|
سيفالملک(۴)
|
| در يکى از همين روزها بود که نامهاى از ملکه خانم بهدست سيفالملک رسيد. او در نامهاش نوشته بود: 'بديعالجمال به باغ بهار خواهد آمد.' |
| |
| سيفالملک، فوراً به باغ بهار رفت و در محل مناسب خود را پنهان کرد. مدتى گذشت، ملکه خانم و بديعالجمال هر دو به باغ آمدند. ملکه خانم با آب و تاب، شجاعت و رشادت سيفالملک را براى بديعالجمال نقل کرد. |
| |
| بديعالجمال پس از شنيدن صحبتهاى او گفت: 'ما هرگز نبايد با آدميزاد وصلت کنيم.' |
| |
| ملکه خانم گفت: 'به هر حال پدر تو با حضرت سليمان بود و به دستور او تصوير تو را بر ردائى کشيدند و آن را به حضرت سليمان هديه داد، حضرت سليمان نيز آن را به صفقان بخشيد. اگر سيفالملک پسر صفقان آن تصوير را نديده بود و دلباختهٔ تو نشده بود، شايد هرگز به فکر اين سفر دور دراز نمىافتاد و من هميشه در طلسم ديو اسير مىماندم، جواب تو چيست؟' |
| |
| بديعالجمال سکوت کرد و در فکر فرو رفت. شب، پس از اينکه کنيزان همگى به خواب رفتند از جا برخاست تا به باغ بيايد و مدتى گردش کند، هم آنجا بود که با سيفالملک روبهرو شد. در ميان انس و جن و زيبارويان بهشتى نظيرى براى اين جوان نمىشد يافت. بديعالجمال يک دل نه صد دل عاشق او شد. از هوش رفت و نقش بر زمين شد. |
| |
| سيفالملک، فوراً خود را به بالين وى رساند و سرش را به زانوى خود گذاشت. بديعالجمال کمکم به هوش آمد و از روى خشم او را به باد سرزنش گرفت 'اى آدميزاد! آيا مدت زيادى است که سرم را به روى زانو گرفتهاي؟' |
| |
| اين بگفت و شتابان از جا برخاست و به چادر خود رفت. |
| |
| سيفالملک پس از اينکه او را با نگاه مشايعت کرد به چادر خود بازگشت. بديعالجمال همچنان بىقرار بود. سرانجام تاب نياورد و ملکه خانم را پيش خود خواست و گفت: 'دلم در فراغ آن جوان آرام نمىگيرد.' |
| |
| ملکه خانم با شادمانى نزد سيفالملک رفت و او را به چادر بديعالجمال آورد و دست بديعالجمال را در دست او گذاشت. |
| |
| از اين روز به بعد بود که سيفالملک و بديعالجمال در کنار هم زندگى کردند و نسبت به هم وفادار ماندند. |
| |
| روزى از روزها، بديعالجمال به ملکه خانم چنين گفت: 'خواهرم! مىخواهم نزد خانوادهام برگردم و بيم آن دارم که کارها به سرانجام نرسد.' |
| |
| او سرگذشت سيفالملک را از اول تا آخر در نامهاى نوشت تا آن را نزد عمهاش که زنى عاقل و باتدبير بود بفرستد. در پايان نامه نيز تأکيد کرده بود که 'من عاشق سيفالملک شدهام و ديگر باقى کار بهعهدهٔ توست.' |
| |
| نامه را به سيفالملک داد تا آن را بهدست عمهاش برساند. ملکه خانم که سيفالملک را نگران و پريشان مىديد به او گفت: 'اى جوان رنجکشيده! بدان که دختر عمويم تو را بسيار دوست مىدارد، مطمئن باش که سرانجام رسماً او را به همسرى تو درمىآوريم.' |
| |
| ملکه خانم، سيفالملک را به باغ بديعالجمال برد و خود نامهٔ بديعالجمال را بهدست عمويش شاهبال شاه رساند. شاهبال شاه گفت: 'هرچه زودتر آن جوان را به اينجا بياور. چهارده هزار ديو در تعقيبش هستند. زيرا برادر غورغون شاه، پادشاه ديوان بهدست او کشته شده است.' |
| |
| اما پيش از اينکه سيفالملک را نزد شاهبال شاه بياورند، ديوها به باغ هجوم آوردند و سيفالملک را دستگير کردند و همراه خود بردند. خبر به پادشاه رسيد. پادشاه پريان، شاهبال شاه، همهٔ لشکريان خود را گرد آورد و به جنگ ديوها رفت. هژده روز تمام جنگ خونينى ادامه داشت تا اينکه سرانجام غورغون شاه بهدست پريان اسير شد و لشکريان او همگى پا به فرار گذاشتند. |
| |
| شاه پريان به غورغون شاه گفت: 'اگر سيفالملک سالم باشد جانت در امان خواهد بود.' |
| |
| غورغون شاه گفت: 'سالم است، او را در چاهى نزديک شهر زندانى کردهام.' |
| |
| سيفالملک را در حالى که بيمار و ناتوان شده بود، از چاه نجات دادند و ملکه خانم چهل روز تمام از او پرستارى کرد تا سلامتى و نيروى خود را دوباره بازيافت. |
| |
| پادشاه پريان گفت: 'براى اينکه سيفالملک بتواند با دختر من ازدواج کند بايد از چند آزمايش سربلند بيرون آيد.' |
| |
| دستور داد تا هفت خمره شراب حاضر کنند و آزمايش اول اين بود که سيفالملک شراب هر هفت خمره را بنوشد. سيفالملک در يک نشست شراب همهٔ خمرها را لاجرعه سرکشيد و به پا خواست و اصلاً اثرى از مستى در او ديده نشد. |
| |
| پادشاه گفت: 'آفرين؛ آزمايش اول را با موفقيت پشت سر گذاشتي. اکنون بايد بگوئى تعداد مردها در دنيا بيشتر است يا زنها؟' |
| |
| سيفالملک پاسخ داد: 'البته زنها، زيرا مردهاى زن صفت نيز وجود دارند.' |
| |
| پادشاه به اين پاسخ نيز آفرين گفت و باز پرسيد: 'مىتوانى بگوئى تعداد مردهها در دنيا بيشتر است يا زندهها؟' |
| |
| سيفالملک گفت: 'مردهها' |
| |
| شاه پرسيد: 'ويرانه در دنيا بيشتر است يا آبادي؟' |
| |
| سيفالملک پاسخ داد: 'ويرانه.' |
| |
| شاهبال شاه گفت: 'سيفالملک جوان کامل و هوشمندى است. من با ازدواج اين جوان با دخترم موافق هستم. اکبرشاه! تو هم دخترت ملکه خانم را به همسرى صاحب در بياور.' |
| |
| بله، مراسم عروسي، چهل شبانهروز به طول انجاميد و بديعالجمال به همسرى سيفالملک و ملکه خانم، به همسرى صاحب درآمدند. |
| |
| مدتى گذشت تا اينکه روزى سيفالملک به پادشاه گفت: 'پادشاه به سلامت! در آرزوى بازگشت به سرزمين مصر هستيم، زيرا پدر و مادرمان چشم به راه هستند. به ما اجازهٔ بازگشت بده.' |
| |
| پادشاه اجازه داد و از پرىها خواست آنها را به سرزمين مصر ببرند. |
| |
| سيفالملک گفت: 'پادشاها! با اجازهٔ شما ما قبلاً بايد از سرزمين چين ديدار کنيم.' |
| |
| پس از خداحافظي، به کمک پرىها بهسوى سرزمين چين رهسپار شدند. در آنجا همهٔ مردم سياهپوش و عزادار بودند. |
| |
| سيفالملک پرسيد: 'مردم بهخاطر چه کسى سياهپوش و عزادار هستند؟' |
| |
| به او پاسخ دادند: 'فرزند خواندهٔ پادشاه ما، سيفالملک در دريا غرق شده است. به همين دليل اهالى اينجا عزادار هستند و جامههاى سياه پوشيدهاند.' |
| |
| سيفالملک بىدرنگ به حضور پادشاه رفت و پادشاه چين از ديدن او بسيار شادمان شد. خبر بازگشت سيفالملک همهجا پيچيد و اهالى لباسهاى سياهشان را از تن درآوردند و جامههاى زيبا و رنگارنگ پوشيدند.' |
| |
| سيفالملک و بديعالجمال، صاحب و ملکه خانم چهل روز، مهمان پادشاه چين بودند و به فرمان پادشاه، هر روز مراسم جشن و پايکوبى برقرار بود. پس از گذشت چهل روز، سيفالملک براى بازگشت به سرزمين مصر از شاه اجازه خواست. |
| |
| به امر پادشاه دو کجاوهٔ طلائى حاضر کردند که در يکى سيفالملک و بديعالجمال و در ديگرى صاحب و ملکه خانم نشستند و به همراهى دوازده هزار سوار بهسوى سرزمين مصر رهسپار شدند. |
| |
| هنوز سه روز راه مانده بود تا به سرزمين مصر برسند که خبر به صفقانشاه رسيد، پادشاه با وزير و اعيان و اشراف به پيشوازشان رفتند و با شکوه و جلال آنها را به شهر آوردند. به دستور پادشاه همهجا را آذينبندى کردند و جشن باشکوهى برپا داشتند که چهل شبانهروز ادامه يافت. |
| |
| سيفالملک بر تخت پادشاهى نشست و صاحب هم وزير او شد و روزگار را به خوشى و شادمانى گذراندند. روزگار شما و قصهگو هم به خوشى و شادى بگذرد. |
| |
| - سيفالملک |
| - افسانههاى آذربايجان ص ۱۴۸ |
| - ترجمه، تأليف و اقتباس، احمد آذرافشار |
| - نشر دى چاپ دوم ۱۳۶۸ |
| - به نقل از: فرهنگ افسانههاى مردم ايران - جلد هفتم، علىاشرف درويشيان - رضا خندان (مهابادي)، نشر کتاب و فرهنگ، چاپ اول ۱۳۸۰ |