|
سرخ مونج
|
| يکى بود، يکى نبود. غير از خدا هيچکس نبود. يک کل (kal = کچل) بود، يک شل (al = چلاق، کسى که پايش به فرمانش نيست)، يک لولس (lowles = کسى که لبهايش را مىليسيد)، يک گرپس (garpes = کسى که بيمارى پوستى دارد و پوست تنش مىخارد). اينها در بر آفتاب نشسته بودند. |
| |
| لولس گفت: ' برار (borar = برادر ) هرکس سرش را بخارد، بايد سه دور ... نش را به زمين بزنيم.' |
| |
| اى کاى (ika = اين يکي) که کل بود گفت: 'هرکس پايش را لت (lat = تکان و در پارهاى از موارد به معنى کتک نيز بهکار برده مىشود) دهد.' |
| |
| اوکاى (uka = آن يکي) که شل بود گفت: 'هرکس خودش را بخارد.' |
| |
| اوکاى که گرپس بود گفت: 'هرکسى لوش را ليشت (lit - ليسيد)' |
| |
| اينها يک چند وقت در بر آفتاب بىحرکت نشستند. کل ديد خيلى سرش مىخارد. گفت: 'برار مو يک بىبى (bibi = مادربزرگ) داشتم، وقتى به مردک، باب کلوم (babklu = پدربزرگ) مىگفت: 'آخ بابا جان، آخ بابا جان.' |
| |
| دو دستى به سرش مىزد و به همين هوا سرش را خاراند. |
| |
| گرپس ديد بدجورى جونش (juna = بدنش) به خارش افتاده است. گفت: 'مو يک بىبى داشتم، نون پخته مىکرد، يک همينقدر.' |
| |
| با بغلهايش اندازهٔ نان را نشان مىداد و به همين هوا خودش را خاراند. |
| |
| لولس گفت: 'مو يک بىبى داشتم، وقتى شوروا مىخورد، همچين مىکرد لف، لف، لف.' |
| |
| و به همين هوا لبهايش را ليسيد. |
| |
| شل گفت: 'هرکه دروغ ورگويد، همين.' |
| |
| اى هم به همين هوا پايش را لت داد. |
| |
| چهار نفرى از بس که نشستند، مانده (mande = خسته) شدند. ورخاستند و راه افتادند توى کوچه پس کوچهها، آمدند تا رسيدند به قصر پادشاه. ديدند جماعت زيادى جمع شدهاند. سر سر است و پا، پا. بگير و ببندى که بيا و تماشا کن. |
| |
| گفتن: 'چه خبر است؟' |
| |
| گفتن: 'دختر پادشاه جمالفروش است. هرکس صد تومان بدهد، دختر پادشاه يک چشمش را سراغ مىدهد.' |
| |
| اينها هر کدام صد تومان دادند و يک چشم دختر پادشاه را تماشا کردند. از وقت ظهر شد، آمدند چيزى بخورند، ديدند پول ندارند. ماندند گشنه و تشنه.ديگ چه کنم، چه کنم را بار گذاشته بودند که سرخ مونج (Sorx munj = زنبور سرخ) از راه رسيد. |
| |
| سلام و عليک، حال و احوال. |
| |
| گفت: 'چيه، چه حال دارن؟' |
| |
| گفتن: 'حال و مقدمه از اى قرار.' |
| |
| خندهاى کرد. چهار تا رفيق را برد به قهوهخانه. نان و چاى داد، خوردند. وقتى که سير شدند گفت: 'وخزن (vaxezen = بلند شويد) بروم.' |
| |
| يک بزغاله خريدند و آمدند به پشت قصر دختر پادشاه. سرخ مونج گفت: 'هر کارى کردم، حق حرف زدن ندارن، فقط تماشاش از شما.' |
| |
| گفتن: 'خيله خب.' |
| |
| بزغاله را دراز کرد و کارد را انداخت به پشت گردن بزغاله، حالا مىخواهد بزغاله را از پشت گردن سر ببرد. بزغاله هم وق وق مىکند. |
| |
| دختر پادشاه گفت: 'چيه، چه خبره؟' |
| |
| يکى از کنيزها آمد که ببيند چه خبر است. تندى برگشت که يک پره (para = زياد، تعداد) آدم جمع رفتهاند به پشت قصر. مىخواهند بزغاله را از پشت گردن سر ببرند. دختر پادشاه آمد به دم درچهٔ (derca = دريچه، پنجرهاى کوچک) قصر. ديد بله کارد را انداختهاند به پشت گردن بزغاله. |
| |
| - 'هوى عمو، هاى بابا! ...' |
| |
| گفت: 'بله.' |
| |
| گفت: 'از اونجا نَبُر.' |
| |
| گفت: 'پس از کجا ببرم؟' |
| |
| دختر پادشاه زير گلويش را نشان داد، 'از اينجا!' کل نگاه کن، شل نگاه کن. آتش به خانهها، تماشاى بىپول. |
| |
| بلند گفت: 'چشم خانم، چشم.' |
| |
| بزغاله را سر بريد. حالا نى را ورداشته و مىخواهد بزغاله را از گردن باد کند. دختر پادشاه گفت: 'از اونجا نه.' |
| |
| گفت: 'پس از کجا؟' دختر سلطان پايش را نشان داد: 'از اينجا، از اينجا.' تماشا کنين، عدل تماشا کنين خانه سوختهها!' |
| |
| بلند گفت: 'چشم خانم، چشم!' |
| |
| بزغاله را پوست کندند. غلفت (geleft = قابلمه) آوردند. ميان غلفت را به زمين گذاشتند و پشت غلفت را به هوا کردند. دل و جگر را يکجا گذاشتند و پشت غلفت. |
| |
| گفت: 'مىخواهين چه کار کنين؟' |
| |
| گفت: 'پخته کنم.' |
| |
| دختر پادشاه به کنيزهايش گفت: 'برويد و اينها ورداريد بياوريد.' |
| |
| کنيزها آمدند و اينها را از در پشت به قصر بردند. دل و جگر را برايشان پختند. از وقت هوا تاريک شده است. |
| |
| سرخ مونج گفت: 'بابايتان را سگ مىکنم اگر بخوريد.' |
| |
| گفتن: 'پس چهکار کنيم؟' |
| |
| گفت: 'اى کابه سوراخ بينى اوکا کند. اوکا به گوش اى کا. تا ببينم چهکار مىشود.' |
| |
| يکى از کنيزها آمد بهجاى دختر پادشاه که بيا ببين چه جورى غذا مىخورند. |
| |
| دختر پادشاه آمد. ديد بله، اى کا لقمه را در سوراخ بينى اوکا مىکند. اوکا در گوش اى کا. |
| |
| گفت: 'چوچنى (čučeni = چرا اينجوري، چرا چنين) مىکنيد؟' |
| |
| گفتن: 'پس چهکار کنيم؟' |
| |
| گفت: 'عدل بخوريد.' |
| |
| گفتن: 'ما همى جورى ياد دارم.' |
| |
| دختر پادشاه در بر تنهٔ هر کدام يک کنيز نشاند. کنيزها لقمهٔ تيار (tiyar = درست، آماده - تيار کردن = درست کردن) مىکردند و مىدادند به دهان اينها، سرخ مونج از همه مقبولتر (mogbul = زيبا) بود، دختر پادشاه لقمه به دهان مىداد. |
| |
| غذا را خوردند و وقت خواب شد. کنيزها براى آنها جا انداختند تا بخوابند. سرخ مونج گفت: 'کله به زمين، لينگا (ling = پا) سر بالا، همى جور لق (log = معلق - لق ايستاد = کله معلق ايستاد) بخوابيد.' |
| |
| رفتند روى رختخوابها و لق ايستادند. |
| |
| يکى از کنيزها آمد بهجاى دختر پادشاه، که بيا نگاه کن چهجورى خوابيدهاند. |
| |
| دختر پادشاه آمد ديد بله همه لق ايستادهاند. |
| |
| گفت: 'چوچنى کردهايد؟' |
| |
| گفتن: 'پس چهکار کنيم.' |
| |
| گفت: 'عدل بخوابيد، مثل آدميزاد.' |
| |
| گفتن: 'ما همى جور بلديم.' |
| |
| باز کنيزها آمدند و به اينها خوابيدن ياد دادند. آن شب شفتالوها ارزان شد. |
| |
| دم دماى صبح، سرخ مونج از جايش ورخاست. |
| |
| دختر پادشاه گفت: 'مىخواهى چهکار کني؟' |
| |
| گفت: 'اذان ورگويم - vargu = بگو.' |
| |
| گفت: 'اذان، او هم به قصر دختر پادشاه. مىخواهى آبروى ما را ببري.' |
| |
| گفت: 'وصيت دارم. اگر اذان ورنگويم، بابايم به آتش جهندم مىسوزه.' |
| |
| گفت: 'بيا اى صد تومن اذان ورنگو.' |
| |
| گفت: 'نخير، بايد ورگويم - vargyoam = بگويم.' |
| |
| گفت: 'دويست تومن.' |
| |
| آقائى که تو را دارم، دختر پادشاه را آوردند به هزار تومن. هزار تومن را گرفت تا اذان نگويد. هوا که روشن شد لش بزغاله را دادند به پشتشان و از قصر بيرونشان کردند. |
| |
| در يک جاى خلوت نشستند و پولها را بخش کردند. ده شاهى از سرخ مونج به زِوَر (zevar = نزد) کل بماند. |
| |
| گفت: 'دهشاهىام را بده خانه سوخته.' |
| |
| گفت: 'ندارم.' |
| |
| از اى اصرار که بده از او انکار که ندارم. |
| |
| کل خودش را انداخت و گفت: 'مُردم!' |
| |
| گفتن: 'از به راست مردي؟' |
| |
| گفت: 'بله.' |
| |
| او را ورداشتند به غسالخانه بردند، شستشو و کفن کردند. مىخواستند دفنش کنند که گفت: 'ما جد اندر جد رسم داريم که شو اول بايد ميت ما در يک حمام خرابه بماند.' |
| |
| تابوت را بردند و در يک حمام خرابه گذاشتند. گرپس و لولس و شل رفتند سرخ مونج براى دهشاهىاش ماند و در زير تابوت دراز کشيد. |
| |
| نصف شب صداى ترپ ترپ بلند شد. چهل تا دزد ريختند توى حمام خرابه. حالا تو نگو دزدها خزانهٔ پادشاه را دزديدهاند و آوردهاند که در حمام خرابه بخش کنند. |
| |
| پولها را ريختند به ميان دو (dow = ميدان، جائى که در آن بازى کنند يا وسايل خود را براى عرضه يا تقسيم پهن کنند) و بخش کردند. يک شمشير در ميانه ماند. مانده بودند که چهکار کنند و شمشير را چهجورى تقسيم کنند. |
| |
| بزرگتر دزدها گفت: 'هرکس ورخاست و با يک ضربت، تابوت و مرده را دو نيم کرد، شمشير از او.' |
| |
| يک نره غول سبيل چخماق از جا ورخاست و شمشير را ورداشت. |
| |
| سرخ مونج گفت: 'ديدى چهکار کردي. اَلان است که ما را دو تيکه کند.' |
| |
| کل گفت: 'حالا چهکار کنيم؟' |
| |
| گفت: 'هم خواست بزند، مو ور مىگويم مردهها، زندهها را بگيرند. تو هم ورگو بگيريد بلکم (balkom = شايد) نجات پيدا کرديم.' |
| |
| دزد سبيل چخماق جلو آمد. شمشير را به بالاى سر برد که بزند. به يکبار سرخ مونج گفت: 'مردهها زندهها را بگيريد.' |
| |
| مردهٔ ميان تابوت ورخاست: 'بگيريد.' |
| |
| آقائى که شما را دارم، دو به هم خورد. همى مال و هرچه بود پرتو (portow = رها، گذاشتن) دادند و دبگريز که مىگريزي. يک وقت ديدند که دو فرسخ رفتهاند و پشت سرشان را هم نگاه نکردهاند. |
| |
| بزرگتر دزدها گفت: 'ورگرديد بابا. ببينيد اى راست بود، اى دروغ بود، اى چى بود که ما اى همه مال را پرتو داديم.' |
| |
| کل و سرخ مونج از وقت مال را از وسط بخش کرده بودند. باز هم دهشاهى در زور (zevar = نزد، پيشِ) کل مانده بود. |
| |
| دزدها آمدند تا نزديک حمام خرابه. يکى از دزدها که پُر دل و جرأتتر بود آمد که نگاه کند و ببيند چه خبر است. |
| |
| سرخ مونج مىگفت: 'دهشاهىام را بده.' |
| |
| کل مىگفت: 'ندارم.' |
| |
| کل ديد يکنفر از پنجره نگاه مىکند. خيز زد و کلاه دزد را برداشت: 'بيا اى هم عوض دهشائىات.' |
| |
| دزد آمد که بگريزد، پنجره در گردنش افتاد. اى رو به رفقايش مىگريزد و رفقايش از او مىگريزند. چند ميدانى دويدند تا از نفس افتادند. |
| |
| گفتن: 'چه خبر بود.' |
| |
| گفت: 'چنان مرده ريخته بود به حمام. چنان ريخته بود که به هر نفر دهشاهى رسيده بود. به يکنفر هم نرسيده بود که کلاه مرا ورداشتند.' |
| |
| - سرخ مونج |
| - افسانههاى خراسان (نيشابور) جلد اول ص ۵۷ |
| - حيمدرضا خزاعى |
| - انتشارات ماه جهان - چاپ اول ۱۳۷۹ |
| - به نقل از: فرهنگ افسانههاى مردم ايران - جلد هفتم، علىاشرف درويشيان - رضا خندان (مهابادي)، نشر کتاب و فرهنگ، چاپ اول ۱۳۸۰ |