0

گنجی,حجت الاسلام صادق

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

گنجی,حجت الاسلام صادق

مسئول نمایندگی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در پاکستان

چه کسی می داند غم در زندگی من چقدر سایه افکنده است. من 8 ساله بودم که پدرم در گذشت در جبهه جنگ جسد های به خاک افتاده را دیده ام ،فراق برادرم نادر نیز ،بخش دیگری است که با آن رو به رو شده ام .شاید به همین دلیل است که اوقات خالی برای من بسیار با اهمیت است ،لیکن هر از چند گاهی غمم عود می کند .
زندگی ام توام با انقلاب ایران است .از 12 سالگی در مبارزات انقلابی شرکت کرده ام ،در دوران شاه دستگیر شده ام ولی به دلیل سن کم مجازاتم نکردند ،پس از انقلاب کارهای مختلفی برای خدمت به مردم انجام داده ام ،زیرا پس ازانقلاب توجه ها به مردم معطوف بود . صادق گنجی
  صادق گنجی در سپیده دم روز 6 اردیبهشت ماه سال 1342 ه ش در یک خانواده مذهبی در شهر فسا دیده به جهان گشود .خانواده ایشان به علت ماموریت پدرش که فردی ارتشی بود از برازجان به فسا رفته بودند .پس ازاو ،دو برادرو سه خواهر نیز به جمع خانواده پیوستند .هشت سال گذشت که ناگهان طوفان سهمگینی مسیر زندگیش را به کلی عوض کرد و از نعمت وجود پدر محروم گشت .صادق در دوران دبستان و راهنمایی و دبیرستان دانش آموز ممتازی بود.او پانزده ساله بود که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید .وی که حیطه فعالیتهایش را در خور روح تعالی طلب خود می دید ،پس از اتمام دوران دبیرستان راهی تهران شد و به جرگه طلاب علوم دینی پیوست .به همین منظور در مدرسه عالی شهید مطهری ثبت نام نمود و با امتیازی عالی قبول شد . از آن پس به طور شبانه روزی در مدرسه مشغول تحصیل و تهذیب نفس بود .
در سال 1359 با آغاز جنگ تحمیلی به عنوان مبلغ به جبهه ها اعزام شد و به صورت غیر مستمر به مدت بیست ماه در جبهه های مختلف حضور یافت .سال 1363 بود و صادق بیست و یک بهار از عمرش می گذشت که ازدواج کرد و وارد مرحله جدیدی از زندگی شد . او مدتی به عنوان رئیس گزینش کشتیرانی جمهوری اسلامی ایران خدمت نمود و سپس مسئولیت بازرسی اداره عقیدتی سیاسی رادر نیروی دریایی سپاه پاسداران به عهده گرفت.ا و مدت کمی نیز در اداره مبارزه با منکرات تهران فعالیت داشت .
این دانشمند جوان به سبب دید سیاسی قوی و معلومات و اطلاعات گسترده ای که داشت مورد توجه مسئولین وزارت ارشاد قرار گرفته ،چند ماهی در آنجا مشغول خدمت بود تا شایستگی اش برای کار در خارج از کشور برای همه روشن شد .
او در سال 1365 در روز نهم تیر ماه ،همراه خانواده اش عازم کشور پاکستان شد تا در شهر لاهور ،مسئولیت نمایندگی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران را به عهده گیرد در آن زمان 24 سال داشت. او با توجه به هوش و ذکاوت سر شار و قلبی مطمئن برای خدمت به مسلمین و بیدار سازی آنها در زمانی کمتر از دو ماه پس از اقامت در لاهور ،زبان اردو را که زبان رایج پاکستان و هندوستان است به خوبی فرا گرفت و از این طریق توانست ارتبات قوی با کلیه احزاب و گروهها و همه افراد سر شناس حکومتی و نمایندگان مجلس و حتی مردم کوچه و بازار بر قرار کند. در سال 1368و 1367 به عنوان نماینده ایران برای شرکت در سمینار ائمه اطهار(ع) که در هندوستان و در شهر دهلی نو بر گزار شد ،شرکت نمود و پیام اسلام و انقلاب اسلامی رابه همه رسانید و باعث افتخار ایران شد .
مردم پاکستان که فکر فراق محبوب ،دلهایشان را می لرزاند ،از هر گروهی که بودند ،سعی داشتند برای مراسم تودیع ،میزبان او باشند اما فرصت کم و عاشقان بسیار قرار بر این شد که برنامه طوری تنظیم شود که از هر قشری ،گروهی با هم یک بر نامه داشته باشند که در مجموع 55 مراسم تودیع در نظر گرفته شد این جلسات از طرف رئیس مجلس ،وزرای اعلای ایالات پنجاب ،وزیر کار ،نمایندگان مجلس و اساتید دانشگاههای لاهور منعقد گردید. صادق 28 ساله ،در 54 مراسم شرکت و سخنرانی کرد .او در صحبتهایش از هجر و فراق لاهور سخن ها گفت . چهار شنبه 28/9/1369 بود و آخرین مراسم تودیع که از طرف ادبا ،نویسندگان ،شعرا و خبر نگاران در هتل اینتر نشنال لاهور بر گزار شده بود . این شهید عزیز به منظور شرکت در جلسه در ساعت 45 ،7 دقیقه جلو درب هتل می رسد و به محض پیاده شدن از ماشین ،مورد هجوم وحشیانه چند تن از ایادی استکبار جهانی ووها بیون ملحد قرار می گیرد و با رگبار دشمن به خون می غلطد و خون پاک مطهرش ،زمین لاهور را برای همیشه رنگین می کند
. منبع:سفیر نوشته ی اسماعیل ماهینی ومحمد حسین خسروی،نشر نورالنور-1384


 
آثارباقی مانده از شهید
بعد از نماز مغرب و عشا با خبر فوق العاده عجیبی رو به رو گشتم و آن اینکه گفتند ،یک مجروح ایرانی است که از زمان حمله ناکام با رمز یا زین العابدین (ع) در کنار رود خانه ی دره ی میان تنگه افتاده و در عرض این 8 الی 9 روز مرتب خودش را عبور می دهد به طور سینه خیز لکن موقعیت طوری است که دست یابی به او و به سلامت او مهلکه بدر بردنش دشوار است .
بی اختیار شروع کردم به دعا کردن در حقش و مورد تعجبم صرفا این مسئله بود که تحمل این عزیز مجروح ظرف 8 روز در زیر گلوله های مستمر دشمن ،گرسنگی و تشنگی را کنار آب رود خانه می بود .و فشار های روحی ،سرما ،خستگی ،مکان منظمی نداشتن در قبال آنهمه حیوانات وحشی و ...جز امدادهای غیبی الهی به موقع بر بالینش رسیدن چگونه قابل توجیه است ...کجایند دهریون و مارکسیسمها تا پرده زنگار گرفته قلبشان را بدین حقایق به بازگشتی واقعی به سوی فطرتشان هادی باشد . این جماعت ای کاش به جای شعار و تشکیل تیم های دختر و پسری که محرک نیرومندی در اغفال دختران و پسران تازه بلوغ رسیده در اعمال احساسات شهوانی باطلشان می باشد !قدری از موضع مترقی ما به آنها مرحمت می فرمودید و می آمدند از جبهه ها بازدید به عمل می آورند تا لا اقل مقداری خجل بشوند از اینکه بنشینند هی ،در خانه های متوسط و سطح با لا تحلیل علمی اجتماعی ارائه دهند!!! حالا کسی نیست بزند در گوششان که آخه مردیکه این تحلیل های آبکی تا وقتی در متن جامعه نباشید ارزش یک پنی آبنبات هم ندارد !!)می بخشید تعبیر فرنگی آوردم !!)

ساعت 19 تا 20 هم توفیق یافتیم با بر گزاری مراسم با شکوه دعای توسل ،نوحه و روضه در جمع برادران با حضور چند تن از برادران مجاهد عراقی به گرمی برنامه هایمان فزونی بخشیم .در پایان مراسم راجع به آیت الله خوئی و وضعیت زندگی در عراق در ارتباط با مردم با مجاهدین عراقی بحثمان شد که در مورد آقای خوئی چیزی گفت یکی از آنها قابل تامل و آن اینکه گفت :ما نظرمان در مورد آیت الله این است که ایشان در حد سید عبد الله شیرازی هرگز نیستند اما در حالات و مواضع سیاسی شباهت نزدیکی به آقای گلپایگانی و مرعشی نجفی دارند .
من بی اختیار در زمینه ی چنین تحلیلی آن هم به زبان یک عراقی آفرین گفتم ،نکته قابل توجه اینکه یکی از آنها به مدت یک سال از عراق به مقصد سوریه از دست حزب بعث عراق متواری بودی و حال آنکه خواهر و مادرش هر دو در بیداگاههای صدا می محبوسند ،خداوند به حق دلهای شکسته مظلومان و بی بی زینب تلافی همه ی دردها و ستم های محرومین واقعی تاریخ را از دل صدام و عنترهایش بدر آورد ...

شب ساعت 12 الی 2 ،یعنی 1 ساعت کمتر از گذشته در این مکان جدید به اتفاق یکی از برادران در سنگر روبازی که معروف به سنگر ضلع غربی است از شیا رهای مخصوصی در راه خنثی نمودن هر گونه حرکت مذبوحانه ای از جانب واحد گشتی و شناسایی خصم مزدور حفاظت به عمل آوردیم. تو گویی به جای ترس ما از عاقبت این مهم دشمن به هراسی دقیق متنبه شده بود .
باور نمی توان کرد با آن همه استحکام مواضع و بر خورداری از سلاح های گونان گوناگون بعثیون این گونه از هول حلیم ته دیگ بیفتند که هر بار از 3 تا 4 منور برای شناسایی منطقه بهره جویند .
به هر حال شب پاسداری را نیز علیرغم عدم آشنایی قبلی با جایگاه پاسداری از حیث تشخیص مواضع با موفقیت خاتمه دادیم .
ان شا الله که عاقبت همه ی رزمندگان در این جبهه ختم به خیر شود .

تا ساعت 3 نیمه شب در وادی راز و نیاز با معبود واقعی ام به حال آن رزمنده ی مجروح در بیابان مانده نیز مفصل دعا کردم و الحمد الله دوست همسنگرم خوشحالم ساخت از اینکه امشب اکیپی برای نجات او از این وضعیت زحمت خواهد کشید. آنگاه با خیال راحت و امید به خبرهای خوش در فردا در سنگر اجتماعی و محقر بی سیم خوابیدم .
الهم آجعل النور بصیرتی و البصیره فی دینی .
 
سه شنبه 2/ 9/ 1361
قال الرضا (ع) :المومن الذی اذا احسن استبشر و اذا اساعه استغفر .ماندن و کار کردن در جبهه های مقدم علیه شیوه های ناجوانمردانه خصم تقریبا برایم شکلی عادی یافته و شاید بتوان گفت به لحاظ وضع راکد جبهه ها شوق غالب بچه ها به یاس و خستگی تبدل یافته و در مورد این حقیر هم اجتناب ناپذیر باشد .لکن با خود عهد بسته ام که در قبال چنین مشکلاتی هر گز تا وقت حضور در جبهه ها سرخم فرود نیاورم و این باور بر من مسلط گشته که حیات زیر سایه شمشیر ها در این بخش معنا می دهد و الا اگر قرار باشد دائم انسان از مصائب بگریزد ،هیچ وقت نخواهد توانست در راه رسیدن به آرمانهای اسلامی یک پیکار جوی واقعی باشد . این نوع خود سازی با لاخص زمانی معنا می یابد که انسان غریب و تنها انتظار یافتن همدری و هم راهی خالص را بکشد .انس شدید افرادی نظیر من به بودن در مجامع آشنا ،اصولا خود مفتاح کبیری است در گشایش مصیبت ها و بهبود این وضعیت می تواند در ظل واقعی بنام غریب آشنا !! در کنار رزمندگان تضمین یابد ،گر چه خصلت آدمی و همساز با وجوهات خاصی است که دوستی ها را هم اینگونه تاریخ رقم می زند، منتهی ارزش اینگونه موارد در نظر من کلا بستگی دارد به قوت و قدرت انسان در تعادل مرز جاذبه و دافعه . این حقیر از عنفوان جوانی هر گز در کمین نبوده ام تا رابط این دو را به سوی تقویت کفه ای از پیمان مرزبندی نمایم .
بلکه معتقدم اگر آدمی بتواند از کانال معضلات به سلامت عبور کند حقا خواهد توانست بین معبود واقعی و هزاران معبود تصنعی به اولی که با فطرتش هم سازگار است مفتخرانه دسترسی پیدا کند و این خود مفهوم را مشتمل است که خداوند در سوره ی بقره به پیامبرش هشدار می دهد که من با انسان در مقام خواهش و دعا نزدیکم ،حالا این انسان ولو خصلتش (کلا ا لانسان لیطغی ان راهاستغنی) باشد یا( لربه لکنود) بلکه اولی آن است که مهربانی و باران رحمت ایزدی در این دنیا بر حال بندگان به طور اعم مشمول است و این خود باز بانگ خوفی است بر احوال بندگان عاصی او ...
گویا رسم خاطره نویسی شکست و افتادیم در خط بیان عقیده ...
بگذریم .در این محیط آشنا حدودا ساعت 10 صبح بود که چند تن از رزمندگان مرا به رسم روحانی بودن !گرفتن زیر رگبار سوال و جواب و از من جواب و از آنها تیر بار سوال !جالب توجه آنکه یکی از آنها پرسید در روز قیامت (بهشت )انسان به شکل جوان تجلی می یابد و یا در وجه دیگر؟ گفتم: وقتی رفتی بهشت برایمان جوابش را بفرست و گویا بعد از مراسم پرسش و پاسخ وقتی رفته بود پایین یک تپه (مرکز تدارکات و بهداری )ترکش خمپاره ای به طرز شدید بر باسنش اصابت می کند که بچه ها وقتی برایم تعریف کردند با خنده می گفتند نزدیک بود که برایت بهشت جواب بفرستد .
ظهر را نیز به خواندن روزنامه ای تا وقت اولین جلسه کلاس درس در یکی از سنگر ها گذرانم و با کمال تعجب در قسمت اخبار ورزشی روزنامه به شکست تیم فوتبال ایران از ژاپن در مسابقات آسیایی هند بر خوردم که انشا الله در یاد داشتهای آتی پیرامون ورزش فعلی و ...مفصل سخن خواهم گفت .
تقریبا ساعت 3 بعد از ظهر بود که اولین جلسه درسمان در یک بر نامه ریزی چند جلسه ای در یکی از سنگرهای اجتماعی با حضور اکثریت بچه ها آغاز شد .
این مراسم با شکوه پس ار تلاوت آیاتی از کلام الله مجید ،با سر حالی رزمندگان به مبحث مذمتهای دنیا پرستی و کیفیت دل بریدن از تبلیغات دنیوی پرداختم . در حاشیه نیز اهمیت اطاعت از فرماندهی بیان شد . باری گرچه بر حقیر مثبت است که ریشه ای طولانی از دلبستگی های دنیوی و علائق مادی وجودم را مملو است لکن امید است مرحمت الهی در طول اینگونه مباحث و در اثنای رزم و رزمندگی در انقطاع مورد طبع نصیبنم گردد .

امروز متاسفانه بر خلاف این چند روز از بر گزاری مجلس دعا محروم ماندیم ،البته در یکی از سنگرها مراسم دعای توسل بر گزار شد که با وجود دعوت از این عبد ذلیل خدا به دلیل سر درد شدید خیلی زود تر از معمول و روال اسبق خوابیدم ،از ساعت 5/6 شب تا 2 نیمه شب که آغاز نگهبانی ام بود در حالت خواب سپری شد و گهگاهی هم در حالت خواب و بیداری موقت، صدای بچه ها به گوشم خورد اما به نظرم وضعیت قرمز تلقی نمی شد و با وجود آنکه اعلام آماده باش شده بود من باب حمله ی دشمن که دشوار اعتبار گشته بود، فکر می کردم چون جار نزده اند لهذا این خبر محقق نگشته ....تا اینکه یک ربع مانده به 2 نیمه شب وقتی بیدارم کردند خبر دار شدم باران تندی آمده که منجر به تخریب چند سنگر از جمله دو سنگر دیدبانی ،بر اثر خستگی و سر درد مفرط دلم می خواست بگویم نمی توانم امشب پاسداری کنم اما وقتی دیدم باران است و ما بقی در شدید ترین سرما و بارش نگهبانی داده اند از اندیشه خود خجل و منصرف شدم .فورا بیرون آمدم از سنگر و به اتفاق برادری به سنگر دیده بانی دارای سقف رفتیم باورم نمی شد شدت بارش که در حال حاضر نم نم می زد به میزانی بوده باشد که گودال نشستن سنگر آکنده از آب گردد ،باری آن شب در سرمای سخت و مدت نگهبانی به یاد اوقاتی افتادم که در محیط حوزه یا خانه از کوچکترین کمبودی ناله سر می دادیم .
ای کاش همه کسانی که دل برای اسلام می سوزانند و در عمل از کمبودها و سختی ها
وامصیبتا سر می دهند قدری قدم رنجه فرموده و در سر ما لطف می کردند در کنار اجاق های پر حرارت و اطاق های گرم با کلی آسایش مقداری هم به یاد رزمندگان در سوزش بادهای مهیب در را بطه با تحمل و طاقت آوردن زیر بارانهای شدید در صحرا ها و تپه ها ،چه در سنگرهای اجتماعی سرد و چه هنگام نگهبانی می افتادند و محض رضای خدا از کرده ی خویش پشیمان می گشتند .
آن شب سقف بعضی سنگر ها به اندازه ای از آب چکاوش می یافت که تو گویی بچه ها دارند دوش می گیرند و بیچاره ها همچون طفلان پدر از دست داده و محروم تا صبح از سوزش سرما می لرزیدند و دعا می کردند .اینجا نه از کاپشن به اندازه کافی برای رزمندگان خبری بود و نه از آسایش نسبی ،در حالی که تامینش چندان هم دشوار نیست !آن شب در وقت پاسداری بغض گلویم را فشرد و اشک مجالم نمی داد ،همه تاثرم از این بابت بود که چرا هیچ گونه امکاناتی نداریم تا به یاری این عزیزان بشتابیم و خدا یا چه چیز جز عشق تو ،جز امید به لقای تو می تواند باعث ماندن و رزمیدن این بچه ها از خردسال گرفته تا پیرمرد مسن باشد .در مورد مشکلات و احتیاجات خط مقدم هم سخن بسیار دارم که انشا الله بزودی اشاره خواهم نمود .

چهار شنبه 3/ 9/ 1361
دوری از دوستان حوزه ،اعضای خانواده و یاران سه ساله ،صبح بعد از نماز حسابی به فکرم وا داشته .کم جراتی تفکر در این باره در چند روز قبلی حالا کمی دلیرم ساخته تا باورم شود فهمیدن و با خبر شدن مادرم از موضوع حرکت به سوی جبهه ها با توجه به اینکه مطلعشان نساخته بودم چقدر در مریضی اش اثر سوء خواهد گذاشت .اگر مبالغه یاملاحظه تلقی نشود در این مدت اصلا یادم نرفته بود که مادرم برای معا لجه در بیمارستان هفته گذشت بستری گشته و خدا می داند اگر در زمان معالجه بهش خبر بدهند چه وضع و روزگاری بر سرش خواهد آمد .گر چه قبل از انجام چنین کاری پیرامون صبر و استقامت در قبال بروز حوادث بر سر اعضای خانواده برایش مفصلا سخن گفته ام و اما دوستان عزیز و یاران واقعی ام در براز جان ،آنها که در کنارم هماره چون شمع از وفق همدری می سوخته اند و از بدو انقلاب تا کنون هم رزم بوده اند ،دلم به فکرشان افتاده از این که مبادا خدای ناکرده به لحاظ دیرتر رسیدن «خ .ب » من به تعویق بیندازند که خدا می داند اگر این چنین کنند از دستشان ناراحت می شوم ،امیدوارم خداوند متعال چون گذشته الطاف خفیه و جلیله اش را مشمول حال این سروران زحمتکش و فعالان راه سرخ ولایت فقیه باشد .
اینجا معمولا صبح ها خیلی سریع می گذرد و از طرفی ما هم وقتمان عاطل و باطل ،امروز هم که با د سریعی با مه آلودگی هوا حاکم بود بر تنبلی مان در ماندن اندرون سنگر فزونی می بخشید ...

...گر چه عمدتا نقطه ضعف های مسئولانشان نیز در امر مدیریت اسلامی اجتناب ناپذیر است ،محیط جبهه و خط مقدم که سخاوتمندانه ترین میدان و کانال آزمایش انسان در تسخیر مرغ دور پرواز اندیشه در آسمان بی انتهای توحید و گامی وسیع در خود سازی آدمی تا پویشی به سوی دیگر سازی است هر گز نمی بایست در تاریخ خود در بر گیرنده صحنه های مضحکی باشد که برای انسان جز آرمیدن و بی خیالی و سودا گری چیز دیگری ارمغان نداشته باشد. بالاخص وقتی که امتی قلبش برای حضور در چنین معرکه ای در طپش و سبقت نسبت به یکدیگر باشد ؛گویا عزیزانی که در وادی فتح یا شهادت از سر نوشت خود قلمی دیگر قادر نیستند بر لوح سر نوشت بنگارند ،فراموش می کنند که هر جا پای هوای نفس و یکه تازی نفس عماره پیش می آید ،لبخند (ژوکوندی) !بر لبان دشمن نقش می بندد و تفرقه در صفوف متحد ملتی ،بیچارگی و فلاکت را نقدا تقدیم می دارد و طرف مطالب من وضعیت احزاب و دسته جات از دوران مشروطه تا لااقل بدو خودمان می باشد که چگونه نبود دو اصل امر به معروف و نهی از منکر از مبارزان ،منافق تربیت کرده و ازکارهای علی لظاهر مجاهدی !در مقابل رژیم مزدوران ساواکی !هدیه نموده آیا همین ها خود بس نیست در رفع کینه توزیها و سر پیچی ها از جانب ما ،این حقیر در مقام نفی یا اثبات موارد اتخاذی یک مسئول نظامی در راستای برنامه های چریکی و جنگی با آن همه مرارتها و دردهای یک چریک و رزمنده در عرض مدت دوریش از همه ی همراهانش در کاروان عشیره و یا دوستانش نیستم که بخواهم جسارت را در قلم هم جلوه بخشم و آنگاه اوراقی از تلخی های این قصه سیاه گردانم .
دلیل آنچه وادارم می سازد که از نظرات خویش صرف نظر نکنم همانا موقعیت مهم استراتژیکی و سوق الجیشی این حدود و ثغور است که آزادیشان مرهون خون شهدای بسیاری است که فواره ی خونشان در پهن دشت این مرز و بوم هنوز جرقه می زند و مدیون تلاش ایثار گرانی است که شب ها و روزها آرام و قرار نداشتند ،رزمیدند و جنگیدند تا اینکه با لا خره به کام خویش وصول یافتند .دل گواهی می دهد و عقل حمایت می کند که ناله سر دهد ،از غم ها بگو ،از درد ها بنال و اشک بریز .
مدتی است نه کم در عرف یک جنگجو که در این قسمتهای فوق العاده مهم از خطوط مقدم جبهه حضور داریم و بسیار متاثرم از اینکه چرا هیچکدام از مقامات مسئول ،مقامات نظامی ،یا مسئولین همین تیپ محمدا رسوا الله(ص) به خود رخصت نداده اند من باب صرفه داشتن کوششهای این ایثار گران یا که برای دادن روحیه به بچه ها قدم رنجه فرمایند و از نزدیک شاهد مصیبت های وارده بر پیکر رزمندگان دردمند که همه ی جرمشان دفاع از مرز و بوم اسلامی خویش و کسب امنیت کافی در تبلیغ آرمانهای اسلامی به اقضی نقاط ممالک تا نزدیک ترین ثغور و حدود است ،باشند . خداوند متعال می داند که وقتی بچه ها در این باره از من جویا می شوند عرق شرم از پیشانی ام سرازیر می شود ،مجبور می شوم دسته گل به آب داده ی آقایان را قدری توجیه و ماست مالی کنم .آدم باید برود این درد ها را به کی بگوید .من متاسفم از اینکه بخواهم بگویم اگر برنامه ها این جور پیش برود بچه ها روحیه خودشان را می بازند .مجددا نیمه شب از ساعت 4 تا 6 پاسداری ما به عنوان نگهبانی شب !آغاز شد ،تیر های پیاپی دشمن به کمک استفاده ی از شب با اسلحه هایی نظیر (سی می نوف )(کلاش) و گهگاهی (آرپی جی) که از کنار و بغلمان عبور می کردند ،مهلت صحبت را در این هنگام از ما بریده بود ،زوزه های خمپاره دشمن به سان جغد شومی گویا وعده ای دیدار دو طرف را بزودی نوید می داد ،هنوز بی تابی در مقابله با خصم بد زبان از ذهنم محو نشده ،ساعت شماری می کردم بلکه دشمن پاتک هایش جدی تر و سنگین تر شود تا حقیقتا دوباره از سینه ی تپه ها ،در پهن دشتهای موجود فیما بین طرفین مجادله و منازعه درس بزرگی به آنها دهیم .آسمان پر ستاره ای بر ما چشمک می زند ،حاوی هزار ویک مطلب است ،شاید می خواهد محبتش را به رخ ما بکشد و یا شاید هم نمونه ای دیگر از امدادهای الهی را نشانگر باشد ...و من با کوله باری از غم و اندوه از گذشته های نه چندان دور و دراز هنوز سو سوی چشمانم با همیاری پلکهایش به سوی مندلی و اطرافش نظر دارد .


 
آثارمنتشرشده در باره شهید
بیانیه قرائت شده در سالگرد شهادت صادق گنجی
اینک که به فرموده مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای ،ایران اسلامی در معرض تهاجم و شبیخون فرهنگی شیطان قرار گرفته و برای مقابله با تهاجم که هدف اصلی آن انحراف و تباهی نسل جوان است تنها با تبلیغ و معرفی چهره تابناک و درخشان شهدا و الگو سازی مناسب از این ذخائر معنوی برای هدایت قشر جوان در کنار ارائه چهره ای پر توان و مقتدر از مدیریت اجرایی نظام اسلامی، در حل ریشه ای معضلات اقتصادی و اجتماعی می توان موفق به مصون سازی فرهنگی ،گسترش مبانی اعتقاد عمومی به توحید و معاد و تحکیم ریشه های اعتقاد دینی و انقلابی شد. لذا با چنین باوری در سالگرد شهادت شهید سعید استاد صادق گنجی به نیت آشنا سازی هر چه بیشتر نسل جوان با ابعاد و وجوه مختلف حیات کوتاه اما پر بار او گوشه هایی از زندگی آن عزیز که حاصل سالهای متمادی انس و معاشرت فکری و سیاسی با اوست را به رشته تحریر در آوریم باشد که مرضی رضای حق تعالی و روشنی بخش راه علاقمندان شهید و جوانان غیور گردد.
حیات واقعی و معنوی مردان بزرگ غالبا پس از شهادت و مرگشان آغاز می شود از آن لحظه که جسم شهید نقاب در خاک می کشد ،زندگی فکری و اعتقادی او شروع می شود. این تولد مجدد را دیگر نه مرگی و نه پایانی است و تا آن روز که حرمت فضایل و کرامت الهی و انسانی پاس داشته می شود شهید در هودجی از نور و عزت بر تارک تاریخ تا قیامت خواهد درخشید و حدیث حیات و شهادت او همواره از گزند گذر ایام و ملال تکرار و کهنگی مصون خواهد ماند .
بزرگداشت یاد و خاطره شهیدان تجلیل و دفاع از همه خوبیها و فضیلتها است تکریم شهید پاسداری از قداست و حرمت راه و آرمان اوست این مهم ،وظیفه همه همفکران و معتقدین به آمال و آرزوهای شهید است و دوستان شهید را مسئولیت دو چندان است ،به ویژه آنگاه که گرد باد عواطف در فقدان شهید وزیدن می گیرد و ابرهای تیره ای که مانع درخشش خورشید وجود او بوده را کنار می زند و جانهای مشتاق از تابش خیره کننده انوار حقانیت راه و صلابت اندیشه او گرم می شوند وبرای یاران که از نزدیک شاهد تلاشها ،رنجها و مجاهدتهایش بوده اند این خود تکلیف مضاعف است.
صادق ،نخل تناور و خونین دشتستان است که در فصل سرد و خیانت مصادیق بازار اسلام آمریکایی در آن سو ی مرزهای میوه سرخ شهادت داد .
او چونان نخلی ستبر و مقاوم ریشه در خاک دلیران همیشه زنده تاریخ بالید ،سر بر آورد و تا ملکوت اعلی شاخه گستر شد .او فرو افتاد تا به قوام دین خدا با همراهی عاشقان اسلام ناب محمدی تحت رهبری ولایت مطلقه فقیه در پیگیری دائمی آرمانهای بلندش کمک نماید و تا همیشه تاریخ تداوم یابد .هجرت سرخش را علیرغم گذشت ایام در شرایطی پاس می داریم که هر چه بیشتر از ان فاجعه تلخ و مصیبت جانکاه می گذرد او را بیشتر می بینیم ،او شمع محفل بشریت و قلب تاریخ است. او زنده است چرا که (ویبقی وجه ربک ذوالجلال و الا کرام )و شهید نظر می کند به وجه الله پس چونان امام و مقتدایش باقی و جاودانه است .
او از تبارشهیدان مظلومی است که سند صداقت و حقانیت خود را با خون امضا نمود ،او تشنه خدمت بود و به شیفتگان قدرت درس سر بازی و فداکاری داد و به حق آبرو و افتخار سفیران فرهنگی و سیاسی نظام و گل سر سبد شهیدان راه صدور و گسترش انقلاب اسلامی در فراسوی مرزهای کشور است.
او روش اصولی و صادقانه کار فرهنگی و سیاسی برون مرزی را تعریف و به نمایش گذاشت ،و به دور از عرف رایج و مناسبات خشک و تصنعی دیپلماتیک شجاعانه و بی پروا چو ابراهیم (ع) با تبری از استدلال و منطقی گویا در موضع تهاجم به سراغ بتهای جهالت و انحراف رفت ،ریشه های شجره خبیثه استعمار ،وهابیت جاهلی را نشانه گرفت و ابراهیم وار در آتش عداوت و کینه نمرودیان سوخت و در آخرین ساعات اقامتش در لاهور پاکستان سینه پر دردش که گنج صداقت و معرفت بود پذیرای رگبار گلوله های مزدوران پلید سپاه وهابی صحابه شد و قامت مردانه اش غریبانه در خون نشست .
آری آن در درخشان و گوهر بی دلیل ،استاد جوان، مخلص شرق ،طلبه بسیجی ،نمونه اخلاص و تعبد ،مطیع محض ولایت و رهبری ،سفیر معنویت اسلام ناب محمدی(ص) به برادر شهیدش نادر در جوار رحمت حق تعالی سر بلند و غرور آفرین پیوست. شهید صادق گنجی امید مردم پابرهنه و محروم زادگاهش و خار چشم فرصت طلبان و عوام فریبان بی مایه و سست عنصر بود. او در عرصه دفاع از اصول و ارزشها، افشا انحرافات منحرفین و تبیین حقایق چنان قاطع و بی پروا بود که گوهر درخشان و جودش را خرمهره های بدلی و مارهای خوش خط و خال تزویر و تفرقه هیچگاه بر نمی تاختند .
شهید گنجی از همان اوان کودکی بسیار زودتر از آنچه که باید ،شاهد کوچ ابدی و غمبار پدر بود .او خود می دید که چگونه دست تقدیر و سر نوشت بستر لازم را برای پرورش انسانی مقاوم و خود ساخته می گستراند .اواز این ضایعه توانفرسا درس استقامت ؛تلاش مضاعف و زندگی قرین با فقر و تنهایی اما سر بلندی و صبر را به خوبی آموخت .شاید شرایط سخت دوران کودکی و نوجوانیش بود که در سالهای بعد انگیزه های پاک و خدا یی مبارزه عیله رژیم ستمشاهی و یاری رساندن به نهضت اسلامی را در وجود ش و یاری رساندن به نهضت اسلامی را بیش از سایرین تقویت می نمود .
در دل شهر محروم و فقر زده در فقدان سایه پر عطوفت پدر ،در دامان مادری آگاه و صبور کمال یافت و به خیل مبارزات ومجاهدان انقلاب عدالت گستر اسلامی پیوست .او علیرغم جوانی با استعانت از مطالعات گسترده ،هوش سرشار و قدرت قلم و بیان با نوشتن اطلاعیه ها ،قطعنامه ها ،مقالات مختلف و سخنرانی های بلند رسا به خدمت امام و مقتدایش خمینی کبیر (ره) در آمد .
ویژگی منحصر به فرد شهید گنجی بر خورداری از مجموعه امتیازات لازم برای ظهور و درخشش یک انسان نمونه و بزرگ است .چشیدن طعم تلخ فقر و محرومیت ،آشنایی بسیار نزدیک با ضعیف ترین اقشار اجتماع ،بر خورداری از استعداد و ذکاوتی سر شار ،علاقه وافر و مطالعه کتابهای منبع در زمینه های مختلف نظیر قرآن کریم ،نهج البلاغه و صحیفه سجادیه ،قدرت نویسندگی و بیانی رسا ؛مدیریتی توانا به او داده بود.به کار گیری اصولی آموخته ها و یافته های تئوریک در عرصه تلاشهای سیاسی و اجتماعی گوشه ای از قابلیتهای او بود .
خاطره شجاعت های او در کوران حوادث انقلاب و حضور پر توانش در مقابله فکری و عملی با جریانات انحرافی و وابسته پس از پیروزی هیچگاه از یاد دوستان نخواهد رفت .او در میدان بحث و نقادی دفاع از چهره منور انقلاب چنان پرتوان بود که سردمداران گروهکهای سیاسی از سر عجز و ناتوانی مباحثه و مناظره با او را تحریم نموده بودند .
از اقدامات اساسی او پس از پیروزی انقلاب اهتمام به تشکیل گروههای مطالعاتی و تحقیقاتی و اعتقاد به کار منظم و تشکیلاتی، سیاسی، ایجاد تشکل های سیاسی و فرهنگی نظیر انجمنهای اسلامی و ایجاد یک مرکز فرهنگی به منظورتکثیر وپخش کتاب و نوارهای مذهبی و سیاسی به نام موحدین بود .
شهید گنجی بسیار پر مطالعه ،منطقی ،متواضع وبشاش بود. با صراحت سخن می گفت و حقیقت را فدای مصلحت نمی کرد .آنچه را که اعتقاد داشت بی پروا بیان می نمود و در دفاع از نظراتش از پشتوانه مطالعاتی غنی و قابل توجهی بر خوردار بود .
از آنجا که عمل سیاسی و انقلابی را نیازمند به بر خورداری از پشتوانه های غنی فکری و اعتقادی می دانست لذا مطالعه موضوعی آثار استاد ارجمند آیت الله مطهری (ره) را بسیار ارج می نهاد و عمق و اصابت و صلابت اندیشه استاد گرانقدر همراه با نگرش پر شور و انقلابی او را لازمه شناخت صحیح اندیشه دینی و درک خط امام (ره) می دانست .
به سنت حسنه هدیه دادن به طور جدی عمل می نمود و دوستان خود را از هدایای ارزشمندش که غالبا شامل کتب مختلف دینی و مذهبی بود بی نصیب نمی گذاشت. با اتمام تحصیلات دوره دبیرستان تصمیم به هجرت گرفت و با علم به ضرورت ارتقاء سطح آگاهی های مکتبی و سیاسی و آشنایی عمیق با مبانی دینی و پیگیری جدی تر تحولات سیاسی و اقتصادی داخلی ،منطقه ای و جهانی به مثابه یک مهاجر مجاهد با انتخابی درست به سوی حوزه های علمیه شتافت و مدرسه عالی شهید مطهری را بر گزید .
او در این میدان نیز حضوری بسیار موفق و چشمگیری در عرصه مسائل علمی و فرهنگی داشت و ضمن پیگیری جدی دروس حوزه با حضور مستمر و دائم در جبهه های نبرد با به دوش کشیدن اسلحه بر زمین مانده برادر شهیدش نادر که او نیز گنج دیگری از صداقت و معرفت بود،ومعلومات وسیع ،بینش ژرف و تقوای مثال زدنی، خود را با جهاد عملی رویا رویی با دشمنان اسلام عجین ساخت.
شهید در پیگیری بی وقفه امور مربوط به انقلاب از پذیرفتن مسئولیتهای سیاسی و فرهنگی استقبال می نمود و در همین راستا به عنوان نماینده شورای محترم نگهبان ،به عنوان ناظر بر گزاری انتخابات مجلس دوم شورای اسلامی استان بوشهر و سپس به عنوان مسئول روابط عمومی اداره کل سازمان کشتیرانی منشاء خدمات ارزنده ای شد.. تدریس در دانشگاه ،نوشتن مقالات در روزنامه ها و حضور محسوس در مسائل فرهنگی و سیاسی از دیگر فعالیتهای قبل از عزیمتش به پاکستان بود .با اتمام دوره لیسانس مدرسه عالی شهید مطهری و بر خورداری از تجهیزات لازم در مدیریت فرهنگی و اجرایی با کوله باری از معارف عمیق دینی همکاری با وزارتفرهنگ و ارشاد اسلامی در حوزه معاونت بین الملل را پذیرفت و در اولین ماموریت برون مرزی خود به عنوان رئیس خانه فرهنگ جمهوری اسلامی ایران به لاهور عازم پاکستان شد .
استعداد ذاتی و عزم جزم و همت بلند آن شهید باعث گردید که ضمن احساس نیاز تسلط به زبان اردو و انگلیسی جهت بر قراری ارتباط نزدیک با مردم آن دیار به زودی به این مهم نایل آید و از این ابزار به بهترین نحو استفاده نمود. ارتباطات وسیع فکری و عملی با مردم پاکستان ،شیعیان مظلوم و به ویژه شخصیتهای فرهنگی و دانشگاهی آن دیار و ارائه چهره ای جذاب از فرهنگ و معنویت انقلاب اسلامی ،عرصه را بر جریانات انحرافی و وابسته تنگ و تنگ تر می نمود .
افشاگری های بی پروا علیه فرقه ضاله وهابیت و حامیان آن بر عمق کینه ایادی کفر و نفاق علیه آن شهید افزود تا آنجا که علی رغم اتمام دوره ماموریت چهار ساله اش و در واپسین ساعت اقامتش در لاهور به رغم آن کوردلان با ترور ناجوانمردانه انتقام اسلام آمریکایی از اسلام ناب محمدی گرفته شد. قلب لاهور هدف رگبار گلوله های پلید ترین دشمنان دین خدا قرار گرفت و غریبانه اما عاشقانه به ملاقات مولایش حسین (ع)،مقتدایش خمینی کبیر و برادر شهید ش نادر شتافت .
هر چند که این ضایعه اسف بار و جبران ناپزیر برای انقلاب اسلامی به ویژه استان بوشهر شاید تا سالهای سال جبران نگردد اما یقینا پرچمی که او در راستای تحقیق آرمانهای اسلام ناب محمدی اسلام محرومین و متدینین بی بضاعت در نبرد بی امان با اسلام آمریکایی و اسلام سرمایه داری بر افراشت در سایه زعامت مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای توسط دو یادگار عزیزش سبحان و نادر و همه علاقمندان و هنفکرانش بر زمین نخواهد ماند.
روزنامه غازی و روزنامه فرانپترست پیشاور
چه کسی صادق گنجی را کشت ؟ این قتل سیاسی است یا مذهبی ؟
در این قضیه حکومت هند دست دارد یا آمریکا ؟قتل ایشان عقلایی بوقوع پیوست یا خیر !!!این بعد ار تحقیقات اداره های مختلف گرفته خواهد شد .امکان دارد که چند فرد با اعتقادات صادقانه صادقی گنجی مخالف بودند ،این نیز رد نمی شود که صادق با هر کس که ملاقات کرده یا با هر کسی صحبت کرده همه بر این امر موافقند که ایشان پادشاه هنر سخن گفتن ،یاد دادن و شخصیت جالبی بود و در دلهای مردم جای داشت .در سخنان خود حرفهایی می زد که شنونده نگران می شد که این بنده خدا از کجا حرف می زند .

معاون اول وزیر خارجه ایران آقای بشارتی روز یکشنبه با نواز شریف ملاقات کرد .نخست وزیر با ابراز تاسف گفت که وی آقای صادق گنجی را شخصا می شناخت و همیشه از تلاش ایشان برای مستحکم نمودن روابط دوستانه بین ایران و پاکستان لذت می برد وی به آقای بشارتی گفت که عاملان این توطئه باز داشت شده اند و دست اندرکاران این توطئه و عوامل فاجعه بزودی آشکار خواهد شد .

روزنامه غازی و روزنامه مشرق
معاون وزیر امور خارجه ایران دکتر علی محمد بشارتی گفت که من برای تحقیقات قضیه قتل آقای گنجی به پاکستان آمده ام و از کوششهای حکومت پاکستان که در این مورد انجام شده متشکرم .وی این سخنان را طی مصاحبه ای مطبوعاتی در اسلام آباد اظهار داشت وی می گفت من امیدوارم که حکومت پاکستان هر چه زود تر افراد مجرم را دستگیر کند . دکتر محمد علی بشارتی گفت که در حقیقت قتل صادق گنجی توطئه ای است برای خراب نمودن روابط خوب دو کشور برادر .



شهید گنجی به روایت مادرش
صادق در سال 1342 به دنیا آمد .هشت ساله بود که پدرش را از دست داد او از این هجران درس گرفت ،درس صبوری و اتکا به خویشتن ؛او حاضر شد که بار سنگین مسئولیت خود .و پنج برادر و خواهرش را با من تقسیم کند. لذا جهت همکاری در امرار معاش به من پیشنهاد کار داد .اما من حاضر نشدم که او در آن سن کم این مسئولیت سنگین را بر عهده بگیرد و به او گفتم تو با درس خواندن و پشتکار به من کمک کن ولی او بیشتر ازاین مهربان بود و تا حدی که می توانست در همه موارد مددکار من بود .
اراده ای استوار و عزمی جزم داشت .در خاطرم هست در زمان کودکی به سبب تنگدستی خانواده یک روز صبح که برای خوردن چای ،قند نداشتیم تصمیم گرفت که دیگر چای نخورد و همین هم شد و او بطور کلی چای خوردن را ترک کرد !هوشی سر شار از عشقی وافر به ارتباط با خدا داشت .نه ساله بود که نماز را فرا گرفت .در همان سال به مدت چهل روز قرآن را نیز یاد گرفت و ختم نمود که همه مردم تعجب کردند .
بسیار رئوف و مهربان بود و خیلی مودب به همه حتی خواهر و برادرانش احترام می گذاشت . همواره سعی می کرد در سلام پیشدستی نماید .رفتاری داشت که همه را به تحسین و تمجید وا می داشت .قلمی بس شیرین و شیوا داشت .در همان سالهای ابتدایی و پس از آن دوستان و همکلاسیهایش به خاطر قلم توانایش و قدرت خلاقیتش به او پیشنهاد نوشتن انشاءو مقاله می نمودند و در قبالش حاضر بودند هر مسئولیتی که بر عهده ی آنها می گذارد انجام دهند .
صادق از کودکی علاقه وافری به مطالعه و درک عمیق مسائل داشت .
در کنار کتب درسی مطالعات آزاد انجام می داد و این امر هر صاحب نظری را به تعجب وامی داشت که او با آن سن کم چگونه این کتب سنگین را می خواند ،درک می کند ،تجزیه و تحلیل می کند ،نتیجه گیری می کند و برای دیگران توضیح می دهد .
دوران شکوفایی انقلاب بود و او که در آتش عشق به خدا در وجودش شعله ور بود، برای آزادی امت از یوغ استعمار و استبداد شروع به مبارزه کرد .نوارهای حضرت امام قدس سره و اعلامیه های ایشان را دریافت می نمود و در اختیار دیگران قرار می داد وبعضا هم خودش آنها را تجزیه و تحلیل می نمود و دیگران را در جریان امور قرار می داد .
به یاد دارم در آن زمان گفته بودند خانواده هایی که ارتشی هستند اگر در راهپیمایی و تظاهرات بر ضد رژیم شرکت کنند حقوق آنها قطع خواهد شد .صادق به من گفت مادر جان !تو از هیچ چیز نترس ما از مبارزه دست نمی کشیم .اگر حقوقمان را هم قطع کردند مانعی ندارد .
مردم در این مورد می گفتند :این خانواده حتی در زیر تک درخت منزلشان هم تظاهرات می کنند من هم مشوق آنها بودم و خودم نیز در کارهایی که می توانستیم به آنها کمک می کردم مثل ساختن کوکتل مولوتف )
صادق به همراه برادر شهیدش نادر جلساتی تشکیل می دادند و مردم را آگاه می نمودند .با لا خره انقلاب اسلامی پیروز شد .17 ساله بود که کلاسهای عقیدتی سیاسی و قرآن را بر پا می داشت . خودش استادبود و بسیاری نیز شاگردانش بودند که برای آنها سخنرانی می نمودند و مسائل را یاد آوری می کردند و وظایف آنها را بر می شمرد .او همیشه در مباحثات و مناظرات یکه تاز میدان بود و کسی را توانا برابری با وی نبود .صادق به نماز اول وقت و روزه های مستحبی و نماز شب اهمیت زیادی می داد و کمتر شبی بود که نماز شب نخواند .
دیپلم که گرفت راهی تهران شد و در مدرسه عالی شهید مطهری درس طلبگی را شروع نمود .بارها و بارها به عنوان مبلغ به جبهه ها اعزام می شد و هر بار که برایمان نامه می نوشت ما را توصیه به صبر می نمود ..در وصیت نامه هایی که نوشته بود شهادت را تنها آرزویش می دانست .
اسفند ماه سال 1364 دامادمان به شهادت رسید و او همه ما خصوصا من و خواهرش را خیلی موعظه کرد و خواهرش را دعوت به صبر و استقامت و تربیت صحیح فرزندانش و ادامه راه شهید نمود .پس از چهل روز برادرش نادر در جبهه فاو به شهادت رسید و او همچنان مقاوم و استوار سخنرانی ایراد کرد و مردم را به پیروی از راه شهدا دعوت نمود .
پس از برادرش نادر نیز بارها و بارها به جبهه رفت و هر باردر نامه هایش از شهادت و دیدار خدا می نوشت .شوق پیوستن به لقاء الله از او عارفی پاکباخته ساخته بود .صادق همیشه می گفت :خدایا خیر را هر چه هست به ما عنایت کن تا سعادتمند شویم .من همیشه از خدا استمداد می کردم که خدایا بچه های مرا در کارهای انحرافی موفق نکن و فقط در خیر آنها را یاری کن .اکنون هم خدا را شکر می کنم که دو فرزندم به بهترین راه رفته اند و به بالاترین مقام رسیدند .
پیام من به مردم پاکستان این است که وحدتی را که صادق در بین آنها به وجود آورد را حفظ کنند و به مبارزه با دشمنان اسلام ادامه دهند و انتقام خون شهداء را از آنان بگیرند و برای آنها آرزوی پیروزی دارم .



شهید گنجی به روایت همسرش
بدنبال دوستی برادرم با صادق در سال 1361 در جبهه های جنگ (آن زمان صادق به عنوان مبلغ با لباس مقدس روحانیت در جبهه ها حضور داشت ) در فروردین سال 1364 با بر پایی مراسمی بسیار ساده (تنها خرید ما یک حلقه ای 1800 تومانی ) ازدواج کردیم و ایشان گفت :من سرباز امام زمان (عج) هستم و تو باید آماده هر حادثه ای باشی .ایشان بسیار مهربان و رئوف القلب بود. تا به حدی که گاهی اوقات خودمان در مضیقه بودیم ولی به محرومین و مستضعفین کمک می کرد .مهمان نوازی ایشان زبانزد خاص و عام بود و همیشه مهمان را باعث برکت و رحمت در زندگی می دانست .ایشان منظم و وقت شناس و بسیار با هوش بود و از هر دقیقه زندگی خود به خوبی استفاده می کرد .به طوری که مطالعه کردن و شنیدن اخبار را در یک زمان انجام می داد .
خوش اخلاقی وخوش رفتاری و داشتن بیان شیرین و شیوایش همه را به خود جذب می کرد .حتی کودکان نیز به همین خاطر او را بسیار دوست می داشتند .ایشان به خانواده های شهدا خصوصا بچه های شاهد خیلی علاقه داشت ،در این رابطه در دفتر خاطراتش که در جبهه نوشته شده بود آمده است :آن شب در پایان دعای کمیل بیاد همه و برای همه دعا کردم .بیاد مادرم ،مجروحین ورزمندگان و شهداء و ...و بیاد دختران و پسران کوچولو ی شهیدان راه الله که لباس نو بر تن ،روزها با صدای در خانه به یاد با با ی خویش به باز کردن در همت می گمارند و شبها کنار مادرهایشان جای خالی با با را با هزار آرزوی و امید احساس می کنند .
ان شا الله صبر جمیل و اجر جزیل نصیبشان باشد .
صادق عبادت و راز و نیاز با خداوند را تنها عامل آرامش قلب می دانست .او به نماز اول وقت و خواندن قرآن اهمیت می داد .همه چیز را در راه رضای خدا خلاصه می کرد .انتهای هر مسئله را خدا می دید و می گفت :اگر کسی خوابش هم به نیت به دست آوردن رضای خدا باشد عبادت محسوب می شود .صادق به سبب مشغولیاتی که داشت اکثر او قات بیرون از منزل بود ولی اگر پیش می آمد که ساعتی در منزل باشد پیشنهاد کمک کردن به بنده را می داد ،همین طور سر گرم شدن با بچه ها و بازی کردن با آنها را برای خودش یک وظیفه می دانست .گاهی اوقات که من از بچه ها ناراحت می شدم و بچه ها را با صدای بلند خطاب می کردم تذکر می داد که نباید با بچه حتی با صدای بلند صحبت کرد، چون در روحیه او اثر منفی می گذارد .بچه ها امید های کشور هستندو باید با روحیه شاد ،مستقل و مسئولیت پذیر و حس همکاری با دیگران رشد کنند. در غیر این صورت افراد مفیدی بار نخواهند آمد .ایشان آنقدر مهربان بود آنقدر دلش می خواست که همه از او خرسند باشند که محال بود از منزل بیرون برود و در بازگشت هدیه ای در دستش نباشد ؛حتی اگر برای ساعتی از منزل خارج می شد. او در سخت ترین شرایط حاضر نبود از مطالعه دست بکشد و از لحظه لحظه فراغت هایی که خیلی از اوقات بین دو برنامه پیش می آمد استفاده می کرد وخاطرات او از دوران طلبگی ،حضور در جبهه ها و راز و نیاز با خدا بالغ بر چهار دفترچه است که سیر در آن انسان را به شکر وامیدارد .او لایق شهادت بود و الحق که او را جز شهادت مرگی شایسته نبود .

در این میان گر چه غریب بودم اما با دیدن آن همه انسان که قیافه هایشان بیانگر این بود که بر خواسته از طبقه مستضعفین و رنج کشیده هایند مرا کامی دگر بود و عشقی عمیق .خدایا تو شاهدی که خود نیز رنج کشیده ام و می دانم که شوق با تو بودن ،راز و نیاز پیوسته با تو داشتن و خود را برایت صادقانه خالص کردن چگونه شرح صدر می بخشد و باران رحمتت کویر تشنه وجود را سیراب می سازد .

خدایا بر اعمالم گواهی که شوق پیوستن به سوی تو ،درک دردهای یاران تو و لمس سفر از کلبه ی تنگی ها به سوی سر چشمه پاک و زلال ارزشها شب و روزم را در این فراق یکی کرده است .

خدایا تو می دانی که در کاروان پر جوش و خروش حزب الله هجرت را با جان و دل پذیرفتم و بر این پایه امید آکنده از شور دارم .تو خود خود سازی را رفیق راهم گردان و شهادت را زوج بختم ،چرا که در این ایام دریافته ام که بسیار عقب مانده ام و آنچه که سر نوشتم را به زیبایی معرفت رهروان طریق هدایت قلم خواهد زد، کهکشانی است پر ستاره که درخشش هر یک چراغ هدایتی باشد بر پیشانی بختم .

خدایا به حق خداییت ،تو را به حق پهلوی شکسته فاطمه کبرایت ،تو را به ناله های زینب غمخوارت ،به حق خون ریخته شده ی شهدای راهت ،قسمت می دهم که در فرج مولایمان مهدی عزیز تعجیل بفرما .

در نهم تیر ماه سال 1365 در حالی که فقط 24 سا ل داشت به عنوان نماینده ایران در لاهور با مسئولیت سر پرستی خانه فرهنگ عازم پاکستان شدیم .از اوان ورود به پاکستان مظلومیت شیعه را می دید و اختلافات شدید بین شیعه و سنی را نیز از نزدیک دریافت و تلاش آمریکا را برای جایگزین کردن فرهنگ غربی به جای فرهنگ اسلام و ترس از تاثیر پذیری مردم پاکستان – خصوصا قشر جوان را با تمام وجود حس کردو سعی داشت در شناساندن اسلام واقعی نقشی داشته باشد . در یاد داشتی که در اوایل ورودمان به پاکستان نوشته بود آمده است «خدایا تو گواهی که جز عشق به تو و مبارزه در راه دفاع و تحکیم پایه های اسلام راستین ناب محمدی (ص) و صدور انقلاب اسلامی و روح شهادت در دستیابی به قله و رستگاری هیچ چیزی برایم مهم نیست ؛تو نیز مرا یاری کن .پس از دو ماه ازگذشت اقامتمان ،زبان اردو را فرا گرفت و این باعث تعجب همگان شد که چقدر زود و خوب این زبان را یاد گرفت .
او به سبب رفتار و اخلاق حسنه و روی گشاده و بیان شیرین ،دوستان فراوانی از قشرهای مختلف پیدا کرد تا حدی که اگر در لاهور و مولتن (شهر کوچکی که چهار ماه در آنجا به عنوان مسئول خانه فرهنگ فعالیت داشت )از فقیر ترین افراد در دورترین دهات اطرف بپرسید به خوبی او را می شناسند .همچنین از سیاست مداران بر جسته پاکستانی گرفته تا سبزی فروشان محل .
شهید عزیز خیلی مهربان بود و به صله ارحام اهمیت فوق العاده ای می داد . اگر با کسی بر خورد کوچکی هم داشت .به هر طریق ممکن گهگاهی از او احوالپرسی می کرد .گاهی می شد دوستانش می گفتند: این کسر شاءن اوست که فرضا به دیدن فلان سرایدار می رود ؟او می گفت: محبت محبت است .فرقی نمی کند شغلش چه باشد اتفاقا به دیدار اینها رفتن ارزش بیشتری دارد .
در شبانه روز بیش از چهار یا پنج ساعت بیشتر استراحت نمی کرد و علیرغم خستگی و زخم معده ای که خیلی اذیتش می کرد لحظه ای فراغت نداشت و همیشه می گفت :من به عنوان نماینده ایران به اینجا آمده ام و مسئولیتم خیلی سنگین است و باید دینم را به خوبی ادا کنم .او به همه به هر صورتی که می توانست چه از نظر مادی و چه از نظر معنوی کمک می کرد .حتی حاضر نبود به من که همسرش بودم بگوید و گاهی من از زبان دیگران می شنیدم و به او می گفتم .می گفت: فقط به خاطر اینکه نمی خواستم از اجرم کم بشود با شما در میان نگذاشتم .
در خاطرم هست وقتی قطعنامه 598 مورد قبول واقع شد خیلی ناراحت بود و می گفت :جنگ هم تمام شد و من که لایق شهادت نبودم ماندنم .
صادق در سخنرانی ها و جلسات بسیاری شرکت می نمود و همیشه در مجالس و محافل از فقر ،مصیبت ،یتیمی و سختیهایش در زندگی سخن می گفت و هر گز از بیان آنها ابایی نداشت بلکه آنها را باعث افتخار خود می دانست .هر بار از مادرش به عنوان مادری نمونه و زنی زجر کشیده و مهربان و درد مند یاد می کرد و همیشه پیشرفت خودش را مدیون زحمات و دعاهای شبانه روزی آن شیر زن می دانست .او همیشه می گفت قلبم لوح درشتی است در تقبل مطالب و خداوند می داند که در دلم چه می گذرد .آری !لحظه ها حساسند و عمر چه بی ارزش ؛باید کوشش کرد ،باید کار کرد ،که وقت برای استراحت زیاد است و انگار او می دانست که عمرش چون گل کوتاه است و وقت بسیار کم .

عصر روز چهار شنبه ،28 آذر ،از منزل یکی از شیعیان پاکستانی که دعوت بودیم بر می گشتیم .نواری از سرودهای اوایل انقلاب را در ضبط ماشین گذاشت .گویی به من الهام شده بود .بدون مقدمه دلم گرفت و اشک ریختم .طبق معمول که طاقت ناراحتی کسی را نداشت علتش را پرسید و من پاسخی برای این سوال نداشتم .
او خیلی مزاح کرد و سعی در خنداندنم داشت .به منزل رسیدیم و چون منزل در طبقه با لای خانه فرهنگ قرار داشت با هم آمدیم ،من به منزل رفتم تا لباس بچه ها را عوض کنم و بروم پایین تا با هم برویم به مراسم تودیعی که در هتل اینترنشان بر گزار کرده بودند .(این مراسم پنجاه و سومین مراسم تودیع بود که به افتخار آقای گنجی ترتیب داده بودند )من به محض آماده کردن مجدد بچه ها که شاید ده دقیقه هم طول نکشید در را بستم که بروم پایین که صدای زنگ آیفون را شنیدم آیفون را بر داشتم و ایشان گفتند: من به ذهنم رسید که بروم و بعد راننده را بفرستم به دنبال شما . من علیرغم همیشه که اصراری در هیچ مورد در طول زندگیمان نداشتم آن موقع شاید برای اولین بار عاجزانه به او التماس کردم که من هم آماده هستم و می خواهم همین الان با شما بیایم و او همچنان در نرفتن من اصرار کرد .من پذیرفتم اتفاقا آن شب بعد از مراسم تودیع در هتل ،شام هم جایی دعوت بودیم و قرار بود میزبان همان ساعت بیاید که به اتفاق برای صرف شام برویم .از رفتن صادق شش هفت دقیقه گذشت که میزبان به منزل ما آمد و تعجب کرد که چرا صادق به تنهایی رفته است و من بر خلاف معمول همیشگی و رسم مهمان و میزبان با دیدن او شروع به گریستن کردم .او با حالتی نا باورانه مرا نگریست و خیلی باعث تعجب و تاثرش شده بود که چرا من گریه می کنم .اشکهایم مجال سخن نمی داد ،حتی خود من تعجب کرده بودم .(بعد متوجه شدم همان لحظه ،لحظه شهادت صادق بوده است ).
نیم ساعتی گذشت و من همچنان منتظر بودم که دیدم صدای شیون و گریه از اداره می آید ،از در ورودی بیرون آمدم و از بالای پله ها نگاه کردم دیدم عده زیادی از پاکستانیها بر سر زنان و گریه کنان به منزلمان می آیند .همان موقع فهمیدم که او شهید شده است .
اگر بگویم در همان لحظه اول عکس العمل مثبتی داشتم دروغ گفته ام .صادق پس از خدا تنها امید و یگانه تکیه گاهم بود .به سبب تاملات روحی شدید ،دقایقی فکر می کردم که خواب می بینم و برایم قابل درک نبود ،ولی در همان موقع با استمداد از خداوند و توسل به ائمه اطهار (ع) و با ایمان به زنده بودن شهداء و با اطمینان قلبی به بیداری از پس خواب و با اعتقاد به صلاح و مصلحت خداوند در امور بندگان و تقدیر او و اینکه نشانه بندگی جز تسلیم در برابر خواست احکام لحاکمین نیست که فرمود «ان الله مع الصابرین » مراتب شکر را به جا آوردم و از خداوند خواستم و قسمش دادم که به روح مطهرش صبر در فراق ظاهرش را بر من عنایت کند تابتوانم خلا و حضور جسمانیش را برای بچه هایم پر کنم و آنها را آنطور که او آرزو یش بود به ثمر برسانم و راه پر فروغش را ادامه دهم .
پاکستانی هایی را که برای دیدار من می آمدند و خیلی بی قراری می کردند موعظه می کردم و می گفتم :صادق چون روزه داری بود که در موقع شهادت افطار می کرد .او به آرزویش رسید .مرگ حق است و خوشا به حال او که کارنامه درخشان عمر کوتاه ولی پربر کتش را با خون امضاء نمود .شهادت تحفه ای گرانقدر و در خور روح پاکش بود که با پاس زحمات شبانه روزی او برای اعتلای فرهنگ اسلام به او هدیه شد /.
آن شب تا صبح با او که احساس می کردم روحش در کنار من است نجوا می کردم به او قول دادم که همچنان استوار و صبور طبق وعده ای که به او داده ام راهش را ادامه دهم .فردای آن روز در نماز و تشییع جنازه هم شرکت کردم و در برابر موج جمعیتی که از صبر من تعجب کرده بودند سخنانی ایراد کرده ،مردم را دعوت به صبر ،وحدت وادامه راه آن شهید نمودم .آن روز برنامه همیشگی که ارتباط نزدیک با بچه ها و درک آنها بود فرق نکرد و ساعتی با بچه ها بازی کردم .
پیشنهادم به دوستان و همکاران شهید این است که چون صادق قلبی آکنده از عشق به خدا و اسلام و شور صدور انقلاب و احساس مسئولیتی سنگین زیست و شهید شد او را الگوی خود قرا ر بدهند و با سلاح سخن و قلم به پیکار با استکبار جهانی بشتابند و لحظه ای از مکر دشمنان غافل نشوند و در شناساندن اسلام راستین حداکثر تلاش خود را بکنند و همچون او در رسوایی مسلمان نماهای آمریکایی از پای ننشینند و به این سخن شهید جامه عمل بپوشانند که :مسلمان مسئول باید مصرانه و مجدانه چون قطره بارانی که در سیراب کردن زمین تشنه به خود تردید راه نمی دهد ؛مثل مادری که خود را به کودکش بدهکار می داند برای شناساندن اسلام واقعی مبارزه کنند .



شهید گنجی از نگاه دیگران
حجت الاسلام والمسلمین هاشمی رفسنجانی
ترور مسئول خانه فرهنگ ایران در لاهور پاکستان از جنایات نیروهای ضد اسلامی و ..است. او با تبسمی صادقانه و با بر خوردی عارفانه ما را سر افراز کرد .هربار که می آمد کوله باری از معنویت با خود می آورد و در بین بچه ها تقسیم می کرد .هر بار که می رفت ،عطری از خود بر جای می گذاشت و قلبی با خود به همراه می برد .
او یک لحظه درنگ نکرد مبادا که آتش فرهنگ اسلام ؛سرد و خاموش شود. او که یک بار هم نایستاد مبادا که نور چراغ معنویت اسلام کاهش یاید .در هر شرایط دشوار پیش رفت و فعالیت خود را افزایش داد تا پیشرفت فرهنگ اسلامی را هموار تر کند و به سهم خود کیفیت آنرا اعلی بخشد .
برای او اصل مهم خدا بود و فرهنگ خدایی، برای او اصل مهم انسان بود و انسانیت، برای او اصل مهم مکتب بود مکتب اسلامی و هنوز توان داشت تا صراط مستقیم را ادامه دهد .

آیت الله امامی کاشانی
استکبار با عصبیتهای جاهلی و وهابی گری ،این جوان فعال اسلامی را به شهادت رساند .

پیر محمد چشتی امام جماعت مسجد مرکزی کویته پیشاور و مدیر جامعه کویته :
خدمات پر ارزش صادق گنجی برای اتحاد بین مسلمین و استواری روابط میان ایران و پاکستان تا مدتهای طولانی فراموش نخواهد شد .

دکتر علی لاریجانی
او از رسولان فرهنگی اسلامی بود که با شهادت مظلومانه خود برگی زرین در کارنامه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی اسلامی رقم زد .
رئیس جمهوری (سابق) پاکستان
شهید گنجی فردی با هوش و سخت و سخت کوش بود و همه بویژه مردم لاهور همیشه او را به یاد خواهند داشت .

 
پیام همسر شهید به مردم پاکستان

...و اما شما ای مردم پاکستان شهادت این مرد خدا در سرزمینتان را به فال نیک بگیرید و بدانید چه بسا حوادثی که ما مسلمانان آن را در نگاه نخست ،شکست تصور می کنیم در حالیکه فتح المبین است و شما مردم با وفای پاکدل ان شا الله در مبارزه با دشمنان قسم خورده اسلام و رسوایی آنان انتقا م خون شهدایتان را می گیرید ؛و این فقط تنها در سایه وحدت و یکپارچگی امکان پذیر است .


شما یادش را گرامی بدارید نه با اشک که کم است و نه با افسوس که کافی نیست .یادش را گرامی دارید با قدمی که در جای پای او می گذارید و نگذارید شعله درونش که همان وحدت شماست خاموش شود .پرچم صادق را بر دارید تا کام دشمن شیرین نشود و به آرزویش مه همانا ترور شخصیت صادق و ترور راه پر نورش بود نرسد .


پرچم او را بر دارید ،پرچمی که ریشه در شهادت دارد ،ریشه درآرزوی استقلال ،عدم سازش با کفر و استکبار و الحاد و نفاق دارد .


وهابیت دشمنان اسلام ناب محمدی (ص) خفاشان کوردلی هستند که همواره طالب ظلمت و تکدر و سیاهیند .آنان از آفتاب نفرت دارند چون از آفتاب می هراسند که نور عدم ظلمت است و رسوایشان می سازد واز هر قطره خون او ان شا الله هزاران هزار صادق بر خواهد خواست و مبارزه خواهد کرد و دشمن سر نگون خواهد شد و نا کام .

یک شنبه 21 آذر 1389  3:50 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها