0

احمدنیا,هدایت(غلامعلی)

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

احمدنیا,هدایت(غلامعلی)

فرمانده گردان امام حسین (ع)ناوتیپ13امیرالمومنین(ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) سال 1338 ه ش در خانواده ای مذهبی در شهر بوشهر به دنیا آمد .وی که زندگی پر بارش همراه با پاکی ،ایمان و اخلاص بود ،هدفش در زندگی جز خدا و پیروی از قرآن ،چیز دیگری نبود .او همگام با مردم کشور عزیزمان ایران ،به مبارزه با طاغوت پرداخت و در همه ی صحنه های انقلاب اسلامی شرکت فعال داشت .او به مبارزه اش ادامه داد تا اینکه انقلاب باشکوه اسلامی به رهبری امام خمینی (ره) به پیروزی رسید .این رزمنده پر توان اسلام ، لباس پاسداری را در سال 1358 به تن کرد .

شهید احمد نیا در مسئولیت مختلف فرماندهی ،در نبرد با رژیم تجاوز گر عراق از خاک پاک ایران دفاع کرد .وی در عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه به شهادت رسید .و پس از 12 سال پیکر پاکش در همان منطقه پیدا شد .سپس بر دوش مردم شهید پرور بوشهر تشییع و در گلزار شهدای بهشت صادق به خاک سپردند .
خواهرش معصومه احمدنیا از او چنین می گوید:
پدر و مادرم ،با هم اقوام هستند و در «چاه تلخ» ( یکی از روستاهای بوشهر )زندگی شیرینی را شروع کردند .شغل پدرم ،کشاورزی بود و در باغی ،نزدیک چاه تلخ کار می کرد . پدر و مادرم ،در آنجا در خانه ی کوچکی ،زندگیشان را آغاز کردند .ما همه همانجا متولد شدیم .ما چهار فرزند بودیم .چند سال بعد ،به علت اینکه کار پدرم رونقی نداشت ،به شهر بوشهر آمدیم و در آنجا زندگی کردیم .آن موقع هدایت چهار یا پنج ساله بود .من دو سال از هدایت بزرگتر هستم .وقتی به بوشهر آمدیم ،پدرم کارگری می کرد .پدرم همیشه مواظب بود که روزی حلال ،خانه بیاورد .
هدایت به مدرسه 22 بهمن می رفت و از نظر درسی دانش آموز ممتاز و زرنگی بود و با نمره خیلی خوب ،قبول می شد .او خیلی با استعداد و کنجکاو بود .همیشه ،هنگام درس خواندن ،رادیو را هم ،کنار خودش قرار می داد .
از همان کودکی ،خیلی شجاع و نترس بود .نماز را از نه سالگی خواند .گویی تمام خوبی ها ،در وجود او جمع شده بود .خیلی پایبند دین و مذهب بود و همیشه رعایت واجبات را مد نظر داشت .تابستان که مدرسه تعطیل می شد ،هدایت برای اینکه پول تو جیبی خودش را تامین کند ،در بازار کار می کرد و اگر آشنایی در بازار می دید ،با شرم زاید الوصفی ،خودش را مخفی می کرد !بعضی وقت ها مادرشوهرم ،به شوخی به او می گفت :هدایت !تو که در بازار کار می کنی ،یک آدامس هم ،برای من بیاور !هدایت هم با سادگی خاصی می گفت :اگر آدامس بخرم ،پول هایم کم می شود و مادرم دعوایم می کند .آن زمان ،او خیلی بچه بود ،ولی با وجود این ،اهل اسراف نبود و پول هایش را بی خودی خرج نمی کرد .
هدایت از مادرم خیلی حساب می برد و حرف شنوی داشت .او روح لطیفی داشت و بسیار به خانواده اهمیت می داد و همیشه در خانه ؛کمک حال مادرم بود .زمانی که مادرم در خانه نبود هدایت وسایل غذا پختن را آماده می کرد ،یا خانه را جارو می کرد .خیلی خوش اخلاق بود و هیچ وقت ،پدر و مادرم را ناراحت و دلگیر نمی کرد .حتی همسایه ها و اقوام هم از او راضی بودند .بسیار شوخ طبع و مهربان بود .هیچ وقت ،ندیدم هدایت به کسی اذیت و آزاری برساند .هدایت اهل احترام به بزرگتر ها بود .از جبهه که می آمد ،اول به مادرم سر می زد و بعد به خانه خودش می رفت .وقتی می خواست به جبهه برود ،با من خداحافظی می کرد و هر وقت هم ،از جبهه بر می گشت ،به سراغ من می آمد .
اوایل انقلاب بود ،که دیپلم گرفت و چون در جریان انقلاب ،پرونده اش گم شده بود ،مجبور شد یک سال اضافه تر درس بخواند تا اینکه مدرک دیپلمش را بگیرد .
هدایت بسیار شجاع و نترس بود ،به همین خاطر در دوران انقلاب ومبارزه بارژیم ستمشاهی در راهپیمایی شرکت فعال داشت .یک روز مادرم هدایت را فرستاده بود که نان بخرد و او دیر کرده بود ،غروب شده بود و او بر نگشته بود .مادرم گریه کنان نزد من آمد با نگرانی گفتم :مادر چه اتفاقی افتاده ؟گفت هدایت رفته نان بخرد و هنوز بر نگشته .
سه روز او را پیدا نکردیم .هر جا می گشتیم او را پیدا نمی کردیم ،تا اینکه بعد از سه روز آمد و گفت :من با بچه ها در راهپیمایی شرکت کردم و مامورهای شاه ما را گرفتند و سه روز باز داشت بودیم . در اثر شکنجه پایش شکسته بود ،اما به مادرم نگفت !چند روزی خانه ما آمد و من از او نگهداری کردم تا بهبود یافت .
بعد ها برایم تعریف کرد که :مامورها دنبالمان کردند و ما هم در خانه ها پنهان می شدیم و هر وقت هم که ما را می گرفتند به طرز وحشتناکی کتکمان می زدند .او می گفت :شکنجه گران شاه ما را روی زمین ،می خواباندند و آب یخ روی ما می ریختند و با پا ما را لگد کوب می کردند .
بعد از جریان انقلاب بود که وارد سپاه شد .قبل از اینکه به جبهه برود برای ثبت نام دروس طلبگی ،به تهران رفته بود و ما از آن اطلاع نداشتیم و با شروع جنگ ،دیگر به کلاسهای طلبگی نرفت و به جبهه اعزام شد .بعد ها که شهید شد ،مدارک ثبت نام کلاس طلبگی او را برای ما آوردند و ما آن موقع ،فهمیدیم که او قصد طلبه شدن داشت .
هر وقت می خواست به جبهه برود ،مادرم می گفت :من طاقت ندارم ،به جبهه نرو !اما او می گفت :مگر من با بچه های دیگر چه فرقی دارم ؟!من هم باید به جبهه بروم !من و مادرم چون طاقت دوری او را نداشتیم و هر وقت به جبهه می رفت پشت سرش گریه می کردیم .
همیشه برای رفتن به جبهه ،ما را در جریان می گذاشت و بی خبر نمی رفت .ولی تازمانی که در جبهه بود ،برای ما نامه نمی نوشت .تا اینکه خودش به مرخصی می آمد .خیلی عاشق جبهه بود و دفاع از مملکت و انقلاب را بر هر چیزی ترجیح می داد .
خیلی حرف شنو بود .فقط در مورد جبهه بود که ،هر چه به او اصرار می کردیم که نرود ،نمی پزیرفت .خلاصه !خیلی به جبهه علاقه داشت .من هر وقت ،صدای مارش عملیات را از رادیو می شنیدم ،دلم خیلی می گرفت و نگران می شدم و مادرم گریه می کرد ! برای او و دیگر رزمندگان دعا می کرد .
هدایت روحیه خیلی با لایی داشت و هر وقت از جبهه بر می گشت خیلی خوشحال بود .
من و هدایت رابطه بسیار نزدیکی با هم داشتیم و خیلی با هم انس داشتیم .یک روز که تازه خانه خریده بود به من گفت :چرا به خانه ما نمی آیی ؟!من گفتم بچه ها کوچک هستند با هم دعوا می کنند !
با همان نگاه مهربانش به من خیره شد و گفت :مگر دعوای بی غل و غش بچه هایمان ،باید بین ما فاصله بیندازد ؟غصه شیطنت بچه ها را نخور !اگر خطایی کردند خودم تنبیهشان می کنم .
بعد از عملیات کربلای 5 ،تا مدتها از هدایت بی خبر بودیم ،اما تمام لحظاتم از عطر خاطراتش ،آکنده بود و بین خودم و او ،اصلا فاصله و هائلی احساس نمی کردم .هدایت همه جا حضور داشت و در و دیوار خانه پر بود از حضور روحانی او ،بعد ها فهمیدیم مفقود الاثر شده !و بعد از چند سال که تنها پلاکی ،از آوردند ،چیزی از ته دلم شکست !هنوز هم ،شهادت او را باور نمی کردم .هنوز ،منتظر آمدنش هستم .از او تنها یک پلاک و یک شیشه عطر به جا ماند !
هدایت از سا ل 1365 تا سال 1378 مفقود الاثر بود .بعد از مفقو د شدن هدایت ،مادرم خیلی دلتنگی و بی تابی می کرد .یک ماه اخر عمرش هم که روی بستر افتاد و نمی توانست حتی غذا بخورد !فقط چشمهایش باز بود و مدام به بیرون خیره می شد و می گفت :منتظر هدایت هستم که بیاید و او را ببینم و بعد بمیرم !ولی هدایت بر نگشت و این آرزوی همیشه در دل او ماند .
منبع:لاله های باغ زهرا،نوشته ی اسماعیل ماهینی،نشرنورالنور-1384



خاطرات

زهرا بنیادی همسر شهید:


در سال 1358 در سپاه بوشهر به عنوان مدد کار خانواده ی شهدا خدمت می کردم و به خانواده های شهدا سرکشی می کردم .آن موقع تازه سپاه تاسیس شده بود و من همان جا با هدایت آشنا شدم .شهید هدایت زود تر از من در سپاه خدمت می کردند .من به این صورت وارد سپاه شدم که یک روز آقای محمد علی هوشمند که جزو گروه ضربت سپاه بود به خانه ما آمدند و گفتند :ما یک نفر خانم دستگیر کرده ایم و برای تحقیقات به شما احتیاج داریم .


چون از قبل مرا می شناختند به من اعتماد داشتند و من به این صورت وارد سپاه شدم و در خدمت خانواده های شهدا قرار گرفتم .آن زمان کمتر کسی بود که اجازه بدهد دخترش وارد سپاه شود ،چون مکانی نظامی بود .ولی با این وجود من وارد سپاه شدم و هر وقت مشکلی پیش می آمد که باید به دست خواهران حل می شد ما آنجا آماده ی خدمت بودیم .من اوایل انقلاب هم با وجود مخالفت پدرم در راهپیمایی ها شرکت می کردم .


زمانی که وارد سپاه شدم ،از سپاه حقوق در یافت نمی کردم و به صورت فی سبیل الله کار می کردم .از سال 58 وارد سپاه شدم تا سال 63 که ازدواج کردم به علت بیماری از سپاه بیرون آمدم ،چون برای سر کشی به خانواده های شهدا می بایست مسافت های زیادی را طی می کردیم و بنابر این نتوانستم بیشتر خدمت کنم .


در سپاه که بودم ،از صبح تا ظهر آنجا کار می کردم .من و همکارم عاشقانه کار می کردیم ،یعنی بعضی وقتها ،عصر یا شب هم اگر مشکلی پیش می آمد ما می بایست به سپاه بر می گشتیم و هیچگونه چشمداشتی هم به حقوق نداشتیم .


وقتی وارد سپاه شدم ،ابتدا آقای هوشمند مسئول ضربت بودند و بعد آقای منظری این مسئولیت را پذیرفتند و به دلیل آشنایی خانوادگی که با من داشتند ،هر جا ماموریت می رفتند من هم با ایشان بودم .هدایت هم در همان قسمتی که ما فعالیت می کردیم ،مشغول بود و امور مربوط به خواهران ،مثل آوردن غذا نیز به عهده ایشان بود .در آنجا بود که کم کم با هم آشنا شدیم .ابتدا به برادرم گفته بود :که می خواهد برای خواستگاری بیاید ولی من مخالفت کردم و او بعد از مدتی دو باره به خود من مراجعه کرد و خواستگاری کرد که بعد از یک سری صحبتها که من با ایشان نمودم ،جواب مثبت به ایشان دادم .


هدایت در سپاه خیلی مردانه و دلیرانه کار می کرد و همان طور که در وصیت نامه اش گفته بود که :مردان مرد در جبهه حق ،از نامردان جدا می شوند، واقعا صحت داشت و خود او نمونه بارز این گفته بود .


زمانی که از من ،خواستگاری کرد ،با وجود اینکه من یک سری مشکلات داشتم و گفتم :حالا تصمیم به ازدواج ندارم ،او می گفت :هر موقع که شما تصمیم گرفتید ،من آماده هستم !آن زمان چند نفر از دوستانش نیز از من خواستگاری کرده بودند ،من هم ،بعد از تحقیقات و شناخت بیشتری که از شخصیت او داشتم به ایشان جواب مثبت دادم .


به هر صورت ما با هم ازدواج کردیم .آن زمان که جوان بیست ساله ای بیشتر نبود ،ولی به اندازه مرد با تجربه ،شعور مذهبی و شجاعت داد .


یک بار من از ایشان پرسیدم :نام شما قبلا غلامی بوده چرا اسمت را عوض کرده ای ؟او گفت :من حالا هم ؛غلامعلی هستم ،ولی چون هدایت شدم ،اسمم را هدایت گذاشتم .خلاصه او خودش اسمش را عوض کرده بود .


بعد از اینکه من به او جواب مثبت دادم و باهم به توافق رسیدیم .او با خانواده اش رسما به خواستگاری آمدند و بعد از یک سری صحبت ها که پدرم با من کرد ،من به او گفتم من موافق هستم و او از نظر من تایید شده است و حتی برادرشهیدم عبد الرحمن هم خیلی موافق بودند و ایشان را تایید کردند .


او از مال دنیا هیچ نداشت ،ولی همین برای من کافی بود که او مرد خدایی بود .خانواده ی ما قاعدتا مهریه را سنگین نمی گرفتند و با توافق من و هدایت ،ده هزار تومان و یک شاخه نبات و یک جلد کلام الله مجید را مهریه قرار دادیم و ازدواج ما خیلی ساده برگزار شد .من هم در خرید از او توقعی نداشتم حتی زمانی که به من سی هزار تومان پول داد و گفت :برو برای خودت طلا بخر !من مخالفت کردم و او در جواب اعتراض من گفت :این طور که نمی شود !تو می خواهی با هزار امید ،به خانه من بیایی !با دلخوری گفتم همه ی امید من تو هستی و همین قدر که همدم و مونسم باشی و قدم به خانه ام بگذاری ،یک دنیا برای من ارزش دارد .خلاصه طی یک مراسم ساده بوسیله یک ماشین تاکسی پا به خانه آنها گذاشتم .ازدواج ما سال 1359 صورت گرفت .


وقتی به خانه آنها وارد شدم ،بعد از مدت کوتاهی با شحخصیت متعالی و منش والای ایشان آشنا شدم و طی سالها زندگی با او درس ها آموختم .


هدایت همسر بی نظیری بود و الگوی ایشان ،حضرت علی (ع) بود .ما زندگی خیلی ساده ای داشتیم .حتی یک بار که یکی از آشنایان ،به خانه ی ما آمده بود ،آنقدر تحت تاثیر سادگی زندگی ما قرار گرفت که موقع خداحافظی در حالیکه ،اشک در چشمانش حلقه زده بود ،به من گفت :شما زندگی بی آلایش و ساده ای دارید ،من به حال شما خیلی غبطه می خورم !شما از مال دنیا چیزی ندارید ،اما در زندگی شما ،معنویت خاصی وجود دارد که آدم را به فکر فرو می برد !شما زوج خوشبختی هستید .


ما آن موقع که تازه ازدواج کرده بودیم ،در منزل پدر شوهرم ،در یک اتاق کوچک که حتی یک فرش نه متری هم ،برای آن بزرگ بود ،زندگیمان را شروع کردیم .با وجود مشکلات مادی ،اصلا احساس ناراحتی نمی کردم ،چون خداوند به من گوهری عطا کرده بود که نظیر و مانند نداشت و من از این بابت همیشه خدا را شاکرم .خیلی آقا بود ،خیلی مخلص بود و من در کنار او کمبودی احساس نمی کردم .من هر وقت هم حقوق می گرفت ،آن را دو دستی تقدیم می کرد !


جبهه که بود ،همیشه دلواپس ما بود که چطور زندگی را می گذرانیم .همیشه می گفت ،زندگی من مال توست و خودت هر طور صلاح می دانی آن را بچرخان !


حتی پول تو جیبی اش را هم بر نمی داشت !همیشه می گفت :من که در جبهه پول احتیاج ندارم ،هر چی هست پیش خودت نگهدار.


دو ماه از ازدواج ما گذشته بود که جنگ آغاز شد و هواپیماهای عراقی فرود گاه را بمباران کردند .ازهمان روز هدایت را کمتر می دیدم .بعد از ازدواجمان در ماموریت ها من همراه او می رفتم و او مخالفتی از بابت کار کردن من نداشت و من قبل از ازدواج شرط کردم که من دو ست دارم در فعالیت های اجتماعی شرکت کنم و شما از این بابت نباید مخالفتی داشته باشی و او نیز پذیرفته بود .


او می دانست که من فی سبیل الله در سپاه کار می کنم ولی برایش اهمیتی نداشت و می گفت :من به در آمد تو کاری ندارم !و به همین خاطر اکثرا با هم به ماموریت می رفتیم و او هم از این بابت ممانعتی به عمل نمی آورد و می گفت :چون علاقه داری که در این وادی ،فعالیت کنی ،من با تو مخالفت نمی کنم و تا هر زمانی که خواستی به فعالیت ادامه بده .


حقوق او سه چهار هزار تومان بود و ما از حقوق ایشان راضی بودیم و زندگی را می گذراندیم. حتی پدر و مادر و برادر ایشان هم با ما زندگی می کردند .اولین فرزند ما سال 1361 به دنیا آمد که در اثر مشکل تنفسی که داشت فوت کرد .دومین فرزندمان سا ل 1362 به دنیا آمد و پسر بود .نام او را عبد الرحمن که اسم برادر شهیدم بود ،گذاشتم و هدایت هم موافق بود و همیشه می گفت :اگر چند فرزند پسر داشته باشم ،باید یکی از آن ها را عبد الرحمن بگذارم .رابطه ایشان با خانواده ی من خیلی خوب بود و ایشان آنقدر سطح فکر سطح فکر با لایی داشتند و انسان ممتازی بودند که سرمشق و الگوی همه ما بود .پدرو مادرم ،علاقه ی به خصوصی به او داشتند ،چون خیلی متواضع بود و احترام می گذاشت و با همه اقوام خوب بود . رابطه ی هدایت با برادرم عبد الرحمن را بطه ای برادرانه بود .خیلی به هم انس داشتند هر دو مرد جبهه بودند و عاشق جهاد اما منطقه ی خدمت آنها یکی نبود عبدالرحمن در شوش خدمت می کرد هدایت تعریف می کرد و می گفت :شبی که عملیات فتح المبین در شرف وقوع بود ،عبد الرحمن و خدا خواست شکریان و چند نفر از بچه هایی را که در آن عملیات شهید شدند دیدم .صورتشان نورانی شده بود و مشخص بود که آن ها شهید می شوند از طرفی ناراحت بودم که آن ها را دست می دهیم و از طرف دیگر هم خوشحال بودم که راهی که آن ها می روند راه اسلام و خدا است و ما همه آزروی آن را داریم و به حال آن ها غبطه می خوردم و اتفاقا در ان عملیات بود که عبد الرحمن شهید شد .


اولین بار که هدایت می خواست به جبهه برود ،به من اطلاع داد و نشستیم با هم صحبت کردیم و او گفت من تو را به خدا می سپارم ،مواظب پدر و مادر و خواهرم باش !او خیلی گمنام رفت ،حتی به خانواده اش هم نگفت که می خواهد به جبهه برود .و این بار دو ماه طول کشید تا از جبهه بر گشت .


او مرتب ،برای ما نامه می نوشت .نامه های او در مورد رزمندگان و وظیفه ما ،در پشت جبهه بود .همچنین در مورد معانی آیات قرآن که به جنگ و رزمندگان مربوط می شد ،می نوشت .نامه هایش را توسط دوستانش ،برای ما می فرستاد . نامه های او معنای خاصی داشت و من خیلی خوب ،رمز آنها را می فهمم !هدایت همیشه در برنامه هایش اهداف و دغدغه های بزرگش را شرح می داد .او درنامه های زلالش ،با من که تمام وجودم ،از محبت او می سوخت ،احوالش خاصی می کرد و در خصوص بچه ها ،خیلی سفارش می کرد.همیشه می گفت :خوب تربیتشان کن !هیچوقت هم دوست نداشت که در امر تربیت خشونتی به کار رود .


پسرم عبد الرحمن آن موقع سه ساله بود و هدایت طوری با او رفتار کرده بود که خیلی از پدرش ،حرف شنوی داشت .علاوه بر اینکه با بچه ها ،دوست بود ،ولی در تربیت آنها کو شا بود .هیچ وقت هم ،به بچه ها کتک نمی زد و نظرش این بود که :کتک بچه را گستاخ می کند .


وقتی جنگ شروع شد و او به جبهه رفت و از خانواده دور شد ،نبودش تاثیر زیادی روی من گذاشت و احساس کردم همه چیزم را از دست داده ام !روزی که به فرود گاه بوشهر حمله شد و هدایت می خواست از خانه به سپاه برود ،من نتوانستم طاقت بیاورم و دنبالش رفتم .او خیلی به من علاقه داشت و من هم بعد از ازدواجمان ،چنان به او علاقمند شده بودم که نمی توانستم دوری او را تحمل کنم. او همیشه می گفت :این قدر کم طاقت نباش !من به تو گفته بودم که تو با یک آدم معمولی ازدواج نکردی !تو با یک سرباز ازدواج کرده ای !بنابر این ،باید تحملت زیاد باشد .با دلخوری گفتم :وقتی نباشی خیلی تنها ام !می خندید و می گفت :تو تنها نیستی !پدر و مادر من و تو هستند و مهم تر از همه خدا کنار توست .


هدایت همیشه می گفت :همه زن و بچه دارند اگر کسی به جبهه نرود و به فکر زندگیش باشد ،پس چه کسی باید از اسلام و کشور دفاع کند ؟با این وجود به جبهه که می رفت ،مریض می شدم و نمی توانستم به کارم ادامه دهم


و از سپاه بیرون آمدم .وقتی هم که بر گشت ،خیلی خوشحال شدم .ده روز مرخصی داشت .


آن موقع هر کس از جبهه بر می گشت ،خانواده اش گوسفندی قربانی می کردند .ولی هدایت می گفت کار درستی نیست !دوستان ما درجبهه دارند شهید می شوند ،ما اینجا از خوشحالی گوسفند قربانی کنیم ؟!به همین خاطر ما این کار را نمی کردیم .


من توی نامه نوشته بودم که مریض هستم و وقتی هم آمد ،متوجه نشد تا اینکه عصر همان روز ،یکی از دوستانم به او گفت :زهرا مریض شده مگر تو نمی دانی ؟هدایت جواب داد نه !ولی می بینم که رنگ و رویش زرد شده است !او از بس دور و اطرافش شلوغ بود ،متوجه حال من نشده بود،چون وقتی کسی از جبهه بر می گشت ،خانواده ی رزمندگان دیگر ،با یک دنیا صفا و صمیمیت ،به دیدارش می آمدند و احوال فرزندانشان را می پرسیدند .به همین خاطر هدایت درست متوجه حا ل من نشده بود و وقتی فهمید با دلواپسی پرسید ؟دکتر هم رفته ای ؟


به ا.و گفتم بله !ولی هنوز خوب نشده ام . و همان زمان بود که یک ماموریت برایش پیش آمد و می خواست به تهران برود ،مرا هم با خودش برد .و ده روز مرخصی اش را صرف من کرد .


بعد ها هم که از جبهه بر می گشت ،در بچه داری به من خیلی کمک می کرد و بچه ها را نگه می داشت .آن موقع بچه ها کوچک بودند و من هم دست تنها بودم ،بیرون که می رفتیم ،یکی از بچه ها را بغل می کرد و یکی هم دست من بود .مهمان هم که داشتیم ،خیلی کمک حالم بود و حتی در پاک کردن ماهی به من کمک می کرد ومی گفت :آشپز خوبی نیستم !اما بچه داریم عالیه !


به شوخی بهش گفتم :بیا توی آشپز خانه تا قلیه ماهی یاد بگیری و در جبهه برای بچه ها درست کنی !با معصومیت همیشگی اش می گفت :ما آنجا سبزی و وسایل مخصوص قلیه ماهی نداریم !اگر غذای ما را ببینی ،به آن نگاه هم نمی کنی !و ما بعضی وقتها ،نا چار می شویم نان کپک زده وعلف بخوریم .


روی هم رفته اخلاق و رفتارش در خانه خیلی خوب بود و من بعضی وقتها عصبامی می شدم و می گفتم :تا وقتی در جبهه هستی که تو را نمی بینیم !وقتی هم که خانه هستی !دائم کنار دوستانت هستی !پس کی می خواهی به بچه هایت رسیدگی کنی ؟هدایت با مهربانی می گفت :وقتی جنگ تمام شد ،اگر زنده ماندم هر چه بخواهید انجام می دهم .گاهی که عصبانی می شدم ،سکوت می کرد و یک گوشه می نشست و شروع می کرد به کتاب خواندن ،وقتی که آرام می شدم می آمد با یک دنیا مهربانی می گفت :آرام شدی ؟درد دلت خالی شد ؟!و باز با خنده می گفت اگر من جوابت را بدهم ،دعوا می شود !ولی اگر یکی این وسط ساکت بماند ،زندگی شیرین می شود و آرامش به خانه بر می گردد .


شهید هدایت هیچ وقت عصبانی نمی شد و هیچ وقت با من تندی نمی کرد .اخلاص خاصی داشت و هیچوقت از مسئولیتش ،در جبهه حرفی نمی زد و حتی وقتی هم به عنوان فرمانده انتخاب شد ،می گفت من خادم بسیج هستم .


هر وقت به او می گفتم :در جبهه با بسیجی ها هستی !خانه هم که می آیی با بسیجی ها هستی !با یک نگاهی که یک دنیا معنا داشت ،می گفت :بسیجی ها ولی نعمت ما هستند و آنقدر به جبهه و بسیجی ها علاقمند بود که انگار ،به آنها تعلق داشت .نه اینکه نسبت به ما بی احساس باشد ،ولی خودش را وقف آنها کرده بود . می گفت :من از دنیا چیزی نمی خواهم و زندگی را برای شما تا آنجایی که سختی نکشید ،تهیه کرده ام .من از خدا فقط یک چیز می خواهم .همیشه هم آخر نماز می گفت :الهم الرزقنا توفیق الشهاده


من از او چیزهایی یاد گرفتم ،بعد ها در زندگی برای تربیت عبد الرحمن و زینب به کار بردم که واقعا موثر بود .خیلی سفارش به تربیت بچه ها می کرد و دوست داشت آنها نمونه باشند .الحمد الله تا حا لا که موفق بوده ام و از بچه ها راضی هستم .وقتی فرزند دومم زینب به دنیا آمد ،پدرش جبهه بود .همان موقع عملیات والفجر 8 بود و ما سراغی از هدایت نداشتیم و فکر می کردیم که شهید شده .موقع وضع حملم که شد ،پدر و مادرم مرا به بیمارستان بردند و با وجود مشکلاتی که پیش آمد ،الحمد الله به خیر گذشت و خدا کمک کرد بچه سالم بماند .مادرم اسم او را فاطمه گذاشت .


یک ماه بعد نامه ای از او به دستم رسید .نامه هم متعلق به قبل از عملیات بود .در نامه هدایت قید کرده بود که وقتی فارغ شدی :اگر بچه پسر بود او را زین العابدین و اگر دختر بود او را زینب بگذارید و ما مجددا با خانواده صحبت کردیم .مادر هدایت می گفت :فاطمه را تغییر ندهید .


ولی پدرم می گفت هدایت چیزی می دانسته که این نام را انتخاب کرده است و ما دو باره همان نامی را که هدایت انتخاب کرده بود یعنی زینب را انتخاب کردیم .پدرم می گفت :حتما آن زمان هدایت می دانسته که شهید می شود و می خواسته که اسم فرزندش ،نام پیام رسان کربلا باشد .


بعد از یک ماه و اندی از جبهه آمد قضیه را برایش تعریف کردیم ،گفت فاطمه هم اسم خوبی بوده !وخندیدم و گفتم :ما دیگر همان چیزی که خودت می خواستی انجام دادیم .او هم رفت و شناسنامه دخترمان را زینب گرفت .


هر وقت از جبهه بر می گشت ،در مراسم شهدا شرکت می کرد و به مادران شهدا سر می زد من هم همراه ایشان می رفتم .


فداکاری های او را از طریق دوستانش می شنیدیم و چه فداکاری بالاتر از اینکه جانش را در راه خدا هدیه کرد و فداکاری های دیگر در برابر این فداکاری ،خیلی کوچک و بی ارزش هستند .دوستانش می گفتند :او در جبهه شجاعت بی نظری داشت و با وجود این که فرمانده بود و خیلی راحت می توانست فقط دستور صادر کند ،اما همیشه خودش از بچه ها جلو تر حرکت می کرد .حتی وقت غذا خوردن تا بچه ها غذا می خوردند ،ا و چیزی نمی خورد و شروع می کرد به آب دادن به بچه ها !


شبهای عملیات ؛یا مانور ،جلوتر از همه حرکت می کرد و در آخرین لحظه هم در کانالی که می جنگیدند ،تا آخرین نفر ایستادگی کرد و با وجود اینکه می توانست بر گردد ،ولی مقاومت را ادامه می داد تا اینکه به شهادت رسید .



یکی از همکار شهید حاجی زاده .


شهید هدایت احمد نیا از همکاران من بود .با هم به ماموریت می رفتیم .ایشان بر خورد اجتماعی خیلی خوبی داشت .گاهی وقت ها مرا ابوذر صدا می زد .من هم به او می گفتم :من لیاقت چنین چیزی را ندارم .او خیلی اهل شوخی بود و در ماموریتها ،نگهبانی ها و گشت های سپاه اکثر مواقع با هم بودیم .در سال 1359 که به جبهه اعزام شدیم ،ایشان گروه بعد از ما بودندکه به جبهه آمدند و حدود یک هفته ماندیم .یادم هست که یک روز به من گفت :حاجی زاده !می خواهم تو را بکشم !و من هم در جوابش گفتم شوخی نکن !او در سنگر ،روبروی من ایستاد و تفنگش را رو به من کرد و ماشه را فشار داد .یک تیر با سرعت تمام به طرف من آمد و از کنار گوشم رد شد .در حالی که حسابی جا خورده بودم ،دیدم که یکدفعه خودش روی زمین افتاد و غش کرد .او خشابی در تفنگ نگذاشته بود و به همین خاطر خیال می کرد که تفنگش خالی است ،و یک گلوله در تفنگ مانده و به طرف من شلیک شده بود .وقتی بالای سرش رفتم و آب به صورتش زدم و او را به هوش آوردم و گفتم نگاه کن !من حاجی زاده هستم !و سالم هم هستم .وقتی به من نگاه کرد گفت :اگر اتفاقی برای تو افتاده بود من می مردم !چون علاقه خاصی به من داشت .بعد ها رفت به لشکر فجر و من در تیپ حضرت امیر در جراحی بودم .هنگام عملیات آمد و فرمانده گردان شد .او دعای کمیل را با حالتی خاص و روحانیت به خصوصی می خواند ،به طوری که همه را تحت تاثیر قرار می داد .



خواهر شهید:


بارها او را در خواب دیدم ،با آن قد رعنا و چشمهایی که همیشه یک دنیا مهربانی با خود داشت .دیدن برادر شهیدم ،در عالم رویا همیشه روحم را آرام می کرد .


محوطه بازی نزدیک خانه مان بود که چند درخت نخل هم ،در آن محوطه ،وجود داشت .زیر درخت خرما ها رفتم و به خدا التماس کردم که هدایت را در خواب ببینم .همان شب خواب دیدم ،در همان محوطه ،هدایت مشغول قدم زدن است . من ایستاده بودم، تا او را دیدم ،با صدای بلندی خدا را شکر کردم و با خودم گفتم :یعنی من بیدارم و این واقعیت دارد ؟!و هدایت گفت بله !و من از خوشحالی گریه کردم که یک دفعه از خواب بیدار شدم .


یک بار هم وقتی تمام گروه اسرا آمدند و هدایت نبود خیلی بی قراری کردم !تا اینکه ،یک شب خواب دیدم که پدرم عصا زنان از ته کوچه آمد و به من که رسید با نگرانی گفت :شما مرا کشتید !شما مرا از بین بردید !و من از این کلام پدر ،فهمیدم که او نیز در آن دنیا ،منتظر باز گشت هدایت از اسارت بود .


یکبار هم ؛خواب دیدم که مادرم در یک باغ بزرگی نشسته و با اندوه قلیان می کشد .قبل از شهادت هدایت هم ،یک بار خواب دیدم که مادرم در کوچه کنار خانه مان ،داشت به طرف خانه ما می آمد و یک هندوانه توی دستش بود ،ولی یک لنگه از دمپایش پایش نبود !به او گفتم :مادر یک لنگه دمپایت کجاست ؟او گفت :نمی دانم کجا افتاده و گم شده !و تعبیر این خواب هم شهادت هدایت بود .


یکبار هم هدایت خودش خواب دیده بود که پسرش دارد ،در آب غرق می شود و او می رود که نجاتش دهد ،اما خودش غرق می شود . وقتی روحانی گردان خواب او را تعبیر کرد بهش گفت که تو شهید می شوی .


هدایت و خوبی هایش هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شود .هنوز هم صدای گرم و مهربانش در گوشم می پیچد که می گفت زندگی یعنی جهاد !


یک شنبه 21 آذر 1389  3:46 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها