0

اسدی,احمد

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

اسدی,احمد

فرمانده واحد تخریب ناو تیپ 13امیر المومنین(ع) (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

روستای محروم و دور افتاده ی گنخک از توابع بخش کاکی در شهرستان دشتی به واسطه ی وجود و پرورش عالمان و اندیشمندان بزرگ و نام آوری که چون ستاره های درخشان بر تارک آسمان علم و ادب استان و حتی کشور می درخشند ،جایگاهی بس رفیع و پر قدرت منزلت دارد .
در دهم تیر ماه سا ل 1334 برابر با بیست و سوم ماه رمضان که مصادف با شب قدر بود ،،در خانه ای گلی و محقر اما سر شار از صفا و صمیمیت غلامرضا ،فرزند پسرش متولد گردید .مادر بزرگ دوست داشت نام او را احمد بگذارند .پدر و مادر هم به واسطه ی عشق و محبتی که به پیامبر گرامی داشتند ،نام نیکوی احمد را بر وی گزیدند .تا عشق و محبت احمدی در دل او جوانه زند و اخلاق و رفتار محمدی سر لوحه ی زندگی اش باشد .
احمد کودکی را در دامان مادری مومن و با تقوا و پدری با ایمان و با فضیلت ،مردم دار و خوش اخلاق آغاز کرد . از کودکی تمام ناملایمات و فراز و فرود زندگی را با جان و دل چشید و تحمل کرد . شخصیتش در میان کوره ای از مشکلات شکل گرفت و صیقل یافت .احمد در سنین کودکی بسیار کنجکاو بود و همیشه در مورد اهل بیت (ع) ائمه طاهرین (ع) و چکونگی به شهادت رسیدن آنها سوال می کرد .دوره ی ابتدایی را در زادگاهش با موفقیت سپری کرد.
در سال 1356 همراه خانواده ترک دیار نمود و به شهر برازجان نقل مکان نمود و دوره راهنمایی را در این شهر آغاز کرد .احمد از استعداد و هوش خوبی بر خوردار بود ،به طوری که در تمام دوران تحصیل ،شاگردی موفق و بر حسن اخلاق شهره بود .در حین تحصیل هیچ گاه از شرکت در مراسم مذهبی غفلت نمی کرد وهمواره در کسب معارف و تقویت بنیه ی معنوی خود ،تلاش وافر داشت . مادر شهید در این خصوص می گوید :«سیزده سالش بود و انقلاب به اوج پیروزی خود می رسید .احمد نیز که سری پر شور داشت ،در کنار دوستان خود وارد فعالیتها و راهپیمایی های مردمی شد .وی در پاکسازی و تسخیر دژ برازجان با انقلابیون همکاری داشت .وقتی برای بر گرداندن احمد به آنجا رفتم به من گفت :مادر خواهش می کنم به خانه بر گرد ،من که از چیزی نمی ترسم ؛بعدا به خانه می آیم .آن شب حدود ساعت 11 شب به خانه بر گشت این اولین مشق عاشقی و دلدادگی احمد بود .»
با فرمان تاریخی حضرت امام (ره) بسیج مستضعفین حیات طیبه خود را آغاز کرد و دلدادگان و عاشقان مکتب سرخ حسینی نام پر افتخار خود را در مدرسه عشق جاودانه کردند .احمد نیز در پایگاه مقاومت فتح المبین حضور یافت تا راه و رسم اخلاص و شجاعت و شهادت را در کنار سایر بچه های آسمان بیاموزد .طولی نکشید که ره صد ساله را یک شبه آموخت و خود به غمزه، مساله آموز هزار مدرسه شد.و این گونه نقطه ی پر گار عارفان عاشقی شد که بر بال ملائک سفر عشق را آغاز کردند .
دل بی قرارش ،اولین بار در سال 1361 به تمنای خود رسید و احمد توانست از طریق بسیج جهت گذراندن آموزش نظامی راهی پادگان آموزشی کازرون شود.
پس از پایان دوره بلافاصله راهی میدانهای خون و شرف شد و در عملیات غرور آفرین محرم شرکت نمود .دراین عملیات شایستگی ها و لیاقت های این سردار رشید اسلام نمایان شد ،به طوری که مورد توجه و تحسین همرزمان به ویژه فرماندهان ارشد خود قرار گرفت .شهید اسدی در سا ل 1362 بنا به عشق و علاقه ای که به خدمت در نهاد مقدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی داشت و این که می خواست بهتر و بیشتر در خدمت انقلاب و نظام مقدس جمهوری اسلامی باشد ،به عضویت سپاه در آمد .
مادر شهید در این باره می گوید :«وقتی در سپاه پذیرفته شد ،عده ای از دوستان به وی گفتند :تو که سنت کم است چطور توانستی قبول شوی ؟احمد به آنها جواب داد :مرا امام زمان قبول کرد .او هیچ وقت حقوقش را به خانه نمی آورد و برایمان نامه می نوشت و می گفت :اگر شهید شدم ناراحت نشوید زیرا دشمن شاد می شود .هر گاه از جبهه بر می گشت برای رفتن آرام و قرار نداشت می خواست مثل پرنده ای سبکبال پرواز کند وپیش هم جنسان خود که همه آسمانی و خلق و خوی بهشتی داشتند، بر گردد .
آقای علی اسدی برادر شهید در این باره می گوید :«دقیقا یادم نیست احمد در عملیات والفجر هشت مجروح شده بود و یا در عملیات دیگر ،دوستان وی به منزل ما آمدند و از حال او می پرسیدند .ما که از موضوع مجروح شدن احمد بی خبر بودیم ،نمی دانستیم به دوستانش چه بگوییم .فقط می گفتیم الحمد الله .این قضیه ذهن ما را مشغول کرده بود که چه اتفاقی برای او افتاده است .من از طریق دوستانش فهمیدم که احمد زخمی شده است و مدت دو هفته در بیمارستان قم بستری بوده است و حالا هم از ناحیه پا مجروح می باشد .وقتی از بیمارستان مرخص شد ،چند روز برای استراحت به خانه بر گشت .به مادر موضوع زخمی شدن احمد را گفتم واز او خواستم به حمام برود و به بهانه حوله بردن ،ببیند از چه ناحیه ای زخمی شده است .
وقتی مادر بر گشت حالش منقلب بود .گفت ،از قسمت ران بدجوری ترکش خورده است و او داشت زخم پایش را شستشو می داد .مادرم از او پرسیده بود پایت چه شده ؟و گفته بود :چیزی نیست و مشکلی ندارم .متحیر شدم این دیگر کیست ؟با این همه ترکشی که خورده و جراحاتی که در بدن دارد چگونه چیزی نمی گوید .»
شهید اسدی در دو نوبت در انهدام اسکله ی الامیه شرکت داشت .اقدام شهادت طلبانه و شجاعانه ی احمد و همرزمان او ،چون برگ زرینی در تاریخ هشت سال دفاع مقدس می درخشد .
شهید اسدی در نیمه دوم خرداد سا ل 1365به فرماندهی واحد تخریب ناو تیپ امیرالمومنین (ع) نیروی دریایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی منصوب شد.او با تلاش های بی وقفه و شبانه روزی خود به همراه عده ای از همرزمانش دراین واحد به انجام امور محوله و ماموریت های ویژه ،با درایت و لیاقت های کم نظیرش مشغول گردید .و تا زمان عروج عارفانه اش نیز عهده دار این مسئولیت بود .
شهید اسدی هر چند معشوق و دلربای حقیقی خود را در میدان جنگ و جبهه یافته بود ،ولی به اصرار خانواده و در خواست مادر ،در تاریخ 18 /3/ 1367 سنت حسنه ازدواج را انجام داد .این وصال بیش از دو هفته بیشتر به درازا نکشید که چون «حنظله غسیل الملایکه» ،زندگی اخروی و حیات جاوید را با حوریان و نعمت های بهشتی که خداوند به مومنان و صالحان وعده داده است ادامه داد .
مادر شهید در این باره می گوید :«یکی از دوستان احمد ،خواهرش را به احمد معرفی کرد و او با توجه به ملاک هایی که برای انتخاب همسر از قبیل ایمان ،حجاب و پاکدامنی داشت وی را انتخاب کرد ومراسم ازدواجشان بسیار ساده بود .
آنها بدون هیچ سر و صدایی در منزل خودمان زندگی مشترک خود را آغاز کردند .
می گفت: همرزمانم تازه شهید شده اند و دوست ندارم کوچک ترین سر و صدایی بکنید .تمام اسباب و اثاثیه دنیوی احمد در یک قطعه موکت ،یک پتو ،کمد تخته ای ،یک چمدان معمولی و یک کولر دست دوم خلاصه می شد و از تجملات خیلی بدش می آمد .
بعد از ازدواج با ما زندگی می کرد .زندگی چند روزه اش با همسر گرامی اش سرشار از عطوفت و مهربانی بود .فوق العاده با او خوب و احترام زیادی برای همسرش قائل بود .
هنوز بیش از یک هفته از عروسی اش نگذشته بود که تصمیم گرفت به جبهه بر گردد .هر کاری کردم و هر چه اصرار کردم ،که مادر شما که مرخصی دارید ،و تازه عروس هم در خانه دارید به جبهه نرو !در جواب گفت :مادر آنجا بیشتر به من نیاز دارند شما به جای من هوای عروسم را داشته باشید تا من بر گردم .»
ویژگی ها و فضایل اخلاقی شهید :
احمد فردی متقی ،متعهد و در عین حال شجاع و با رشادت بود .با تمام ویژگی ها ،سراسر عشق و شجاعت بود .او به ائمه اطهار (ع) به ویژه حضرت زهرا (س) ارادت ویژه داشت .
همواره به بسیجیان عشق می ورزید .و با آنان روابطی عاطفی و محبت آمیز بر قرار می کرد .مدیریت مدارا و مهربانی را توامان داشت .دعا و نماز اول وقتش ترک نمی شد .پایبند ولایت فقیه بود وبه حضرت امام خمینی با تمام وجود ارادت می ورزید .
احمد نسبت به پدر و مادرش ،احترام خاصی قائل بود و با تکریم و ادب با آنها مواجه می شد .قلبی رئوف و مهربان داشت و حتی از آزار حیوانات هم دلش به درد می آمد .در شهر که بود ،همیشه در نماز جمعه شرکت می کرد .متواضع و فرو تن بود .در مراسم عزاداری سالار شهیدان ،عاشقانه شرکت می جست .
نسبت به حفظ بیت المال ،وسواس زیادی به خرج می داد .نه تنها از مشکلات هر گز نمی هراسید ،که به استقبال کار های سخت هم می رفت .خطر می کرد و خاطره می آفرید .
شهید اسدی در جبهه به قلب ها فرمان می راند .به نیروهایش بسیار علاقمند بود و نیرو ها نیز با جان و دل او را دوست داشتند و او را اطاعت می کردند .
صبر و استقامت او عجین ان وجودش ،مایه ی دلگرمی رزمندگان بود .هر جا مشکلی پیش می آمد ،با توکل و اعتماد به حضرت حق ،کار را به سامان می رساند .
او در تحقق اراده اش ،در فراز و نشیب جنگ موفق بود و همه دوستان او را در این خصلت به خوبی قبول داشتند .
منبع:هزارویک دلیل سرخ ،نوشته ی اسکندرمیگلی،نشر نگین امین-1383

وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام و درود بر آقا امام زمان و نایب بر حقش پیر جماران خرد کننده بتهای قرن ،امام خمینی و سلام و درود بر شهدای گلگون کفن ایران .و سلام و درود بر رهروان راستین حق و عدالت و سلام بیکران بر شما امتی که راه زیستن را از مولا امام حسین (ع) یاد گرفته اید .من کوچکتر از آنم که بخواهم وصیتی برای شما بکنم ولی بر حسب تکلیف چند کلمه ای با شما صحبت می کنم .
پدر و مادر مهربانم !بعد از شهادتم هیچ گونه ناراحتی نکنید ،زیرا من به آرزوی دیرینه ام رسیده ام و از خدا برایم طلب مغفرت کنید و برای طولانی شدم عمر امام عزیز و پیروزی اسلام دعا کنید .امت همیشه در صحنه و مبارز ،وصیت من به شما این است که مرتب در نماز جمعه و جماعات و مراسم مذهبی شرکت کنید ،قدر امام جمعه عزیز حجت الاسلام رحیمی را بدانید و از سخنان آموزنده ی ایشان بهره ی کامل را ببرید .مشت محکم خود را همیشه برای کوبیدن به دهان یاوه گویان و منافقینی که به هر طریقی می خواهند به اسلام و انقلاب اسلامی ضربه بزنند، آماده کنید .برادران جان بر کف بسیجی ام من افتخار می کنم که در میان شما ها بوده ام ،شمایی که مادیات را کنار گذاشته اید و به دنیای معنویات پیوسته اید .دعا را از یاد مبرید زیرا دعاست که انسان را می سازد .جبهه ها را همیشه پر نگه دارید ،زیرا در جبهه است که انسان پیوندش با دنیا قطع می شود .پدر عزیزم ،من نه به کسی بدهکارم نه طلبکار ،یک ماه روزه به دلیل آن که در جبهه بوده ام بدهکارم ،بدهید به جای من بگیرند و در صورت امکان قبر مرا پیش قبر شهید ابراهیم کریم آزاد و یا ابراهیم دهقان نژادقرار دهید .والسلام و من الله توفیق.خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار سرباز کوچک اسلام احمد اسدی.این وصیت نامه.در سا ل 1362 نوشته شده است .

 

خاطرات

مادر شهید:


احمد همیشه خواهرانش را به حفظ حجاب و ایمان و تقوای الهی توصیه می کرد .هیچ وقت از کمبود چیزی در خانه اعتراض نمی کرد .مثلا وقتی کفش نداشت و پای برهنه راه می رفت اصلا اعتراضی نداشت .زندگی بسیار سختی داشتیم و از همه نظر در مضیقه بودیم .یک وقت بود ،احمد فقط یک پیراهن داشت .وقتی که آن را می شست از پیراهن برادرش استفاده می کرد .احمد دوستان زیادی داشت که می توان از آنها به ابراهیم کریم آزاد و ابراهیم دهقان نژاد اشاره کرد .وقتی دوستش ابراهیم کریم آ زاد شهید شد تا مدتی جسد او به دست نیامد .احمد گفت :تا او را پیدا نکرده ام از پای نمی نشینم .همین طور هم شد .او آرام و قرار نداشت تا پیکر مطهر شهید را پیدا کردو به خانواده اش تحویل داد .


احمد با علما و روحانیون معظم ارتباط زیادی داشت و به آنها عشق می ورزید . یکی از دوستانش آقای دشتی از فضلا و اساتید حوزه ی علمیه قم ،یک شب منزل ما مهمان بودند .در مورد احمد گفت :او شخص بزرگی است به او احترام بگذارید من در جوابش گفتم :ما همیشه به او به چشم مهمانی عزیز نگاه می کنیم و می دانستم دیر یا زود بار سفر خواهد بست .و از این نظر احترام فوق العاده ای نسبت به او داشتیم .


همیشه به خانواده و دوستان سفارش می کرد که در نماز جمعه شرکت کنید و به بسیج این شجرهه ی طیبه عشق بورزید و در آن فعال باشید .


چند روز قبل از شهادتش خواب دیدم که حضرت امام خمینی به در منزل ما تشریف


آوردند و احمد را صدا می زند .وقتی احمد خدمت امام تشریف فرما شدند ،به شانه ی احمد زدند و فرمودند :تو خانه ای ؟!آنجا به تو نیاز دارند و تو هنوز اینجایی ؟!و احمد در همان حال به همراه امام به راه افتادند و رفتند .



چند روزی نگذشته بود ،یک روز همراه مادر شهید دهقان نژاد در حیاط منزل نشسته بودیم .گنجشک های زیادی بطور غیر معمول بالای حیاط خانه مان در پرواز بودند و جیک جیک می کردند .انگار آنان پیام رسان شهادت احمد بودند . ما نمی دانستیم .مادر شهید دهقان نژاد به من رو کرد و گفت :فکر می کنم خبری شده باشد و برای احمد اتفاقی افتاده و شهید شده باشد .من گفتم اگر این طور باشد ،خدایا شکرت که او به خواست و آرزویش رسیده است .احمد در این دنیا به هیچ چیز دلبسته نبود .دستم را به آسمان بلند کردم و گفتم :خدایا از من قبولش کن !



برادر شهید:


چند روز ،از قرار بر گشتن احمد گذشته بود ولی از او خبری نشده بود .همه در انتظار سنگینی به سر می بردیم .تا این که دایی مان که او نیز از همرزمان و همسنگران احمد بود به منزل ما آمدند .حسابی کلافه و گرفته بود .هر چه سعی می کرد ناراحتی اش را بروز ندهد کمتر موفق می شد .هر چه به دایی می گفتم :چه اتفاقی افتاده است :طفره می رفت .با حال و روزی که داشت دستگیرم شده بود ،برای احمد اتفاقی افتاده است .گفتم :هر اتفاقی افتاده بگو ،من تحمل شنیدن هر چیزی را دارم .ما هشت سال است که منتظر چنین روزی نشسته ایم .وقتی دید من خیلی محکم صحبت می کنم ،گفت :احمد با سه تن از همرزمانش در ماشین پر از مواد منفجره ای تی .ان قرار داشته اند که بر اثر انفجار ،ماشین و سر نشینان آن پود ر شده است .احمد به همراه دوستانش شهید شده است .اول دلم لرزید و احساس کردم پشتم شکسته است و یک باره غم سنگینی بر من هجوم آورد .ولی خیلی زود به خود آمدم و سرم را به سوی آسمان گرفتم و گفتم :خدایا شکرت که این امانت را صحیح و سالم تحویل تو می دهیم .



ابراهیم برزگر ،همرزم شهید:


شب قبل از شهادت احمد همه دور هم نشسته بودیم و صحبت می کردیم ،از کارهای روزمره گرفته تا برنامه ها و مسائل واحد تخریب .بیشتر اوقات که محفل بچه ها گل می کرد همه سخن از جبهه و جنگ بود .شهید اسدی رو به من کرد و گفت :گرسنه هستم اگر چیزی دم دست هست زحمت آن را بکشید .


من هم با خوشحالی رفتم و غذای باقیمانده ی ظهر که مرغ و برنج بود را برایش آوردم .در حالی که شروع به خوردن می کرد با لبخند گفت .آخرین مرغ و برنج مان را هم بخوریم ،شاید شهید شدیم .من هم می دانستم فردا صبح به مرخصی می رود بی اعتنا به صحبت او گذشتم .


صبح زود شهید اسدی بعد از دیدار با همسنگران جهت رفتن با ما خداحافظی کرد و با دو نفر از برادران دیگربه قصد برازجان حرکت نمود .حدود یکی دو ساعت بعد به ما اطلاع دادند ،ارتش عراق به جزیره مجنون حمله کرده است .


به ما دستور داده شد ،سریع با مقدار زیادی مواد منفجره و نیروهای تخریب به طرف جزیره حرکت کنیم .بچه ها با آمادگی کامل در حالی که سر از پا نمی شناختند، بلافاصله یک خود رو لندکروز را پر از مواد منفجره کردند و با خود روی دیگر بچه های تخریب را روانه جزیره مجنون کردند .


نزدیکی های جزیره که رسیدیم مطلع شدیم ،دشمن در مقابل مقاومت و رشادتهای بچه های رزمنده در مانده شده و از گازهای شیمیایی استفاده کرده است و توانسته جزیره را تصرف کند .مجبور شدیم به عقب بر گردیم .در جاده ی اهواز – خرمشهر به سه راهی فتح که رسیدیم ،دیدیم احمد با دوتن از بچه ها به آنجا آمده اند .


پس از احوال پرسی از او پرسیدم :احمد کجا بودی ؟!گفت می خواستم به ترمینال بروم که با خبر شدیم عراق به جزیره حمله کرده است و من سراسیمه به طرف شما حرکت کردم .


سپس شهید اسدی به من گفت :تو این ماشین را بگیر و بچه ها را از جاده اهواز ،به مقر گردان ببر .من گفتم :بیا همه با هم به مارد بر گردیم !ولی او اصرار داشت که ما بر گردیم و ماشین مواد منفجره را به او بسپاریم .وی سپس شهید محمد حسن کریمی و شهید غلامرضا کشتکار را انتخاب کرد و با همان لند کروز راه افتادند .در حالی که ماشین داشت حرکت می کرد ،برادر علی خمشایا سوار شد و دو تن از بچه ها که تلاش می کردند خودشان را به ماشین برسا نند جا ماندند .


آنها رفتند و آن لبخند شیرین همیشگی و سفارش احمد که می گفت :شما بر گردید ،در دل یکایک بچه ها به یادگار ماند .


ساعت دو بعد از ظهر از هم جدا شدیم در دل گفتم خدا حافظ احمد !!!


طبق سفارش احمد به اهواز رفتیم و پس از نماز ، غذا خوردیم و به مقر رفتیم .شب همه بچه ها دلواپس بودند و هیچ کس حال و حوصله نداشت .تا صبح که لندکروزی که وارد مقر می شد ،بچه ها به سویش می دویدند .همه انتظار او را می کشیدند و او از همه فارغ .تا صبح آرام نداشتیم ..


صبح به مقر فرماندهی تیپ رفتم و ماجرای دیروز را به فرمانده سردار کارگر توضیح دادم وسردار کارگر با تعجب پرسید :مگر احمد اینجا بوده ؟!!!


گفتم :بله .او گفت :او از ما خداحافظی کرد که برازجان برود .


بعد دستور داد هر طور شده از او خبری برایش ببریم .جهت جستجو به طرف جاده ی اهواز خرمشهر حرکت کردیم .در کنار جاده هنوز اجساد زیادی قرار داشت هدف ما رفتن و سر کشی به بیمارستان بود .اما من در ماشین های سوخته به دنبال پیکر احمد بودم .همین طور که می رفتیم با خود زمزمه می کردم .


گلی گم کرده ام می جویم اورا به هر گل می رسم می بویم او را


تا اینکه در 45 کیلو متری اهواز متوجه لندکروزی شدم ،که فقط قسمتی از شاسی و لاستیک آن در وسط جاده بود و بر اثر انفجار علاو بر حفره ی عمیقی که ایجاد شده بود ،قسمتی از جاده به طرز فجعی نشست پیدا کرده بود .به بچه ها گفتم پیاده شویم و آنجا را خوب وارسی کنیم .وقتی شروع به جستجو کردیم ،تکه های گوشتی به آسفالت چسبیده بود کمی آن طرف تر ،تکه لباس با گوشت و تکه ای از ماشین که مقداری موبه آن چسبیده بود ،در اطراف پراکنده شده بود .


بچه ها گفتند :تا دیر نشده ،به بیمارستان برویم ،اینجا که چیزی نیست ولی به من مثل اینکه الهام شده بود ،که گم شده ام همان جاست .


دیگر صبر و قرار نداشتم و نمی توانستم به رفتن راضی شوم و از آن جا دل بکنم .از یک طرف بچه ها اصرار داشتند ،حرکت کنیم و یواش یواش به طرف ماشین بر می گشتند و من هم با دقت سر به زیر روی زمین ،به دنبال رد خاکی عشق شهید اسدی و یارانش بودم ،که متوجه شماره پلاک ماشین شدم .جرات نگاه کردن به آن را نداشتم .خدا خدا می کردم شماره اشتباه باشد .شماره را خواندم ،افتادم و دیگر ندانستم چه شد .پس از مدتی که به خود آمدم متوجه شدم هر کدام از بچه ها به گوشه ای نشسته و زار زار گریه می کنند .


و در میان هق هق گریه ها و ناله هایشان ،احمد و دیگر بچه ها را به اسم صدا می زدند .در اطراف می رفتیم و می آمدیم و دور خود می چرخیدیم .همه اش صحنه ی کربلا در نظرم آمد که چگونه حضرت زینب (س) در میدان قتلگاه به دنبال عزیزانش می گشت .کمی جلو تر که رفتیم ،یک تکه پا پیدا کردیم که از پایین ساق قطع شده بود ،از روی انگشتانش فهمیدم پای احمد است .بعد از آن گواهینامه ی نیمه سوخته ی شهید کریمی و تکه های لباس شهید کشتکار و شهید خمشایا پیدا شد و دیگر مطمئن شدیم و باور کردیم کوچیدن ستاره ها را .


و آتش چنان سوخت بال و پرت را که حتی ندیدیم خاکسترت را


به دنبال دفتر چه خاطراتت دلم گشت هر گوشه ی سنگرت را


گل نشان های شهیدان را تکه تکه جمع کردیم و به همراه بچه ها بر گشتیم و گزارش تجسس خود را به فرماندهی تیپ اطلاع دادیم . با همکاری تعاون تیپ موفق شدیم بقایای اجساد مطهر شهدا و به معراج رفتگان را جهت خاک سپاری به برازجان انتقال دهیم .


شب و سنگر چه با صفا بودند وقتی احمد شتاب رفتن داشت


از نگاهش چقدر گل می ریخت حرف هایش چقدر گل می کاشت

یک شنبه 21 آذر 1389  3:46 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها