0

دهباشي,مختار

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

دهباشي,مختار

فرماندة گروهان اطّلاعات ناوتیپ13 امیرالمومنین(ع)سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

 

بیست وهشت فروردین 1346 ه ش در خانواده‌اي فقير و مستضعف و دين‌مدار، در شهر خورموج ديده به جهان گشود. او پنجمين فرزند و سومين پسر خانواده بود. پدر شهيد، به لحاظ اقتصادي بسيار فقير بود و اين فقر شديد، سبب شده بود تا گذرانِ زندگي خانوادة وي، به سخـتي صورت گـيرد. امّا به هرحال، قناعت، سعة صدر و تلاش‌زياد و راضي بودن به روزيِ مقدَّر الهي كه تحت تأثير ايمان مذهبي بالايشان به آن دست يافته بودند، تحمل تنگي معيشت را بر آنان، هموار مي‌كرد. شهيد دهباشي، در چنين خانواده‌اي با سختي‌ها رشد كرد و در مواجهة با آن، آبديده گرديد. وي كودكي شش‌ساله بود كه روزگار، شرنگ تلخ يتيمي را به او چشانيد و پدرش را در سال 1352 شمسي، از دست داد.


او در سن شش‌سالگي، راهي دبستان «حكمت» خورموج گرديد و موفّق شد تحصيلات ابتدايي را عليرغم فقر شديد و تحمّل مشكلات و تنگناهاي فــراوان، در شهريورماه سال 1362، با معدّل 42/15 به پايان برساند. پس از اتمام تحصيلات ابتدايي، مشكلات مالي فراوان و عـدم توانايي در غلبة بر آنها، سبب شد تا به‌رغم علاقه و اشتياق بسيار به تحصيل، ناگـزير به ترك تحصيل شود.
وي پس از ترك تحصيل، با جدّيتِ تمام، به كارگري پرداخت و با درآمد اندكِ حاصل از آن، مخارج زندگي خود و مادرش را تأمين مي‌نمود. شهيد، در سال پيروزيِ انقلاب، نوجواني يازده ساله بود و با وجود كوچكي سن، آگاهانه در فعّاليت‌هاي انقلابي نظير راهپيمايي‌ها و سخـنراني‌ها شركت مي‌كرد. پس از شروع جنگ تحميلي، با اشتياق فراوان، در صدد حضور در جبهه‌هاي نبرد حق عليه باطل بود اما سن كم، مانع از اعزام او به جبهه‌ها مي‌شد. شهيد، در تاريخ 7/6/1362 بلافاصله پس از اتمام تحصيلات ابتدايي به عضويت بسيج درآمد و در پايگاه مقاومت شهيد بهشتي كه فرماندهي آن را برادر عـزيز بسيجي آقاي مصيّب غريبي به عهده داشت ، با تمام وجود، به فعّاليت پرداخت.
او در مورّخة 14/1/1363، در حالي‌كه فقط هفده سال داشت، جهت گذراندن دورة آموزش جبهه، راهي پادگان آموزشي شهيددستغيب كازرون شد و موفّق شد اين دوره را در تاريخ 5/3/1363 به پايان برساند. وي تنها دوازده روز پس از اتمام آموزش جبهه، در مورّخة 17/3/1363 براي اولين بار عازم جبهه‌هاي جنوب شد و تا تاريخ 7/6/1363 به عنوان بي‌سيم‌چي، در جبهه به خدمت پرداخت. او در اين تاريخ، از جبهه برگشت و در كمـتر از دوماه، براي دومين‌بار در مورّخة 22/8/1363 روانة جبهه‌هاي جـنوب شد. در اين مرحله او جانشين دسته بود و تا تاريخ 15/1/1364 در جبهه باقي ماند. پس از بازگشت به مــنزل، براي سومين بار در مورخة 13/4/1364 عازم جبهه شد و به عنوان فرماندة دسته به نبرد با بعثيون كافر پرداخت. در تاريخ 29/7/1364 از جبهه بازگشت و بار ديگر در مورّخة 7/11/1364 براي چهارمين بار به عنوان بسيجي روانة مــيدان‌هاي نبرد حق عليه باطل گرديد و با توجه به شايستگي‌هاي فراواني كه تا آن زمان از خود بروز داده بود، در گروهان اطّلاعات‌عمليات، سازماندهي شد و تا تاريخ 21/1/1365 در جبهه‌هاي جنوب به ادامة خدمت پرداخت. آخرين اعزام شهيددهباشي به جبهه به عنوان بسيجي، در مورّخة 1/2/1365 صورت گرفت. او در اين تاريخ، براي اولين‌بار به جبهه‌هاي غرب كشور اعزام گرديد. بيست و شش روزِ بعد يعني در مورّخة 27/2/1365، به عضويت افتخاري سپاه پاسداران انقلاب اسلامي درآمد و در همين تاريخ، به دورة آموزشي چهارماهة جنگ‌هاي نامنظّم اعزام گرديد. پس از اتمام آموزش، به كرمانشاه اعزام شد و در آنجا به عضويت نيروهاي پارتيزان قرارگاه رمضان درآمد. پس از قرار گرفتن در صف رزمندگان جنگ‌هاي چــريكي، بارها و بارها با اعزام به عمق 250 كيلومــتري خاك عراق، هماهنگ با ساير هم‌رزمانش، عمليات‌هاي چريكي متعدّدي را به انجام رسانيد و ضربات كاري و جبران‌ناپذيري را بر پيكره و روحية دشمن، وارد نمود. وي در يكي از مأموريت‌ها همراه با هم‌رزمانش از جمله برادر پاسدار احمد تقي‌زاده كه اكنون جمعي منطقة دوم ندسا مي‌باشند، به مدت شش‌ماه در عمق خاك دشمن، به جمع‌آوري اخبار و اطّلاعات از وضعيّت دشمن پرداخت و با موفّقيّت، به ايران بازگشت.
شهيددهباشي در طول دفعاتي كه به جبهه اعزام شد، در عمليات‌هاي مختلفي شركت كرد و سه دفعه مجروح گرديد. اولين بار، در اثر اصابت تير به ساق پا، دومين بار در اثر اصابت تركش نارنجك به صورت، و سومين بار در اثر اصابت تير مستقيم به ناحية پشت كتف، دچار مجروحيّت شد و در هر بار، پس از سپري كردن دورة درمان و معالجه، مجدداً راهي جبهه مي‌گرديد.
او با توجّه به رشادت‌ها و مجاهدت‌هايي كه درگذشته به شايستگي از خود نشان داده بود، در اواخر سال 1366 به عضويت گروهان اطّلاعات لشكر 6 ويژة پاسداران درآمد و تا زمان شهادت، در معيّت اين گروهان باقي ماند.
جريان شهادت
برادر پاسدار احمد تقي‌زاده شاغل در منطقة دوم ندسا، دوست صميمي و همرزم شهيد دهباشي، دربارة جريان شهادت آن شهيد والامقام، چنين مي‌گويد: «در باختران بوديم كه ساعت 4 بعد از ظهر به ما اعلام شد كه سريعاً آماده شويد برويد مأموريت. آن روزها عراق از طرف سومار و صالح‌آباد، خيلي فشار مي‌آورد. قرار بود برويم كمك بچه‌هاي لشكر اميرالمؤمنين (ع) كه همگي، بچه‌هاي ايلام بودند. تيمي كه قرار بود با هم برويم مأموريت، عبارت بود از، بنده، آقاي اسماعيل راحمي، شهيد دهباشي و شهيد قاسمي؛ اما ديديم آقاي قرايي و آقاي لطيفي هم آمدند و گفتند ما هم مي‌آييم. آقاي قرايي مسؤول پرسنلي واحد بود و اهل نهاوند بود. آقاي لطيفي، بچة تهران بود و مسؤوليت ماكت‌سازي واحد را به عهده داشت يعني نقشة برجسته درست مي‌كرد. ما قبول نكرديم. خيلي اصرار كردند و آقاي قرايي، شروع كرد به گريه كردن. مختار گفت آقاي قرايي دارد گريه مي‌كند. در همين حين، آقاي نوربخش كه جانشين اطّلاعات بود، آمد و گفت، اينها را هم ببريد و هر جا كه كارشان نداشتيد، همانجا بمانند. مختار و بچه‌ها به آن دو گفتند بياييد. مختار و قاسمي به شوخي به آن دو نفر گفتند به شرطي مي‌گذاريم شما با ما بياييد كه يك جعبه كمپوت بياوريد. شهيد قرايي رفت يك جعبه كمپوت آورد. سوار شديم و حركت كرديم به سمت اسلام‌آباد. در بين راه، شهيد قاسمي شروع كردن به صحبت كردن: ان‌شاءا... دهباشي شهيد مي‌شود و ما مي‌رويم بوشهر، شكمي از عزا درمي‌آوريم و سير ملهي مي‌خوريم! مختار در جواب گفت: من تا گمنة تو را نخورم، هيچ باكي ندارم! بچه‌ها همه خنديدند. بعد از چند لحظه سكوت، مختار گفت: اتّفاقاً من ديشب، نماز شب با حالي خواندم كه تا به حال، اين‌طوري حال نداده بود؛ شايد هم شهادت نزديك باشد، دعا كنيد. ساعت َ07:00 بعد از ظهر بود كه به سه‌راهي اسلام‌آباد رسيديم. رفتيم جلوي چلوكبابي شام بخوريم و نماز بخوانيم. دست كرديم توي جيب‌هايمان ديديم پولي براي شام نداريم. شهيد قاسمي گفت برويم بنزين بزنيم كه واجب است. ديديم كه پمپ بنزين، خيلي شلوغ است ولي يك نفر مأمور ايستاده و براي خودروهاي نظامي، بدون نوبت بنزين مي‌زند. شهيد قاسمي رفت بنزين زد و آمد. سوار شديم رفتيم كه از جلوي سپاه رد شويم يك دفعه مختار گفت مريد درب سپاه هست. ما برگشتيم آمديم. مريد كه به همراه فرماندة سپاه اسلام‌آباد بود، گفت: منافقين آمده‌اند شهر «كِرِند» را تصرّف كرده‌اند و دارند مي‌آيند به سمت اسلام‌آباد؛ شما برويد گرداني را كه مي‌خواهد برود ايلام، آن را نگهداريد تا من هم با حاج صادق محصولي (فرماندة لشكر) تماسي بگيرم كه اگر قبول كرد، همين جا كار كنيم و شروع كرد براي فرماندة سپاه اسلام‌آباد، طرح دادن كه مثلاً نيروها چگونه در شهر، آرايش بگيرند. ما رفتيم در جادة ايلام كه از شهر اسلام‌آباد خارج مي‌شود. هر چه مانديم، گردان اعزامي به ايلام را پيدا نكرديم. اينگونه احتمال داديم كه ممكن است زودتر رد شده و رفته ايلام. برگشتيم جلوي سپاه، مريد نبود بلكه رفته بود به طرف ميدان شهر؛ جايي كه يك سمت به «كرند» و يك سمت به «باختران» مي‌رود.
دهباشي و قرايي گفتند ما مي‌خواهيم نماز بخوانيم. من گفتم خوب، همين جا نماز بخوانيم. گفتند نه، ما مي‌رويم داخل وضو مي‌گيريم و مي‌آييم همين‌جا نماز مي‌خوانيم. وضعيت شهر هم طوري بود كه منافقين از لحاظ رواني كار كرده بودند؛ بعضي از مردم، از شهر بيرون مي‌رفتند، بعضي مراجعه مي‌كردند به سپاه براي رفتن اسلحه.
بعد از اينكه قرايي و دهباشي آمدند، ما هم حركت كرديم به سمت ميدان شهر. شهيد قاسمي راننده بود. وقتي رسيديم به ميدان، ايشان مي‌خواست دور بزند. من گفتم نمي‌خواهد از همين سمت (سمت چپ) برو. ايشان همين كار كرد. وقتي رسيديم به ميدان، ديديم چند نفر لباس شخصي كه اسلحه داشتند، سر مـيدان ايستاده‌اند. شهيد دهباشي و قرايي رفتند كه اينها را شناسايي كنند. در همين حين، يك ميني‌كاتيوشا كه مي‌خواست به سمت كرند حركت ‌كند، برگشت و خورد به ميدان؛ ظاهراً راننده‌اش را با تير زده بودند. در همين موقع، صداي تيراندازي و رسيدن تانك منافقين، به بيست متري ما رسيد. ما سمت چپ آنان بوديم. تانك، شروع كرد به تيراندازي كردن. ديديم مسير گلوله‌ها به طرف يك پاترول و ايفاء متعلق به ارتش است كه در حال دور زدن ميدان هستند. شهيد قاسمي، با مهارت جيپ را از آنجا به خيابان سمت راست هدايت كرد. هيد دهباشي و قرايي پياده بودند و بعد از حدود سيصد متر دويدن، به ما رسيدند. با هم تصميم گرفتيم بايد برگرديم باختران و وضعيت موجود را به فرماندة لشكر، گزارش كنيم. بعد از تصميم‌گيري، آمديم از سمت راست شهر، از جادة خاكي به سمت جادة پل‌دختر ـ خرم‌آباد، وارد سه‌راهي شويم. چون از سه‌راهي تا شهر يك كانال بود كه نمي‌توانستيم به جادة اصلي برويم، ناچار بوديم با مقداري طي مسافت بيشتر، به سه‌راهي برسيم. در بين راه، به روستايي رسيديم. مردم روستا، جلوي ما را گرفتند و گفتند اسلحه و خودرو به ما بدهيد تا ما بمانيم و مقاومت كنيم. شهيد قاسمي و قرايي با لهجة لكي صحبت كردند و آنها را توجيه كردند آنها هم وقتي كه متوجه شدند، راه را باز كردند و بدين ترتيب، ادامة مسير داديم. رسيديم به جادة اصلي آمديم به سمت سه راهي؛ همانجايي كه آمديم شام بخوريم اما پول نداشتيم. شهيد قاسمي با سرعت رانندگي مي‌كرد. رسيديم به فاصلة پنجاه متري سه راهي كه ايست دادند. ما فكر كرديم نيروهاي خودي هستند. شهيد قاسمي به آنان گفت: خودي هستيم آنگاه حركت كرد و رفت پهلوي خودرويي كه توپ 106 بر روي آن نصب بود، ايستاد؛ درست روي عرض يك جاده، اما نحوة استقرار آنها به سمت جنوب بود و ما به سمت شمال. ديديم كه آنها بر روي بازوهايشان پارچة سفيد بسته شده و خودروي آنها مثل خودروي خودمان نيست، شاسي آن خيلي بلند است. براي اولين بار بود كه ما اين نوع جيپ رامي‌ديديم. آن موقع متوجّه شديم كه اينها منافقين هستند. چند دقيقه صـبر كرديم منتظر بوديم كه آنها عكس‌العملي نشان بدهند. اما هيچ حركتي نكردند. ما هم هيچ حركتي نمي‌توانستيم انجام دهيم زيرا آنها مسلّط بودند. يك نفر آرپي‌جي‌زن و يك تيربارچي مسلّح، رو به خودروي ما ايستاده بودند. گفتيم قاسمي برو. شهيد قاسمي دهدة يك زد و چند قدمي حركت كرد. آن آرپي‌جي‌زن منافق، گفت: اگر حركت كرديد، پودرتان مي‌كنيم. همزمان با قطع صدايش، گلولة آرپي‌جي را هم به طرف ما شليك كرد. من در همين موقع، در ميان شعله‌هاي آتش، خودم را به پشت يك ديوار كه سمت راستمان بود، رساندم. بعد از چند دقيقه، اسماعيل راحمي هم آمد تا او هم موج خورده و پشت كمر و موهاي سرش كاملاً سوخته. خودرو آتش گرفته بود و در شعله‌هاي آتش مي‌سوخت.
بعد از سه روز، آقاي لطيفي آمد. گفت: من اسير شدم. بعد، مرا آزاد كردند. شهيد قاسمي دو تا پاهايش قطع شده و قرايي هم كه درست در جايي نشسته بود كه باك ماشين قرار داشت، كاملاً سوخته شده و كنار خودرو افتاده بود و بدين‌گونه به شهادت رسيده بود. دهباشي هم زخمي بوده، داشتند با او صحبت مي‌كردند.
برگشتيم باختران و آمديم تنگة چهارزبر و با بچه‌هاي اطلاعات قرار گذاشتيم كه اولين نفراتي باشيم كه به سه‌راهي برسيم. روز سوم عمليات بود كه منافقين شكست خورده يا پا به فرار گذاشته بودند. از تنگة چهارزبر تا گردنة امام حسن (ع) و از آنجا تا سه‌راهي اسلام‌آباد، پر از خودروهايي بود كه از منافقين جا مانده و منهدم شده بودند. رسيديم به سه‌راهي، شهيد قرايي را از روي دندان‌هايش شناختـيم. منافقين، زخمي‌ها را به بيمارستان برده بودند. شهيد قاسمي را آنجا پيدا كرديم ولي منافقين، بيمارستان را آتش زده بودند. اما هر چه و هر جا كه به فكرمان مي‌رسيد، شتيد، از مختار خــبري نبود: ايلام، اسلام‌آباد، اهواز، انديمشك، ستاد معراج باخـتران، بيمارستان طالقاني، ستاد كل معراج تهران، ليست بيمارستان‌ها و غيره؛ هر چه گشتيم، خـبري نشد. حتّي در گلزار شهداي اسلام‌آباد، چند كانكس بود كه شهداي با لباس شخصي در آن قرار داده شده بود. آنجا رفتيم يكي‌يكي جنازة شهدا را نگاه كرديم ولي مختار را پيدا نكرديم. شهيد دهباشي، موقع درگيري با منافقين، لباس كردي به تن داشت.
بالأخره، بعد از دوازده سال در سال 1379 هجري شمسي، پيكر پاك و مطهّرش از آن سوي مرز، به خاك جمهوري اسلامي ايران، بازگردانده شد.»
اعلام شهادت اين رزمندة توانمند و دلاور دوران دفاع مقدس، فضاي بهشتي و معنوي خاصي را بر شهر خورموج حــكمفرما ساخت. پيكر گلگون‌كفن اين شهيد عزيز، پس از بازگشت به اين شهر، بر دوش انبوه مردم عزادار، تشييع و در گلزار شهدا به خاك سـپرده شد. شهيد دهباشي در هنگام شهادت، 21 ساله بوده است.
منبع:پرونده شهید در بنیاد شهید وامورایثارگران بوشهر،مصاحبه با خانواده ،دوستان وهمرزمان شهید.
 
 
 
 
 
 
 
وصیت نامه
به نام الله، پاسدار حرمت خون شهيدان
با سلام و درود فراوان به رهبر كبـير انقلاب اسلامي ايران، حضرت امام خميـني و با سلام و درود فراوان به رزمندگان اسلام؛ آناني‌كه مي‌روند تا خواب را از دشمن بگيرند.
باري مادرجان! من كوچك‌تر از آنم كه وصيّتي داشته باشم، فقط همين چند كلمه كه به نظرم مي‌آيد را به محضرتان تقديم مي‌دارم. مادرجان! خداوند، همانطوري‌كه يك روزي مرا به شما داد، يك روزي هم به عنوان امانت، از شما تحويل مي‌گيرد. مادرجان! اگر خداوند مرا ببخشد و من شهيد شدم، به آن خدايي كه مي‌پرستي، قسمت مي‌دهم كه برايم گريه نكن. مادرجان! خيلي دلم مي‌خواست جلوي خودت وصيّت مي‌كردم اما نمي‌توانستم زيرا مي‌دانستم طاقت شنيدن حرف مرا نداشتي. هيچ‌كس چه برادر و چه خواهر، مرا اجبار به جبهه‌رفتن نكرد. من با پاهاي خودم آمدم و با قلب خودم مي‌خواهم خدا را ملاقات كنم. اميدوارم كه اگر پسر بدي براي شما بودم و بدي كردم، مرا ببخشيد. روي سنگ تاريخ قـبرم، مرا ناكام ننويسيد زيرا كه من به كام خود رسيدم. اميدوارم كه خدا و اسلام، از من قـبول كند. مادر! بازهم تكرار مي‌كنم برايم گريه نكن زيرا گرية تو شادي دشمن است و شادي تو، ناراحتيِ دشمن. هميشه به ياد خدا باشيد و گمان كنيد كه هر ساعت و دقيقه، لحظة آخر عمرت است و همان‌طوري‌كه در اين آيه داريم: «اَلَمْ تَعْلَمْ بِاَنَّ اللهَ يَري »؛ بنابراين آيا فكر مي‌كنيد كه خدا شما را نمي‌بيند؟ وصيّت بعدي اين‌كه انسان بايد هميشه زبان خود را نگاه دارد.
چند قطعه شعر، روي سنگ قـبرم:
مرگ روزي مي‌ربايد اين تنم
در زمستاني سرد يا در خــزان
شايد اين مرگم ميان جمع باشد يا كه نه
جسم من در اين زمين، روحم به بالا مي‌رود
اهل دنيا! بكنيد خاك به روي جسدم
شب، ظلمات است به تاريكيِ قبرم چه كنم
مي‌كند روح مقدس را جـدا از پيكرم
يا به روز گرم و سوزان مي‌روم
يا كه شايد بيكس و تنها روم
من نمي‌دانم چگونه در دل قبرم روم
شاديم، آب بريزيد كه نبود اين جسدم
عمل خوب ندارم، به دل زار روم
از خواهرانم و برادرانم مي‌خواهم مرا ببخشند. خداحافظ؛ پسر كوچك شما: مختار دهباشي 1/1/1365

 

 

خاطرات
برادر شهيد:
شهيددهباشي، به شهادت همة اقارب، دوستان و آشنايان، فردي بسيار آرام و كم‌حرف بود. از پرحرفي و گزافه‌گويي تنفّر شديد داشت. دوست نداشت به هر حربه‌اي متوسّل شود تا بين مردم نفوذ و شهرتي حاصل نمايد بلكه ترجيح مي‌داد حتّي‌الأمكان در معرض توجّه نباشد. با حالت خضوع و افتادگي خاصّي در كوچه و خيابان راه مي‌رفت و شماي كلّي راه‌رفتنش، به‌سان راه‌رفتنِ «عِبادُالرَّحمن» بود؛ همچنانكه قرآن كريم مي‌فرمايد: «وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذينَ يَمْشونَ عَلَي الأَرْضِ هَوْناً وَ إِذَا خاطَبَهُمُ الْجاهِلونَ قَالُوا سَلاَماً » يعني: بندگان خدا كساني هستند كه به حالت خشوع و تواضع به روي زمين، راه مي‌روند و هنگاميكه نادانان، آنها را مورد خطاب قرار مي‌دهند، به آرامي با آنان سخن مي‌گويند.
اين بُعد از اخلاق شهيد، بر كساني‌كه او را مي‌شناختند، پوشيده نبود و لذا علـيرغم اينكه آنان شهيد را به عنوان فردي آرام و بي‌سروصدا و كم‌حرف مي‌دانستند، امّا اين آرامش و كم‌حرفي را نه‌تنها دليل ضعفِ شخصيّتي وي به حساب نمي‌آوردند، بلكه آن را نشانة پختگي شخصيّت، فهميدگي و متانت بالاي او مي‌دانستند؛ از اين‌رو شهيد، عليرغم آرام بودن، از احترام بالايي برخوردار بود و همگي، به ديدة بزرگي و احـترام به او مي‌نگريستند. برادر محترم پاسدار آقاي احمد تقي‌زاده، دوست و همرزم صميمي شهيد دهباشي دربارة مراتب والاي اخلاقي اين شهيد والامقام مي‌گويد: «شهيد دهباشي هميشه تبسّم بر لب داشت و به بزرگ و كوچك سلام مي‌كرد. با همه خوش‌رفتار بود هر كس او را مي‌ديد، شيفته‌اش مي‌شد. هميشه در تمرينات و لباس پوشيدن، مرتّب بود و به موقع آماده مي شد.»
تقيد شديد به شعائر ديني
شهيد، از كودكي با شعائر نوراني دين، اُنس گرفته بود و در اين زمينه، غالباً مديون مادرش بود؛ چرا كه شهيد در كودكي پدرش را از دست داده و پس از آن مسؤوليت سنگين ادارة زندگي بر دوش مادرش افتاده بود. شهيددهباشي پيش از رسيدن به سن تكليف، نمازخواندن و روزه‌گرفتن را آغاز كرد و در تمام مدّت عمر كوتاه امّا پربار خود، لحظه‌اي به اين دو فريضة بزرگ دين، بي‌اعتنايي نكرد. برادر شهيد مي‌گويد: «زمانيكه برادرم تازه به استخدام سپاه درآمده بود، گهگاهي با همكاران برادرم ديدار مي‌كردم و احوال برادرم را از آنان مي‌پرسيدم. آنان ضمن ارائة شرح حال او، در توصيف برخي از خلقيّاتش مي‌گفتند: حقيقتاً، برادرت تقيّد شديدي به نماز دارد. او عـلاوه بر نمازهاي يوميه، اهل تهجّد و اقامة نماز شب نيز هست و هرشب، در وقت معيّني بر مي‌خيزد و نماز شب مي‌خواند. آنها به شوخي ادامه مي‌دادند: مختار از بس نماز شب مي‌خواند، نمي‌گذارد كه ما بخوابيم!»
شهيد دهباشي، پس از رسيدن به سن تكليف، نسبت به مراعات حـلال و حـرام خدا بسيار مقيّد بود و به عنوان مثال، از نظرانداختن به نامحرم شديداً اجتناب مي‌كرد. برادرش دراين‌باره چنين مي‌گويد: «گهگاهي كه زن يا دخـتري به منزل ما مي‌آمد، با اينكه پوشش اسلامي‌شان كامل بود، برادرم مختار، به حساب اينكه به‌هرحال او نامحرم است، در خانه‌اي كه آن زن يا دختر نشسته بود، اصلاً نمي‌رفت تا موقعيكه كه او خداحافظي مي‌كرد و از منزل خارج مي‌شد. برادرم به معناي حقيقي كلمه، انساني سربه‌زير و عفيف و باحـيا بود.»
شهيد با فهميدگي و معرفت بالايي كه داشت، به قدر و ارج و ارزش والاي والدين، واقف بود. او پدرش را در كودكي از دست داده و يتيم بود اما مادرش را كه زن سالخورده و مؤمنه‌اي بود، بسيار نيكو احترام مي‌كرد. به گفتة برادرش، او هروقت از سوي مادرش مأمور به انجام كاري مي‌شد، با كمال ميل مي‌پذيرفت، سپس همچون عبدي خاضع، دست مادرش را با احترام بسيار مي‌بوسيد و بعد از آن، خواستة او را برآورده مي‌كرد. او بي‌ترديد، در اين زمينه در بين همة فرزندان پدرش شاخص بود و مادرش هم به اين موضوع وقوف و آگاهي داشت. لذا علاقة منحصربفردي به او داشت به طوريكه پس از مفقودشدنش، در هر صبح و شام، سراغ او را مي‌گرفت و همواره گريه مي‌كرد. هنگاميكه موضوع شهادت فرزندش رسماً اعلام شد، به مسؤولان بنياد شهيد اعلام كرد كه بعد از شهادت فرزندش، ديگر هيچ‌چيزي را نمي‌خواهد و به‌همين خاطر، با خواستة خودش از تمام حقوق و مزاياي قانوني كه به خانوادة شهدا تعلق مي‌گيرد، چشم پوشيد.
شهيد، عمر خود را به تمام و كمال، وقف نبرد با دشمنان اسلام و اقتدار هرچه بيشتر نظام اسلامي كرد. او در طول عمر كوتاه خود، پنج بار به جبهه رفت و تمام انديشه‌اش ستيز با دشمنان اسلام و انقلاب اسلامي بود. برادرش دراين‌باره مي‌گويد: «مختار از زماني كه به سن تكليف رسيد تا زمان شهادتش همواره در جبهه بود. اصولاً تا زخمي نمي‌شد، برنمي‌گشت و هروقت هم كه زخمي مي‌شد با حصول حداقل بهبودي، مجدداً راهي جبهه مي‌شد و در صف رزمندگان اسلام قرار مي‌گرفت. پس از آنكه به سن ازدواج رسيد، حضور مداوم در جبهه، مانع از توجّه او به ازدواج مي‌شد و حاضر نبود به خاطر انجام ازدواج، از حضور در ميدانهاي دفاع و شهادت، دست بكشد. ايشان يكي‌دوماه مانده به شهادتش، با حقوق اندكِ پاسداري‌اش، مبادرت به خريد يك تخته قالي و يك عدد پنكة رومـيزي كرد تا بتواند درآينده ازدواج كند كه اين امر، هرگز محقق نشد و او به جوار رحمت و قرب الهي شتافت.»
شهيد، چه در جبهه و چه در پشت جبهه، همواره در خدمت فعاليتهاي بسيج بود. او كراراً جبهه مي‌رفت و بيشتر اوقات در جبهه‌ها حاضر بود و هرگاه هم كه از جبهه بر مي‌گشت، به جاي استراحت، به نحوي خستگي‌ناپذير در برنامه‌هاي مختلف بسيج به فعاليت مي‌پرداخت. برادر بسيجي مصيّب غريبي فرماندة سابق پايگاه مقاومت شهيد بهشتي كه درحال حاضر، فرماندهي پايگاه مقاومت بقيه‌الله(ع) را به‌عهده دارد، دراين‌باره مي‌گويد: «شهيد دهباشي از اعضاي فعّال و پركار پايگاه بود و در همة برنامه‌هاي بسيج، حضور فعّال و چشمگيري داشت. هنگامي كه از جبهه برمي‌گشت، به‌جاي استراحت كردن، به پايگاه مراجعه مي‌كرد و جهت شركت در برنامه‌ها اعلام آمادگي مي‌نمود. يادم مي‌آيد من و ايشان، همراه با هم و با كمكِ هم، كپسولهاي گاز را با ماشين مي‌برديم دمِ درب منازل رزمندگاني كه در جبهه‌ها حاضر بودند؛ و آن را تحويل خانواده‌هايشان مي‌داديم؛ شهيد دهباشي در اين‌راه كمك شاياني به ما مي‌كرد.»
آري، شهيد دهباشي از تبار سماواتيان بود و تمام فراز و فرود زندگيش در مسير آسماني شدن سپري شد و دراين راه، اسماعيل‌وار تا مسلخ عشق پيش رفت و سر و تن را داد و سعادت ابدي را خريد و در جوار انبياء و اوصياء و صُلحا و شهدا و صدّيقين، مأوا گرفت. روحش شاد و راهش پاينده باد.
«برادرم معمولاً غالبِ اوقات، در جبهه‌ها حضور داشت و خيلي‌كم به خانه برمي‌گشت. اما در عين حال مدّت اقامت او در جبهه، به ندرت از سه‌ماه فراتر مي‌رفت. يك‌بار مدت شش‌ماه گذشت و برادرم برنگشت. خيلي انتظار كشيديم كه يا برگردد يا خـبر و اطّلاع دقيق و موثّقي از او به دستمان برسد. كم‌كم به طور جدّي، نگران حالش شديم به ويژه مادرم كه او را زياد دوست مي‌داشت و از اين‌رو تحمّل دوري او و بخصوص تحمّل بي‌خـبري از او، برايش بسيار مشكل و آزاردهنده بود. من تصميم گرفتم به تهران بروم و در آنجا از او سراغ بگيرم. لذا به تهران رفتم و با مراجعه به سپاه مركزي، از سرنوشت برادرم پرس‌وجو كردم؛ امّا اطّلاع خاصّي دستگـيرم نشد. وقتي از تهران برگشتم، مختار نيز از جبهه برگشت. ما كه تا آن زمان، به شدّت نگران او بوديم و نمي‌دانستيم كجاست، با مشاهدة او بسيار خوشحال شديم. وقتي علّت را از خودش پرسيديم، او گفت كه در تمام اين مدتِ شش‌ماه، در عمق 250 كيلومتري خاك عـراق بوده و به انجام عمليات جاسوسي و جمع‌آوري اطلاعات از دشمن مي‌پرداخته و چون اين موضوع، سرّي بوده است، نمي‌بايست كه هيچ‌كس حتّي خانواده نيز از آن اطّلاع حاصل مي‌نمود. شنيدن اين موضوع براي ما بسيار جالب بود و دريافتـيم كه برادرم در سپاه از موقعيّتِ جاافتاده و خوبي برخوردار است به طوريكه فرماندهان وي، حاضر شده‌اند مأموريتي به اين حسّاسيّت و دشواري را به او بسپارند.»
 

 
 
 
آثارمنتشر شده درباره ی شهید
بي‌بال و پر رفتـيم تا اوجِ رهايي
رفتـيم آنجا، تا حريمِ كبريايي
ما بر فرازِ ملكِ جان‌ها پر كشيديم
آن‌سوي اوجِ كهكشان‌ها پر كشيديم
پيمانِ خون، پيمانِ خون بستيم با عشق
در عرصه‌گاهِ سرخِ خون، رفتيم تا عشق
بي‌بال و پر، پرواز تا اوجِ ستاره
آوازخواني با گلوي پاره‌پاره
رفتيم آنجا تا طلوعِ صبح صادق
تا آفتابي گشتنِ رازِ شقايق
با يكّه‌تازي در نبرد خون و شمشير
با سينه‌هاي چاك‌چاك از طعنة تير
در رزم‌گاهِ خون و آتش، «جنگ مرصاد»
نامردي و مردانگي و داد و بيداد
ما عرصه بر خصمِ منافق، تنگ كرديم
خاك وطن، با خونِ دشمن رنگ كرديم
خصمِ منافق، در نبردِ تاكتيكي
مرگ خودش را ديد در جنگ چريكي
هر لالة سرخي كه در هر لاله‌زار است
نقشي ز خون‌هاي شهيدِ پاسدار است
در مكتبِ ما مرگ، آغاز حيات است
جان باختن، آسان‌ترين راه نجات است
احمد منصوري


یک شنبه 21 آذر 1389  3:42 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها