0

سیاه منصوری,منوچهر

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

سیاه منصوری,منوچهر

فرمانده گردان امام حسین (ع)ناو تیپ13امیرالمومنین(ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

ده آذر 1336 ه ش در روستای مزارعی در استان بوشهرو در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد دیده که به جهان هستی باز کرد .پدر به سبب سیمای دلنشین و رخسار بهشتی ،اورا منوچهر نامید .از کودکی با احکام و فرائض اسلامی آشنا گردید و جهت فرا گیری قرآن به مکتب خانه رفت و توانست در مدت کوتاهی قرآن را یاد بگیرد.پس از شش ماه قرآن را آموخت و شروع به یاد گیری کتاب های مذهبی کرد .

منوچهر سیاه منصوری قرآن را با صدایی خوش تلاوت می کرد .
پس از آن در سن هفت سالگی مرحله ی اول تعلیمات عمومی را در دبستان طالقانی فعلی آغاز کرد و موفق شد دوران تحصیل را با موفقیت طی کند .
مشکلات اقتصادی ومحرومیت های ناشی از حکومت جابرانه ستم شاهی باعث شد او با خانواده اش به بوشهر رفت و درآنجا برای کمک به پدرش مشغول کارگری شد .
شانزدهم شهریور سا ل پنجاه و پنج خورشیدی خدمت سربازی خویش را در نیروی زمینی آغازکرد وپس از دو سال در مرکز پیاده شیراز و شانزدهم شهریور ماه پنجاه و هفت کارت پایان خدمت خود را اخذ کرد .
تواضع ،فروتنی ،اخلاص و توجه به احکام الهی از وی فردی با بصیرت و بزرگ منش ساخته بود. هنگامی که شمیم معطر انقلاب بر مشامش خوش آمد، با شرکت فعال در راهپیمایی و فعالیت های ضد رژیم طاغوت عشق خود به امام خمینی(ره) میهن و امت اسلامی را نمایان ساخت .سا ل پنجاه و هشت به جزیره خارک رفت و در آنجا مشغول به کار شد .
چون اهداف مقدس و متعالی خود را با حفظ و حراست دستاوردهای نظام مطابق می دید به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درجزیره خارک در آمد .
سا ل 1359 با دختر عموی خود خانم مدینه سیاه منصوری ازدواج کرد و در شهریور همان سال در اثر بمباران هوایی عراق دچار موج گرفتگی شد .پس از مدت سه ماه استراحت ،مجددا به محل خدمت خود باز گشت .در دی ماه سا ل 1359 که خبر شهادت «ضرغام افشار »دوست و یار همیشگی خود را شنید با خود عهد بست که تا آخرین قطره خون خود، راه او را ادامه دهد .
کار دانی وی در مسائل آموزشی از او شخصیتی بر جسته ساخته بود و همه ،وی را به عنوان نیروی فعال و کار آمد می شناختند .درتاریخ 22/ 1/ 1360 از طرف فرماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی استان بوشهر،مسئولیت واحد آموزش این نهاد رادر جزیره خارک به وی محول شد .
13/ 3/ 1369 خداوند به وی دختری عطا کرد که نامش را به یمن مبارکی نام بی بی دو عالم «زهرا» گذاشت و تنها پس از یک ماه حضور در کنار همسر مهربان و دختر تازه متولد شده و نو رسیده اش به جبهه اعزام شد .
سر انجام پس از مدت کوتاهی که فرماندهی دسته را عهده دار بود در تاریخ 25/ 5/ 1369 بر اثر ترکش در جبهه ی گیلان غرب سر پل ذهاب جاودانه گشت و تا اوج نهایی پرواز کرد .
همرزم وی ،غلامرضا نوروزی در مورد ویژگی ها ونحوه شهادت این شهید بزرگوار
می گوید :
منوچهر فردی متدین و با ایمان بود .همیشه نمازش را سر وقت ادا می کرد و پس از اقامه آن ،قرائت قرآن جزءبرنامه های اصلی اش بود .در پادگان ابوذر در حال استراحت بودیم که اعلام کردند ،از طرف نیرو های عراقی ،حمله ای صورت گرفته و تعدادی از نیرو های خودی به شهادت رسیدند . احتیاج به نیروی داوطلب ،جهت پشتیببانی و حمل پیکر شهدا هستند .
من و شهید سیاه منصوری اعلام آمادگی کردیم .چند روزی در آنجا به مبارزه با متجاوزین پرداختیم ؛حتی چند نفری را اسیر کردیم . شبانه همراه چند تن از افراد داوطلب ،جهت حمل پیکر ها ،اقدام کردیم .منطقه از سوی عراقی ها به شدت تیر باران می شد .وقتی که منور می انداختند ما خودمان را نهان می کردیم که در دید دشمن قرار نگیریم .با هر زحمتی بود توانستیم اجساد را به پشت خط انتقال دهیم .
چند روز بعد ،هواپیمای جنگنده عراقی ،مقر پادگان ابوذر را بمباران کرد .من،منوچهر و حسین زارع انگالی اهل روستای کره بند ،در یک ساختمان آپارتمانی در مقر اصلی بودیم . صدای انفجار زاغه ی مهمات را شنیدیم .منوچهر داشت قرآن تلاوت می کرد.من و حسین سریع حرکت کردیم .منوچهر گفت: شما بروید ،چند آیه دیگر مانده می خوانم و می آیم .
در پادگان به سرعت باد ،شایعه پیچیده بود که مواد شیمیایی منفجر شده .برخی از نیرو ها ترسیده بودند.
سعی کردیم به هر صورت که شده به بچه ها روحیه دهیم .حسین به مقر بر گشته بود .من هم سریع به مقر اصلی بر گشتیم .
پایین ساختمان ،توسط جنگنده های عراقی بمباران شده بود .نیروها این طرف و آن طرف می دویدند .برخی از برادران زخمی شده بودند .سری به بیمارستان زدم .پیکر پاک منوچهر و حسین را دیدم که غرق در خون بودند نام هر دو به عنوان شهدای ناشناس اعلام شده بودند .جسد منوچهر با شهدای فارس انتقال داده شد و من همراه او آمدم و پیکرش را به بیمارستان فاطمه زهرا بوشهر تحویل دادم .بعد با خبر شدم که حسین نیز به عنوان شهید ناشناس به تهران منتقل شده و در آن جا دفن گردیده است .
منبع:در کوی نیکنامی1،نوشته ی سیدعدنان مزارعی،نشر نورالنور-1384


وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
ما مال خداییم و بازگشت ما به سوی اوست .
زندگی ،عقیده و جهاد در راه خداست .موضوع وصیت نامه اینجانب سیاه منصوری ،یا به عباراتی از فرزندان انقلاب که الان حدود 23 سال از عمرم می گذرد .در صورتی که احساس می کنم ،فردا می خواهم متولد شوم و زندگی واقعی را شروع کنم .به قدری خوشحالم که در پوست خود نمی گنجم .
گاهی اشک شوق می ریزم و خلاصه چیزهایی احساس می کنم که برایم تازگی دارد .
اصلا مثل اینکه سبک شده ام دلم می خواهد پرواز کنم .گویا سرشتی در من نهفته بوده که نصیبم شد بر تکامل پرواز و خدا گونه شدن .اکنون ملت مبارزه ایران فریاد می زنند ای امام حسین (ع ) فریاد «هل من ناصر ینصرنی» تو را شنیدیم و جوابت را می دهند . به رهبری فرزندت امام خمینی (ره) قیام بر علیه طاغوطیان زمان نموده و درخت اسلام را با خون خود آبیاری و بارور می سازند .
این شیطان بزرگ آمریکا بعد از سالیانی که خون مردم مسلمان ایران را مکیده اکتفا نکرده و بعد از واژگون شدن تخت شیطانی پهلوی به عناوین مختلف دست به توطئه های گوناگون می زند . توطئه های شیطانی او را به یاری خداوند متعال و به بیداری رهبر کبیر انقلاب یکی بعد از دیگری نقش بر آب می شوند .
آمریکا بعد از آن همه توطئه های ننگین خودش کاری از پیش نبرد .اکنون صدام کافر را که یکی از نوکرهای حلقه به گوش وی می باشد، وسیله قرار داده و به خاک وطن ما که در راس آن جمهوری اسلامی است تجاوز کرده و با هواپیماها و موشکها ی خود خانه های بی دفاع رابر سرمردم آن خراب می کند .
هدف این نیست که خاک ایران را اشغال کنند ،بلکه هدف این است که جمهوری اسلامی را نابود کنند .
اما چه فکر باطل و کورکورانه ای در سر دارند .نمی دانند که تک تک مردم مسلمان ایران مرد جنگند و از شهادت استقبال می کنند و حاضرند تا آخرین قطره ی خون خود را در راه اسلام فدا کنند و نگذارند که دشمن کاری از پیش ببرد .
ولی یک پیام به ملت ایران دارم و آن این است که وحدت خود را حفظ کنند و بدانند که دشمن بزرگترین ضربات را از رزمندگان اسلام خورده و می خورد ،عامل موفقیت ما همین اتحاد است و هیچ هراسی نداشته باشید . دوم پیام به برادران پاسدار است که همیشه بیدار و هوشیار باشند و این نقشه و توطئه را کشف و نقش بر آب کنند .
در اینجا سخنی چند با خانواده ام دارم ....
قرآن کریم می فرماید: خداوند متعال در قسم به روزگار که انسان ها در آن ضرر معنوی می کنند به غیر از آنها که کارهای شایسته و عمل نیکو انجام می دهند و در استقامت کامل ،یکدیگر را به طرفداری از حق و حقانیت سفارش می کنند.»
سلام بر خانواده عزیز و گرامی ام و کانون پر مهر و محبتم .از رب الشهدا ءسلامتی برای شما آرزو می کنم و امید وارم همیشه از الطاف الهی برخوردار باشید .حال من خوب است و نگرانی در بین نیست .
سخنی چند با پدرم .پدر گرامی همان طور که بهتر از من می دانی اسلام از پدر در اجتماع ،بهترین تربیت و اخلاق فرزند را خواسته تا بهترین نمونه های اسلامی باشند .البته تا حد مجاهدت نتوانستم پیش بروم ولی کاری کرده ام که مایه خوشحالی و رو سپیدی تو پدر عزیزم باشد .بنابر این در تربیت فرزند دین خود را ادا کردی .به خدا اگر در اجتماعات شرکت کنیم ،اگر در راهپیمایی ها شرکت کنیم روحیه ای به دست می آوریم که حد و حسابی ندارد .البته شما تا اندازه ای در جریان شناخت ائمه اطهار(ع) هستی .شهادت ،رشادت و شهامت ،کرامت ،صداقت ،عدالت ومسلمانی آنها را به خوبی متوجه هستی .بنابر این از وقایع مهم آن هم خبر داری .
در هر صورت روحیه ای که گفتم به دست آورید و با این اطلاعاتی که دارید باید در برابر حوادث و پیشامد ها مانند کوه استوار بمانید و نگذارید که حوادث و پیشامد ها ذره ای در شما اثر گذارد .بنابر این خود شما باید دیگران را دلداری داده و برای آنها از صدر اسلام سخن بگویید .در آخر برای پدر عزیز یک بار دیگر آرزوی سلامتی می کنم .
سخنی چند با مادرم .بله مادرعزیزم می دانم سختی ها و رنج های زندگیت ،شهامت ،طاقت و استواری را از تو سلب کرده است و می دانم رویای شیرینی در افکارت همیشه زنده است وآرزوی به حقیقت رسیدن این رویا ها را داری و همچون پدر عزیزم برای خودتان آرزویهای گوناگون داری اما در این برهه از زمان برای فرزندتان آرزوی پیوستن به امام حسین (ع) را داشته باشید و بر خود ببالید که امانت خدا را به خدا بر گردانید .
بنابر این هرگز نباید ناراحت باشید و شما به صدر اسلام بر گردید .اصلا صدر اسلام چرا ؟این سه سال آخر تاریخ انقلاب ایران 57تا59 را برسی کنید .ببینید چقدر از مادرها امانت های خود را در راه خدا دادند .
در این صورت شهامت داشته باش و استواری در برابر حوادث و پیشامد ها .بله مادر عزیزم ،من هم آرزوها دارم ولی در حال حاضر آرزوی شهادت بر تر از دیگر آرزوهاست ،بنابر این این تو ،هم پسرت را تشویق کن به ستیز و جنگ با دشمن .اگر لیاقت داشته باشم شهید می شوم وگر نه هیچ .
کفن بدوز مادرم ،مادرم گریه نکن از برم مادرم ،مادرم .
سخنی چند با برادر عزیزم حال با یک کس دیگر طرفم .با کسی که صد در صد آرزوی شهید شدن را دارد. بنابر این باید به نحو دیگری با تو برادر سخن بگویم .برادر جان می خواهم کمی از تجربیات زندگی ام سخن بگویم .البته می دانی سوادم در حد سواد تو نیست ولی به صراحت می گویم تجربیات حاصل از این دوران زندگی ام را بیشتر از توست .
بنا بر این مقداری از تجربیات خود را برای تو می گویم .برادر جان در کالبد شخصیت یک انسان تازه به بلوغ رسیده یا مقداری از بلوغ گذشته دو نیرو همیشه درستیزند دو نیروی متضاد – نیرو ی هوا و هوس شیطانی – نیروی عقل .متاسفانه در اکثر جوانان دوران طاغوت نیروی شیطان قوی تر و استوار تر از نیروی عقل بود .ولی خوشبختانه بعد از انقلاب سعی در برتری نیروی عقلی بر نیروی شیطانی به همت اسلام عزیز شده است .
من چون این دوران را سپری کرده ام می گویم نیروی شیطانی بر نیروی عقل پیروز است چون عواملی در کنار است که جوان بایداز سر راهش بر دارد لیکن نه تنها بر نمی دارد بلکه از روی آن هم گذر می کند .
از منوچهر، اختر تابان ملک آسمان
یاد آن سیمای دلکش در بهاران یاد باد.



آثارباقی مانده از شهید
به :برادر پاسدار منوچهر سیاه منصوری
از: دفتر فرماندهی
موضوع: مسئولیت واحد آموزش
سلام علیکم
به موجب این حکم جنابعالی از تاریخ 22/ 1/ 1360 به عنوان مسئول واحد آموزش سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درجزیره خارک انتخاب می شوید .
لازم است در اسرع وقت پرونده ها و مدارک و برنامه های آموزشی را ازواحد پرسنلی تحویل گرفته و برای آموزش بیشتر برادران و ایجاد کلاس های گوناگون آموزشی نهایت کوشش خود را بنماید .
امید است که همگی ما خدمتگذاران خوبی برای اسلام باشیم .
فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی – خارک
منصور حیاطین22 / 1/ 1360
رو نوشت :
مسئول عملیات جهت اطلاع و نصب در تابلوی عملیات


زندگینامه ی برادر شهید،نصرالله سیاه منصوری
سخن از کسی است که عاشقانه پای به عقلیم عشق گذاشت و در مدرسه ی عشق ،الفبای عشق ورزی را آموخت .سخن از کسی است که با خلاص و ایمان به دفاع از میهن اسلامی خویش پرداخت .سخن از دهمین و آخرین فرزند خانواده ای است که فرزند هفتم خود را نیز در راه میهن ،تقدیم کرده اند .
نصر الله سیاه منصوری درسوم تیر سال چهل و شش در خانوادهای پر جمعیت مومن و متعهد به احکام الهی در وحدتیه «بی برا »چشم به جهان خاکی باز کرد .پدرش علی او را از همان کودکی به مکتب خانه فرستاد تا با قرآن ،کتاب هدایت بشر ،آشنا گردد .در سن هفت سالگی پای به کلاس درس گذاشت و تا پنچم ابتدایی را با موفقیت طی کرد .به دلایل فقر و ناراحتی که از ناحیه گوش داشت به همین دوره تحصیل بسنده کرد و به عنوان یکی از نان آوران خانواده به کار و فعالیت پرداخت و در امر کشاورزی و دامداری یار و یاور پدر بود .
با وزش نسیم انقلاب ،دوشادوش مردم غیور زادگاهش به مبارزان انقلابی پیوست وبرخی او دوستانش را که با این نعمت بزرگ الهی غریبه بودند را آشنا کرد و لحظه ای در باورش خللی وارد نشد .
با شروع جنگ تحمیلی و تشکیل بسیج مستضعفین به عضویت بسیج در آمد .او اعتقاد داشت که حضور در بسیج و فعالیت در آن یک وظیفه شرعی است و همواره تاکید داشت که خدمت در راه خدا و انقلاب از وظایف دینی است .چون برادرش منوچهر یکی از پاسداران رشید و غیور به درجه رفیع شهادت نایل شده بود ؛تصمیم گرفت راه برادر را ادامه دهد ؛هنگامی که به بسیج برازجان ؛مراجعت کرد با اعزام وی موافقت نکردند و رضایت پدر را الزامی دانستند .به ناچار شبانه روز ،به پدر التماس می کرد و از او می خواست که رضایت دهد .
با لاخره پدر پیر خود را به برازجان برد و مجوز اعزام به جبهه را کسب کرد و با خوشحالی و فهمیدگی جهت آموزش نظامی به کازرون اعزام شد .پس از گذشت یک ماه ،راهی جبهه های جنوب شد و در تیپ المهدی (عج) وگردان امام سجاد (ع) به مدت سه ماه به مبارزه پرداخت و در عملیات رمضان در شرق بصره نیز حضوری فعالانه داشت. چند روز قبل از شروع عملیات در نامه ای به پدر می نویسد :« ... پدر جان !امروز تاریخ 20 /4/ 1361 اسلحه به من دادند و اسلحه ی من «آر پی جی7» است . همان طور که برادرم در جبهه ی کردستان به درجه ی رفیع شهادت نایل گردید باید من اسلحه ی او را نگذارم بر زمین بیفتد .و باید اسلحه ی برادرم را بر دارم و راه او را ادامه دهم .»
پس از باز گشت به آغوش گرم خانواده ،پدر و مادر از او می خواهند که دیگر به جبهه نرود ،چون دین خودش را ادا کرده و از خانواده ،عزیزی نیز تقدیم انقلاب گردیده است ؛ولی او به مادرش می گوید :«در خواب دیده ام که سیدی جلیل القدر مرا صدا می زد و می گفت :جبهه منتظر توست .یک بار دیگر بیا .»
مادر بیشتر اصرار می ورزد ؛ولی موثر نمی افتد .وقتی که در مینی بوس نشسته و در حال حرکت هستند دامادشان مرحوم منصوری فرد او را بر می گرداند .بار دیگر بدون خداحافظی ،عاشقانه پا به میدان نبرد با دشمن می گذارد .نکته ی جالب این که قبل از اعزام ؛به بسیج مراجعه می کند و از دوستش علی محمد مزارعی مبلغ سیصد تومان قرض می کند .
سر انجام در عملیات بزرگ محرم که با رمز یا زینب (س) در منطقه ی عین خوش آغاز گردید ؛در تاریخ 28/8/ 1361 ،شربت شهادت را نوشید .پس از آنکه پیکر پاکش به زادگاهش تشییع شد ؛مبلغی که از دوستش گرفته بود هنوز در جیبش بود !
منبع:در کوی نیکنامی1،نوشته ی سیدعدنان مزارعی،نشر نورالنور-1384



وصیت نامه ینصر الله سیاه منصوری, برادر شهید

انا لله و انا الیه راجعون
چنانچه بشر ،فقط این یک آیه را سر لوحه زندگی خود قرار دهد ،شکست نخواهد خورد .برای این که مالک اصلی خداست و بر گشت ما پس از مرگ به سوی اوست .اینجانب نصرالله سیاه منصوری ،هم اکنون که عازم جبهه ی جنگ حق علیه باطل هستم وصیت نامه ام را بادرود بر منجی عالم بشریت ،مهدی (عج)و با درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی و نایب بر حق امام زمان و ملت مسلمان ایران خصوصا ملت قهرمان دشتستان ،آغاز می کنم .امیدوارم که همیشه بتوانم به ندای« هل من ناصر ینصر نی» حسین زمان پاسخ داده باشم .به عنوان یک سرباز کوچک اسلام ،خدمت برادران عرض می کنم که با شعار بدون عمل خودرا فریب ندهید وحتی می توان گفت .نفاق صفتی است که در شخص بروز کرده و امیدوارم ما فریب اینها را نخوریم .
در ضمن ،از پدرم تمنا دارم ،چنانچه ،شهادت نصیبم شد ،مرا پهلوی برادرم دفن کنید و برایم گریه و زاری نکنید و افتخار کنید که چنین فرزندی را بزرگ کرده اید و در راه اسلام تقدیم خدا و اسلام نموده اید .خواهشمندم از مسلمانان ایران که امام را تنها نگذارید .
والسلام نصر الله سیاه منصوری .

یک شنبه 21 آذر 1389  3:42 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها