0

خون و خاک

 
aminsky
aminsky
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 936
محل سکونت : خوزستان

خون و خاک

خون و خاک

 عطر سیب سبز می آمد ز دشت                          

 اندک اندک روز عاشورا گذشت

 قاصدک ها دشت خون را پر زدند              

 اشک را بر سینه ی شهپر زدند

 تازیانه می نشست و ناله ای می شد بلند

 خیمه های سبز پوش در باد می شد سربلند

 بیرق شاه شهیدان ، بی نوا  افتاده بود       

 دستهای ساقی اش در نینوا افتاده بود

 تازیانه روی دستان رقیه می نشست

 اشک های صورتش پشت ملائک را شکست

 چشمهای عمه زینب سوی کودک می دوید

 زخمهای صورتش را باد در هم می کشید

 گامهای کودک خسته میان خون و خاک

 بی رمق بی جان و با پاهای چاک

 بر زمین افتاد و اشکش شد عیان

 اشک چشمان قشنگش شد روان

 خاک داغ نینوا بر پای کودک سرد شد

 مرهمی بر پای تاول خورده ی پر درد شد

 چون نسیم آمد رخش را ناز کرد

 صورت ماه رقیه زیر خون پرواز کرد

 دستهای کوچک و پرزخم او آرام شد

 غنچه ی لبخند بر لبهای سرخش رام شد

 عصر عاشورا چنین طی شد ولی

 نغمه ی آزادگی در شام می خوانَد علی (ع)...

 

" بر روی بالشـی که از مــرگ پرنده ها پـر است

نمی تـوان خواب پــرواز را دیـد "

 

AmInO

یک شنبه 21 آذر 1389  4:54 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها