0

سعیدی,محمد جعفر

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

سعیدی,محمد جعفر

قائم مقام فرمانده گردان حضرت ابوالفضل (ع)ناوتیپ13امیرالمومنین(ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

بسیاری از اختران پر فروغ و حماسه آفرین آذین بند تاریخ دوباره اسلام نامشان تا هستی هست و بر زبان خواهد ماند و بیانگر رشادت ابناء نوع بشر خواهد بود . سخن از سردار رشید اسلام، شهید «محمد جعفر سعیدی» است که با عروجش چون خزان ناگهانی گل، عندلیبان را حیران کرد و به راه راستین ایزد و رسولش فرا خوانده شد . اینک شمه ای از زندگی پر بار همراه با موفقیت در زمینه خدا شناسی را بر صفحه ذهن به تصویر می کشیم تا با الهام گرفتن از زندگی کوتاه اما پر ثمرش، راه پاکش را هر چه مستدام تر بداریم .
شهید محمد جعفر سعیدی  سال 1334 ه ش در روستای احشام قایدا  از توابع شهرستان خورموج دراستان بوشهرودر خانواده ای مذهبی و متدین دیده به جهان گشود.
زندکیش مثل زندگی بزرگ مردان اسلام ساده و خالی از تجملات و تشریفات بود . او را به گونه ای پرورش دادند که همواره در مقابل مشکلات چون کوه محکم و پر صلابت باشد و با تند بادهای زندگی دست و پنجه نرم کند و هیچ گاه برای متاع دنیا، ایمان خود را از کف ندهد . در سن 6 سالگی به دبستان وارد شد و با جدیت به تحصیل مشغول گردید . پس از اتمام دوره ابتدایی بر اثر فشار مشکلات زندگی که آن روزگار بیشتر خانواده های ایرانی با آن روبه رو بودندو برای کمک به هزینه های زندگی خانواده اش به کشور کویت سفر کرد و پس از گذشت 2 سال دوباره به وطن بازگشت و در سن 18 سالگی به خدمت سربازی در کرمان اعزام شد.
بعد از پایان دوره سربازی در شرکت« فرجام» بوشهر مشغول به کار شد .این دوران مصادف بود با مبارزات مردم ایران بر علیه حکومت پهلوی. اوکه ظلم ونابرابری حکومت ستمگر شاه را با پوست وگوشت واستخوان خود لمس کرده بود،دوشادوش مردم وارد این مبارزات شد.اومردانه در مبارزات خود پافشاری کردتا انقلاب اسلامی به پیروزی رسید .رشادتهای این انسان وارسته قبل از پیروزی انقلاب برای براندازی حکومت پهلوی جای خود را دارد. این مرد بزرگوار با عشق عجیبش به امام همراه با مسلمانان غیور کشورمان در اعتراض به رژیم منحوس پهلوی جهت بر اندازی این خاندان و بر پایی حکومت به حق جمهوری اسلامی ایران به مبارزه بر خواست . در پی فرمان رهبر کبیر انقلاب مبنی بر تشکیل بسیج مستضعفین با پیوستن به نیروهای آموزش دیده ،جوانان دیگر را نیز ترغیب می کرددراین عرصه ها حضور داشته باشند. این انسان سخت کوش با وجود تمام مشکلات توانست تحصیلات خود را تا پایان دوره متوسطه ادامه دهد و مدرک دیپلم را بگیرد.
با آغازطرح «لبیک یا امام» به جمع آوری نیرو ، سازماندهی و آموزش نظامی و عقیدتی نیروها پرداخت و با برگزاری مراسم نماز جماعت ، دعاهای کمیل ، توسل ، زیارت پر فیض عاشورا در بین بسیجیان روحیه خدایی و علاقه توحیدی به آنان می بخشید. ایشان با علاقه شدید به انقلاب و روحانیت، به دعوت روحانیون برای برگزاری نماز جماعت در مساجد می پرداخت تا با این کار علاقه و اشتیاق مردم را به مسجد و انقلاب بیشتر کند و پیوند بین مردم و روحانیت را مستحکمتر گرداند .
این مرد خدایی کلاسهای آموزشی خود رابا آیه ای از قرآن شروع و با ذکر صلوات خاتمه می داد. عشق و علاقه نیروهای تحت فرمان شهید سعیدی به ایشان چنان آنها را مجذوب و عاشق او کرده بود که درس و مدرسه و خانه و کاشانه خود را فراموش کرده بودند و شبانه روز در خدمت بسیج و انقلاب بودند .با شروع جنگ تحمیلی با جمع آوری نیروهای مردمی در شهرستان و حتی در روستاها و بر گزاری کلاسهای آموزشی و سازماندهی این نیروها ، آنها را به جبهه های حق علیه باطل بدرقه می کرد ، شوق و اشتیاق و شایستگی این مبارز به انقلاب آنقدر زیاد بود که با در دست گرفتن فرماندهی بسیج در بندر ریگ فعالیت پایگاههای مقاومت را بیشتر کرد و توانست با روحیه خدایی خود مردم را عاشق انقلاب و اسلام کند تا جایی که پایگاههای مقاومت مملوو از جمعیت بود.
در سال 1361 حکم فرماندهی سپاه «بندر ریگ» را به او واگذار کردند. ایشان با دعوت نیرو ها به بسیج و سازماندهی و آموزش نظامی و عقیدتی بسیجیان غیور این شهر پرداختند و با اجتماع شبانه روزی در مساجد بندر ریگ و روستاهای اطراف آن، هدف انقلابی خود را پیگیری می کردند . بعد از گذشت حدود 2 سال به فرماندهی سپاه« جزیره خارک» برگزیده شد ، با وجود اینکه جزیره خارک خود منطقه جنگی بود ولی این فرمانده مبارز توانست نیروهای تحت آموزش خود در این جزیره را حتی به جبهه های دیگر اعزام کند . بعد از جزیره خارک به فرماندهی سپاه شهرستان «دشتی» انتخاب شد. ایشان با شناختی که از قبل با مردان این خطه دلیر پرور داشت، توانست آنان را مجذوب بسیج و انقلاب کند و به آموزش آنان بپردازد و آنان را بیش از پیش به جبهه های حق علیه باطل اعزام کند .این فرمانده عزیز در حین انجام این مسئولیت ها چندین بار به جبهه های غرب و جنوب اعزام شدند که یکبار در منطقه پاوه اتومبیل ایشان مورد حمله ضدانقلاب قرار و آتش گرفت.
این فرمانده بزرگ بعد از پایان مسئولیت در منطقه ،دشتی در شهرستان« گناوه» به فعالیت پرداختند. ایشان مثل گذشته اهداف انقلابی خود را در این شهرستان پی گیری کردند.
اخلاص و ایمان این پاسدار رشید به حدی بود که با دل کندن از خانه و کاشانه ، همسر و فرزندان خردسال خود ،به دنبال معشوق خود خدای یگانه ، اسلام وانقلاب اسلامی رفت و به فرمان رهبر کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی (ره)در سال 1365 در صف سپاهیان محمد (ص) به سوی جبهه ها اعزام شدند تا اینکه در عملیات کربلای چهار همدوش بسیجیان خود به عنوان فرمانده گردان ابوالفضل (ع) جانانه جنگیدند و شربت شیرین شهادت را نوشیدند .
پیکر معطر و پاک این دلباخته بعد از گذشت 10 سال با رجعت به خاک کشورمان در تاریخ 18/11/1375 فضای ایران بزرگ را عطر آگین وملکوتی کرد. ا و دوباره خاطرات جنگ را برای همرزمان خود و تمام ملت ایران تازه کرد و به تمام بسیجیان پیام داد که باید همیشه پیرو انقلاب و اسلام باشند و اگر لازم شد هم جان و هم تن خود را فدای اسلام وانقلاب وولایت فقیه کنند.
منبع:در تابستان زخم نوشته ی غلامرضا کافی ،نشر کنگره بزرگداشت سرداران و2000شهید استان بوشهر-1383

 

وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
...مپندارید آنان که در راه خدا کشته می شوند مرده اند ،بلکه آنان زنده اند و پیش خدای خود روزی می خورند .قرآن کریم
سلام بر حسین پرچمدار نهضت عاشورا .وسلام بر مهدی ،منجی عالم بشریت
وسلام بر امام خمینی ،رهبر کبیر انقلاب و بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران
وسلام بر شهدای گلگون کفن اسلام .
خدایا !تو را سپاس می گویم که دستم را گرفتی و از ظلمت به سوی نور هدایت کردی .
خداوندا !بر من ببخش گناهانی را که بر اثر پیروی از هوای نفسانی مرتکب شده ام .که البته کرم و بخشش تو بیش از بار گناهان من است .
خدایا !می دانم که تو مشتری جان و خون کسانی هستی که از مال و فرزند و لذتهای دنیوی می گذرند و به سوی تو می آیند .من امروز خود را درصف آنان قرار داده ام ،تا اگر قابل باشم خریدارم باشی .
آمین یا رب العالمین !
امت شهید پرور ایران !
برادران و خواهران !
امروز روز یاری اسلام و لبیک گفتن به هل من ناصر ینصرنی امام حسین (ع) است .امیدوارم که راهی را که در پیش گرفته اید ،به رهبری امام امت تا انقلاب حضرت مهدی (عج) ادامه دهید انشا الله .
پدر و مادر عزیزم .
زحمات شما را هر گز فراموش نمی کنم .از اینکه هنگام اعزام فرصت نداشتم با شما خدا حافظی کنم از شما پوزش می خواهم واگر خداوند شهادت را نسیبم کرد ،ناراحتی نکنید و خدا را شکر کنید که فرزندی را تقدیم اسلام کرده اید .
همسرم !می دانم که با شهادتم ناراحت و نگران می شوی ،به یاد بیاور روزهایی را که در مورد واقعه کربلا صحبت می کردیم .از مظلومیت اهل بیت و به خصوص حضرت زینب .از تو می خواهم که صبور باشی و شاکر .اگر توانستی خودت از فرزندانمان نگهداری کن .آنها را چنان تربیت کن که راهم را ادامه دهند و از اسلام و ولایت پیروی نمایند .
از برادرانم می خواهم که مرا ببخشند و از خداوند برایم طلب آمرزش کنند و ناراحت نباشند و خدا راشاکر باشند .
از دوستان و آشنایان طلب عفو و بخشش دارم .
در ضمن مرا در گلستان شهدای گناوه دفن کنید . والسلام محمد جعفرسعیدی
30 /9/ 1365


خاطرات
همسرشهید:
سر به زیر ،مث درخت تابستون
گفت خودتو آماده کن .فرداهم میان سراغ تو .
گفتم :ای حرفا چیه ؟دلمو نلرزون .
گفت ای با با مث این که به عاقبت خوش ما راضی نیستی .من این همه دارم جون می کنم برای پاداش اون جوری .مثل همین حرفها که الان شنیدی و این همسر شهید گفت .دلم می خواد صورتم از خون گل انداخته باشه . خون تو کاسه چشمام لخته باشه .اگه بشه حتی سر به بدن نداشته باشم .یا لااقل دستام مثل آقا افتاده باشه پای نهر .یا اینکه پاهام را رو زودتر بفرستم تا یه جایی برام تو بهشت پیدا کنند .چطوره ها !
گفتم ...نه گفتم . فقط تو دلم گذشت .داشتم تلویزیون نگاه می کردم .برنامه ی مصاحبه با خانواده شهدا بود .تو دلم گذشت که یه روز این دغدغه زنگ در منو خبر می کنه .نگاهش کردم با عشق ،باورم کنم .حرفش تو دود و صدای موتورش گم شده .کدوم حرف ؟این که سعیدی زخمی شده !زیر چشمی حواسش به ابوالحسن و مهدی هم هست .اونا که حالا تیز شدن تا بدونن چه خبره .اونا که هر وقت زنگ در به صدا در آمد ه خاطره ی بغل زدنشون با تاب خوردن توی حیاط براشون زنده می شه و تو دلای کوچکشون هزار جور آرزو آب شده .سنگ باشه آدم ،تو اون لحظه ها خاکسترش رو نمی شه از رو زمین جمع کرد .چه کنه مادرکه یه کفه دست دل داره و هزار جور قصه و نگرونی .البته از دلای اونا خبر نداشتم . بود که شبا خواب دو چرخه و مسافرت و کولی گرفتن و خرید عید و جشن تولد و این جور چیزا می دیدن .هادی و احسان که کوچکتر بودن ،شاید دلشون می خواست با با شون لقمه دهنشون بزاره .بود که به یه بهانه ی ریز می زدن به صحرای کربلا و از من عذاب طالع با با شونو می خواستن و تا نصف شب باید از همه چیز می زدم تا گریه شونا آروم کنم و بود که زیر گریه خوابشون می برد ،اون وقت بود که باید هم اشکشونا پاک کنم ،هم مواظب باشم اشکای خودم رو صورت نازشون نچکه .گریه چه موهبتیه وقتی دل آدم تا حد انفجار از غصه پر می شه .برای سد دریچه رو ساختن و برای بغض گریه رو آفریدن .
گفت :مشهدی فاطمه !همیشه اینجور صدام می کرد لباسم چی شد ،لباس فرمم .
گفتم اتو کردم تو اتاقه بپوش .
بر گشتم تو اتاق هنوز لباسشو نپوشیده بود .کاش فقط نپوشیده بود .فکر می کنید داشت چی کار می کرد ؟حتما خط اتو را دو سه بار از با لا تا پایین ،رو بلوز و رو شلوار ،ور انداز کرده ،عالی ،خروس بر!بعد هم دهانش را پر کرده که تشکر کنه .یحتمل همین دیگه .
نه با با !هنوز خیلی زود تا ما اون جماعت الهجب را بشناسیم .دلی که با خاک گره خورده ،باید لباسشو یه شب دو بار زیر اتو بخار بذاره تا سیاهی دلش معلو م نشه .آدمی که به زمین بسته شده باید سر با لا بگیره و شق راه بره تا ملت فکر کنن با آسمون هم نسبتی داره .اما اونا که پاک از زمین بریده بودند ،مثل درخت تابستون سر به زیر بردند ،
القصه وارد اتاق شدم و لباس زبون بسته رو تو دستاش مچاله دیدم !چی می تونستم بگم ؟هر چی می گفتم به حساب زحمتی گذاشته می شد که پاش کشیده بودم .اما این مچاله کردن لباس ،چروک دل منو وا کرد .هی !مگه آدمی چقد از این خاک صاب مرده رو صاب می شه که بخواد با تیزی یک خط اتو یکی دیگه رو خراش بزاره !هان ؟چقدر موعظه ی قرآن که رو به نشانه ی تکبر از خلق بر می گردونه .چقدر نصیحت الهی که روی زمین با باد دماغ راه نرو که زمین را نشکافی و به کوه بر نمی آیی .من با خط مستقیم اتو به بی راه رفته بودم .ای دل غافل !گفت :می رم خونه ی شهدا سر کشی .
گفتم :بچه ها بیایید لباساتون رو بپوشید و همراه با با برید .سعیدی اون موقع فرمانده ی سپاه خور موج بود .روز عید فطر بود که وقت مناسبی برای سرکشی از خانواده های شهدا. بچه ها مثل برق آماده شدند خوشحال مثل گرفتن لحظه عیدی. همان طور که تو آیینه موهاش رو شونه می کشید منو هم نگاه می کرد .گفت :نمی تونم بچه ها را ببرم !گفتم :روز تعطیلی ،یه دوری باهات می زنن ،دلشون پوسید تو چار دیواری . گفت :عزیزم !من همین جوری هم شرمنده بچه های شهدا هستم .دیگه نزار بیشتر شرمنده بشم . تو می دونی وقتی من بچه ها رو با خودم ببرم ،بچه ها که دلشون با با می خواد چه زجری می کشند ؟گفتم :عیبی نداره ،یه جوری سرشونا گرم کن خلاصه اون روز خیلی تو ذوق بچه ها خورد اما حرف با با شون حرف حساب بود. اون خاطره برای سال های بعد من خیلی سخت بود . یعنی کی برای بچه های خودش از این ملاحظه ها داشت ؟من پنج تا بچه داشتم همه پسر (حسین ) فقط 40 روزش بود که ...
با این که بچه ها کوچک بودن از دست دادن محمد جعفر خیلی سخت بود. خیلی ...اینقدر بود که هم درد زیاد بود ،همدردی زیاد بود و الا داغ داغه ،کسی که این همه در ک و درایت ،این همه مهر و محبت در او سراغ کرده بودیم کمر شکن بود . ولی انگار دعای خیرش بود حضور خیالی اش بود ما که قاصر بودیم از اینکه اون روح بلند را بشناسیم . عاجز بودیم . اصلا همه شناخت من از سعیدی این بود که بچه ی آخر خانواده بود که هر هفتا شون پسر بودند .مثل قالب دشتی های اون روز جرگه شون سنگین بود اما پسر هر جور باشه گلیم خودش رو از آب می کشه .یکی شون رفت دبی ،یکی تو شهرداری مشغول شد. یکی تو بهزیستی ،خلاصه هر کدوم کاری دست و پا کردن و از قایده ها زدند بیرون. ریشه سعیدی هم در خاک و هم در روستا بود ،از توابع خور موج قریه ی کوچکی که حتی از داشتن یک مدرسه ی ابتدایی هم محروم بود .برای همین سعیدی ،هر روز شش کیلو متر راه رو گز می کرد تا یه روستا با لاتر به مدرسه بره .کاری که روزی دو بار انجام می داد. کار سختی تو سرما و گرما ،تو باد تو بارون پنج سال ادامه داشت تا با لاخره دوره ابتدایی رو تموم کرد .بعد از این راهی کویت شد وسه سال تو اون کشور کار کرد ،اما دلش طاقت نیاورد و بر گشت ایران .یکی دو سال هم تو شرکت پر جام بوشهر مشغول شد تا نوبت سربازیش رسید .او که متولد 3/ 4/ 1334 بود ،باید سال 1352 به سربازی می رفت اما انگاری کمی دیر تر از این وقت به سر بازی رفت .محل خدمتش هم صفر پنج کرمان بود .
تقدیر سبز سعیدی در همان سالهای اول انقلاب رقم خورد .درست مثل ازدواجش .او سالها در خاک جزیره ی خارک و بندر ریگ و شهرستان خور موج به عنوان فرمانده سپاه خدمت کرد و در اثنای آن بارها به جبهه رفت تا با لاخره به فرماندهی سپاه گناوه رسید .محمد جعفر در عملیات کربلای 4 که فرماندهی گردان ابوالفضل العباس(ع) را به عهده داشت ،شرکت کرد و در 4/ 10/ 1365 در جزیره ی سهیل مسافر بهشت شد .و درست ده سال بعد ،یعنی 18 / 10 /1375 در هیات مشتی پر که از قفس جزیره مونده بود به آشیانه خاکی خود باز گشت و در گلستان شهدای گناوه آرام گرفت .شهید ،درست وقتی بر گشت که کوچکترین پسرش یعنی حسین ده سال داشت و می توانست به خوبی زیارت پدر را درک کند .دریغ از دستای مهربونش دریغ .

خدا بخش عباسی:
دو روز قبل از عملیات کربلای 4 بود و ما هنوز در محل تیپ واقع در منطقه «مارد»در چند کیلو متری آبادان بودیم .تقریبا مشخص شده بود که چه نیروهایی برای عملیات انتخاب شده اند .جنب و جوش عجیبی بین بچه ها به وجود آمده بود. هر کس دنبال کارهای عقب افتاده خود بود که انجام بدهد تا آماده حرکت به سوی خط مقدم جهت عملیات شود .
یکی مشغول راز و نیاز با خدا و نماز بود، یکی مشغول خدا حافظی با بقیه بود ودیگری مشغول نوشتن وصیت نامه .خلاصه هر کس مشغول کاری بود .من در این فکر بودم که کی وقت آن می رسد سوار بر کامیونها و کمپرسی بشویم و به سوی خط مقدم حرکت کنیم .همینطور که قدم زنان از جلو سنگر فرماندهی تیپ می گذشتم چیزی نظرم را جلب کرد. دیدم که برادر مختار غلامی (برادر دو شهید و فرزند جانباز )با شهید محمد جعفر سعیدی در حال گفتگو هستند. بنده نا خوداگاه ایستادم و به حرفهای آنان گوش دادم .برادر غلامی به برادر سعیدی می گفت تو باید اینجا بمانی تیپ به تو احتیاج دارد و من می روم. آخر شهید سعیدی مسئول بسیج تیپ بود و احتمالا فرماندهی تیپ گفته بود که از دو نفر شما یکی می تواند در این عملیات شرکت کنید. ولی شهید سعیدی با حالت گریه و التماس به برادر غلامی می گفت من قبلا با شهید داودی ،غلامی ؛محمدی و احمد زاده پیمان بسته بودیم که همدیگر را تنها نگذاریم ولی آنها بی وفایی کردند و رفتند و الان موقعیت مناسبی که من به آنها بپیوندم .

غلامحسین تمیمی:
ایشان از بدو فرمان حضرت امام مبنی بر تشکیل بسیج با روحیه ای شاداب و سرشار از ایمان و عشق به امام (ره) شروع به سازماندهی و آموزش جوانان شهر کرد . او از اخلاق نیکو بر خورداربود .جوانان مشتاقانه دسته دسته جذب او می شدند و شبانه روز سر از پا نمی شناختند واو به فعالیت مشغول بود . با توجه به اخلاق حسنه او جوانان هم مثل پروانه که گرد شمع حلقه بزند شبانه روز گرد او جمع بودند و حتی یک لحظه او را تنها نمی گذاشتند. شهید سعیدی با روحانیون ارتباط مستقیم داشت و مرتبا روحانیون را برای برگزاری نماز جماعت در بین برادران بسیج در مساجد دعوت می کرد و همیشه سعی داشت که نماز جماعت خوانده شود .
خودش شخصا به برادران بسیج آموزش نظامی می داد و در همه جا پابه پای بسیجیان همراه بود. در آموزش تاکتیتکهای نظامی مهارت خاصی داشت .شخصیتی ورزیده و قدرتمند بود و از توان جسمی و قدرت مدیریتی خدادادی فوق العاده ای بر خوردار بود .
یادم می آید زمانی که فرماندهی سپاه «ریگ» را به عهده داشت ،من هم در خدمت ایشان بودم .وقتی برای انجام کارها به شهر گناوه می آمدیم ایشان با توجه به اینکه متاهل بود و خانواده اش در گناوه ساکن بودند به منزل نمی رفت یک بار به ایشان عرض کردم که نمی خواهی به منزل سری بزنی؟ فرمودند که خیر ما برای انجام کار سپاه آمده ایم و کار که تمام شد باید به محل خدمت بر گردیم. با شوخی به من گفت :مگر دلت برای مادرت تنگ شده! گفتم: نه منظورم این است که شما سری به بچه هایتان بزنی. فرمود سر زدن به بچه ها وقت دارد حا لا مسئله اصلی جنگ است .این چند کلمه قطره ای از دریای خاطراتی است که با شهید سعیدی از اول انقلاب تا به شهادتش نوشتم اما خاطره ای از جنگ و عملیات کربلای 4 که با هم به جبهه اعزام شدیم :
به هنگام ورود به پادگان« الغدیر» قبل از سازماندهی در چادری مستقر شدیم. همه برادران پاسدار گناوه در آن چادر دور شهید سعیدی حلقه زده بودند و با شهید سعیدی شوخی می کردند که: چهره ات نورانی شده است و تو شهید می شوی. ایشان با آن کوچک نفسی و خلوصی که داشت می گفت: کجاست ؟آرزوی شهادت را دارم .
وقتی ما را سازماندهی کردند شهید سعیدی جانشین فرمانده گردان ابوالفضل شد و ما هم به عنوان مسئول تدارکات گردان فتح سازماندهی شدیم روز اعزام به خط مقدم و آماده شدن برای عملیات فرا رسید. گردان ما به سوی« مارد» مقر دوم تیپ امیر المومنین (ع) کردند در مقر «مارد» تجهیزات گرفتیم. همه آماده شدند. گردان ابوالفضل یک شب جلو تر از ما به آبادان اعزام شده و دریک مدرسه مستقر شده بود .گردان ما شب بعدبااستفاده از کامیون ها عازم آبادان شد. نیمه های شب به آبادان رسیدیم و در مدرسه ای استقرار پیدا کردیم. نزدیک اذان صبح بود بعد ازنماز صبح به علت اینکه خودرو سبک گردان را نیاورده بودیم از مقر گردان بیرون آمدم تا وسیله ای پیدا کنم و برای برادران رزمنده صبحانه تهیه نمایم. دیدم چند قدمی درب یک مدرسه تابلو گردان ابوالفضل نصب شده بود .
رفتم داخل مدرسه، نیروهای گردان ابوالفضل در آنجا مستقر بودند .سراغ برادر سعیدی را گرفتم ورفتم پیش ایشان. بعد از احوال پرسی فرمود: چه خبره شده این صبح زود به سراغ ما آمده ای ؟عرض کردم :گردان را آورده ایم و در مدرسه رو به رو گردان شما مستقر هستند . با توجه به اینکه دیشب با کامیون به آبادان آمده بودیم ماشینهای سبک تا حالا نرسیده اند و نیاز به یک دستگاه ماشین داریم که برای نیروهای گردان صبحانه آماده کنیم .سفره صبحانه آنها پهن بود و داشتند آماده می شدند که صبحانه بخورند .شهید سعیدی فرمود بنشین صبحانه بخور تا ماشین را برایت آماده کنم. هر چه اصرار کردم قبول نکرد چند لقمه صبحانه خوردم . گفتم: جعفر مرا شرمنده کردی! فرمود: خدمت برای رزمندگان افتخار و سعادت است.




آثارمنتشر شده در باره ی شهید
سرود سبز صنوبر
سرود سبز صنوبر ، رشید سنگر بود
کسی که سرخ غروبش ، طلوع دیگر بود
چه راحت و چه صمیمی سلامی از دل داشت
شعاع روشن یادش پر از برادر بود
دلیر خاکی گردان حضرت عباس
شهید بی سر آوردگاه باور بود
زبان پنجره ها را چه سبز می دانست
زلال زمزمه ها را گلوی دیگر بود
پلاک کهنه عشقش نشانه ای تازه
فقید جبهه نور و یلی دلاور بود
حماسه گستر شب های بال و پروانه
نگاه ساده و سبزش پر از کبوتر بود
صداقتش به غزل های دل شباهت داشت
به نام عاطفه در عطر گل شناور بود
چفیه دل خود را گشوده با لبخند
اگر چه پیکر پاکش چو لاله پرپر بود
در هجر حماسه آفرین لشکر توحید
گر چه سنگ هجر تو قلبم شکست
لیک من را با خدایم عهد بست
تا شوم اسطوره چون تو ای جعفر
تا چو آلاله شوم من هم شهید

ای جعفرم، ای شیرم ، ای رشید
از برم رفت شفق گونه ، شهید
در ستیزم با سپاه دون و پست
تارک طوبی بگیرم من به دست
روح پاکت را درود و صد سلام
ناتوان ماند ز وصف تو کلام
مادرت از بعد تو پیر و غمین
در فراغت ناله اش گشته زمین
بلبلی باشد که در سوگ گلش
خشک گردیده اشک دو دیده اش
کی تواند پیکرت پیدا کند
تا سرور از بهر تو بر پا کند
خون به دل شد ای گل گمگشته ام
از خزان تو به غم بنشسته ام
از خدا در عرش اعلای جمیل
کن طلب پیروزی و فصل رحیل


وطن خرم از روح سعیدی
معطر شهر از بوی سعیدی
به یاد شور و شوق دلجوی سعیدی
به یاد سر گذشت و وفای سعیدی
به یاد مناجات نیمه شبهای سعیدی
به یاد فداکاری و ارشاد سعیدی
دریغا خالی است جای سعیدی
خدایا حفظ کن شیران سعیدی
آفرین بر صبر و پایداری همسر سعیدی
تربیت کرد پنج گلی از بوستان سعیدی
غ-ت 1375


تقدیم به روح بلند شهید جعفر سعیدی
من دیدمش بی تاب بود مثل همیشه
محو رخ مهتاب بود مثل همیشه
از کربلا می گفت شعر خون و شمشیر
یک دجله ی خوناب بود مثل همیشه
می دیدمش هر نیمه شب در باغ شبنم
هم صحبتش مهتاب بود مثل همیشه
وقتی فرو می رفت در شط مفاتیح
بر گونه اش سیلاب بود مثل همیشه
یک شب در آغوش خطر از عشق می گفت
یک شعر داغ ناب بود مثل همیشه
شبهای شعری داشت با اشک و مناجات
وقتی که در محراب بود مثل همیشه
در روح عاشورایی اش به یاد اصغر
مضمون شعر آب بود مثل همیشه
وقتی که او می رفت از شهر نگاهم
این نفس من در خواب بود مثل همیشه
محمد جواد جعفری همت

یک شنبه 21 آذر 1389  3:47 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها