سه خواهر الکن
|
سه خواهر الکن
|
| زنى سه دختر دمبخت داشت اما هر سه دختر الکن بودند و نمىتوانستند درست حرف بزنند. براى هر سه دختر خواستگار پيدا مىشود. مادر به آنها سفارش مىکند چون شما درست نمىتوانيد حرف بزنيد، جلوى خواستگاران ساکت بمانيد. آنها هم قبول مىکنند. |
| |
| خواستگاران مىآيند و دختران براى مهمانان دوغ مىبرند. زمانى که مهمانها و مادر دخترها مشغول صحبت بودند مگسى مىآيد و روى کاسه دوغ مىنشيند. |
| |
| خواهر بزرگى حرف مادرش را از ياد مىبرد و مىگويد: 'دو ... دو مگزينا' يعنى مگس روى دوغ نشسته. |
| |
| خواهر وسطى که حرف مادر يادش بود ابروهايش را گره مىزند و به خواهر بزرگش تشر مىزند و با لکنت مىگويد 'مگر مادرجان نوگُفته گپ نو از نا' يعنى مگر مادر جان نگفته حرف نزنيد. |
| |
| خواهر کوچکى طاقت نمىآورد و با لکنت مىگويد: 'الحمدالله کى من گب نزنا' يعنى الحمدالله که من حرف نزدم. |
| |
| خواستگاران وقتى مىبينند دختران الکن هستند از جا بلند مىشوند و مىروند. |
| |
| - سه خواهر |
| - قصههاى مردم ص ۳۴۱ |
| - انتخاب، تحليل، ويرايش: سيداحمد وکيليان |
| - نشر مرکز چاپ اول ۱۳۷۹ |
| - به نقل از: فرهنگ افسانههاى مردم ايران - جلد هفتم، علىاشرف درويشيان - رضا خندان (مهابادي)، نشر کتاب و فرهنگ، چاپ اول ۱۳۸۰ |
آنروز .. تازه فهمیدم ..
در چه بلندایی آشیانه داشتم... وقتی از چشمهایت افتادم...
یک شنبه 21 آذر 1389 8:33 AM
تشکرات از این پست