سه اندرز
|
سه اندرز
|
| حمالى (باربري) در گوشهٔ کوچهاى ايستاده منتظر بود تا کسى کارى به او رجوع کند. ديد مرد محترمى به طرف او آمد و گفت: |
| |
| - کار مىخواهي؟ |
| |
| - چرا نخواهم! البته که مىخواهم! |
| |
| - کارت مىدهم ولى پول ندارم که مزدت را بپردازم. در عوض پول سه اندرزت مىدهم و تو در مقابل صندوقى از قاروره (شيشه يا بطري)ها را به محلى که نشانت مىدهم ببر. حاضري؟ |
| |
| باربر پيش خود فکر کرد 'من که کار ندارم. اگر رضا دهم، هرچه باشد، سه اندرز هر چيزى است، شايد زمانى به کارم آيد.' و رضا داد. باربر صندوق بزرگ پر از شيشه را بر پشت کرد و به راه افتاد و صاحب صندوق هم پا به پايش مىرفت. اندکى که رفتند باربر گفت: |
| |
| - خوب، ارباب، بگو ببينم! |
| |
| صاحب صندوق گفت: |
| |
| - اول اينکه اگر کسى به تو بگويد که گرسنه از سير نيرومندتر است، باور مکن. |
| |
| باربر در دل انديشيد: 'من که اين را پيشتر هم مىدانستم. ولى عيب ندارد شايد اندرزهاى ديگرش مفيد باشد.' |
| |
| اندکى ديگر رفتند و باربر گفت: |
| |
| - خوب، ارباب، ديگر بگو ببينم! |
| |
| - ارباب گفت: |
| |
| - اگر کسى بگويدت که پياده تندتر از سواره مىرود، باور مکن! باربره بالکل از جا دررفت، ولى فکر کرد: 'عيب ندارد، يک اندرز ديگر باقىمانده! يقين، سومى باارزش خواهد بود!' مدتى ديگر هم رفتند و به لب پرتگاه بلندى رسيدند. صاحب صندوق گفت: |
| |
| اما اندرز سوم من به تو اينکه اگر کسى بگويدت که اين صندوق را دارى مفت و بىمزد حمل مىکني، باور مکن! |
| |
| سخن او به اينجا که رسيد باربر صندوق را از لب پرتگاه به زير انداخت و گفت: |
| |
| - ارباب، من هم اندرزى به تو دارم: اگر کسى به تو گفت که حتى يکى از شيشههاى توى صندوق سالم مانده و نشکسته، باور مکن! |
| |
| - سه اندرز |
| - افسانههاى کردى - ص ۶۰ |
| - گردآورنده: م. ب. رودنکو |
| - مترجم: کريم کشاورز |
| - انتشارات آگاه - چاپ سوم ۱۳۵۶ |
| - به نقل از: فرهنگ افسانههاى مردم ايران - جلد هفتم، علىاشرف درويشيان - رضا خندان (مهابادي) - نشر کتاب و فرهنگ، چاپ اول ۱۳۸۰ |
آنروز .. تازه فهمیدم ..
در چه بلندایی آشیانه داشتم... وقتی از چشمهایت افتادم...
یک شنبه 21 آذر 1389 8:30 AM
تشکرات از این پست