ـ ص ۴۳ |
| - گردآورنده: مرسده، زير نظر نويسندگان انتشارات پديده |
| - انتشارات پديده، چاپ اوّل ۱۳۴۷ |
| - به نقل از: فرهنگ افسانههاى مردم ايران ـ جلد دهم، علىاشرف درويشيان ـ رضا خندان (مهابادي)، نشر کتاب و فرهنگ، چاپ اول ۱۳۸۱ |