0

انفاق 6

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

انفاق 6

راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
از شيراز به طرف تهران مي آمديم. به دروازه قرآن رسيديم. در آن حوالي، باغچه اي با صفا بود و آب و گُلي و پروانه اي. خيلي خوش منظره بود و ما هم خسته بوديم. بوي كباب، اشتهاي ما را تحريك مي كرد. ماشين را نگه داشتيم تا هم غذايي بخوريم و هم آبي به سر و صورت مان بزنيم. چند مشت آب خنك، حالمان را جا آورد. پس از مدتي، غذاي ما را آوردند و ما مشغول خوردن شديم. هنوز چند لقمه اي نخورده بوديم كه ديديم پيرمردي به آن سمت آمد. دست دختر بچه اي نحيف و لاغر را به دست گرفته بود. او آرام، به ميز مدير آن غذاخوري نزديك شد و به او چيزي گفت. لحظه اي بعد، صداي مرد صاحب سالن، به هوا رفت و مرد شرمگين و ناراحت، به طرف در خروجي… ناگهان يدالله از جاي خود بلند شد. در يك آن، مي توانستي خشم و عطوفت را همزمان در چهره اش ببيني. به طرف پيرمرد رفت، دستهاي او را در دست گرفت و با مهرباني او را روي صندلي نشاند. سپس، بسرعت به طرف مرد صاحب غذاخوري رفت و به او گفت كه چند سيخ كباب آماده كند و به آن مرد بدهد. مرد صاحب غذاخوري، از برخورد يدالله و ظاهر و وضع مرتب و آراسته اش جا خورد. بلافاصله دستور او را اجرا كرد. پس از مدتي، كباب هاي مرد آماده شد. شاگرد مغازه آنان را به پيرمرد داد و او را راهي كرد كه برود. در همين لحظه، يدالله برخاست و به طرف آنان رفت. دستي روي سر كودك كشيد و پولي در ميان انگشتان لاغر طفل گذاشت و با حالت خاصي بازگشت. دوباره سوار ماشين شديم و در تمام مدت، منتظر بودم كه يدالله صحبت كند. بالاخره، لب از لب گشود: «حتما آن مرد كارد به استخوانش رسيده بود كه به خاطر چند سيخ كباب، دست نياز بلند كرده…اي واي به حال كسي كه دست چنين نيازمندي را رد كند! او چگونه مي خواهد جواب پس بدهد…اي واي!» و سكوت غمگينانه او در طول راه، نشانگر غم و اندوه او در برابر ديدن نياز آن مرد بود.
(عطاالله ، شهيد يد الله كلهر )

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

چهارشنبه 27 فروردین 1393  5:03 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
دسترسی سریع به انجمن ها