0

ماهینی,علیرضا

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

ماهینی,علیرضا

فرمانده گردان درستاد جنگهای نامنظم شهید دکتر چمران

 سا ل 1335 ه ش در یکی از محلات جنوبی بوشهر ،در خانواده ای متدین و مذهبی چشم به جهان گشود .وی پس از گذراندن دور ان تحصیل،موفق به اخذ دیپلم فنی از دبیرستان حاج جاسم بوشهری شد . از آنجا که دارای با لاترین معدل دبیرستان در سطح شهر بود ،بدون کنکور در دانشگاه علم وصنعت تهران پذیرفته شد .به علت فعالیت های مستمر سیاسی ،از ادامه تحصیل وی در دانشگاه ممانعت به عمل آمد تا اینکه در نهایت موفق شد در رشته الکترونیک دانشسرای عالی ایران مهر تهران تحصیلات عالی خود را به پایان رساند .
شهید ماهینی ضمن تحصیل به انجام فعالیتهای سیاسی نیز مبادرت می نمود که از آن جمله می توان به فعالیتهای چریکی و عمدتا کوهنوردی دسته جمعی و تشکیلاتی اشاره کرد .وی با فراغت از تحصیلات دانشگاهی ،خدمت سربازی را آغاز و پس از پایان خدمت درتهران مبارزات سیاسی را ادامه داد .ایشان در آستانه ی انقلاب با شرکت در مبارزات ،پخش اعلامیه های امام و ایجاد ارتباط تنگا تنگ با روحانیت انقلابی ،وفاداریی خود را به امام و انقلاب نشان داد و تا پیروزی کامل انقلاب در صحنه باقی ماند .
پس از پیروزی انقلاب ،مدت زمان کوتاهی در کسوت مقدس معلمی در دبیرستان سعادت و هنرستان حاج جاسم بوشهری به تدریس پرداخت .اوبا آغاز جنگ تحمیلی و هجوم وحشیانه استکبار ،به جبهه های نبرد شتافت و به علت رشادتها و شجاعت هایی که از خود نشان داد ،به رده های بالای فرماندهی ارتقاءیافت و توسط شهید چمران به فرماندهی گردان های مجرب عملیاتی در ستاد جنگهای نامنظم، انتخاب شد .
با شهادت دکتر چمران ،فرماندهی بخشی از ستا د جنگ های نامنظم منطقه جنوب را پذیرفت و در این عرصه رشادتهای وی به حدی بود که او را فاتح بستان ،سوسنگرد و مالک اشتر زمان لقب دادند .
شهید علیرضا ماهینی قهرمان عرصه های شجاعت ،فتوت و اخلاق بود .کم صحبت می کرد ،اهل تظاهر نبود و خستگی نمی شناخت .اهل تهجد بود و اگر از وی در مورد عملیاتی سوال می شد ،تمام حرکات و تاکتیک ها و تحرکات چریکی خود را به دیگر بچه ها نسبت می داد .با اینکه فردی بسیار عاطفی بود اما در مواقع عملیات ،همچون شیری خشمناک نعره می زد و از پا افتادن رفیقان همراه ،او را از رسیدن به هدف باز نمی داشت .
پیش از انقلاب به علت فعالیت های سیاسی ،وی را از پایان رساندن دوره ی مهندسی الکترونیک محروم کردند اما بعد از پیروزی انقلاب ،هیات علمی دانشگاه علم و صنعت به پاس خدمات سیاسی وی در عصر ستمشاهی ،از وی جهت ادامه تحصیل در دانشگاه دعوت به عمل آورد .البته این مسئله نیز هرگز مانع از حضور وی در جبهه ها ی جنگ نشد .هنگامی که تنور جنگ داغ بود ،پست ها و مناصب زیادی به وی پیشنهاد شد ، اما چون مسئله جنگ را از مهمترین امور کشور می دانست و حضور خود را در جبهه ها لازم و موثر تر می دید ،از تمامی عناوین و مناصب پیشنهادی کریمانه گذشت .
از خصوصیات بارز ایشان ،برخورداری از مطالعات فراگیر در همه زمینه ها بود ،به همین علت نیز در هر موضوعی از وی سوال می شد ،بلافاصله پاسخ می داد .سر فصل همه ی مطالعاتش ،قرآن و نهج البلاغه بود و سابقه مطالعاتی ایشان باعث شده بود که وی حتی در جبهه های جنگ نیز از مطالعه در این زمینه دست بر ندارد و برای همرزمانش کلاسهای آموزشی برگزار نماید .
شهید ماهینی از هر نوع تحجر فکری و انجماد عقیدتی متنفر بود و همواره جنبه اعتدال را رعایت می کرد .بسیار راستگو بود و با غیبت میانه ای نداشت .از متهم کردن دیگران به شدت دوری می جست حتی اگر وی را به ناحق متهم کرده باشند .
وی پیشبرد اهداف اسلامی خویش را بر سه اصل بنا نهاده بود :
- فرا خواندن دوستان به اتحاد و همدلی .
- جذب افراد دموکرات مآب و بی تفاوت وتلاش در جهت اصلاح آنها.
- طرد دشمنان واقعی ،بدون استفاده از چوب و چماق .
شهید ماهینی از آنجا که اهل تفکر و مطالعه بود ،دشمن را به راحتی می شناخت و مرزبندی عقیدتی و سیاسی برای وی بسیار ساده بود .وی با درک این نکته که چه عاملی باعث در هم شکسته شدن نهضت ملی – مذهبی عصر ما و در هم پیچیده شدن قیام بزرگ و مذهبی به دست استعمار و استکبار شده است .آفت بزرگ نهضت را از قدیم تاکنون ،تفرقه می دانست .هر گز دیده نشد که حقیقت را فدای احساسات کند .از بازی های سیاسی گریزان بود و همواره تقوای علمی و عقیدتی را سر مشق عمل خود قرار می داد.
جاذبه و روح بزرگ او اکثر بچه های بوشهر را به خود آورد و به جبهه ها کشاند .
عبادتهای علیرضا و شب زنده داری هایش به یاد ماندنی است .برای خدا از خود می گذشت و با اتکا به همین سلاح همواره شجاع و نترس بود .در شبیخون ها ،پیشا پیش نفرات در حرکت بود و اولین نفری بود که به خط عراق می زد .حین عملیات هر گز نشد که سر گردان و مضطرب شود ،انگار به حقیقت این کلام خدا خوب پی برده بود :«ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیل الله صفا کانهم بنیان مرصوص »وی در تنگه چزابه با تمام نفرات در برابر سیل بنیان بر افکن گارد ملی عراق ،مردانه و تا پای جان ایستاد و همانند مولایش امام حسین (ع) شهد شهادت را نوشید .
منبع: سرداران سرافراز،نوشته ی ،رضاطاهری،نشرشروع-1384

 
 
وصیت نامه
 
بسم الله الرحمن الرحیم
خدایا تو را شکر می کنم که قدرت شناخت و ستایش خویش که راه مستقیم را برایم نمایاند و نصرتم داد تا بتوانم در راهت گام بر دارم را به من عطا نمودی .سپاس تو را که یاری ام نمودی تا بتوانم خوب و بد را تشخیص بدهم و از میان آن دو ،خوب را انتخاب کنم . حمد تورا که نیرویم بخشیدی تا بتوانم با آن از دینت که سند رهایی ما مستضعفان از زیر یوغ مستکبران است ،به دفاع بر خیزم .
خدایا در همه حال یاریم نما و یک آن ،مرا به خودم وا مگذار که اگر عنان اختیار مرا رها کنی ،به انحراف کشیده خواهم شد .
من در شرایطی که استکبار جهانی به سر کردگی آمریکا ،انقلاب اسلامی ایران ،انقلابی که برای حاکمیت قانون« الله» به دست مردم مسلمان و مبارزمان و رهبری امام عزیزمان خمینی بزرگ صورت گرفته و می تواند تحقق بخش تمامی آیات قرآن باشد را با شدیدترین تهدیدات و حملات تبلیغاتی و سیاسی و نظامی مورد هجوم قرار داده و مزدور منافقش، صدام را به جنگ با مردم مسلمان ما فرستاده ،تشخیص دادم که با شرکت در جنگ می توانم دینم را نسبت به این انقلاب ادا کنم .
و شما ای کسانی که از مسیر اسلام منحرف و به مکاتب الحادی کشیده شده اید !قدری بیندیشید و در چگونگی خلقت تدبر و تفکر کنید .آیا دوام جهان هستی بدون خالقی توانا قابل تصور است ؟اگر می خواهید به دفاع از خلق به پا خیزید ،قرآن را ورق بزنید تا ببینید که هیچ مکتبی بهتر از اسلام قادر نیست که پاسخ گوی نیاز های خلق باشد .کدام مکتب و کدام انقلاب را در قرن حاضر سراغ دارید که اینگونه با امپریالیسم دست و پنجه نرم کندو مردم را بر علیه امپر یالیسم تا این حد و وسعت بسیج نماید ؟لختی اندیشه کنید و از آخرت بترسید . خداوند هیچ نیازی به ما ندارد و اوست که بیش از هر کس دیگر ،سعادت ما را می خواهد .
مادر عزیز و مهربانم !الان که دارم این چند کلمه را برایت می نویسم ،سخت مشتاق دیدارت هستم و دلم به شدت برایت تنگ شده ؛اما چه کنم که این (حضوردر جنگ ) واجب تر است .از اینکه نتوانستم فرزندی خوب برایت باشم جدا از شما می خواهم که مرا ببخشی .هیچ به فکر ما نباش .اگر شهید شدم ،به این افتخار کن که توانسته ای فرزندی را پرورش دهی که در راه احیاءکلمه اسلام و حفظ دین خدا ،به درجه رفیع شهادت برسد .در صورت شهید شدن ،این تنها من نیستم که اجر می گیرم ،لطف خداوند بزرگ شامل حال شما که پرورش دهنده من بوده ای نیز خواهد شد .
مادر عزیزم !تو مالک مطلق من نبوده ای .من فقط یک امانت نزد تو بوده ام و اکنون موقع پس فرستادن امانت شده است .اگر شما مادران ،غم از دست دادن فرزندتان را تحمل کنید ،فردا که قانون« الله» حاکم شود ،دیگر مادران ،شاهد نابودی تدریجی فرزندانشان نخواهند بود و به جای اشک بر چشم ،خنده بر لب خواهند داشت .
دیگر نصیحتم این است که به حرف های امام خوب گوش فرا داده و حرفهایش را در زندگی سر مشق عملت قرار ده .هر چیزی امام گفت ،به آن عمل کن چرا که امام قرآن شناس است و حرفهایش برای همه حجت است .
مادر عزیزم !اسلام مورد حمله قرار گرفته و اگر روزی نیاز شود ،تونیز باید به میدان جنگ بیایی .اکنوم که آنجا هستی ،طوری با مردم صحبت کن که مردم روحیه بگیرند .مسئولیت تحقق حاکمیت قوانین مترقی و نجات بخش اسلام بر عهده شماست . والسلام
 


 
خاطرات
نجف شاکر در گاه :
خودروی اختصاصی بچه های جنگ های نامنظم را برای انجام ماموریتی به اهواز برده بودم .گذرم به پمپ بنزین افتاد .آن روز ها به علت وقوع جنگ ،کمبود بنزین به شدت مشهود بود .صف طولی ماشین ها در پمپ بنزین گویای همین عارضه بود . بنزین خواستم و گفتم بنزین اضطراری ومامور پمپ بنزین گفت : بنزین نداریم .از من اصرار از او انکار .آخر نمی دانم چطور باب سخن باز شد که از من پرسید از بچه های کدام منطقه و گروه هستید ....
به محض شنیدن نام علی رضا ماهینی از جا پرید و مرا بوسید و گفت :جانم فدای علی رضا .پیت 20 لیتری بنزین را که برای وقت اضطراری در جایی پنهان کرده بود آورد و همه را به باک ماشین من ریخت و از من خواست به جای او علی رضا را ببوسم .

محمد باقر رنجبر:
همراه با علیرضا و سیصد نفر از رزمندگان استان بوشهر ،عازم اهواز شدیم .به چهره هرکدام از بچه ها که خیره می شدی ،می توانستی دریایی از شور و شوق و عزم راسخ برای دفاع از آرمانهای انقلاب و امام ،ببینی .
قبل از آن ،شهید ماهینی را در جریان انقلاب و در گزینش سپاه جهت استخدام در کنار شهید عباسقلی کامکاری دیده بودم . او را بیشتر به عنوان یک فرهنگی و معلم می شناختم .چهره ای آرام و بسیار متین داشت ،خوش بر خورد و مهربان و در برد باری و سعه صدر واقعا کم نظیر بود . انسان در یک نظر ،شیفته و عاشق او می شد .
همچنان که از زمان جنگ ،روزها و ماه های بیشتری سپری می شد ،از نیروهای اعزامی نیز به تدریج کاسته می شد و این روند تا آنجا ادامه یا فت که تعداد افراد گروه ما به بیست و دو نفر رسید .این وضعیت بود که فرصت خوبی برای دوستی و نزدیکی بیشتر ما ایجاد می کرد و من توانستم رابطه ای عمیق و عاطفی با ایشان بر قرار کنم .
پس از بر گشتن از شوشتر ،هر کدام از گروه ها ،فرماندهی گرو هشان را انتخاب می کردند .هر گز یادم نمی رود آن لحظه ای را که از ما خواستند فرماندهی را از میان خودمان انتخاب کنیم .در این لحظه بچه ها همگی و بدون هیچ گونه هما هنگی قبلی ،یکدل و یکصدا،علیرضا ماهینی را به فرماندهی گروه انتخاب کردند .این مسئله برای من ازاین جهت جالب بود که می دیدم همه بچه ها در باره علیرضا دیدگاهی مشترک دارند و علاقه و احترام نسبت به او در وجود همه رخنه کرده است .
ماهینی از کسانی بود که برای ادای تکلیف آمده بود و هر گز از خود سستی برزوز نمی داد .روزی که ما را برای خالی کردن انبارهای قله ای که زیر توپخانه دشمن قرار داشت .کمک خواستند .علیرضا بیشتر و مشتاقانه تر از همه تلاش و کوشش می کرد .روزی که انبار مهمانلشگر نود و دوزرهی اهواز را زده بودند با اینکه وارد شدن به زاغه های مهمات ،بسیار خطر ناک بود و واقعا دل شیر می خواست ،علیرضا بچه ها را هم به این کار تشویق می کرد و می گفت که ارزش این کار از حضور در جبهه کمتر نیست واجر و ثوابش بیشتر است .همان روز علی رغم اینکه هر لحظه احتمال انفجار وجود داشت ،خودش ،شهید اسماعیل کمان ،شهید حاج رضا محمدی ،شهید مختار بدیه و دیگر عزیزان از جان مایه گذاشتند و چنان با جدیت به این کار خطیر مشغول شدند که ظرف چند روز تمام زاغه های مهمات را خالی کردند و آنها را از تیر راس حملات دشمن مصون نگه داشتند .
اوایل جنگ ،علیرغم اینکه بچه ها با تمام اسلحه ها آشنایی کافی داشتند ،اما امکانات نظامی ،بسیار اندک و محدود بود و تمام امکانات ما شامل اسلحه های« ام یک» بود که از بوشهر آورده بودیم .همان اوایل ،ما را با« ام یک» به اطراف اهواز فرستادند تا برای جلو گیری از هجوم دشمن ،دفاع کنیم .علیرضا به هر جا سر می زد و حتی با سپاه بوشهر تماس گرفت و درخواست چند اسلحه ژ3 نمود، اما آنها به دلیل اینکه فاقد امکانات کافی بودند ،قادر به حل مشکل ما نبودند .
به همین وضعیت دچار بودیم تا اینکه از طریق رابطه ای که میان شهید چمران و حافظ اسد وجود داشت ،با یک هواپیمای 330 ارتش ،تعدادی کلاشینکف وآرپی جی و مقداری مهمات به دست بچه های ستاد جنگ های نامنظم رسید و ما را با سلاح ها تجهیز و به فرماندهی شهید ماهینی عازم جبهه کردند .
علیرضا روح بسار لطیفی داشت ؛در مقابل دوستانش بسیار انعطاف پذیر بود و در دوران آشنایی ام با ایشان ،هر گزی تندی و خشمی از وی ندیدم. مگر در مواقع بحرانی جنگ که این از خصوصیات یک فرمانده خوب است .در عملیات و شناسایی ها، همیشه داوطلب و پیشگام بود .طلایه و عقبه گروه را به خوبی زیر نظر داشت .در تصمیمات و دستوراتش مصمم بود ،در مواقع عادی ،چهراه ای آرام و متین داشت و در سختی ها و مصیبت ها ،مصمم و برد بار نشان می داد وبه همرزمانش روحیه می داد و در مقابل آنها کوچک نفس و متواضع بود .تواضع او به حدی بود که اگر کسی برای اولین بار او را می دید .هر گز احساس نمی کرد که او فرمانده است .از جذبه ی بالایی بر خوردار بود و به خاطر استعداد و توانایی های منحصر به فرد و بالایی که داشت به بالاترین مقام فرماندهی مناطق رسید .شهید چمران حساب جدایی برای وی باز کرده بود و در جبهه های اهواز ،مالکیه ،سوسنگرد ،جلالیه ،فرسیه ،دهلاویه و...همواره از علیرضا و گروهش همکاری و همراهی می خواستند .هر جا به مشکلی بر خورد می کرد ،علیرضا و گروهش عاشقانه با ایثار و گذشت ،مشکلات را حل می کردند .
یکی از راه های جلوگیری از یورش دشمن ،ایجاد سد خاکی در کنار رود خانه ها و رها کردن آب به سمت دشمن بود که تاکتیک بسیار موثرو پر ثمری بود و بیشترین نقش را در توقف پیشروی و یا عقب نشینی دشمن ایفا می کرد .این سدها در زیر شدید ترین گلوله های دشمن ساخته می شد و حفاظت و حراست از آنها به عهده ی گروه ماهینی بود .اووگروه تحت فرماندهی اش این ماموریت را همیشه با موفقیت و به نحو احسن انجام می داد ند .شیوه ی کار به این صورت بود که وقتی سد ،انباشته از آب می شد ،وظیفه خطر ناک باز کردن سد به عهده ی علیرضا و گروهش بود .خطر ناک به این خاطر که می بایست غیر مسلح و با بیل به نزدیکی دشمن می رفتند و در سد ،حفره ایجاد می کردند تا آب به شدت و با حجم زیاد به سوی دشمن سرازیر شود .
در آن زمان ،غذا جیره بندی بود و برای ما هر هفته بیش از یک بار یا دو بار غذای گرم نمی آوردند .در آن شرایط سخت مجبور بودیم از کنسرو و نان خشک استفاده کنیم و چون جیره مان هم اندک بود ،لذا به بچه ها در روز بیش از یک بار غذا نمی رسید .شهید ماهینی و شهید کمان را می دیدم که گاهی وقت ها با نان خشک سر می کردند و جیره ی خود را به همرزمانشان می دادند .موقعی که در مدرسه شهید جلالی بودیم نیز این شهید بزرگوار از خرما و ارده ای که در بازار با پول خود خریده بودند ،استفاده می کردند تا دیگر همرزمانشان بتوانند از غذای بیشتری استفاده کنند و اگر گاهی نیز به اصرار دوستان سر سفره حاضر می شدند ،آنقدر آهسته خوراک می خوردند که انگار چیزی نمی خورند ؛آن هم به این خاطر که به بچه ها سهم بیشتری برسد .

صبح روز پانزدهم دی ماه بود که به ما خبر دادند عملیات بیست و هشت صفر در پیش است .علیرضا از قبل ما را برای عملیات آاماده کرده بود .هیچ وقت بچه ها را تا این حد خوشحال ندیده بودم . شهید ماهینی ما را از منطقه« دو کوهه» به سوی« فرسیه» حرکت داد و ما در آنجا توجیه شدیم . این عملیات برای آزاد سازی هویزه بود . وظیفه ما مسدود کردن جاده تدارکاتی به منظور تصرف هویزه توسط نیروهای اسلام بود .عملیات در ساعت ده شب باآتش توپخانه شدید نیروهای اسلام شروع شد .به علت کوبنده بودن عملیات ،فرصت مقابله از دشمن گرفته شد و ما سریع خود را به جاده ی تدارکاتی رساندیم .دو سه گروه بودیم و جمعیتی حدود صد نفر بود .آنجا مستقر شدیم .در موقع حمله و در همان لحظات اولیه آن چنان عملیات سنگین بود که گلوله های «آرپی جی» تمام شد و تنها گروهی که با درایت فرماندهی به دلیل استفاده از گلوله های کمتر ،هنوز گلوله آرپی جی داشت ،گروه علیرضا ماهینی بود .علیرضا احتمال داده بود که دشمن پاتک می زند و همان طور که حدس زده بود ،بعد از ساعتی پاتک دشمن شروع شد .منطقه ،انباشته از تانک و نفر بر های دشمن شد و تا چشم کار می کرد ،تانکهای دشمن دیده می شد که به سوی گروه صد نفری ما در حرکت بودند .بالگردما را زده بودند و مهمات و گروه پشتیبانی که برای کمک به ما آمده بود ،نیز قلع و قمع شده بودند .ما مانده بودیم و چند سلاح اندک و یک یا دو آرپی جی با تعدادی گلوله .علیرضا در آن شرایط دشوار ،بچه ها را هماهنگ می کرد . آماده پیکاربا دشمن شدیم . در محاصره دشمن قرار داشتیم و نفر بر های دشمن برای زهر چشم گرفتن از ما با کمک آر پی جی 11 ، موشک و شلیک مسلسل ها ی کالیبر دار به سوی ما سرازیر شدند که در همین وضعیت ،چند نفر از بچه ها زیر نفر بر های دشمن له شدند .مختار بدیه نیز با اصابت گلوله دشمن شهید شد .علیرضا به بچه ها اعلام کرد که چون دستور خاصی از با لا نرسیده لذا ما تا آنجا که می توانیم ،باید مقاومت کنیم .بی سیم های ما از کار افتاده بود و ما به هیچ جا دسترسی نداشتیم .علیرضا هر لحظه به بچه ها سر کشی می کرد و در آن شرایط سخت به نیروها روحیه می داد .شاه حسینی خود را سراسیمه به علیرضا رساند وگفت: دستور رسیده که بچه ها ماموریتشان تمام شده و خود را به هر طریقی که می توانند از مهلکه برهانند .برای عقب نشینی می بایست محاصره شکسته می شد .علرضا ماهینی و شاه حسینی در همین لحظه با رشادت و شجاعتی کم نظیر ،خود را به یکی از نفر برهای دشمن رساندند و با انداختن نارنجک دستی به داخل آن نفر بر ،آن را منهدم کردند که همین مساله باعث ترس و وحشت دشمن شد و ما توانستیم با درایت و تیزبینی آن بزرگ مرد به عقب بر گردیم .همان روز نیروهای اسلام توانستند هویزه و اطراف هویزه را به تصریف خود در آوردند .البته یک روز بعد از عملیات نیروهای ما ودانشجویان همرا ه شهید« علم الهدی» بر اثر خیانت بنی صدر و دیگران ،در کربلای هویزه گرفتار شدند و جان خود را نثار انقلاب و امام کردند .
چند نفر روز بعد از عملیات ،در حالی که خیلی از دوستانمان شهید شده بودند و خودمان خسته و کوفته بودیم ،آماده شدیم که برای مرخصی به شهرمان بر گردیم .علی آن روزشاد نبود ،عبوس و گرفته بود .گویا دردی جانکاه تمام وجودش را فرا گرفته بود .علت را جویا شدیم .گفت که بعد از شام در میان خواهم گذاشت .
خدا می داند آن روز بر ما چه گذشت .در مدرسه شهید جلالی جمع شدیم .تعدادمان به 11 نفر می رسید .مدرسه شهید جلالی که یک روز پر از نیرو بود ،امروز تنها 11 نفر جمعیت داشت .آرام آرام خود را به علیرضا رساندیم و نزدیک او نشستیم .چراغی نفت سوز در کنارش بود که فضای اتاق را روشن می کرد .قرآن را که لای پارچه ای پیچیده بود ،بیرون آورد و با تلاوت چند آیه از سوره صف ،سخنانش را آغاز کرد .از مشکلاتی که در آن زمان در جبهه حاکم بود سخن گفت و گفت که امروز بیش از هر زمان دیگری به حضور ما در جبهه نیاز است و دکتر چمران فرموده :که ما به تک تک بچه ها احتیاج داریم .علیرضا با حالتی بغض آلود گفت که امام حسین (ع) در شب واقعه کربلا ،چراغها را خاموش کرد و گفت :شما اختیار دارید که اینجا بمانید و یا بروید و من با خانواده ام فردا در اینجا شهید خواهیم شد .ولی بنده از شما خواهش می کنم و پای شما را می بوسم که صحنه را ترک نکنید و امام و شهدا را تنها نگذارید و امروز در جبهه به شما بسیار نیاز داریم .بچه ها شروع به گریه کردند .همدیگر را در آغوش گرفتند و مصمم و استوار تر از همیشه برای اعزام به منطقه آماده کردند .آن روز ها در مالکیه – حد فاصل بین هویزه و سوسنگرد – در گیری شدیدی بود و عراق قصد گرفتن سوسنگرد را داشت .شهید چمران با پاهای مجروح ،خود را به مالکیه رسانده بود و با سروان رستمی ملاقات کرده و جویای گروه ماهینی شده بود .وقتی متوجه می شود که این گروه در جای دیگری مستقر شده اند ،عصبانی شده از شهید ناصر مقدم می خواهد که هر چه زود تر گروه ماهینی را به مالکیه اعزام کند ؛چون وجودشان در آنجا لازم تر است .همان روز شهید ناصر مقدم سراسیمه خود را به جلالیه می رساند و با جیپ آهو ،شهید ماهینی را به منطقه مورد نظرشهید چمران می برد .شهید رستمی با دیدن بچه ها توانست خوشحالی خود را پنهان کند و با در آغوش گرفتن علیرضا ،از بچه ها جهت مقاومت ،استمداد و یاری طلبید که پس از چند روز درگیری تن به تن با دشمن ،موفق شدیم که عراقی ها را به عقب رانده ،سوسنگرد و مالکیه را از دست بعثی ها نجات دهیم .در این عملیات ،شاکر درگاه ،نصر الله محمدی و بابک الهی به مقام رفیع شهادت دست یافتند .پس از عملیات موفقیت آمیز مالکیه ،به سروان شهید رستمی ،در جه سر گردی اعطا شد و از گروه ما نیز تقدیر به عمل آمد .در واقع لوح تقدیر بچه ها در استانداری سابق اهواز – محل جنگ های نامنظم – بود که از شهید ماهینی خواستند که با بچه ها جهت قدر دانی از گروه به آنجا بروند که علیرضا رو کرد به بچه ها و گفت که :شما اختیار دارید که لوح تان را بگیرید ولی ما احتیاج به این تشویق ها نداریم ،ما تقدیر و تشویق خود را از خدا می خواهیم .بچه ها نیز از گرفتن لوح منصرف شدند و ایمان و فرو تنی علیرضا را ستودند .
علیرضا همواره بچه ها را سفارش می کرد که در مواقع عملیات ،هر گز به قصد جمع آوری غنائم دشمن نروید ،چرا که ما را از هدف اصلی دور می کند .او با این عمل به شدت مخالف بود و هر کسی از این امر تخطی می کرد مورد عتاب و تنبیه او قرار می گرفت .در همین رابطه یادم هست موقعی که بچه ها در دهلاویه عملیات کردند ،یکی از بچه ها به جمع کردن غنائم مشغول شده بودو از وظیفه خود عدول کرده ،اسیر عراقی را مورد آزار و اذیت قرار داده بود .علیرضا در آن عملیات از ناحیه سینه تیر خورده بود اما بعد از مراجعت از بیمارستان ،به شدت با آن رزمنده بر خورد کرد .من به عنوان شفیع نزد او رفتم ،سر مرا بوسید و با کمال تواضع به من گفت :جانم را طلب کن ،اما گذشت از او را نخواه .چرا که به غنایم مشغول و از دفاع امتناع کرده و بدتر از اینها اسیر را نیز مورد آزار و اذیت قرار داده و من تا فرمانده هستم اجازه نمی دهم که حتی یک لحظه هم به خط مقدم بیاید .
شهید ماهینی بلا فاصله پس از مداوای نسبی ،به منطقه «طراح »جهت اجرای عملیات رفت که در طراح نیز ترکش خمپاره به پیشانی اش اصابت کرد و زخمی شد .درآنجا نیز با باندی که به پیشانی بسته بود ،مصمم و استوار ،رزمندگان اسلام را به مقاومت در مقابل دشمن فرا می خواند .در طراح ، عملیات که شروع شد ،خود جلو تر از همه ،خط را شکست و با فریاد الله اکبر به پیش رفت و بچه ها را در آنجا راهنمایی و هدایت کرد .پس از عملیات ،وقتی به پل های رود خانه کرخه نور رسیدیم ،تلفات ما به تدریج زیاد شد .در چند محور بچه ها عمل نکرده بودند و ما کاملا داشتیم تحت فشار قرار می گرفتیم .عده ای از سربازان نیروی هوایی که در آن عملیات شرکت داشتند ،توان مقاومت را از دست داده و علیرضا را در تنگنا قرار داده بودند و از وی می خواستند که دستور عقب نشینی بدهد .علیرضا ،علی وار و با اراده ای پولادین ،می گفت :بنده به تکلیف عمل می کنم و تا زمانی که فرماندهان صلاح بدانند ،در اینجا می مانیم و مقاومت می کنیم .من با آن عده درگیر لفظی شدم و آنها را از علیرضا دور کردم که وی حرکت مرا نپسندید و گفت :ناراحت هستند ،خسته شده اند و احتیاج به آرامش دارند .در آن لحظه ،«سر گرد اسکویی» ،فرمانده محور عملیاتی ،علیرضا را خواست و گفت که چون همه نیروها به هماهنگی کامل نرسیده اند ،لذا بهتر است که به نقطه از پیش تعیین شده بر گردیم که علیرضا نیز دستور داد که جهت استحکام بهتر ،نیروها دو یا سه کیلو متر عقب نشینی کنند .

علیرضا ماهینی علی رغم اینکه در هر عملیات عده ای از دوستانش را از دست می داد اما یک قدم از اصول و ارزشهای مورد نظر انقلاب و امام عدول نکرد ! در منطقه دب حردان ،عباس مرادی را از دست داد ،در هویزه عبد الرضا جمهیری را ،و عده ای از بچه های قم و خراسان را ،و ...
علیرضا چه سخت و چه درد ناک در دهلاویه زخمی شد .با غسل به شحیطیه و طراح و کرخه نور شتافت .در طراح از ناحیه سر زخمی شد .ولی از پا نایستاد .در بستان از ناحیه پا زخمی شد .اما خسته نشد .در تنگ چزابه غریبانه و مظلو مانه و بدون حضور یارانی که در حسرت دیدارش می سوختند ،به خیل پرندگان تا حرم دوست پر زده ،پیوست و مشمول این آیه که همیشه ورد زبانش بود ،شد :«یغفر لکم ذنوبکم و یدخلکم جنات تجری من تحتها النهار و مساکن طیبه فی جنات عدن ذالک فوز العظیم .»

احمدساعدی:
با شروع جنگ تحمیلی بود که سعادت و افتخار آشنایی با شهید ماهینی ،نصیبم گردید و هنوز مدتی از آشنایی مان نگذشته بود که احساس کردم سالهاست او را می شناسم .هر جا صحبت از بزرگی و بزرگواری بود ،نام او نیز بود و هر جا سخن از ایمان و شجاعت بود، نام علیرضا ماهینی نیز بود .متواضع بود و کوچک نفس ،سر به زیر بود و عابد ؛عالم بود و قاطع و همیشه به بچه ها می گفت :ببینید وظیفه چه حکم می کند و بر همان اساس حرکت و عمل کنید .بچه ها از با ایشان بودن خرسند بودند و چنانچه به علتی در جمعشان حضور نداشت ،احساس دلتنگی می کردند .وقتی حضور داشت ،بچه ها احساس دلگرمی و پشتگرمی و غرور می کردند و دلیل این امر نیز آن بود که همگی یقین داشتند که علیرضا عبد خالص خداست و جز از خداوند ،از هیچ قدرت ظاهری دیگری ترس و واهمه ای ندارد .
عشقش امام خمینی(ره) بود و با تمام وجود از فرامین او اطاعت می کرد .
در مواقع عملیات ،شنا سایی و یا حتی در خطوط پدافندی ،دستورات و فرامین فرماندهی را جز به جز و موبه مو اجرا می کرد و چنانکه نکته ای به ذهنش می رسید ،با رویی خوش و قاطع پیشنهاد می داد .هنگام توزیع غذا ابتدا به بچه ها غذا می داد و خودش آخرین نفری بود که غذا می گرفت .بسیار اتفاق می افتاد که نان خشک می خورد و به روی خودش نمی آورد .
در صحنه جنگ ،اشداء الکفار بود و موقع اسیر گرفتن ،و با اسرای عراقی همان رفتاری را داشت که با بسیجی ها و نیرو های خودی داشت .
او جایش در این دنیای کوچک و حقیر نبود .او پرنده معشوقی بود که جز دیدار معشوق ،آرزویی نداشت .تا اینکه سر انجام در تنگه چزابه به آرزوی دیرینه خود که شهادت و پرواز به سوی خالق بود ،نایل شد .
شب عملیات طریق القدس (بستان ) بود .فرماندهی محور عملیاتی دهلاویه به عهده شهید ماهینی بود .در اوج در گیریها ،ترکشی به پایش اصابت کرد و به شدت مجروح شد .نمی خواست نیرو ها از مجروح شدنش مطلع شوند چرا که باعث تضعیف روحیه آنها می شد .درد شدیدی تمام بدنش را فرا گرفته بود .هر لحظه ممکن بودکسی او را در این وضعیت ببیند و زخمی شدن ماهینی را به بقیه اطلاع دهد .به هر طریقی بود ،خود را به کانالی رساند .خون زیادی از وی می رفت .باران خفیفی باریدن گرفته بود و سر و صورت و لباسهایش کاملا خیس شده بود .سرمای شدید هوا و خونریزی شدید ،او را کاملا از رمق انداخته بود .مرتب ذکر می گفت و راز و نیاز می کرد .تا صبح نخوابیده بود .
صبح زود به اتفاق برادران برای انتقال او ،زیر آتش مستقیم دشمن به عقب رفتیم .هنوز بیدار بود .به محض دیدن ما با حالتی عجیب گفت :چرا آمدید ؟چرا برای نجات جان من خود را به خطر انداخته اید ؟آیا مجروح دیگری نیست که او را ببرید ؟وقتی خواستم کاپشنم را روی آن بیندازم ،گفت :خودت سرما می خوری .سر انجام با اندکی مشاجره ،موفق شدیم او را به عقب بر گردانیم .همان شب تنها خطی که در آن محور شکسته شد ،خطی بود که ایشان در آن عمل کرده بود .
 
محمد هادی صفوی:
قرار بود نیروهای جدیدی ،خط مقدم را تقویت کنند .طبق معمول امروز و فردا می شد تا اینکه با لا خره مشخص شد که قرار است بچه های بوشهر مستقر شوند .اولین وانت ،نیرو ها را پیاده کرد و بلافاصله خود رو های دیگر هم رسیدند .همه با عجله مشغول رفت و آمد بودند .کنجکاوانه ،دنبال فرمانده آنها می گشتم .اما بی فایده بود .
یکی از نیرو ها که چند بار از وی سوال کرده بودم به سمتم آمد و همزمان که دستش را به سمت یکی از افراد نشانه رفت ،گفت :اونه اولین چیزی که توجهم را جلب کرد ،قیافه ی معصوم و پاهای برهنه اش بود .لحظاتی به او خیره شدم .شلوار را تا زانو با لا زده بود و بیش از همه در رفت و آمد بود .
روی لبش لبخندی معصومانه اما تلخ نقش بسته بود .بعد ها از او در باره فلسفه لبخند ش که به نظر تلخ می رسید ،پرسیدم .راز لبخند تلخ او یاد آوری مردم محروم محله و شهرش بود .
شاگردانش را ترک کرده بود تا عملا درس مبارزه به آنها بیاموزد .افسانه های چمران و ماهینی را شبها برای بچه ها می گویم .ممکن است داستان دلاوری رئیس علی دلواری دلچسب باشد اما من ماهینی را لمس کرده ام .

خرین باری که با هم صحبت کردیم ،مقابل خاکریز دشمن ،زیر آتش شدید بود .ساعت حمله را نیم ساعت دیر تر به ما اعلام کردند ؛به همین علت نیز می بایست زیر آتش و منور های دشمن به طرف اهداف خود می رفتیم .بدون کمترین ترس ،ایستاده صحبت می کرد .بچه ها با التماس از او می خواستند که حد اقل نشسته با من صحبت کند .لحظات وداع بود .
خبر زخمی شدن او رابعد شنیدم .بعد ها همه بچه ها اخلاق مرا می دانستند .آدرس بوشهری ها را می گرفتند ،بلکه از علیرضا خبری داشته باشند :
-علی ماهینی را می شناسی ؟کجاست ؟بسجی شده ؟او را فرستادند آموزشی ؟مسئول آموزش شده ؟
فرمانده گردان چمران ،به همین زودی افسانه می شود .چزابه غرش 900 عراده توپ در چند کیلو متر ،فریاد های مقاومت ...او باز هم فرمانده است .ماهینی اگر چه به صورت بسیجی صفر کیلو متر اعزام شد ،ولی خیلی زود مثل چمران رفت .او می نمی خواست آوای شغالها را بشنود و نا اهلان را ببیند .
 
نجف شاکردرگاه:
دهلاویه ،با تعداد اندکی از رزمندگان ستاد جنگهای نامنظم شهید چمران ،به فرماندهی سردار رشید اسلام ،شهید علیرضا ماهینی به تصرف رزمندگان اسلام در آمده بود .تعدادی از عراقی ها کشته و زخمی و عده ای فرار کرده بودند .
مهمات و تجهیزات قابل توجهی از دشمن بعثی به تصرف ما در آمده بود که همگی بلا فاصله توسط نیرو های از پیش تعیین شده به پشت جبهه منتقل و تخلیه شدند .
همه بچه ها خوشحال بودند و خدا را به خاطر این پیروزی شکر گذار بودند .
هنوز دو ساعت از شکست سنگین عراقی ها نگذشته بود که دشمن بعثی برای باز پس گیری دهلاویه ،اقدام به پاتک سنگین نمود .بچه های ما به جز چند نفر ،همگی شهید و مجروح شدند .به سمت یکی از همرزمانم به نام ناصر رفتم و گفتم :ناصر جان چه شده ؟شهید ناصر در حالی که لبخندی بر لب داشت ،نگاهی به من و نیم نگاهی به شهید ماهینی که داشت به طرف ما می آمد ،انداخت و به من فهماند که نباید شهید ماهینی متوجه این موضوع شود .بلافاصله چفیه اش را از دور گردنش باز کرد و روی مچ دستش گذاشت تا شهید ماهینی متوجه جراحت او نشود .ولی هنوز چند دقیقه ای بیش نگذشته بود که خود شهید ماهینی نیز مجروح شد .
محمد نخستین:
اولین بار ،دی ماه 1359 بود که با نیرو های بوشهر آشنا شدم .در آن زمان ،حفاظت ازدو کوهه به عهده نیرو های سروان رستمی بود که گروه بوشهر در آن مستقر بودند .همان موقع بود که عملیات بیست و هشت صفر پیش آمد .در جریان عملیات ؛نیرو های بو شهر از فرسیه به سوی جاده اصلی و دژ عراق رفتند که این جاده خط ارتباطی جاده اهواز – خرمشهر و پادگان حمید با هویزه و جبهه جنوب عراق بود .قطع شدن این جاده باعث قطع ارتباط نیرو های عراقی با منطقه هویزه شد .دوازده نفر از نیرو های اطلاعات عراق که برای ارزیابی و شناسایی منطقه عملیات بیست و هشت صفر به منطقه آمده بودند ،اسیر شده و به فرسیه آورده شدند و تا فردا در آنجا ماندند .به دنبال شکست و عقب نشینی نیرو های ارتش در فردای همان روز ،عراقی ها با تعدادی تانک اقدام به حمله به جبهه ما کرده و روی جاده ای که نیرو های بوشهر در سمت دیگر آن بودند ،مستقر شدند و با تعدادی تانک و نفر بر ،این نفرات را محاصره کردند .به دنبال حمله عراقی ها ،یک نفر بر آنها روی یکی از بچه های ما رفت واوراله کرد اما چیزی نمی گذرد که یکی از بچه ها ،نارنجک داخل آن انداخته ،آن را منفجر می کند .در این موقعیت ،یکی از بچه ها از محل باز شده می گریزد و خبر محاصره شدن نیرو های بوشهر را به دیگر نیرو ها منتقل می کند .در فرسیه به ما خبر دادند که بچه ها در محاصره هستند و مهمات ندارند .سروان رستمی مقدار زیادی آرپی جی و مهمات ،بار یک لندرور کرد . من ،محمد رجبی ،داریوش و چند نفر دیگر با یک قبضه آرپی جی 7 به راه افتادیم .در مسیر حرکت ،تعدادی از نیرو ها را دیدیم که پیاده برای کمک می رفتند .چند نیروی لبنانی نیز با آنها بودند .با ماشین از آنها عبور کردیم .نزدیک جاده ،نیرو های عراقی را دیدیم .روی ما اجرای آتش کردند .پشت سر سنگر ،ماشین را پارک کردیم و منتظر فرصت شدیم که عبور کنیم .با آتشی که داشتند ممکن بود به مهمات داخل ماشین اصابت کند و منفجر شود .به همین خاطر منتظر نفرات پیاده ای که از پشت سر می آمدند ،شدیم .اگر آنها می آمدند ،می توانستیم گلوله را به پیاده ها داده تا به بچه های بوشهر برساند .تا تاریکی هوا از نیرو های پیاده خبری نشد .معلوم بود که بر اثر آتش توپخانه دشمن زمین گیر ومتوقف شده اند .تاریک بود .جایی دیده نمی شد .صدای حرکت تانک ها شنیده می شد .امکان محاصره ی ما بسیار زیاد بود .مجبور شدیم بر گردیم .به فرسیه که رسیدیم ،معلوم شد که گروه ماهینی با تاریک شدن هوا ،با زرنگی و هوشیاری که شهید ماهینی به خرج داده بود ،از میان تانک های عراقی عبور کرده و بر گشته اند .
سرهنگ فرتاش:
نزدیک ظهر بود .یک سر باز عراقی با یک قبضه تفنگ و چند فشنگ به سمت ما می آمد .
پشت سر او نیز ،ماهینی ،در حالی که پسر عمویش را روی دوش گرفته بود ،عرق ریزان خودش را به ما نزدیک می کرد .
شهید رستمی با وحشت و سرعت ،سر باز عراقی را خلع سلاح کرد و زخمی را به بیمارستان فرستاد .
- چرا سلاح ها را به عراقی دادی ؟اگر تو و پسر عمویت رامی کشت و می رفت تو چه می کردی ؟
این سوالی بود که شهید رستمی با اضطراب و نگرانی از ماهینی پرسید و او جواب داد :ما با دو نفر از گشتی های عراق رو به رو و با آنها در گیر شدیم .یک نفر از آنها کشته و دیگری تسلیم شد . من تفنگ هایم را گرفتم و پسر عمویم را که زخمی شده بود را بر دوش اسیر گذاشتم تا به اینجا بیاورد .
این نزدیکی ها چون هوا گرم بود و او خسته شده بود ،به شدت عرق می ریخت ،تفنگها را به او دادم و پسر عمویم را خودم بر دوش گرفتم .من با شنیدن این ماجرا نه تنها شگفت زده شدم بلکه بیش از پیش به مهربانی و انسانیت این مرد الهی پی بردم .

بعد از عملیات شهید چمران ،که بعدا نام شهید رجایی و با هنر برآن نهادند ،با نیرو های ارتش و سپاه ،نشست هایی جهت هماهنگی داشتیم .مسئولیت محور عملیات ما ،به عهده شهید ماهینی بود .با شهید ماهینی در این جلسات که موضوع آنها نحوه عملیات و هماهنگی بین نیرو ها بود شرکت می کردیم .یک هفته به خاطر این جلسات رفت و آمد داشتیم .در این جلسات ،حتی بی سیم چی ها نیز اظهار نظر داشتند و از عدم امکانات و نحو ارتباطات و ...انتقاد و در خواست تسلیحات می کردند .در تمام این مدت شهید ماهینی با من بود و با اینکه مسئولیت محور اصلی با او بود اما هر گز نشد که چیزی بخواهد و در خواستی کند .در پایان بر نامه ها ،فرمانده لشکر 16 از من گله کرد که :شما که می خواهید عمل کنید ،چرا مسئول محورتان را با خودتان نیاوردید ؟همه با هم آشنا می شدیم هم ایشان توجیه می شدند .آری .شهید ماهینی آنقدر ساکت و محجوب بود که آنها متوجه نشده بودند که او مسئول محور ماست .
حیدر جم:
از مرکز فرماندهی ،دستور حمله در فاصله بیست و چهار ساعت به صورت غیره منتظره به ستاد جنگ های نامنظم رسید .معاونت عملیات از این دستور غافلگیر کننده که بدون هماهنگی قبلی و بدون اطلاع از وضع خطوط در گیر ،صادر شده بود در تحیر ماند .در تماسی که با ستا د هماهنگ کننده برقرار شد نیز بر دستور حمله تاکید شد .
با سر گرد «فر تاش» جهت برسی وضعیت به خط اول رفتیم .ماهینی اظهار داشت که از میدان های مین در مسیر حرکت و از کیفیت حمله از اواخر شب قبل تا به حال ،اطلاعی ندارد و چه بسا از طرف نیرو های دشمن در شب قبل تغییراتی در میدان های مین داده شده و خط عبور شناسایی شده در میدان مین را کور کرده باشند .
از همین رو نیز پیشنهاد نمود که اگر زمان حمله را به مدت بیست و چهار ساعت به تاخیر بیندازند ،امکان موفقیت بیشتر خواهد بود .
در هنگام مراجعت ازخط اول ،فرماندهان سپاه ،ارتش و جنگهای نامنظم به طور تصادفی و به لطف خدا در یک منطقه به هم رسیدند و چون همگی از دستور حمله نگران بودند ،طی یک جلسه صحرایی ، هماهنگی لازم به عمل آمد و با در خواست حمله با بیست و چهار ساعت تاخیر ،موافقت به عمل آمد که همین عامل نیز باعث شد نیرو های اسلام پیشروی خوبی در خاک دشمن داشته باشند .

حیدر جم:
براي حمله قريب الوقوع ، دستور آماده باش صادر شده بود. ماهيني – سردار بوشهري – براي هماهنگي و دريافت مهمات به ستاد جنگهاي نامنظم شهيد چمران آمد. سرگرد فرتاش معاون عمليات ستاد با ورود ماهيني به گرمي از وي استقبال كرد. ماهيني پس از ديدار و روبوسي و احوالپرسي ، گزارشي جامع از وضعيت خطوط و توانايي دشمن و ميدانهاي مين ارائه داد و در ادامه جهت حمله قريب الوقوع ، تعداد دويست گلوله خمپاره 60 كه در لحظات اوليه حمله مورد استفاده قرار مي گيرد ، از سرگرد فرتاش درخواست نمود.
سرگرد فرتاش كه حسابي جا خورده بود ، جابه جا شد و به چشم هاي منتظر ماهيني نگاهي كرد و به جاي پاسخ ، به سكوت خود ادامه داد. پس از چند دقيقه ترديد و سكوت ، سرانجام سرگرد فرتاش به حرف آمد و گفت :« فعلاً شش گلوله دريافت كنيد. ان شاء الله تا روز حمله امكانات لازم در اختيارتان قرار خواهد گرفت. »
سردار ماهيني كه هرگز توقع چنين پاسخ دلسرد كننده اي را نداشت و انتظارش بسي بيش از اين بود ، با لحني گلايه آميز و جدي گفت: « جناب سرگرد !‌ در حركتهاي اوليه حمله به تعداد بسيار زيادي گلوله خمپاره 60 نياز داريم. با شش گلوله نمي توان خط را باز كرد. »
سرگرد فرتاش كه هم به درست بودن توقع فرمانده خط حمله آگاهي داشت و هم به نبودن امكانات كافي واقف بود ، نگران و مضطرب به پوشه هاي روي ميز خيره شد. ابتكار عمل در جنگهاي تهاجمي و حملات غافلگير كننده ، تدريس در كلاسهاي جبهه ، تواضع ، پشتكار و اخلاص دروني به سردار ماهيني شخصيتي برجسته و محبوبيتي ويژه بخشيده بود و همين مساله كار را براي سرگرد فرتاش دشوار نموده بود. آمار موجود نشانگر آن بود كه تنها دوازده گلوله خمپاره 60 در انبار موجود است. به هر ترتيب بود سرگرد فرتاش آن تعداد گلوله را در دو نقطه حمله تقسيم كرد و هر كدام از فرماندهان را به شش گلوله تجهيز كرد.
بالاخره روز حمله و تحرك اوليه فرا رسيد. لحظاتي پس از حركت بود كه به لطف الهي دو كاميون خمپاره 60 از عراق بدست آمد و نيروهاي دشمن ، با گلوله هاي خود ، سركوب شدند و فتح و پيروزي نصيب رزمندگان اسلام گرديد.

ابراهيم روشن بين :
يكسال قبل از بهمن 57 بود. در اتاقي كوچك در تهران نشسته بوديم. من بر او وارد شده بودم. ظاهراً‌ مريض بود. عليرغم بيمار بودن ، از ورود من خوشحال شد. اصولاً نسبت به همه دوستان ،‌ بسيار مهربان و خوش برخورد بود. مشغول گفتگو شديم. از هر دري سخن گفتيم. از مسايل جاري مملكت ، گرفتاريهاي مردم ، كارشكني دستگاههاي دولتي ، بي عدالتي ها ، ظلم و خفقان وفعاليتهاي انقلابيون بر ضد رژيم پهلوي. رشته كلام دراز شد. گاهي استناد به آيات و احاديث مي كرديم. به گوشه اي از زندگي پربركت و سرشار از افتخار مولي علي بن ابيطالب (ع) به مناسبت موضوع ، اشاره كردم. در حالي كه مشغول نقل داستان بودم ، ديدم اشك از چشمان عليرضا سرازير شد. از خود بي خود شد و زار زار گريه كرد. در حاليكه با كف دست به پيشاني خود مي زد. گفت: « خدايا چرا آنطور كه علي (ع) از تو مي ترسيد ،‌ ما از تو نمي ترسيم ؟ خدايا چه مي شود كه ما نيز يك روز شاهد نظامي اسلامي چون حكومت اسلامي علي (ع) باشيم. »
شهيد عليرضا نسبت به مكتبش ، مخلص و مومن بود. البته اخلاص در افراد زيادي ديده مي شود ،‌ اما اخلاص كارساز آن است كه با آگاهي توام باشد و اين شهيد بزرگوار ، علاوه بر اخلاص ، از آگاهي عميقي برخوردار بود و هميشه در اين انديشه بود كه پا به پاي افزوني اخلاص ، آگاهي خود را نيز نسبت به مكتب انسان ساز اسلام و نسبت به مسايل جامعه خود ، جوامع بشري و تحولات جهان افزايش دهد.
در طول تاريخ ، از اين طيف انسانها بسيار اندك داشته ايم و دريغا كه از همين تعداد اندك نيز همواره كم استفاده كرده ايم. در آن سالها و در آن روزهاي اختناق ، عليرضا و امثال او در شهر و منطقه خود بسان ستاره هاي فروزاني پيوسته مي درخشيدند. آنگاه كه اكثر مردم اعم از باسواد و بي سواد ، شهري و روستايي غرق در مصلحت انديشي هاي دنيايي بودند ، شگفتا كه اينها چگونه فكر مي كردند و به چه عشق مي ورزيدند و چه آرزويي داشتند.
اكنون اين سوال پيش مي آيد كه شهيد عليرضا ماهيني و هزاران انسان خود ساخته ديگر كه در طول تاريخ اسلام به شهادت رسيده اند ، از جامعه چه مي خواهند و چه انتظاري دارند؟ بر ماست كه با انجام وظيفه شرعي و انساني ، روح آن عزيزان را شاد كنيم. همچنان كه شهدا كاري حسيني كردند ، انتظار مي رود كه مسلمانان نيز كار زينبي كنند ، زيرا شهدا متعلق به خانواده بزرگ بشريت هستند و بشريت پاسدار خون آنهاست.

انقلاب پيروز شده بود و شهر به دست بچه هاي انقلاب اداره مي شد. شبي با عليرضا در پاسگاه جفره رو به دريا نشسته بوديم و خوشحالي در چشمهاي هر دوي ما موج مي زد. دستي بر شانه او نهادم و گفتم : « آقاي ماهيني ! شكر خدا انقلاب پيروز شد و همه به آرزوي خود رسيديم. ديگر چه غمي داريم ؟ » عليرضا سري تكان داد و گفت:« خدا را شكر ،‌ ولي من هنوز به بزرگترين آرزوي خود نرسيده ام. » گفتم:« مگر بزرگترين آرزوي تو چيست ؟ » نگاهي عميق و دنباله دار به دريا كرد و گفت: « بزرگترين آرزوي من اين كه در ايران ، حكومتي با محتواي حكومت حضرت علي (ع) حداقل در بعد آزادي و عدالت اجتماعي بوجود بيايد» گفتم:
« برادر عزيز! اين تنها آرزوي تو نيست. اين آرزوي تمام دوستداران حقيقي امام علي (ع) است. »

عبدالحميد پورتنگستاني :
آشنائي من با شهيد ماهيني از داخل شهر شروع شده بود. اما همواره آرزو داشتم در كنار ايشان بجنگم كه خدا به من چنين توفيقي داد. در سال 60 ، در خط كرخه نور بود كه بصورت كامل تر با شهيد ماهيني آشنا شدم و از نزديك ، جلوه هايي از شخصيت نوراني ايشان را درك كردم. در حقيقت ايشان بسيار مومن و مخلص بود و همواره سعي مي كرد كه نماز شب را بصورت پنهاني بخواند. بسيار خوش خلق و مهربان بود و با رزمندگان كم سن و سال ، بيش از ديگران مي جوشيد. من طبق معمول ، توسط يكي از دوستان بصورت تلفني خبردار شدم كه عمليات بستان در حال شروع است. به همين خاطر از محل كارم مرخصي گرفتم و خودم را به محل استقرار نيروها در اهواز رساندم. در آنجا رسول بي خوف ، محمد رنجبر ، شهيد رضا فرخ نيا و شهيد ميرسنجري نيز حضور داشتند و من از اينكه با اين انسانهاي پاك و وارسته بودم نه تنها به خودم مي باليدم بلكه مرتب خدا را نيز شكر مي كردم.
دو روز مانده به عمليات ، قرآن را باز كردم. يكي از آيات اميد بخش قرآن كريم مرا متوجه خودش كرد كه معني آن اينگونه بود: « باراني بر شما مي فرستم به همراه هزار ملائكه تا شما را ياري كنند و شما پيروزيد. »
يك روز قبل از عمليات ، ما را به جايي به نام « برديه » بردند. بچه ها در « برديه » از روحيه بسيار بالاي برخوردار بودند و صميميتي كه ميان آنها برقرار بود ، باعث شد كه شاد و سرحال و اميدوار به عمليات برويم. شهيد عليرضا ماهيني در « برديه » فرمانده يكي از محورهاي بزرگ عملياتي و نيروهايش را از هر لحاظ بويژه از لحاظ روحي و معنوي در شرايط بسيار ايده آلي آماده كرده بود. هوا اندك اندك ابري شد و تا هنگام سوار شدن به ماشينها براي حركت به سمت منطقه عملياتي ، باران نيز باريدن گرفت. ما از همان محور به سمت خاكريز عراقي ها پيشروي كرديم و حول و حوش ساعت دوازده شب بود كه به خاكريز خط اول خودمان رسيديم و پشت آنها دراز كشيديم. عراقي ها نيز مقداري بالاتر از جايي كه ما مستقر بوديم. به سمت ما تيراندازي شديدي راه انداخته بودند اما هيچكدام از تيرها به نيروهاي ما اصابت نكرد. به محض اينكه از رده هاي بالاتر دستورحمله صادرشد ، شهيد ماهيني به نيروها اعلام كرد كه آماده عمليات باشند. ساعت يك شب بود و خبر شروع عمليات ، همينطور دهان به دهان بين نيروها رد و بدل مي شد تا همه از دستور حمله مطلع شوند. اكثر بچه ها را خواب گرفته بود اما در آن شرايط حساس و بحراني ، فكر خواب و استراحت به ذهن هيچ كس خطور نمي كرد. ذهن همه نيروها درگير شيوه اجراي طرح عمليات بود و اكثر بچه ها در زير لب ذكر و دعا مي خواندند و از معصومين طلب كمك و حمايت و امداد غيبي مي كردند.
ساعت دو شب بود كه يك نفر يكباره جلو آمد و بلند گفت:« بچه ها بلند شويد ! » در همين لحظه ، شهيد ماهيني با صداي « الله اكبر » جلو رفت و وارد خاكريز دشمن شد. ما نيز پشت سر او حركت كرديم و به خاكريز عراقي ها يورش برديم. تعدادي از بچه ها از جمله « بهفروز » و « علي برقي » شهيد شدند اما به سرعت موفق شديم خاكريز را بگيريم و عراقي ها را اسير كنيم. با گرفتن اين خاكزير به سمت نهر عبيد حركت كرديم. عراقي ها قبلاً‌ پلي را كه روي اين نهر بود ، تخريب كرده بودند و عبور از آن بسيار دشوار شده بود اما شهيد ماهيني مثل هميشه در اول صف حركت كرد و گفت:« گروه حزب الله پشت سر من بيايند ! » به هر ترتيب بود با عده اي از نيروها از آن پل رد شديم و خاكريز دشمن را در حالي كه تعدادمان حدود پانزده نفر بود ، فتح كرديم. اين دومين خاكريزي بود كه مي گرفتيم. مقداري مهمات بدست آورده بوديم و حدود دويست اسير كه مجبور شديم دست و پاي اسرا را ببنديم و همانجا بگذاريم. در هنگام پاكسازي آن منطقه ، ناصر ميرسنجري شهيد شد و عليرضا ماهيني با ديدن پيكر به خون آغشته او ، با دستهايش سر او را گرفت و با صداي بلند او را صدا زد. در اين مرحله ، تعداد ديگري از بچه ها نيز شهيد و زخمي شده بودند و تعداد ما بسيار اندك شده بود.
ما به شدت به گروه كمكي نياز داشتيم اما متاسفانه هيچ خبري از گروه كمكي نبود. عراقي ها مرتب به سمت خاكريز دوم مي آمدند و به شدت ما را گلوله باران مي كردند. با اينكه آتش ، بسيار شديد بود اما خوشبختانه به هيچكدام از ما اصابت نكرد. من ، شهيد قادريان ، يوسف ناصري و باقريان تنها كساني بوديم كه سالم مانده بوديم. از عليرضا ماهيني نيز خبري نداشتيم. مجبور شديم به طرف نهر برگرديم. در حين عبور از نهر ، شهيد قادريان داخل آب افتاد كه به هر زحمتي بود ، او را از آب بيرون كشيديم و نجات داديم. به هرحال به كلي زحمت و دردسر ، موفق شديم به عقب برگرديم. به محض رسيدن به نيروهاي خودي از شهيد عليرضا ماهيني سراغ گرفتيم و به ما گفتند كه پايش روي مين رفته و تركش خورده است. به ما گفتند كه شهيد ماهيني بسيار نگران شما بوده و سفارش كرده كه حتماً‌ براي نيروي كمكي بفرستيم.
در عمليات بستان نيز وقتي زخمي شدم شهيد ماهيني كنارم آمد و پس از آنكه اظهار ناراحتي شديد از شهادت دوستانش كرد ، گفت:« - من از خانواده هاي شهدا ، خجالت مي كشم و آرزو مي كنم كه شهيد شوم. »
اميدوارم با بيان اين خاطرات ، بخش كوچكي از حقي را كه شهدا برگردن ما دارند ادا كنيم.

عبدالرحمان پورتنگستاني:
آشنايي من و شهيد عليرضا ماهيني به دوران قبل از انقلاب بر مي گردد. در آن زمان ، او نوجوانان را در حسينيه كوي جلالي جمع مي كرد و با مهرباني و شور و شوق فراوان به آنها قرآن ياد مي داد. در آن حسينيه ، بچه هاي كم سن و سال زيادي وجود داشت كه بخاطر مهرباني و محبت عليرضا ، به فعاليتهاي ديني و قرآن جذب شده بودند.
شهيد ماهيني در حول و حوش پيروزي انقلاب بود كه براي انجام خدمت سربازي به تهران اعزام شد و با اينكه قبل از پيروزي انقلاب اسلامي ، سرباز بود و به ظاهر ، جزيي از بدنه نظام تلقي مي شد ، مرتب در تظاهرات مردم تهران عليه رژيم شاهاليتهاي ديني و قرآن جذب شده بودند. شهيد ماهيني در حول و حوش پيروزي انقلاب بود كه براي انجام خدمت سربازي به تهران اعزام شد و با اينكه قبل از پيروزي انقلاب اسلامي ، سرباز بود و به ظاهر ، جزيي از بدنه نظام تلقي مي شد ، مرتب در تظاهرات مردم تهران عليه رژيم شاه قبل از شروع جنگ تحميلي ، هيچ كس به استعداد و توانايي استثنايي ايشان واقف نبود و با شروع جنگ بود كه پرده از شجاعت و رشادت واقعي او برداشته شد و او چنان خالصانه همدوش شهيد چمران در ستاد جنگهاي نامنظم شركت كرد و جانفشاني نمود كه باور آن همه دليري و ايثار تا هنوز براي خيلي ها سخت و دشوار است.
شهيد ماهيني نه تنها باعث جذب بسياري از جوانان به ميدان جنگ شد بلكه با خلوص و مديريتي كه داشت در ميدان جنگ نيز به همرزمانشروحيه شجاعت و ايثار تزريق مي كرد و آنها را به ادامه جنگ اميدوار مي نمود. شهيد ماهيني هرگاه به مرخصي مي آمد ، تمامي دوستان او در مسجد كوي جلالي جمع مي شدند و پاي صحبت هاي او مي نشستند. من هرگز نشنيدم كه ايشان در هنگام صحبت از جنگ و جبهه ، از خودش تعريف كند. او هميشه از حماسه رزمندگان اسلام حرف مي زد و شجاعت آنها را تحسين و توصيف مي كرد. شهيد ماهيني در اكثر جلساتي كه با بچه هاي بوشهر داشت ، آنها را به رفتن به جبهه ترغيب مي كرد و مي گفت كه جهاد في سبيل الله ، امري لازم و واجب است و در حال حاضر حفظ و حراست از انقلاب ، مهمتر از پيروز شدن آن مي باشد.
شهيد ماهيني در لابلاي صحبت هايش همواره به شهداء و لزوم رعايت حرمت آنها اشاره مي كرد و مي گفت كه اين انقلاب با سختي و مرارت زياد به دست آمده و وظيفه ماست كه با چنگ و دندان از آن نگهداري كنيم. شهيد ماهيني آنقدر به مردم نزديك بود و آنقدر در رفتار و گفتارش نسبت به مردم تواضع و فروتني داشت كه مردم نيز از صميم قلب او را دوست داشتند. بطوري كه هرگاه از جبهه براي مرخصي به بوشهر بر مي گشت ، مردم بخاطر به سلامت برگشتن او خوشحال مي شدند و به پايش گوسفند قرباني مي كردند.
شهيد ماهيني فردي بسيار عاطفي بود و هرگاه يكي از همرزمانش شهيد مي شد ، بسيار ناراحت و خجالت زده مي گشت. به يات حرمت آنها اشاره مي كرد و مي گفت كه اين انقلاب با سختي و مرارت زياد به دست آمده و وظيفه ماست كه با چنگ و دندان از آن نگهداري كنيم. شهيد ماهيني آنقدر به مردم نزديك بود و آنقدر در رفتار و گفتارش نسبت به مردم تواضع و فروتني داشت كه مردم نيز از صميم قلب او راد دارم كه پس از شهادت رضا فرخ نيا در عمليات بستان ،‌شهيد ماهيني به منزل ما آمد و بسيار گريه كرد. من هر قدر كه به شهيد ماهيني دلداري دادم ، فايده نبخشيد و او در نهايت در جواب حرفهاي من گفت: « چرا دوستانم همه شهيد شده اند و من هنوز زنده هستم؟ چرا من لياقت شهفته به جبهه رفت و در تنگه چزابه به ديدار معبود خويش شتافت.
يكي از كساني كه با شهيد ماهيني بسيار مانوس بود ، شهيد اسماعيل كمان بود. پس از شهادت عليرضا ، شهيد كمان در بهشت صادق خطاب به ما گفت: « تحمل دوري شهيد ماهيني براي من بسيار سخت و دشوار است و من يقين دارم كه به زودي به او مي پيوندم. » او حتي به خانه شهيد ماهين رفت و به مادر او گفت : « اگر سفارشي براي عليرضا داري ، به من بگو ، چون من در حال رفتن پيش او هستم.»
به هر حال انسانهايي مثل شهيد ماهيني ، آنقدر بزرگ هستند كه هرگز نمي توان خاطرات آنها را از ياد برد. من آشنايي با او را جزء افتخارات زندگي خود مي دانم و اميدوارم كه نسل جوان امروز ، شهيد ماهيني و امثال او را الگوي رفتاري و فكري خود قرار دهد تا از خطر تهاجم فرهنگي دشمن در امان بماند.

سيروس غريبي :
در سال پنجاه و نه بود كه با شهيد ماهيني آشنا شدم. قبل از شروع عمليات ، در پشت خط ، من و شهيد ماهيني هركدام در يك گروه جداگانه بوديم اما وقتي به خط براي انجام عمليات رفتيم ، در گروه ايشان بودم و از نزديك با شخصيت و روحيه ايشان آشنا شدم. شهيد ماهيني براي انجام بهتر و موثرتر عمليات ، بچه ها را به دو گروه تقسيم كرد. بچه هايي را كه با سابقه بودند و سن و سال بيشتري داشتند ، در يك گروه قرار داد و بقيه را نيز در يك گروه ديگر.
و اينگونه بود كه من بالاجبار و ناخواسته از افرادي كه براي عمليات انتخاب شده بودند ، جدا شدم. من در آن زمان ، نوجواني هفده ساله بودم و امكان اينكه در خط مقدم وارد عمليات شوم ، وجود نداشت. از اين بابت بسيار ناراحت شدم ، ناراحتي من آنقدر شديد بود كه بقيه بچه ها نيز متوجه آن شدند. به همين خاطر چند تا از بچه هاي هم محله اي ما نزد شهيد ماهيني رفتند و عمق ناراحتي مرا به ايشان منتقل كردند. اما شهيد ماهيني جواب داده بود كه سيروس سنش كم است و چون بايد راه طولاني را با پاي پياده و با مهمات اضافي طي كنيم ، ايشان قادر نيست در اين عمليات ما را همراهي كند. شهيد ماهيني گفته بود كه سيروس ممكن است تاب و توان و طاقت انجام اين كار را نداشته باشد و نتواند تا آخر عمليات ما را همراهي كند.
عمليات هم به اين شكل بود كه بچه ها بايد در قلب دشمن نفوذ مي كردند و منطقه اي خاص را مين گذاري مي نمودند.
شهيد ماهيني نزد من آمد و گفت:« ناراحت نباش! در جاهاي ديگر حتماً از شما استفاده مي كنيم!‌ » اما من قبول نكردم و گفتم:« من آمده ام اينجا تا سخت ترين كارها را انجام دهم. » شهيد ماهيني وقتي اصرار مرا ديد ، سرم را بوسيد و گفت: « حالا كه اينقدر مشتاق هستي ، با اينكه مي دانم اين كار برايت بسيار سخت است اما قبول كردم. » من و بچه هايي كه منتظر شنيدن نتيجه اين گفتگو بودند ، بسيار خوشحال شديم. شهيد ماهيني را در بغل گرفتم و بوسيدم.
همه ما در روستايي بنام « سيد حمد » و روستايي ديگر بنام « سيد خلف » جمع بوديم. شهيد ماهيني ما را توجيه كرد و همگي آماده حركت شديم. سحرگاه بود كه بچه ها به ستون حركت كردند. هر كدام از بچه ها دو مين ضد تانك حمل مي كردند و تنها من و يكي دو نفر ديگر بوديم كه فقط يك مين و يك اسلحه حمل مي كرديم. البته اصل كار ما با مين بود و اسلحه را براي احتياط همراه خود برده بوديم. در طول مسير ، شهيد ماهيني جلو همه حركت مي كرد و به بچه ها روحيه مي داد. اين ماموريت قبلاً توسط شهيد ماهيني شناسايي و برنامه ريزي شده بود و ما از ريزترين برنامه هاي دشمن نيز اطلاع داشتيم. مثلاً‌ مي دانستيم كه كمين دشمن در چه ساعتي انجام مي گيرد و پست هاي نگهباني آنها چه زماني عوض مي شود و اطلاعاتي از اين قبيل. در طول مسير ، برخي از راه را پياده و مابقي را بصورت سينه خيز طي مي كرديم. در فاصله مقر حركت اوليه تا منطقه مورد نظر ، سه بار نيز براي استراحت توقف كرديم كه شهيد ماهيني در اين سه جا ، از فرصت استفاده كرد و بچه ها را بصورت كامل تر توجيه نمود. تاكيد او بيشتر بر اين بود كه بچه ها در هيچ شرايطي تيراندازي نكنند، فاصله را حفظ كنند و به محض ديدن دشمن ، هر طور شده خود را مخفي كنند. در كنار يكي از رودها كه از رودخانه كرخه منشعب شده بود ، اتاقكي به عنوان تلمبه خانه ساخته بودند كه خالي از سكنه بود. شهيد ماهيني پيشنهاد كرد كه همانجا بمانيم. حدود ساعت دوازده ظهر بود. برخي از ماشينهاي عراقي نيز از جلو ما رد مي شدند. ما قبلاً مسير حركتمان در خاك دشمن را به توپخانه هاي خودي اعلام كرده بوديم تا در فاصله عبور ما از آن منطقه ، آتش نريزند.
به پيشنهاد شهيد ماهيني ، نماز را دو نفر ، دو نفر خوانديم. دونفر نيز مراقب اطراف بودند و پس از اتمام نماز بقيه ، نماز مي خواندند. البته هرگاه ماشين عراقي ها رد مي شد ، خود را مخفي مي كرديم. پس از اندكي استراحت ، دستور حركت دادند. شهيد ماهيني در جلو و ما نيز با اندكي فاصله ، پشت سر او حركت كرديم. به محض اينكه به منطقه مورد نظر رسيديم ، شهيد ماهيني با دو – سه نفر از بچه ها رفتند و مين هاي ضد نفر و ضد تانك را كار گذاشتند. مين ها آمريكايي و قديمي بودند و كار گذاشتن آنها حدود بيست دقيقه طول مي كشيد. پس از انجام عمليات ، با خوشحالي و احتياط به روستا برگشتيم. عراقي ها از حضور ما در روستا محل استقرارمان ، اطلاع نداشتند. اين مساله به اين خاطر بود كه نيروهاي ما در چندين روستا عقب تر مستقر بودند و عراقي ها هرگز فكر نمي كردند كه ما تا اين حد به آنها نزديك باشيم.

يك شب حدود ساعت دو بود كه يكي از بچه ها كه پانزده ساله و اهل قم بود ، به ما خبر داد كه نيروهاي عراقي در حال نزديك شدن به ما هستند. خودش هم بلافاصله به سنگرش رفت و منتظر ماند تا عراقي ها به خوبي نزديك شوند. به 50 متري ما كه رسيدند صداي آوازهايي كه با زبان عربي مي خواندند را به راحتي مي شنيديم. آنها اصلاً فكر نمي كردند كه نيروهاي ايراني در اين روستا باشند.
وقتي فاصله عراقي ها با ما به حداقل ممكن رسيد ، همان جوان پانزده ساله قمي ، درگيري را شروع كرد و عراقي ها حسابي غافلگير شدند. يكي از آنها كشته شد و بقيه پا به فرار گذاشتند. گروه عراقي براي شناسايي محل و ساختن پل براي بازپس گيري سوسنگرد آمده بودند و ما با وضعيت جديدي كه پيش آمده بود ، ديگر نمي توانستيم در آن روستا بمانيم. شهيد ماهيني دستور عقب نشيني داد و نيروها را به عقب برگرداند. ما بوسيله قايقها از رودخانه عبور كرديم و به روستا محل استقرار برگشتيم. چون عراقي ها ، محل استقرار ما را شناسايي كرده بودند ، لذا نيروي كمكي بيشتري با آمادگي بالا را به آن طرف رودخانه فرستاديم. من در اهواز بودم كه خبر درگيري شب قبل را فهميدم. بلافاصله خودم را به روستا محل درگيري رساندم. سومين شب درگيري كه من وارد روستا شدم ، شب بسيار سخت و وحشتناكي بود. شصت نفر از كماندوهاي عراقي كه قصد داشتند به هر شكل ممكن ، پل را درست كنند ، بر روي ما آتش گشودند و تيرباران آنها حتي يك لحظه قطع نمي شد. از طرفي نيروهاي ما نيز اندك بود و به همين خاطر فقط مي توانستيم حداكثر يك منطقه را تحت پوشش قرار دهيم. طبق دستور شهيد ماهيني دو نفر ، دو نفر در سنگرها مستقر شديم. يكي از فرمانده ها به نام عباس كوه زاد كه تهراني بود ، در آن منطقه بسيار زحمت كشيد و تلاش كرد و با شهيد ماهيني همكاري بسيار نزديكي داشت. وضعيت مهمات ما بسيار عالي بود و هرگونه سلاح از قبيل آرپي جي و نارنجك در دسترس ما بود. دو فرمانده شهيد ، برنامه ريزي كرده بودند كه قبل از شروع درگيري ، همه بچه ها دو نفر دو نفر در سنگرها مستقر شوند كه پس از تقسيم نيروها ، من و شهيد علي بختياري نيز در يك سنگر مستقر شديم.
برنامه به اين ترتيب بود كه در هنگام درگيري ، يكي از نيروها در سنگر بماند و از سنگر دفاع كند و نيروي دوم ، با بقيه نيروها از سنگر بيرون بيايد و در عرض مشخص شده با آرپي جي و رگبار دفاع كند تا عراقي ها تصور كنند كه نيروهاي ما در تمام طول خط مستقر هستند. نيروهاي اين دو فرمانده ، بسيار هماهنگ عمل مي كردند و اين امر عامل تقويت كننده اي محسوب مي شد.
درگيري به اوج خود رسيد و جنگ تن به تن درگرفت. عراقي ها آن طرف خاكريز بودند و ما اين طرف. كوچكترين عمل عراقي ها عكس العمل ما را درپي داشت. نيروهاي پشتيباني عراقي ، با نارنجكهاي تفنگي و خمپاره خط ما را مورد هدف قرار مي دادند و اين مساله كار را بر ما مقداري مشكل كرده بود.
شهيد عباس كوه زاد كه اندام بلند و رشيدي داشت ، لباس گشادي پوشيده ، پائينش را گره زده و در گودي كه ايجاد شده بود ، تعداد زيادي نارنجك ريخته بود. او نارنجكها را در مي آورد و با سرعت تمام ، ضامن آنها را با دندان مي كشيد و به سمت عراقي ها پرتاب مي كرد. شهيد كوه زاد و ماهيني دائم در حال دويدن بودند و با روحيه عالي كه داشتند ، لحظه به لحظه روحيه بقيه را بالا مي بردند.
درگيري تا صبح ادامه داشت. با روشن شدن هوا بود كه متوجه شديم اكثر عراقي ها كشته شده اند و تعداد بسيار كمي كه زنده مانده اند نيز فرار كرده اند.
شهيد عباس كوه زاد در همان شب به شهادت رسيد.

روزي بچه ها براي رفتن به روستا مالكيه در حال آماده باش بودند. من در كنار نهر ، آب قايق را با قوطي خالي مي كردم. يك تك پوش و شلوار نظامي هم به تن داشتم. يك آن متوجه شدم كه قايقي به قايق من خورد. تا خواستم خودم را جمع و جور كنم ، شهيد چمران وارد قايق من شد ، دست در گردن من انداخت و گفت:« پسرم !‌ چرا آماده نيستي ! مگه نمي داني كه آماده باش است و نيروها در حال رفتن به عمليات هستند؟ »
من هم گفتم:« آقا ! من آماده هستم ! » سرم را بوسيد و گفت :« بارك الله ! » همراه شهيد چمران دو لبناني هم بودند. شهيد چمران به من گفت:« حالا برويم در روستا ، ببينيم بچه ها چه مي كنند.» به روستا كه رسيديم ، متوجه شديم كه تمام برادران آماده هستند. همگي لباس رزم پوشيده بودند و سلاحهايشان را آماده كرده بودند.
قبل از شهيد چمران شهيد عليرضا ماهيني براي بچه ها سخنراني كرد. او گفت:« ما در انتهاي ماموريت خود هستيم و مي دانم كه در طي چندين درگيري با نيروهاي عراقي ، از نظر جسمي خسته شده ايد ، اما صبر كنيد و اميدوار باشيد تا ان شاء الله كار با موفقيت به پايان برسد. »
پس از سخنراني شهيد ماهيني ، شهيد چمران نيز برادران را دعوت به شركت در عمليات نمود. شهيد چمران نسبت به بچه هاي بوشهر لطف فراواني داشت و در يكي از سخنراني هاي خود فرمود:« دوست دارم از تك تك بچه هاي بوشهر به عنوان فرمانده در تمام مناطق در حال جنگ استفاده كنم.»
دكتر چمران در يكي از ديگر سخنراني هايي كه بعدها ايراد كرد نيز گفت: « عليرضا ماهيني ، مالك اشتر زمان است. »
در منطقه بوديم كه شهيد ماهيني از ناحيه پا تير خورد و دچار شكستگي شد. او را به بوشهر اعزام كردند اما پس از چند روز ،‌ ايشان با پاي گچ گرفته به منطقه آمد و در عمليات شركت كرد. بچه ها با ديدن شهيد ماهيني روحيه مي گرفتند و با اراده و انگيزه بيشتري وارد عمليات مي شدند.
وقتي خبر شهادت ايشان را شنيدم ، هم ناراحت شدم هم خوشحال. ناراحت به اين خاطر كه از اين پس عزيزي والا مقام در بين ما نيست و خوشحال به اين علت كه مي ديدم ايشان به همان مقامي كه شايسته اش بود ، رسيده است. براي مرداني چنين شجاع و مومن و مخلص ، ننگ است كه در بستر بيماري با خدا ملاقات كنند. او همانند مولايش اباعبدالله الحسين (ع) بايد در حاليكه در خون مي غلتيد به ديدار معبود خويش مي شتافت و شهادتي آنگونه زيبا ، شايسته او بود. شهيد ماهيني تمام راههاي كمال را طي كرده بود و براي تكميل افتخارات معنوي و انساني خويش بود كه به مقام رفيع شهادت رسيد.

جمشيد شكوهي:
درباره شخصيت شهيد عليرضا ماهيني و رزم و دلاوري هاي وي ، دوستان حرفهاي زيادي گفته اند. چيزي كه به نظر مي رسد از اهميت بيشتري برخوردار است، شخصيت شهيد از جنبه اخلاقي ، اجتماعي ، فرهنگي و مبارزاتي ايشان است. اگر بخواهيم بدانيم كه چه چيزي باعث شد كه عليرضا ماهيني به عنوان يك مبارز قبل از انقلاب عليه طاغوت مبارزه كند بايد به فضا و بستري كه وي در آن پرورش يافت ، توجه كنيم.براي تدوين كتابي پيرامون ابعاد شخصيتي شهيد ، توفيقي حاصل شد تا مدتي در اين زمينه تحقيق و پژوهش به عمل آورم. وقتي كه اين تحقيق انجام پذيرفت ، به اين نتيجه رسيدم كه شهيد در كانوني تربيت يافته است كه آن بستر سرتاسر آكنده از فضاي معنوي و برخوردار از اعتقاد راستين به اسلام و قرآن است. در اين كانون ، پدر شهيد به عنوان محور و الگوي شهيد ، خود يك شخصيت والايي بودند. مادر ايشان زني پاكدامن و باتقوا بود و اين دو بودند كه اصول ارزشي اسلام در تربيت فرزند خود به كار بردند. در جاي ديگر وقتي مي بينيم پدر بزرگوار اين شهيد خود در راه دفاع از اسلام و ارزش هاي آن ، آنگونه تلاش مي كند. طبيعي است كه حاصل اين تربيت ، شخصيتي چون شهيد عليرضا ماهيني باشد. بنابراين شخصيت شهيد عليرضا مديون تلاش ها و زحمات بي دريغ پدر و مادري است كه چنين فضاي تربيتي را براي او به وجود آوردند و امروز مي بينم كه چگونه شهيد عليرضا ماهيني در بين همه به عنوان يك الگوي ارزشي مطرح است. من در طول چند صباحي كه توفيق همراهي با اين شهيد عزيز را داشتم ، از ايشان خاطرات زيادي دارم كه به يكي از خاطرات خود اشاره مي كنم.
بعد از عمليات طريق القدس ستاد جنگ هاي نامنظم منحل و كليه نيروها و امكانات آن به سپاه انتقال داده شد. در عمليات مذكور شهيد عليرضا ماهيني از ناحيه پا به شدت زخمي شد و پاي ايشان در گچ قرار گرفت. در آن وقت تقريباً كليه نيروهاي اعزامي از بوشهر كه تحت فرماندهي شهيد عليرضا بودند همگي بعد از عمليات مذكور ، از ستاد جنگ هاي نامنظم تسويه حساب كرده و به بوشهر آمده بودند.
شهيد عليرضا كه زخمي شده بود ، در بيمارستان بستري گرديده بود مدت بستري ايشان چند روزي از بستري شدن وي نگذشته بود كه ديديم بيمارستان را ترك كرده و به اتفاق همان نيروهايي كه از جبهه برگشته بودند ، به بسيج مركزي بوشهر جهت اعزام مجدد مراجعه نمود. متاسفانه در همان ايام به طرق گوناگون با اعزام اين گروه مخالفت نمودند و يكي از دلايل مسئولان بسيج در مخالفت با اعزام نيروها اين بود كه مي گفتند شهيد عليرضا به لحاظ مجروحيت نبايستي به جبهه اعزام گردد. ياد دارم شهيد بلافاصله به اتفاق يكي از همرزمان به وسيله تويوتا وانت كه از طريق جهاد سازندگي در اختيار ايشان گذاشته بودند ، بسيج را ترك كرد و چيزي نگذشته بود كه دوباره برگشت ديديم كه بدون عصا راه مي رود. در حالي كه گچ پاهايش را نيز باز كرده بود. او نزد مسئول بسيج آمد و گفت نگاه كن من هيچگونه ناراحتي از بابت مجروحيت ندارم و مي توانم به خوبي راه بروم. اين در حالي بود كه جراحت وارده به ايشان آنچنان عميق بود كه بطور طبيعي حداقل چيزي حدود دو ماه نياز به استراحت مطلق داشت. ولي تحمل اين شهيد والامقام آن قدر زياد بود كه به عشق حضور در جبهه هر سختي را با جان و دل مي خريد و برخود هموار مي ساخت. در هر صورت با تلاش و اصرار شهيد و نيروها ، نهايتاً‌ مسئولان بسيج مجبور به قبول اعزام ما به جبهه شدند و عاقبت ميني بوس ها آماده و بچه ها همگي با ذوق و شوق سوار شدند. ابتدا تصور بر اين شد كه با توجه به اينكه نيروها از تجربه رزمي برخوردارند ، حتماً‌ مستقيماً‌ به جبهه اعزام خواهند شد. اما ديديم كه ميني بوس ها به سمت كازرون به حركت درآمدند و حدود دو ساعت بعد ما را درپادگان آموزشي شهيد دستغيب پياده نمودند.
ياد دارم در بدو ورود به پادگان مذكور ، فرمانده آن كه فردي پاسدار به نام مهدوي بود ، همه ما را به خط كرده و دستور دويدن داد. به طوري كه حدوداً‌ دو تا سه كيلومتر همه ما را دواند. جالب اين بود كه شهيد عليرضا ماهيني علي رغم اينكه ازشدت جراحت پا سخت در عذاب بود ، همپاي با ديگر برادران در انتهاي خط شروع به دويدن كرد ولي به لحاظ جراحت ، نحوه دويدنشبه گونه اي بود كه فرمانده متوجه ناراحتي اش گرديد. من بعد از اتمام دويدن نزد آقاي مهدوي رفتم و به ايشان گفتم شهيد عليرضا ماهيني خودش يكي ازفرماندهان ستاد جنگهاي نامنظم است كه در اثر تركش در عمليات طريق القدس از ناحيه پا زخمي شده است اما به خاطر اينكه زودتر به جبهه برگردد ، اقدام به بازكردن گچ پاي خود قبل از موعد مقرر نموده است. لذا از وي خواهش كردم كه در صورت امكان شهيد ماهيني را از رزم معاف دارند كه آن فرمانده در پاسخ به من گفت فردي كه به اينجا آمده براي جنگيدن آمده است. در هر حال بايد از آمادگي كافي برخوردار باشد به هر حال شهيد ماهيني همه سختي هاي آموزش را كه نزديك به بيست روز هم طول كشيد ، تحمل مي كرد.
بعد از بيست روز آموزش ، ما را به اهواز منتقل كردند و در پادگان شهيد بهشتي نيز كه در منتهي اليه جنوب اهواز قرار داشت ، دقيقاً همان مسايل و مشكلات آموزش كه در پادگان شهيد دستغيب كازرون رخ داد ، براي شهيد ماهيني اتفاق افتاد. به ياد دارم بعضاً ما را بيش از بيست كيلومتر از پادگان تا دارالشهداي اهواز كه در مسير جاده اهواز آبادان و در محله اي به نام كوت عبدالله قرار داشت، با تمام تجهيزات مي دواندند و شهيد عليرضا ماهيني نه تنها تظاهر به ناراحتي به خاطر جراحت نمي كرد بلكه پا به پاي بقيه بچه ها تمام اين مسير را با حوصله مي دويد و همه ما را به صبر و استقامت تشويق مي كرد. ارتش عراق در تاريخ 16/11/60 دست به عمليات سنگيني در منطقه تنگه چزابه به منظور باز پس گيري بستان و روستاهاي اطراف آن زد به طوري كه به زعم فرماندهان ، اين حمله از سنگين ترين حملات عراق و از بيشترين حجم آتش برخوردار بود. بنابراين فوراً‌ همه نيروها را براي اعزام به منطقه عملياتي آماده كردند. ابتدا همه را به خط كردند و توسط يكي از فرماندهان همه نيروها توجيه شدند. در همين حين يك جيپ فرماندهي كه يكي از سرنشينان آن فردي به نام مرتضي قرباني بود ، وارد پادگان شد و پس از پياده شدن از جيپ به سمت شهيد ماهيني آمد و او را در آغوش گرفت و پس از گفتگو با وي از او درخواست كرد كه فرماندهي يكي از گردانهاي تحت فرماندهي تيپ 25 كربلا را به عهده گيرد ( آقاي قرباني در آن زمان به عنوان فرمانده تيپ 25 كربلا بود كه قبلاً در جبهه هاي بستان ، سوسنگرد ، دهلاويه و ... با شهيد عليرضا ماهيني آشنايي كامل داشت) شهيد عليرضا ماهيني از پذيرفتن اين مسئوليت خودداري نمود و به آقاي قرباني اظهار داشت كه به اتفاق دوستان به اينجا آمده ام و دوست دارم در كنار اين عزيزان باشم. اما چون ضرورت ايجاب مي كرد و از طرفي تكليف شرعي بود ، در نهايت شهيد ماهيني فرماندهي گرداني را كه به او پيشنهاد شده بود ، پذيرفت. بچه ها متوجه شدند كه مي خواهند عليرضا ماهيني را از آن ها جدا كنند به همين خاطر همگي به اين قضيه معترض شدند كه شهيد ماهيني از ابتداي جنگ به عنوان يك فرمانده قدر و ارزشي براي آنها مطرح بود.
بنابراين دور شدن از او برايشان بسيار سخت بود. بچه ها احساس عجيبي داشتند. يك طرف جدا شدن از عليرضا بود و از طرف ديگر تكليف شرعي كه بر عهده داشتند. در هر حال دست تقدير بر اين شد كه عليرضا از بچه ها جدا شود وبه عنوان فرمانده يكي از گردان ها در عمليات تنگه چزابه شركت كند. وقت وداع بچه ها هر كدام يك به يك او را در آغوش مي كشيدند. با گريه هاي خود با او وداع مي كردند. گويي كه همه مي دانستند كه روح شهيد ماهيني آماده پرواز به ملكوت اعلي شده است. چهره نوراني او و مظلوميت خاصي كه در چهره داشت ، همه را نگران كرده بود. آخرين وصاياي عليرضا به دوستان خود اين بود كه :« نگران نباشيد و با توكل به خدا و اطاعت از فرمان امام (ره) همان گونه كه در قبل حماسه آفريديد، اين بار نيز افتخار ديگر در تاريخ جنگ بيافرينيد. به اين كار نداشته باشيد كه فرمانده شما كيست؟ همه بايد به وظيفه خود عمل كنيم.» در هر صورت همه بچه ها را يكي به يكي در آخرين لحظات وداع در آغوش گرفت ، همه را بوسيد و در حالي كه اشك در چشمانش نمايان شده بود ،‌ با همه دوستان خداحافظي كرد و به اتفاق آقاي قرباني سوار بر جيپ پادگان را ترك نمود.
به دنبال آن ما را نيز تجهيز كردند و به وسيله چند دستگاه اتوبوس و خودروهاي نظامي به بستان اعزاممان نمودند و از آن جا پس از يك سازماندهي و توجيه نيروها توسط آقایان اسدی ، زمانی، ستوده و ... که از فرماندهان منطقه بودند ، وارد تنگه چزابه شدیم. شهید علیرضا ماهینی بالاتراز ما سمت چپ در جبهه نیسان قرار گرفته بود. در بدو ورود ما ، منطقه حالت آرامش نسبی داشت و درگیری ها تقریباً به صورت عادی بود تا اینکه همان شب عراق با انبوهی از نیروها و آتش سنگین خود ، حمله را آغاز کرد. من درآن حمله ( تک دشمن در چزابه ) بر اثر اصابت ترکش خمپاره از ناحیه دست و پا مجروح شدم و به ناچار به بیمارستان انتقالم دادند. ابتدا در بیمارستان سوسنگرد و سپس در بیمارستان جندی شاپور اهواز ، بستری شدم. در آنجا سرد خانه ای بود که شهدا را در آن قرار می دادند. این سردخانه دقیقاً در پشت اتاقی قرار داشت که من در آن بستری هستم. بسیار نگران وضع بچه ها شدم و حالت اضطراب خاصی به من دست داده بود. از پرستار بیمارستان اجازه خواستم اگر امکان دارد سری به سردخانه بزنم . ابتدا اجازه نداد اما بالاخره با اصرار زیاد من پذیرفت ؛ لنگان لنگان خود را به درب سردخانه رساندم. هنوز یک ساعت نگذشته بود که تعدادی از اجساد شهدا را درعقب یک دستگاه نفربر ارتشی ( کامیون آیفا ) قرار داشت ، آوردند. من که دقیقاً رو به روی آن ماشین قرار داشتم. در هنگام تخلیه اجساد از جای خود برخاستم و با دقت به شهداخیره شدم. ناگهان چهره خون آلود و خاکی شهید ماهینی را با همان اورکت سبزی که بر تن داشت ، دیدم . ندانستم چه حالی به من دست داد. فقط می دانم که بدون کسب اجازه از مسئولان بیمارستان ، فوراً آن جا را ترک کردم و مستقیماً به هر طریقی بود خودم را به بستان رساندم. وقتی وارد بستان شدم ، بچه ها در مسجد در حال استراحت بودند. با دیدن من همگی از شهید علیرضا پرسیدند و جویای حال او شدند. من به خاطر این که روحیه دوستان تضعیف نشود ، در پاسخ دادن به آن ها طفره می رفتم. در همان وقت تصمیم بر این شد که بچه ها را به پادگان شهید بهشتی منتقل کنند. در آن پادگان شهید اسماعیل کمان که یکی از دوستان صمیمی علیرضا و از فرماندهانی بود که از ابتدای جنگ در ستاد جنگ های نامنظم در کنار او بود ، مرا به گوشه ای برد و گفت چهره ات خیلی غمگین است و داری واقعیتی را پنهان می کنی . راستش را بگو. از علیرضا ماهینی خبری داری ؟ خیلی اصرار کرد و بالاخره از روی حالات من متوجه شد. بلافاصله به اتفاق حاج نجف شاکردگاه و یکی دیگر از بچه ها پادگان را ترک کرد و بعد از چند دقیقه ای در حالیکه بسیار غمگین بود ، برگشت. به هر ترتیب خبر شهادت علیرضا ماهینی به بوشهر رسید و پیکر این شهید برای تشییع جنازه آماده کردند.
به خاطرم دارم که شهید حاج عبدالرضا محمدی باغملانی آمد و به من گفت وصیت نامه شهید در پادگان شهید بهشتی جا مانده است.فردا به اتفاق هم به اهواز برویم. به او گفتم در آخرین لحظه خداحافظی در پادگان دیدم که علیرضا یک جلد قرآن و پاکتی را در جیب خود قرار داد. به احتمال زیاد وصیت نامه اش به همراهش باشد. شهید حاج عبدالرضا محمدی باغملانی گفت: « فکر نمی کنم.» پیشنهاد کردم که به سردخانه ای که شهید ماهینی در آن قرار داشت ، برویم و در لباس هایش بگردیم. همین کار را کردیم و به اتفاق شهید محمدی باغملانی رفتیم. وقتی جسد را از سردخانه بیرون کشیدیم دیدیم دقیقاً همان قرآن و پاکت وصیت نامه در جیب شهید قرار دارد.
علی ایحال تشییع پیکر این شهید با آن عظمت و شکوه خاص و بی نظیری در بوشهر انجام شد و شهادت ایشان موج و حرکتی در نیروها ایجاد کرد. به طوری که پس از مراسم تشییع جنازه اش بیش از دو گردان نیروهای رزمنده بوشهری به جبهه اعزام شدند. در همان گردان ها برادر شهید علیرضا بنام ابراهیم در عملیات فتح المبین شهید شد. وی جزء همان گردان هایی بود که بعد از مراسم شهید علیرضا از بوشهر اعزام شده بود. هنگامی که خبر شهادت ابراهیم را به خانواده دادند ، هنوز چهلم شهید علیرضا نرسیده بود. برادر دیگر ایشان حاج غلامرضا ماهینی چنین اظهار می داشت که : « به محض شنیدن خبر شهادت ابراهیم احساس کردم مادرم تحمل این خبر را نخواهد داشت و بسیار نگران از وضع حال او بودم. از طرفی فرزند دوم شهید میرسنجری نیز در همان عملیات ( فتح المبین ) به شهادت رسیده بود. دست به دعا بردم و از خدا برای مادرم صبر و شکیبایی آرزو کردم. پس از آن نزد مادرم رفتم که خبر شهادت برادرم ( ابراهیم ) را به او بدهم. ابتدا جریان شهادت میرسنجری را به او گفتم : بعد از آن به آرامی به گونه ای که به او یکباره شوک وارد نشود ، صحبت ابراهیم و شهادت او را با مادرم در میان گذاشتم. ولی برخلاف تصور من مادرم برخاست و گفت سریع آماده شویم تا برویم به مادر میرسنجری دلداری دهیم. این صحنه برایم بسیار تعجب آور بود و این هیچ چیز نبود جزء لطف و عنایت خداوندی و آن صبری که خداوند به مادران شهید اعطا می کند و خدا را شکر کردم که چگونه زحمتش را شامل ما کرد. »

اسماعیل ماهینی معاون شهید علیرضا ماهینی:
حدود هیجده ماه همراه با شهید ماهینی در جبهه های مختلف جنوب بودم که در این مدت حدود چهارده ماه این افتخار نصیبم شد که در کنار وی به جنگ با دشمن بعثی بپردازم.
شهید ماهینی از کسانی بود که جذابیت و ابهت عجیبی در فرماندهی داشت.به طوری که اگر کسی برای اولین بار وی را می دید ، تصور نمی کرد که ایشان فرمانده است اما وقتی انسان در مقابل رفتار و عمل وی قرار می گرفت ، به عمق قدرت و تسلط وی در امر فرماندهی واقف می شد.
شهید ماهینی در همه وقت بخصوص هنگام حمله به یاد خدا بود و مسائل اسلامی را بصورت دقیق رعایت می کرد. در هنگام حمله ، اولین و مهمترین کاری که انجام می داد ، این بود که بچه ها را به یاد خدا می انداخت و از این طریق هم در آنها اعتماد به نفس و آرامش ایجاد می کرد هم آنها را با روحیه بهتری به کار وامی داشت. درمواقع بحرانی و حمله هرگز خود را نمی باخت و همواره بر خود مسلط بود که این حالت معمولاً با خواندن قرآن و دعا در وی بوجود می آمد. البته این خصوصیت ، به شهید ماهینی منحصر نمی شد و بسیاری از رزمندگان اسلام ، در مواقع حمله به خدا اتکا داشتند و با خواندن دعا و قرآن ، آرامش قلب پیدا می کردند.
شهادت علیرضا نه تنها برای تمامی همرزمانش تکان دهنده بود بلکه گردان تحت فرماندهی اش را نیز به حرکتی نو واداشت. به جرات می توانم بگویم که شهادت علیرضا شهر بوشهر نیز را به حرکت درآورد چرا که پس از شهادت ایشان ، حدود دو الی سه گردان از بوشهر عازم جبهه های نبرد شدند که تعداد زیادی از نیروهای این گردانها ، از همرزمان وی بودند.
شهید ماهینی آنچه را که داشت ، برای اسلام و در راه اسلام بکار می برد. او در انجام کارهای خیر و عام المنفعه آنقدر محتاط و آنچنان سری عمل می کرد که حتی از ما که از نزدیکان وی بودیم نیز قضایا را پنهان می کرد. او از حقوق خود مقدار ناچیزی به خانواده می داد و بقیه را بدون اینکه برادران رزمنده بدانند بصورت تعاونی به آنها می داد که در این تعاونی سایر برادران بخصوص خانواده شهدا شرکت داشتند. او کارهای مستحب نظیر نماز شب را تا آنجا که امکان داشت ، بدون اینکه دیگران پی ببرند ، انجام می داد.
همه بچه های ستاد جنگهای نامنظم علیرضا را بعنوان مالک اشتر جنگهای نامنظم می شناختند و این لقبی بود که شهید چمران به علیرضا داده بود.وقتی حمله می شد ، چندین بار با دو یا سه نفر ، خط مقدم را می شکستند و این نبود جز نتیجه ایمان به خدا و اطاعت از فرماندهی که از خصوصیات بارز وی بود. شهید ماهینی از صبر عجیبی برخوردار بود و همانطور که می دانیم صبر در جبهه از اهمیت بالایی برخوردار است. شهید چمران علاقه عجیبی به بچه های بوشهر بویژه شهید ماهینی داشت. ضمناً این را نیز بگویم که شهید چمران قبل از حمله « الله اکبر » به بچه های بوشهر این قول را داده بود که ان شاء الله بعد از این جنگ ، برای آزادی لبنان اولین گروه را از بچه های بوشهر بفرستد. ( در آن زمان جنوب لبنان تحت اشغال صهیونیست ها و صحنه جنگ داخلی خونینی بود). امید آنکه بتوانیم پاسدار خون شهیدان و ادامه دهنده راهشان باشیم.

غلامرضا ماهینی:
صحبت کردن درباره شهید ، کاری است بس دشوار ، خصوصاً وقتی که آن شهید ، برادرت باشد و از نزدیک او را لمس و درک کرده باشی. صحبت من درباره شهید علیرضا نیز اینچنین وضعیتی دارد. علیرضا بسیاری از کارهای عبادی اش را در خلوت و به دور از چشم دیگران انجام می داد و کمتر کسی متوجه راز و نیاز و اقامه نماز شب ایشان می شد. او دعاهای وارده مثل کمیل و توسل و ... را مرتب می خواند و علاقه شدیدی به تلاوت قرآن داشت. در اکثر مراسم شهادت و تولد ائمه اطهار (ع) شرکت می کرد و در بسیاری از این مراسم ها ، شخصاً بانی برگزاری برنامه بود.
نماز را در اول وقت می خواند و دوستان و دیگران را به اهمیت آن واقف می کرد. به پدر و مادرمان خیلی احترام می گذاشت و دقت فراوانی می کرد که مزاحمتی برای آنها ایجاد نکند. اگر گاهی یکی از اعضای خانواده بطور اتفاقی با پدر و مادرمان وارد بحث می شد ، بلافاصله او را کنار می کشید و به او درباره ناشایست بودن عملی که انجام داده ، تذکر می داد. رفتار علیرضا به همه کسانی که به نوعی با آنها مرتبط بود ، اعم از اعضای خانواده و اقوام و مردم عادی ، یکسان بود و به همه احترام می گذاشت. در محل نیز هرگاه برای کسی مشکلی پیش می آمد ، اولین کسی بود که برای یاری و کمک ، پیشقدم می شد و دیگران را به رفع مشکل او ترغیب می کرد.
به یاد دارم یکبار برای حل یکی از مشکلات محل ، به پاسگاه رفت و در آنجا داد و فریاد راه انداخت و به هر زحمت و قیمتی بود ، موفق شد. مشکل را حل نماید. از آن به بعد بود که علی رغم شرایط خاصی که قبل از انقلاب بر جامعه حاکم بود و ماموران حق مردم را براحتی پایمال می کردند ، مردم محل جرات کردند که در موقعیت های حساس ، کوتاه نیایند و حرفشان را بزنند و حقشان را بگیرند.
شهید ماهینی ، علاقه زیادی به فعالیتهای فرهنگی داشت و اکثر اوقات آرزو می کرد که معلم شود. برادرم علیرضا نه تنها بچه های محل را به خواندن کتاب تشویق می نمود بلکه آنها را جمع می کرد و به آنها کتاب می داد. آموزش قرآن به دیگران بویژه نوجوانان ، از دیگر کارهایی بود که شهید علیرضا اصرار زیادی بر آن داشت و خود نیز همواره به این امر مهم اقدام می کرد. او حتی برای جذب تعداد بیشتری به فعالیتهای دینی و قرآنی ، با بچه ها فوتبال بازی می کرد و آنها را به اردو نیز می برد. او در همه کارهایی که انجام می داد ، اعم از کارهای فردی و کارهای اجتماعی ، قبل از هر چیز ، رضایت خدا را در نظر داشت. به همین خاطر نیز کارهایش را با خلوص نیت انجام می داد و به حرفهایی که می زد ، خود نیز بصورت جدی عمل می کرد. علیرضا با حفظ ادب و احترام طرف مقابل ، بسیار نیز اهل شوخی بود. چون او با ابراهیم رفتاری بسیار صمیمی و دوستانه داشت ، لذا شوخی هایش نیز عمدتاً متوجه ابراهیم بود. شهید ابراهیم ، از شهید علیرضا به لحاظ سنی کوچکتر بود اما شهید علیرضا احترام خاصی برای او قائل بود و او را بسیار دوست می داشت. البته ابراهیم نیز متقابلاً احترام زیادی برای شهید علیرضا قائل بود و هیچگاه نشد که نسبت به او حرف یا عمل ناشایست و ناراحت کننده ای بر زبان بیاورد یا انجام دهد. بعد از درگذشت پدرمان ، چون من فرزند بزرگ خانواده بودم و سرپرستی خانواده به عهده من بود، علیرضا چنان به من احترام و عزت می گذاشت که گویی من پدر او هستم. همین الان که دارم از او حرف می زنم ، چشمانم پر از اشک است و بغضی راه گلویم را گرفته است. او واقعاً یک انسان استثنایی بود.
علیرضا پس از آنکه مقطع هنرستان را با رتبه اول به پایان رساند ، بدون کنکور وارد دانشگاه علم و صنعت شد. زمان دانشجویی او نیز مصادف شده بود با اوج درگیری مردم علیه رژیم سفاک شاه. علیرضا دراین دوره به شدت مشغول فعالیتهای سیاسی بود و در اکثر تظاهرات مردمی علیه رژیم شاه از جمله در راهپیمایی هفده شهریور ، شرکت کرد. رفتارخوب و پسندیده علیرضا باعث شده بود که افراد زیادی جذب او شوند. علیرضا معمولاً دوستانش را به کوه می برد و در آنجا به فعالیت سیاسی اش و روشنگری درخصوص ماهیت رژیم پهلوی ادامه می داد. او عاشق ولایت و امام بود. مدام پای سخنرانی های حضرت امام (ره) می نشست و به فرمانهای او گوش می داد و عمل می کرد. او در قسمتی از وصیت نامه اش نیز به ما توصیه کرده که امام را فراموش نکنیم و دستورهای او را انجام دهیم . جالب اینکه دوره سربازی ایشان نیز مصادف شد با زمانی که حضرت امام دستور دادند که سربازان از پادگانها فرار کنند و او پس از شنیدن دستور امام ، بدون لحظه ای تردید با درنگ ، از پادگان فرار کرد.
علیرضادر انتخاب دوست نیز بسیار دقت می کرد. از جمله دوستان دانشگاهی وی ، آقایان فیض داوودی را می توان نام برد. داوودی حتی بعد از شهادت علیرضا نیز به ما سر زد و با ما درد دل کرد. شهادت علیرضا او را بسیار متاثر کرده بود و غم از دست دادن علیرضا ، در چهره او موج می زد. داوودی مدتی بعد از عملیات رمضان ، اسیر شد و پس از آنکه نه سال بعد به ایران برگشت ، باز هم به ما سرزد و جویای احوال ما شد. علیرضا در محل ، اکثراً با حاج اسماعیل ماهینی رفت و آمد می کرد و چون همکلاسی هم بودند ، دوستی آها عمیق تر و صمیمی تر شده بود. هر دو با هم بسیار شوخی می کردند و بقیه نیز از نوع رابطه آنها اطلاع داشتند.
شهید علیرضا با اینکه هیچ علاقه ای به فرمانده شدن نداشت ، اما بخاطر رسالتی که بر دوش خود احساس می کرد ، در عملیاتی که حضور داشت ، اکثراً فرمانده گروهان بود. درهنگام عملیات ، اولین کسی بود که سلاح به دست می گرفت و به خط دشمن می زد. او در هنگام درگیری با نیروهای عراقی نیز به جای اینکه با هدف و دستور دادن ، نیروها رابه جلو هدایت کند ، خود شجاعانه وارد عمل می شد تا دیگر نیروها روحیه بگیرند و عملیات را به خوبی انجام دهند. در یکی از درگیریها که نیروها پشت خاکریز دشمن زمین گیر شده بودند ، علیرضا شجاعانه از جا بلند شد و با صدای تکبیر به سمت دشمن حمله کرد که این کار او باعث شد ، تا دیگر بچه ها نیز دنبال او حرکت کنند و عراقی ها را غافلگیر نموده ، منطقه را به تصرف خود درآورند.

علیرضا پورمحمد:
آشنایی اولیه من با شهید علیرضا ماهینی بواسطه دوستی ام با برادر ایشان ایجاد شد اما آنچه زمینه آشنایی جدی با شخصیت والای ایشان فراهم کرد، حضورم در اردوگاه شهید جلالی اهواز در سال پنجاه و نه بود. شهید ماهینی همراه با عده ای از همرزمان خود از منطقه عباسیه به اهواز برگشته بودند و ارتباط صمیمی و دوستانه من با ایشان ، باعث شد تا هر روز دریچه تازه ای از شخصیت ایشان برای من کشف و گشوده شود. اولین برخوردم با ایشان در اردوگاه شهید جلالی هرگز از یادم نمی رود. آنچنان با ما گرم وصمیمی دست داد و آنقدر به ما صحبت کرد که خودمان هم باورمان نمی شد که این اولین برخورد جدی ما با اوست.
شهید ماهینی و چند نفر دیگر از بچه ها ، حالت روحانی و معنوی خاصی داشتند و یاعث ایجاد انگیزه و روحیه در بقیه می شدند. در ماه رمضان همان سال ، به ما ابلاغ شد که به دستور امام (ره) ، رزمندگان می توانند روزه نگیرند اما این رزمندگان با وجود هوای گرم و شرایط سختی که بر منطقه حاکم بود ، ده روز به ده روز در هر منطقه می ماندند تا روزه شان صحیح باشد و خراب نشود.
شهید ماهینی با عزمی راسخ در عملیاتها شرکت می کرد و هیچ چیز نمی توانست او را از ادامه مبارزه برعلیه رژیم سفاک عراق ، منصرف کند. حتی یکبار در منطقه دهلاویه تیری به کتف او اصابت کرد و بخاطر عمق جراحت که به او وارد شده بود ، او را به بیمارستان انتقال دادند. اما او تنها یک روز در بیمارستان ماند و علیرغم مخالفت پزشکان ، با رضایت خودش از بیمارستان مرخص شد و دوباره به منطقه بازگشت. شهید ماهینی در غروب یکی از روزها به ما اعلام کرد که به طرف تپه های « الله اکبر » بروید چون قرار است ماشین های مخصوص سنگرسازی به آنجا بروند و در منطقه « طراح » که در آنجا بزودی عملیات صورت خواهد گرفت ، سنگر بسازند. در منطقه « طراح » از سه محور باید نیروها وارد عمل می شدند ، برادران ارتشی از سمت چپ ، برادران سپاهی از سمت راست و گروه شهید ماهینی نیز از محور روبرو ، اولین باری که با گروه شهید ماهینی برای شناسایی به این منطقه رفتیم. با وجود تیراندازی شدید دشمن ، حتی یک گلوله نیز به بچه های ما اصابت نکرد و همگی سالم به سنگرمان برگشتیم. البته وقتی گروهی سی نفره طی ده روز به شناسایی می روند و بدون حتی یک نفر زخمی به عقب برمی گردند ، بدیهی است که پای امدادهای غیبی که در جبهه هر لحظه می شد با چشم دل دید ، در میان است.
پس از انجام موفقیت آمیز شناسایی ، نقشه عملیات را به ستاد کل دادند. بلافاصله فرماندهان جلسه ای گرفتند و برنامه هایشان را با هم هماهنگ کردند. ساعت نه شب بود که عملیات آغاز شد. در این عملیات مقدار زیادی مواد منفجره همراه من بود که اگر گروه تخریب ، موفق به باز کردن محور نمی شدند ، می بایست با این مواد ، محور را باز می کردیم. برنامه به این ترتیب طراحی شده بود که قبل از شروع نهایی عملیات ، تمام مین ها را خنثی کنیم و بخاطر اینکه عراقی ها متوجه حضور ما در منطقه و پاک شدن منطقه از مین نشوند ، دوباره مین هارا کار بگذاریم. آن شب ، شهید ماهینی مثل دیگر عملیاتها ، جلو بچه ها حرکت می کرد و بقیه نیز پشت سر او به سمت خط حرکت کردند و به حول و قوه الهی ، با شجاعت و جان فشانی رزمندگان اسلام ، برگ زرین دیگری بر افتخارات حماسی این ملت ، افزوده شد و توانستیم عملیات را با موفقت به انجام برسانیم. بهترین لحظات زندگی ما رزمندگان ، لحظاتی است که در جبهه و در کنار دیگر همرزمانمان ، از دین و وطن و ناموسمان دفاع می کردیم. رزمندگان اسلام ، صحنه های بسیار زیبایی از ایثار و رشادت و اخلاص آفریدند و تقدیم تاریخ حماسه دنیا نمودند و در این میان ، شهید علیرضا ماهینی ، نماد و سمبل تمام ایثارها و رشادت ها و از خودگذشتگی هایی بود که در کارزار حماسه و عشق شکل گرفته و ثبت شده بود.
روح شهید ماهینی بسیار بزرگتر و وسیع تر از آن بود که در سطح تعلقات دنیوی و مادی محدود شود. لیاقت او همان پرواز به عرش برین و همنشینی با اولیاء خدا در بهشت بود که بالاخره نیز بدان دست یافت. داشتن روحیه ایثار و انفاق ، تاکید بر نماز اول وقت ، علاقه به نماز جماعت ، احترام فراوان به پدر و مادر، پیروی از خط امام ، کمک به هموطنان و سعی درحفظ ارزشهای والای انسانی و اسلامی از شهید علیرضا ماهینی در ذهن نسل امروز اسطوره ای ساخته که هرگز از یاد نخواهد رفت. وقتی خبر شهادت ایشان را شنیدم ، مجروح بودم و در منطقه حضور نداشتم اما در تشییع جنازه ایشان که از بسیج مرکزی تا بهشت صادق بوشهر با حالتی باشکوه و عظیم برگزار شد ، شرکت کردم. اکنون نیز آنچه به من نیرو می دهد تا داغ دوری و فراق ایشان را تحمل کند ، لطف و عنایت خداوندی است وگرنه ... !

دکتر احمد اصغریان جدی (سفیر اسبق ایران در استرالیا و رئیس سابق دانشگاه ملی تهران:
علیرضا ماهینی از بچه های بوشهر بود. فرمانده یک گروه ضربت در جنگهای نامنظم. واحد رزمی دانشگاه نیز تحت امر او فعالیت داشت. او معلم بود ، ولی بهترین دوره معلمی او در جبهه جنگ بود ، که به ما درس ایمان و مدیریت را آموزش می داد. همه به او علاقه داشتند. با همه این احوال ، وقتی در بین رزمندگان بود ، کسی نمی توانست این فرمانده عالی مقام را از دیگران تشخیص دهد.
در اردوگاه تمام کارهای شخصی خود را انجام می داد و حتی در این خصوص به دیگران هم کمک می کرد. خیلی شاد و شوخ بود. ولی درعملیات هیچ کدام از دستورهای او بی حکمت نبود. همه چه پیر و چه جوان چه دانشگاهی و چه غیردانشگاهی فرامین او را با جان و دل گوش می کردند. شاگرد واقعی شهید چمران بود. دکتر او را به تمام معنا آموزش داده بود و به او علاقه زیادی داشت. شهید ماهینی درجبهه یک خاطره بد داشت ، که همیشه او را رنج می داد. در هر عملیات هم برای تکرار نشدن آن خاطره بد ، به افرادش دستور خاصی می داد و من می توانستم از آن خاطره راه نجاتی پیدا کنم. هر بار که نیروهای جنگهای نامنظم تحت امر شهید ماهینی ، برای ضربه زدن به دشمن آماده می شدند ، دستور استثنایی شهید ماهینی همه را متعجب می کرد. تمام عملیات ما در شب بود. افراد ، چهره فرمانده خود را نمی دیدند ، ولی قامت رشید او در خط الراس خاکریز ، هیبت خاصی داشت. صدای مردانه و مودب و دوستانه او در دلها می نشست. آخرین دستور او خیلی عجیب بود. بعد از آنکه از همه می پرسید کسی سئوالی ندارد ، این دستور عجیب صادر می شد ؛ « بچه ها همه خشاب اسلحه را در آورید. » با شنیدن این دستور ، سر و صدای درآوردن خشابها شنیده می شد. بعد می گفت « فقط یک فشنگ از خشاب درآورید » دستور سریع انجام شد. « حالا فشنگ را در جیب پیراهن خود بگذارید . » آن هم به چشم! « خشابها را سریع جاگذاری کنید » دستور انجام می شد. بعد از یک مکث نسبتاً طولانی چنین می گفت : « برادران تا چند لحظه دیگر راهپیمایی ما شروع می شود. تا دشمن را دور بزنیم ، در این چند کیلومتر باید سکوت مطلق رعایت شود ، تا دشمن از وجود ماه آگاه نشود. نیمه های شب باید به دشمن ضربه بزنیم. امیدواریم که پیروز برگردیم. گرچه هر اتفاقی برای ما پیروزی است چه شهادت و چه پیروزی ظاهری. در این عملیات یقیناً عده ای از ما برنمی گردند. امیدوارم شفاعت دیگران را نزد سیدالشهدا بکنند. ولی هیچ کس حق ندارد، از این یک فشنگ استفاده کند. حتی اگر در جبهه همین یک گلوله باعث به درک واصل کردن فرمانده بعثی ها شود. بهتر است همه این فشنگ را درصورت زنده ماندن به قرارگاه برگردانند!! فقط در یک صورت حق دارید از این فشنگ استفاده کنید و آن وقتی است که به هر دلیل ، در مقابل دشمن بی دفاع هستید و آنها تصمیم دارند شما را اسیر کنند. آن وقت این گلوله را در اسلحه بگذارید و صبر کنید تا دشمن برای اسیر کردن به شما کاملاً نزدیک شود. فقط در آن صورت شلیک کنید و یکی از آنها را از پای درآورید. ان شاء الله دیگر بعثیون ، شما را به رگبار می بندند وشما را شهید می کنند!!»
این آخرین دستور او بود. بعد از آن ، بچه ها در سکوت کامل ، بیش از پانزده کیلومتر در شب راهپیمایی می کردند ، تا دشمن را دور بزنند و بعد از چند ساعت راهپیمایی ، ناگهان از پشت به دشمت شبیخون می زدند. این عملیات در روزهای اول جنگ باعث کندی پیشروی دشمن می شد. برادر علی ماهینی آدم کم حرفی بود. یک روز ، حکمت این دستور غیرعادی را از او پرسیدم. خیلی به من احترام می گذاشت. با شنیدن این سوال ، ناگهان مانند ابر بهاری شروع به گریه کرد. بعد دعا کرد خدا همه ما را عاقبت به خیر کند. بعد داستان دوست همکلاسی خود را برایم گفت:« دو ماه پیش ، ما دو نفر برای شناسایی به نزدیکی قرارگاه اصلی بعثیون رسیدیم. تمام اطلاعات لازم را داخل نایلون گذاشتیم ، تا از کرخه کور به طرف نیروهای خودی بیاییم. در برگشت مسیر ما تغییرکرد و همین مساله ، ما را در میدان مین نزدیک کرخه گرفتار کرد. زمانی فهمیدم در میدان مین هستم که دوستم در فاصله بیست متری من ، با یک تله مین نارنجکی برخورد کرد. از ترکش آن نارنجک ، پای من نیز زخمی شد. صدای انفجار ، صدای نعره دوستم و صدای شلیک بی هدف دشمن ، همه در یک لحظه شنیده شد. درد شدیدی در پای خود احساس می کردم. سریع پایم را بستم و مینهای اطراف را شناسایی کردم. در زیر نور چترهای منور ، به صورت سینه خیز خود را به دوستم رساندم. تمام تله های بین راه را خنثی کردم. وقتی به دوستم رسیدم ، وضع او وخیم ، اما کاملاً هوشیار بود ، گفت مدارک را سریع به قرارگاه برسانم. اسناد را گرفتم ، ولی وضع من هم خیلی خوب نبود. به او گفتم تحمل کن ، چیزی به شهادت تو نمانده است. ولی از من خواست که اورا با تیر بزنم . خیلی ناراحت شدم . گفتم این کارگناه است. ولی او اصرار داشت که او را از دست بعثیون نجات دهم. اتفاقی را که برای چند نفر از دوستان پیش آمده بود ، یادآوری کرد. اصولاً بعثیون چند ماه اول جنگ از ما اسیر نمی گرفتند چون فکر می کردند، تا چند روز بعد در تهران هستند. لذا برای اینکه در دل رزمندگان رعب ایجاد کنند ، مجروحان را تا نزدیکی خطوط می آوردند ، تا صدای ناله و زجرشان باعث رعب ما شود. مثله کردن، به ویژه بریدن گوش و گذاشتن آن روی سینه ، اثر سویی روی افراد داشت. گاهی هم چون می دانستند ، ما حتماً برای بردن شهدا اقدام می کنیم ، زیر بدن آنها تله انفجاری می گذاشتند ، تا تعداد دیگری هم از این راه شهید شوند.
این جنگ روانی چند ماه اول اثر سویی داشت. آن دوست گفت: « اگر این کار را نکنی ، خودم را با تیر می زنم. گفتم تا حالا تحمل کردی ، ان شاء الله شهادت نصیب تو خواهد شد. قتل نفس حرام است.
گناه کبیره است. ناگهان صدای گشت بعثیون شنیده شد. آمدند تا ما را اسیر کنند. او دیگر ساکت بود و اعتراضی به حرف من نداشت. حتی ناله هم نمی کرد. از او خداحافظی کردم. با نگاه ملتمسانه اش می گفت که او را بزنم. سینه خیز به طرف کرخه راه افتادم. در بین راه برای خود در میدان مین ، معبر باز می کردم. سرعت عراقی ها از من بیشتر بود. چون آنها معبر خود را خوب می شناختند ، و به سرعت نزدیک می شدند. هر چه آن ها به دوستم نزدیک می شدند ، من هم به محل کرخه کور نزدیک می شدم . خود را به راس سیل بند کرخه کور رساندم. ناگهان صدای شلیک شنیدم. نمی دانم خودش را زد ، یا به عراقی ها شلیک کرد. در هر صورت تمام گلوله های بعثیون به او شلیک می شد. در تاریکی فقط مسیر و مکان شلیک گلوله ها را می توانستم تشخیص دهم . چند لحظه در نور منور ، جنازه دوستم را دیدم. دیگر فرصت هیچ کاری نمانده بود. خود را از بالای خاکریز به رودخانه انداختم. کم کم در آب شناور شدم و خود را به آن طرف کرخه کور که نیروهای خودی بودند ، رساندم . از آن به بعد به همه می گویم یک فشنگ را در هر شرایطی نگه دارند ، مگر برای جلوگیری از اسیرشدن.»


آثارمنتشر شده درباره ی شهید
روایت شهادت شهید علیرضا ماهینی
شهادت علیرضا ماهینی ادامه منطقی و طبیعی سیر زندگی اش بود. او همانگونه به شهادت رسید که زندگی کرد: غریبانه ، تنها و شوق انگیز.در آغازین روزهای جنگ به تنهایی کوله بارش را بست و عازم جبهه شد. روزهایی که بهت و حیرت توام با سرگشتگی حاصل از هجوم یکباره و گسترده دشمن بر همگان حاکم بود و اعزام نیروها از انسجام ماهها و سالهای بعد از جنگ برخوردار نبود.
آری در آن روزها ، علیرضا و همرزمانش هجرتی غریبانه را به سوی جبهه های جنگ آغاز نمودند. کشش معنوی او و لیاقتی که در جذب و سازماندهی نیروها از خود نشان داد ، هرچند به زودی تعدادی از همرزمان و همفکران هم استانی اش را به دور او جمع کرد، اما تنهایی غریبانه و مظلومانه او در اوج اقتدار فرماندهی اش همواره با او بود. آنگاه که پس از ماهها حضور در جبهه در کسوت فرماندهی شجاع و تحت رهبری سرداری همچون چمران ، به قصد استراحتی کوتاه و گذراندن دوران جراحت به زادگاه خویش برگشت ، برای اعزام مجدد به جبهه رنج آموزش های نظامی در پشت جبهه را آن هم با پایی خسته و مجروح ، خاشعانه و غریبانه بر خود هموار ساخت و لحظه ای دم به اعتراض برنیاورد. گویی او این سیر حرکت غریبانه را به سمت شهادتی غریبانه آگاهانه انتخاب کرده بود. آنچنان که به هنگام شهادت هیچیک از یاران همسنگر و درد آشنای روزهای آغازین جنگ را در کنار نداشت و خود ، تنها و غریب ، خاک چزابه را بر استواری و جانفشانی خویش به شهادت گرفت. تنها پس از شهادت بود که یکی از همرزمان و همراهان مجروح ، قامت به خون خفته اش را در بین انبوهی از پیکرهای خونین شهیدان دید.
جمشید شکوهی این دیدار غم انگیز را اینگونه روایت می کند:
من در آن حمله ( تک دشمن در چزابه ) بر اثر اصابت ترکش خمپاره از ناحیه دست و پا مجروح شدم و ناچار به بیمارستان انتقالم دادند. ابتدا در بیمارستان سوسنگرد و سپس به بیمارستان جندی شاپور در اهواز ، بستری شدم. در آن جا سردخانه ای بود که شهدا را در آن قرار می دادند. این سردخانه دقیقاً در پشت اتاقی قرار داشت که من در آن بستری بودم. بسیار نگران وضع بچه ها بودم و حالت اضطراب خاصی به من دست داده بود. از پرستار بیمارستان اجازه خواستم اگر امکان دارد سری به سردخانه بزنم. ابتدا اجازه نداد اما بالاخره با اصرار زیاد من پذیرفت. لنگان لنگان خود رابه درب سردخانه رساندم. حدوداً یک ساعتی گذشته بود که تعدادی از اجساد شهدا را که در عقب یک دستگاه نفربر ارتشی (ایفا) قرار داشت، آوردند. من که دقیقاً رو به روی آن ماشین قرار داشتم ، درهنگام تخلیه اجساد از جای خود برخاستم و با دقت به شهدا خیره شدم. ناگهان چهره خون آلود و خاکی شهید ماهینی را با همان اورکت سبزی که بر تن داشت ، دیدم . ندانستم چه حالی به من دست داد. فقط می دانم که بدون کسب اجازه از مسئولان بیمارستان ، آن جا را ترک کردم و مستقیماً به هر طریقی بود خودم را به بستان رساندم. وقتی وارد بستان شدم. بچه ها درمسجد در حال استراحت بودند. با دیدن من همگی از شهید علیرضا پرسیدند و جویای حال او شدند. من به خاطر این که روحیه دوستان تضعیف نشود، در پاسخ دادن به آن ها طفره می رفتم. در همان وقت تصمیم بر این شد که بچه ها را به پادگان شهید بهشتی منتقل کنند. در آن پادگان شهید اسماعیل کمان که یکی از دوستان صمیمی علیرضا و از فرماندهانی بود که از ابتدای جنگ در ستاد جنگ های نامنظم در کنار او بود ، مرا به گوشه ای برد و گفت چهره ات خیلی غمگین است و داری واقعیتی را پنهان می کنی . راستش را بگو. از علیرضا ماهینی خبری داری ؟ خیلی اصرار کرد و بالاخره از روی حالات من متوجه شد. بلافاصله به اتفاق حاج نجف شاکردگاه و یکی دیگر از بچه ها پادگان را ترک کرد و بعد از چند دقیقه ای در حالیکه بسیار غمگین بود ، برگشت. به هر ترتیب خبر شهادت علیرضا ماهینی به بوشهر رسید و پیکراین شهید برای تشییع جنازه آماده کردند.

خبر شهادت علیرضا برای همرزمان و همراهانش تکان دهنده و دردناک بود. آنان روزهای زیادی را با علیرضا سپری کرده لحظه به لحظه با مهربانی های او زیسته بودند. روزی که برای حضوری مجدد در جبهه حرکت کرده بودند ، همه آرزوهایشان این بود که بار نیز رزم و حماسه آفرینی شان تحت فرماندهی علیرضا باشد. اما دست تقدیر طوری دیگر رقم خورده بود. علیرضا که حضورش در همه عرصه های جهاد « خدایی » بود ، جز خشنودی خدا هیچ نمی خواست. او خدا را فراموش نکرده بود. از همین رو بود که از فرمان جدایی از دوستان سرنپیچید و با پذیرفتن فرماندهی گردانی دیگر از جمع یاران قدیم و دوستان همراه جدا شد تا در این جدایی غریبانه ، هجرتی غریبانه را به سمت معشوق بیاغازد. چند روز پس از شهادت او بود که نسیم ، بوی غمبار شهادت او را به مشام یاران رساند. هم آنان که در آن روزهای سخت نبرد چزابه یک آن از دغدغه علیرضا خالی نمی شد، مدام او را جستجو می کردند و گویی بر دلشان باریده بود که دیگر علیرضا را نخواهند دید و در سایه سار مهربانی او نخواهند نشست و چشم در چشم نافذ و جذاب او نخواهند دوخت و از او حرف و حدیث نخواهند شنید. سرو قامت علیرضا در 23 بهمن 60 در چزابه به خاک افتاد. بی آنکه یاران همیشگی در کنار او باشند. تنها چند روز بعد از به خون خفتن او بود که خبر شهادتش به جمع دوستان رسید. حاج اسماعیل ماهینی از یارا نزدیک علیرضا و کسی که روزهای زیادی را همدوش او جنگیده بود ، خبر شهادت وی را از زبان همرزمان دیگر شنید در حالی که خود در چزابه فرمانده گردانی دیگر را بر عهده داشت: « در چهارمین روز حضور در خط بود که من نیز زخمی شدم و به سوسنگرد آمدم. در آنجا یک شب ماندم و بلافاصله به خط برگشتم. درگیری روز به روز شدیدتر و آتش عراقی ها لحظه به لحظه سنگین تر می شد. تا آن زمان چنین آتش سنگینی را ندیده بودم. گاه اصلاً پشت خاکریز نمی شد راه رفت. چنان دقیق گرا ، گرفته بودند که روی خاکریز نیز آتش می ریختند. تعداد زخمی ها و شهدای ما نسبتاً زیاد شده بود. از برادران رزمنده شنیدیم که محمد علی ظهرمی شهید شده ، از علیرضا نیز هیچ خبری نبود. امکانات رزمی و جنگی عراقی ها چندین برابر ما بود و آنچه ما را در آن شرایط سخت و دشوار در مقابل حملات آنها استوار و محکم نگه می داشت ، عشق به اسلام و نظام و امام بود که عمیقاً در جان بچه ها رسوخ کرده بود.
بعد از شش روز از خط بیرون آمدیم و به بستان رفتیم. آنجا نیز از شهید علیرضا هیچ خبری نبود. پیگیری های ما در این زمینه بی نتیجه ماند. همان شب ما را برای استراحت از بستان به اهواز منتقل کردند. در پادگان شهید بهشتی مستقر شدیم. فردا بعد از ظهر حدود ساعت سه بود در حالی که بچه ها از حمام برگشته بودند ، متوجه شدیم که یکی از رزمنده ها در گوشه ای نشسته و گریه می کند. شاکر درگاه را نزد او فرستادیم تا ببیند که علت گریه او چیست.
شاکردرگاه نیز به محض صحبت با او شروع به گریه و زاری نمود. وقتی علت را پرسیدیم ، گفتند که علیرضا ماهینی شهید شده است. من نیز مثل دیگر دوستان شروع به گریه نمودم. البته چند روزی از شهادت ایشان می گذشت. با چند نفر از بچه ها به سردخانه رفتیم و راجع به شهید ماهینی پرسیدیم که معلوم شد روز قبل شهید را به شیراز برده اند. آن شب ، بچه ها آنقدر سینه زدند و گریه کردند تا اندکی از عم و اندوهشان کاسته شد. »
شهادت علیرضا اگر چه موج حزن و اندوه را برجان همرزمان و همسنگرانش فرود آورد ، اما از عزم و اراده آنان هرگز نکاست و حتی شوق رزم و حماسه را در آنان صد چندان کرد. برخی از آنان در آرزوی پیوست به او لحظه شماری می کردند:
« پس از شهادت علیرضا ماهینی ، دو نفر از برادران رزمنده هرگز گریه نکردند. این دو برادر رزمنده که یکی شهید ابراهیم ماهینی برادر علیرضا و دیگری اسماعیل کمان بودند ، در حالی که لبخند بر لب داشتند ، می گفتند ما نیز چند روز دیگر نزد شهید ماهینی می رویم.
هر دوی این عزیزان نیز اندکی پس از شهادت علیرضا ماهینی ، در عملیات فتح المبین به درجه رفیع شهادت رسیدند. در حالی که پیکرهای پاکشان در کنار یکدیگر بر زمین افتاده بود. »

یکی از کسانی که با شهید ماهینی بسیار مانوس بود ، شهید اسماعیل کمان بود. پس از شهادت علیرضا ، شهید کمان در بهشت صادق خطاب به ما گفت: « تحمل دوری شهید ماهینی برای من بسیار سخت و دشوار است و من یقین دارم که به زودی به او می پیوندم. » او حتی به خانه شهید ماهینی رفت و به مادر او گفت : « اگر سفارشی برای علیرضا داری ، به من بگو ، چون من در حال رفتن پیش او هستم. »
تشییع جنازه شهید ماهینی یکی از با شکوه ترین تشییع جنازه های تاریخ بوشهر بود. در این تشییع جنازه جمعی از همرزمان او نیز حضور داشتند تا با او در ادامه راهش میثاق دوباره ببندند.
شهادت علیرضا در پشت جبهه نیز شوق آفرین بود. شهادت او سبب شد که خیل مشتاقان از بوشهر به سمت جبهه روانه شوند و در قالب گردانهایی مصمم ، به سمت نبرد با دشمن هجوم آورند. این حضور گسترده بود که زمینه ساز شرکت در حماسه بزرگ و فتح گسترده عملیات فتح المبین شد. و در همین عملیات بود که برادر دیگر علیرضا ( ابراهیم ) نیز شهد شهادت نوشید در حالی که هنوز اربعین شهادت علیرضا سپری نشده بود. صبر و استقامت مادر قهرمان این دو شهید در برابر این حادثه سهمناک نمونه ای از صدها نمونه صبر و استقامت اسوه های ایثار و پایداری است.

غلامرضا ماهینی :
موقع نماز مغرب بود. حاج رضا محمدی باغملایی و دوستش ناصر نزد من آمدند تا خبر شهادت علیرضا را به من بدهند. من رو به حاج رضا کردم و گفتم :
- حاجی خبر داری که علی بختیاری هم شهید شده ؟
حاجی به ناصر نگاهی کرد و گفت :
- این چی می گه؟
از چهره اش معلوم بود که خبر ، چیز دیگری است. به دلشوره افتادم. نمی دانم چرا یکباره ذهنم به سمت علیرضا رفت . با اضطراب و هراس به حاج رضا گفتم :
- « حاجی ! علیرضا شهید شده ؟ »
- بله !
بدون اینکه متوجه شوم ، آنقدر انگشتم را در دهانم فشار دادم که تا مدتها اثر آن بر روی انگشتانم پیدا بود. به هر حال رابطه عاطفی برادر با برادر بود و کاری نمی شد کرد. نمی توانستم جلوی سرازیر شدن اشک ها را بگیرم. نمی دانستم باید چکار کنم. حاج رضا گفت: چگونه باید به خانواده خبر دهیم؟
گفتم که اول به پسرعمویم حاج علی ماهینی خبر دهیم ، بعد به پسرخاله ام که دامادمان هم هست و در آخر نیز کم کم مادر را در جریان این حادثه قراردهیم. همراه حاجی پیش پسرعمو و پسرخاله ام رفتیم و به آنها خبر شهادت علیرضا را گفتیم. حدود ساعت نه شب بود که به خانه برگشتم ، به محض رسیدن به خانه ، سرم را روی بالش گذاشتم. نمی دانم کی صبح شد ، تا صبح در فکر علیرضا بودم. صبح خواهرم هم به خانه آمد. دیشب به او خبر داده بودیم ، مادرم که متوجه حالت غیرعادی من شده بود ، رو به من کرد و گفت :
- چرا گرفته ای ؟ کسی از دوستانت شهید شده ؟
- بله!
- از نزدیکان است ؟
- بله!
- علیرضا است ؟
- بله!
گفتم بله و زدم زیر گریه. مادرم دستش را بلند کرد و خدا را شکر کرد. شهادت علیرضا همه همرزمانش را متاثر و ناراحت کرد. بعد از شهادت علیرضا ، مادرم مدام نگران ابراهیم بود از ما سوال او را می گرفت. اما وقتی چهل روز بعد از شهادت علیرضا ، ابراهیم نیز شهید شد ، یکباره 180 درجه تغییر کرد و به لطف خدا ، نه تنها کاملاً صبور شد بلکه مثل کوهی استوار ، مرتب به خانواده شهیدان نیز سر می زد و آنها را دلداری می داد و به آنها می گفت که ما باید مثل حضرت زینت (س) رفتار کنیم و از او درس بگیریم. وقتی علیرضا شهید شد ، ابراهیم در روستایی به نام « کردوان » معلم بود.حاج کاظم را دیده بود ، به او گفته بود که می دانم برای چه آمده ای ، خودم قبلاً خواب شهادت او را دیده ام.
علیرضا در اواخر عمر شریفش ، بسیار خلوت می گزید و قرآن می خواند. در آخرین اعزام ، با همه ما خداحافظی کرد و گفت:
- ببخشید که شما را زحمت دادم.
آری او انگار می دانست که آخرین روزهای میهمانی اش بر سفره زمین را سپری می کند. خداحافظی کرد و رفت و دیگر پیش ما برنگشت. او در حالی که در سنگر مشغول دیده بانی بود و اوضاع منطقه را زیر نظر داشت ، بر اثر اصابت ترکش خمپاره ای که کنار سنگرش منفجر شده بود ، شهید شد و به دیدار معبودش شتافت. یادش گرامی و جاودان باد !


ابراهیم ماهینی برادر شهید علیرضا ماهینی در سال 1360 از او اینگونه یاد کرده است:
بسم الله الرحمن الرحیم
انا لله و انا الیه راجعون
برادر شهیدم علیرضا خط سرخ شهادت را امتدادی دیگر بخشید و در این راه از بذل جان دریغ نورزید. علیرضا به آرزوی دیرینه اش رسید اما اکنون بر ماست که راه او را ادامه دهیم. اوسبکبال حرکت کرد و هجرتی سرنوشت ساز را برای نزدیکتر شدن به خدا آغاز نمود. علیرضا همیشه دعا می کرد و می گفت :« خدایا مرا نزدیکتر کن به خودت و مرا هرگز به خودم وامگذار. » همانطور که در وصیت نامه اش نیز نقل کرده که از عنان اختیار مرا به دست خودم بدهی چه بسا که در گرداب گناه و انحرافات غرق شوم. کمتر کسی است که خصوصیات روحی و روانی علیرضا را نشناخته باشد. او علاقه شدیدی به حضرت امام داشت و می گفت که « امام وقتی صحبت می کند ، حالتی خاص پیدا می کند. ای خدا آیا می شود که ما نیز وقتی صحبت می کنیم این حالت را پیدا کنیم ؟ » غذای علیرضا بسیار ساده بود ، اغلب نان و پنیر می خورد. نمازهایش بسیار طولانی ، با اخلاص و واقعاً حرکت آفرین بود. پس از نماز همواره با خلوص نیت دعا می کرد. قرآن زیاد می خواند. بچه های خردسال محله او را دوست داشتند و علاقه زیادی به وی نشان می دادند برای آنها کلاس قرآن گذاشته بود و به آنها خیلی امید داشت. می گفت که فردا سرنوشت این انقلاب به دست این بچه ها رقم خواهد خورد ، اگر آنها را بسازیم چه بسا اینها خود خانواده هایشان را بسازند.
در جبهه اگر تصمیمی می گرفت ، بسیار قاطع و محکم درراه تحقق آن گام برمی داشت. سنگین ترین ماموریت ها را می پذیرفت و به بچه ها می گفت که حتی اگر همه ما کشته شویم ، نباید از ماموریت هایی که به مامحول می شود ، عقب بنشینیم.

علیرضا این جنگ را جنگی نابرابر می دانست که از ناحیه آمریکا به ملت ما تحمیل شده است. او به این گفته امام که « جنگ یک نعمت است » ، اعتقاد کامل داشت و معتقد بود که دریچه رحمت خداوند بار دیگر به سوی مردم مسلمان ایران گشوده شده تا از فیض شهادت بهره مند گردند. وی با آغاز جنگ تحمیلی بصورت فعالانه در جبهه ها حضور پیدا کرد و قسمتی از گروههای چریکی را رهبری کرد. او برای تحقق حاکمیت الله برروی زمین می جنگید و در این راه دیدیم که با دل و جان شهادت را پذیرا شد. علیرضا اعتقادی به هیاتهای صلح که به ایران می آمدند ، نداشت و همگام با نظر حضرت امام که به هیات های صلح ، نه می گفت ، معتقد بود که باید جنگ را ادامه دهیم. او صدام را نوکر مستقیم آمریکا و دیگر ابرقدرتها می دانست و با حضور مستمر و موثرش در جبهه ها ، وفاداری خودش به انقلاب و اسلام و انزجار خودش از استکبار را اعلام می کرد. او بسیار مطمئن و جدی با مسائل برخورد می کرد و در طرح هایی که گزارش می کرد ، می گفت که : « امشب به یاری خدا این منطقه را می گیریم و باید به فکر بعد از این باشیم. »
او جنگ را وسیله آزمایش انسانها می دانست و همواره این دعا را زمزمه می کرد که : « ربنا افرغ علینا صبراً و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین » خدایا به ما صبر عطا کن. ما را ثابت قدم گردان و بر دشمن کافر یاریمان ده.

در جنگ نقشی بسیار مفید و موثر داشت. مخصوصاً با اخلاق نیکی که دارا بود ، جوانان را جذب می کرد. همواره می گفت که « مبادا یک نفر وارد گروهتان شود که منحرف باشد » به بچه های انجمن های اسلامی می گفت که « مواظب باشید که افراد عوضی و مساله دار در شما نفوذ نکنند ، آنهایی باید بیایند که مرد جنگند. آنهایی که بتوانند مقاومت کنند ، آنهایی که بتوانند خودشان را بسازند. »
او به خودسازی خیلی اهمیت می داد و اکثر کسانی که با او به جبهه می رفتند ، دانش آموز بودند. او نقش مثبت و ممتازی در جذب جوانان به جبهه داشت. شب در خانه می نشست و با آنها صحبت می کرد. می گفت که « شما می دانید که امروز نیاز جبهه چقدر زیاد است. پس با حرکتتان این نیاز را رفع کنید . شما نباید صحنه جنگ را خالی بگذارید» او همیشه در اعزام داوطلبان به جبهه ایمان را مدنظر داشت و همیشه می گفت : « این ایمان است که تخصصی را به دنبال می آورد نه تخصص ایمان را . »

بعد از انقلاب به صورت فعالانه و بدون کوچکترین چشم داشتی ، در تبلیغات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شرکت می کرد و در انجمن های اسلامی و شوراهای محلی نقش مهمی ایفا می نمود. انجمن اسلامی « جلالی » را شخصاً تشکیل داد اما پس از آنکه به جبهه رفت ، فعالیت انجمن اسلامی نیز کمتر شد. علیرضا بطور کلی برای برادران مسلمانش در بوشهر و محلات نقطه وحدت شده بود و امیدواریم که ما نیز بتوانیم به دنباله روی از ایشان ، این اتحاد را حفظ کنیم و بکوشیم که منسجم تر باشیم.

ما علی و علی های بی شماری را در راه خدا دادیم ، مردم مسلمان و امت شهیدپرور نیز جوانان خودشان را به جبهه بفرستند تا کمبود و خلایی ایجاد نشود و بتوانیم با مبارزه با استکبار جهانی این انقلاب اسلامی را به رهبری امام کبیرمان خمینی عزیز تداوم بخشیم. هرکسدر هر نهادی که باشد ، می خواهم که خالصانه به این مردم و انقلاب فکر کند و اگر کسی خدای ناکرده فکر قدرت طلبی در سرش افتاد ، به یاد این شهیدان بیفتد...
به برادران دانش آموز و معلمان عزیز توصیه می کنم که ایمان و عشق و اخلاص علیرضا را مدنظر قرار بدهند. در پایان یکی از فرمایشات حضرت امام را برای حسن ختام این گفتگو نقل می کنم:
« من امید واثق دارم که ملت شریف ما تن به ننگ نداده و تا سقوط رژیم منحط بعث عراق از پا ننشینند و تا ملت شریف عراق را از اختناق و جنایاتی که در آن سایه شوم افکنده نجات ندهند ، دست از جهاد مقدس برندارند. »




آثار منتشرشده درباره ی شهید
تقدیم به روح بزرگ سردار رشید اسلام فرمانده ستاد جنگهای نامنظم جنوب شهید علیرضا ماهینی
با توسل بر مقام کبریا
با درود برخاتم دین مصطفی
با سپاس از شیر حق مولی علی
شاه مردان حجت حق مرتضی
می کنم آغاز وصفی از شهید
از « علی ماهینی » آن مرد خدا
از وجودی پاک و دریادل شجاع
از عزیزی با صفا اهل ولا
اسوه ای از غیرت و مردانگی
عاشق قرآن و صادق با وفا
نیک مردی مردمی و باگذشت
در ره خدمت به مردم بی ریا
از طفولیت زهم والدین
گشت باتقوا و با دین آشنا
هرگز از دستش کسی رنجی ندید
او نشد هرگز کسی را خارپا
کم توه بود بر دنیای دون
عشق او ذکر و مناجات و دعا
گر وصیت نامه اش خوانی به جد
می شود روشن تو را این ادعا
می کند بر مادر نیکش خطاب
او پس از یاد خدا این ماجرا
آنچه دارم حاصل رنج شماست
ای عزیزان شریف و پربها
لیک می بینید اوضاع وطن
حمله صدام پست و بی حیا
زندگی با ننگ ، عین مردن است
می دهد عشق وطن دل را صفا
دوری از امر خدا گمراهی است
پرتو قرآن دهد جان را جلا
دست حق با روح حق همراه گشت
شد دم عیسایی اش مشکل گشا
ریشه طاغوتیان بر باد داد
ریشه کن شد کاخ جور و ناسزا
دست استکبار چون کوته شده
کرد او تحمیل جنگی ناروا
دین و کشور در خطر باشد کنون
لحظه ای غفلت بود کاری خطا
مادرم حرف امامت گوش کن
نایب مهدی است او در عصر ما
می روم تا خصم دون سازم برون
پاک تا میهن شود از هر دغا
تا شود کشور ز چنگ خصم پاک
از تو می خواهم کنی ما را دعا
عاقبت این مرد غیرتمند راد
با غیورانی چو خود شد همنوا
در سپاهی نامنظم آن دلیر
گشت با چمران رفیق و همصدا
بس رشادتها نشان داد آن رشید
تا نثار جان درون جبهه ها
تا دمی که شد شهید راه دوست
داد روحش را ز عشق حق صفا
گشت او گویی برای دیگران
در جهاد و خون و راه نینوا
صد چو « ماهینی » به راه او شتافت
کرد دین خود به راه دین ادا
چون بود اخلاص ، « ماهینی » شوی
جان نهی برکف تو بی چون و چرا
افتخاری بهر کشور می شوی
راضی از تو می شود ذات اله
راه تو الگو شود همچون « علی »
می شوی آیینه غیرت نما
می شوی محبوب نزد خاص و عام
یاد خواهد کرد با نیکی تو را
هر کسی را از ازل پیمانه ای است.
شهد مرگ است عاقبت در کام ما
پس چه بهتر در ره جانان خویش
جان فدا کردن به شوق کربلا
چون « رضا » باید شوی اهل قضا
سر دهی آسان تو در دشت بلا
چشم پوشی از جهان دلفریب
خط کشی بر عشرت محنت سرا
گفت صلصال ای « علی » این یادمان
تا بماند یادگاری از شما
استاد ماندنی صلصال




آثارباقی مانده از شهید

سخنان شهید علیرضا ماهینی در مراسم چهلم شهدای عملیات طریق القدس در محل بهشت صادق بوشهر


شما ای شهیدان ،آنقدر بزرگید که دنیا تحمل روح پر عظمت شما را نداشت .از تمامی هستی خود گذشتید و به زندگی دنیوی پشت پا زدید .شما چه صادقانه این شعار که: ما رهروان حسینیم، را در عمل به اثبات رساندید .از سرورتان حسین آموخته بودید که زندگی چیزی جز عقیده و جهاد نیست . چه زیبا وچقدر بی باک و ایثار گرانه ،بهترین چیز یعنی جانتان را در راه عقیده ؛ بر پایی عدل تقدیم نمودید .شما فرزندان راستین این انقلاب عدالت گسترید .


شما انقلاب را خوب فهمیده بودید چرا که این شما و انسانهای هم وظیفه شما بودید که انقلاب کردید و باید نیز اینگونه جانتان را پای ثبات و اثبات انقلاب می نمودید .هر کسی که نهالی می کارد ،خود مسئول نگهداری آن می باشد و شما نیز چه خوب با خون پاکتان ،نهال نو پای انقلاب را آبیاری و بارور نمودید .شما اراده کرده بودید که زندگی شرافتمندانه ای داشته باشید ،گفته بودید که دگر زیر بار ذلت نخواهید رفت ؛گفته بودید که یک لحظه با جهانخواران از در سازش در نخواهید آمد ؛به ماهیت پلید و حیله گران امپر یالیسم شناخت کامل داشتید و به همین خاطر نیز با تمام وجود در مقابل توطئه های آنها ایستادید و مقابله کردید .شما حاضر شدید که دشمن ؛بدنهایتان را با توپ تکه تکه کند ؛حاضر شدید دستهایتان قطع شود ؛حاضر شدید که پاهایتان از بدن جدا شود ؛اما تسلیم زور نشدید .


شما گفته بودید :«نحن انصار الله – ما یاران خداییم» پس از مرگ چه باک !که مرگ ،لقای خداست و لقای خدا کمال آرزوی تو باشد و شهید ترس و وحشتی از مرگ به دل راه نمی دهد .شما با روحی گشاده به استقبال مرگ رفتید چرا که خود این راه پر افتخار را انتخاب کرده بودید .شما با بدن پولادینتان ،سدی محکم در مقابل نفوذ دشمن ساخته بودید .شما پاک شده بودید .خیلی دوست داشتنی بودید آن هم نه در نظرما، در نظر خالق ما ،همان که تمام هستی ما در دست اوست .


دشتهای خوزستان شما را می شناسند .شوش ،کرخه ،بستان و دهلاویه، همگی شما را می شناسند .رود خانه های خوزستان شما را می شناسند .روستاهای خوزستان شما را می شناسند .اگر اینها قدرت تکلم داشتند ،شما را آفرین می گفتند .سرزمین ما ،سرزمین خوزستان ما ،دیگر تنها توسط آب باران آبیاری نخواهند شد ،خون شما نیز در جای جای سرزمین ایران جاری است .


اکنوم جوانه های انقلاب ،با خون شما نه تنها در ایران بلکه در تمام جهان در حال باور شدن است .خون شما جریانی است و به هم پیوسته از خون تمامی خدا جویان تاریخ ،از هابیل تا حسین (ع) و از حسین(ع) تا فرزندان خمینی .حرکت شما نوید بخش پیروزی نهایی انقلاب رهایی بخش اسلام است .ما معتقد به« من المومنین الرجال ...»هستیم و اگر چه هر روز شاهد جدا شدن یاران صدیقمان و به خون غلطیدن آنها هستیم ،اما با آیه های قرآن به ویژه آیه« اذا اصابتهم مصیبه قالو انا لله و انا الیه راجعون» خودمان را تسکین و تسلیت می دهیم .


ما چگونه می توانیم نسبت به خون شما بی اعتنا باشیم ؟ما از همان ابتدای جنگ ،پیمان خون بسته بودیم و همچنان بر سر پیمان خویش ایستاده ایم .اکنون بدنهای مطهر شما در زیر انبوهی از خاک آرمیده است اما شما به راستی شاهد حرکتی راستین هستید .چرا که شما شهیدید .چه سعادتی با لا تر از اینکه روح شما به ملکوت اعلی پرواز کرده است .خوشا به حالتان !ما امروز در کنارتان جمع شده ایم تا بگوییم که همچنان مصمم و استوار با یاری الله ،راه خونین شما را ادامه خواهیم داد و یک دم از حرکت باز نخواهیم ایستاد .


والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته .



دست نوشته شهید ماهینی هنگامی که خود در عملیات زخمی شده و به بیمارستان انتقال یافته بود .این نوشته به خوبی روایتگر نگرانی او از وضعیت نیروهای تحت امرش در جبهه هاست .


در پشت نهر عبید ؛تعدادی از بچه های ستاد شهید چمران ،شهید و زخمی شده اند و تعدادی هم درمحاصره دشمن افتاده که احیانا شهید شده اند .در قسمت شرقی نهر عبید دو ردیف مین کار گذاشته اند ؛یکی از برادران در همان حوالی شهید شده است .برادرانی که در پشت نهر عبید شهید شده اند ،ناصر میر سنجری و یکی دو نفر دیگر هستند .در ضمن حمید تنگستانی و تعدادی دیگر از برادران نیز زخمی شده اند .تعدادی نیز از جمله علی عربزاده و ....منتظر کمک بوده اند که متاسفانه به آنها کمک نرسید و شهید شده اند .محمود باشی نیز در جاده سوسنگرد – بستان به محاصره دشمن در آمده که به احتمال زیاد شهید شده است .ضمنا این مساله را تعقیب کنید (کو شهریان ،نصرتی ؛نوروزی و تعدادی دیگر )


گزارش ماموریت گروه بوشهری


روز پنجشنبه 25/ 10/ 1359 از اردوگاه به جبهه اعزام شدیم .به سبب اشتباهی که در محل صورت گرفت ،ما را به عنوان نفرات پیاده جلوی تانکها مستقر کردند .بعد از بیست و چهار ساعت ،به سوسنگرد به فکه و از آن محل به روستای مالکیه اعزام شدیم .


عصر روز شنبه 27/ 10/ 1359 تعداد زیادی از نفرات پیاده دشمن مزدور از دو طرف روستای مالکیه به طرف ما در حرکت بودند .تقریبا یک کیلو متری سنگر های ما که رسیدند ، به ضلع شمالی و جنوبی روستای مالکیه خیز بر داشتند و از دید ما پنهان شدند .


حدود ساعت پنج و نیم بعد از ظهر ،یک تانک و سه نفر بر مزدوران بعثی به ما حمله کردند .ما نفرات گروه مدرسه شهید جلالی با کمک دیگر برادران مستقر در منطقه با« آرپی جی» به مقابله با مزدوران بر خاستیم .در این حمله فرمانده تانک به هلاکت رسید و بقیه سرنشینان تانک در حالی که تانک روشن بود ،تانک را جا گذاشته فرار کردند .


بعدا برادان مسئول جبهه ،تانک سالم به غنیمت گرفته شده را به محل امنی در محل استقرار تانکهای خودی بردند .


حدود ساعت 10 شب ،تعداد زیادی از نفرات پیاده مزدور عراقی با پشتیبانی تانک ونفربر از ضلع جنوبی به روستا حمله ور شدند .افرادی که در خط مقدم جبهه بودند ،جبهه را خالی کردند و عقب نشینی کردند .در نتیجه فرمانده عملیاتی دستور عقب نشینی و تخلیه روستا را دادند .مزدوران عراقی بعد از تصرف روستای مالکیه ،صبح زود حمله خود را با تانک به طرف سوسنگرد آغاز کردند که با مقاومت قهرمانانه سپاه اسلام با تحمل تلفاتی مجبور به عقب نشینی شدند . تلفات دشمن ،پنج تانک و نفر بر بود .


سرپرست گروه بوشهری علی ماهینی 29 /10 / 1359

یک شنبه 21 آذر 1389  3:48 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها