0

جوان,غلامرضا

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

جوان,غلامرضا

فرمانده واحد عملیات تیپ33المهدی(عج) (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

 

 دوم دی ماه 1343 ه ش در خانواده ای کوچک ،اما با صفا و معنوی در شهر برازجان کودکی پا به عرصه وجود نهاد که والدین گرامی اش به واسطه عشق و محبتی که به اهل بیت (علیه السلام ) داشتند ،نام نیکوی غلامرضا را بر ایش انتخاب کردند تا غلامی و نوکری ا مام رضا (ع) همیشه آویزه ی گوشش باشد .پدر و مادر به رغم کمبود مادی ،از عشق به معصومین (ع) ،هر آنچه در دل داشتند ،به فرزند می آموزند واز این رهگذر،غلامرضا از فقر به غنا می رسد .
غلامرضا تازه پا به پای مادر و دست در دست پدر شیوه ی راه رفتن را آموخته بود و پاهای کودکانه اش قدرت جست و خیز پیدا کرده بود که تقدیر الهی ،پدر را از دیدن جمال صورت و سیرت غلامرضا محروم کرد .پدر که نعمت بینایی را از دست داده بود در خانه و بیرون از خانه زندگی اش دگر گون شد .غلامرضا که رنج و اندوه پدر را از سیمایش می خواند ،کنار پدر می نشست و از پدر دور نمی شد .با همان زبان کودکانه اش به پدر امید می داد و می گفت :با با غصه نخور که نابینا هستی .پدر که حالا دنیا در چشمش تیره و تار شده بود ،با حرف های غلامرضا نور امید و برق شادی را در دل خود حس می کرد .دو باره غلامرضا شیرین زبانی می کرد و می گفت :اگه با با نابینا هستی ،من، هم چشم تو هستم ،هم دست و پای تو .با این حرف ها به پدر امید و دلداری می داد .بعدها همه دیدند چگونه غلامرضا پای حرفش
ایستاد و عصا کش پدر گردید .به قولی ،رفیق گرمابه و گلستان پدر بود .
دست پدر را می کشید و برای خرید به بازار می برد .حتی با هم سر کار می رفتند تا برای کسب روزی حلال و تامین معاش خانواده کوشش نماید .
خدا خواسته بود روح و جسم غلامرضا در کوره ی حوادث وسختی های زندگی ساخته شود تا روز امتحان سر بلند و عزیز بیرون بیاید .او با همه تنگناهای مادی که در زندگی داشت با توکل بر خداوند در سایه عزم و اراده ی استوارش پا به مدرسه گذاشت .دوره ی ابتدایی را در دبستان معرفت و دوره ی راهنمایی را درمدرسه ارشاد برازجان با موفقیت به پایان رساند .
دوره ی راهنمایی درآغاز دوره ی نوجوانی قرار داشت و مبارزات مردم ایران به رهبری امام خمینی (ره)به پیروزی خود نزدیک می شد .او نیز عاشقانه به صفوف مستحکم مبارزان پیوست .و تا زمانی که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید در همه مبارزات ، راهپیمایی ها وصحنه های مبارزه که در شهر برازجان بر گزار می شد فعالانه حضور داشت .
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی وبا شکل گیری و آغاز رویش شجره ی طیبه بسیج در فهرست مسافران بهشت اسم نوشت .در پایگاه بسیج تمام ماموریتهای محوله را به بهترین نحو انجام می داد .او که سر شار از ایمان و شجاعت بود ،در تعقیب و دستگیری منافقین که دل خونی از آنها داشت شرکت می کرد .در یکی از درگیریهایی که بین او و تعدادی از منافقین رخ داد تا آستانه شهادت قدم بر داشت که با حضور به موقع دایی و دوستان دیگر از چنگ افراد ضد انقلاب نجات یافت .
با آغاز جنگ تحمیلی فصل دیگری از دل باختگی و عاشقی در کارنامه پربارش گشوده شد .دفاع مقدس مردم ایران دربرابرصدام نوکرائتلاف شیاطین جهانی ،دریچه ای از نور و عرفان به رویش گشوده بود .اوبا حضور تاثیر گذار در جبهه ها مراتب وفاداری و اخلاص خود به امام و نظام الهی را به اثبات رساند .
حضور سبزش در جبهه نور علیه تاریکی ، آغاز و پایانی نداشت .تقریبا در بیشتر عملیات برعلیه دشمنان ایران بزرگ، از غرب تا جنوب کشور شرکت داشت و از خود رشادتها و حماسه هایی به یادگار گذاشت .
غلامرضا اولین بار از طرف بسیج به پادگان آموزشی کازرون اعزام شد و بعد از دو ماه فرا گیری آموزش نظامی به منطقه ی جنگی اعزام شد .از اوایل جنگ ،غلامرضا نبرد خود را با متجاوزین در شهرهای خرمشهر و سپس آبادان را آغاز کرد .بعد از آن به دهلران اعزام شد و در واحد تخریب که خالص ترین و شجاع ترین نیروهای رزمنده را به خود جذب می کرد ،مشغول خدمت گردید و به کار پاک سازی میادین مین پرداخت .غلامرضا در تیپ فاطمه (س) بود و سپس به تیپ المهدی آمد و مسئولیت واحد تخریب این یگان را به عهده گرفت .
یکی از همرزمان شهید نقل می کند :دریک عملیات شناسایی در حوالی 20 متری سمت چپ دکل دیده بانی دشمن ؛به ساحل دشمن رسیدیم .به دلیل انحرافی که داشتیم از پایین دست سنگر های دشمن حرکت می کردیم و به طرف محور شناسایی خودمان می رفتیم .درون سنگر های دشمن سر و صدای زیادی بود ،ولی ما شنا کنان و به راحتی از زیر سنگر های آنها عبور کردیم .تقریبا 6 سنگر نگهبانی را پشت سر گذاشتیم تا به محور «فرمان» رسیدیم .به اولین موانع دشمن که دو ردیف میله ضربدری بود و سیم خار دار حلقوی نیز پشت آن نصب شده بود ،رسیدیم و از آن عبور کردیم . در اینجا به پنج متری سنگر دشمن رسیدیم ،استراق سمع کردیم و متوجه شدیم سنگر خالی است .جلوتر مانع دیگری نبود ولی چون زمین باطلاقی بود و رد پای ما بر جای می ماند و آسمان هم صاف شده بود ،تصمیم بر گشت گرفتیم .
سرانجام در تاریخ 28 / 11/ 1364 غلامرضا به آرزوی دیرین خود رسید . او پس از سالها مجاهدت وتلاش در این تاریخ در عملیات والفجر 8به شهادت رسید.پیکر مطهرش تا سیزده سال مفقود الاثر بود تا اینکه توسط گروه تحقیق و تفحص پیکر مطهرش که چند استخوان و پلاکی از او به یادگار مانده بود ،کشف شد و به زادگاهش برازجان منتقل شد و در میان حزن و اندوه شدید دوستان و خانواده و سایر مردم قدر شناس و شهید پرور به طرز باشکوهی تشییع شد ودر بهشت سجاد برازجان به خاک سپرده شد .
منبع:سجاده بهشت ،نوشته اسکندر میگلی،نشر نگین امین- 1383
 


 
وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
ای کسانی که ایمان آورده اید سبب چیست چون به شما امر می شود که برای جهاد در راه خدا خارج شوید ،چون بار گران به خاک زمین دل بسته اید آیا راضی به زندگانی دو روزه ی دنیا عوض حیات ابدی آخرت شده اید ،در صورتی که متاع دنیا در پیش عالم آخرت اندک و ناچیز است . قرآن کریم
با سلام و درود بر یگانه معبود عزیزم که در رحمت خویش را به رویم باز کرد و از تاریکی به نور کشاند و نگذاشت در جهالت و گناه غوطه بخورم .با سلام به آقا امام زمان حضرت بقیه الله الاعظم (عج) وصیت نامه خود را با نام و به یاد شهیدان مظلوم آغاز می کنم .
الهی ،هنگامی که گناهم را می بینم بی تاب می شوم و لکن هنگامی که کرامتت را می بینم به طمع می آیم .پس اگر عفو کنی تو بهترین راحمی و اگر عذاب کنی تو عادلی .اکنون قلم برداشته و چکیده های ناقص عقلم را روی صفحه ی کاغذ می آورم .تا آخرین کلامم را با دنیای فانی بگویم ،که هر چند زیبایی ها ،جذابیت ها ،زر و زیور ها داشت ولی تو که نمی توانی همه ی انسانها را گول بزنی و به خود دلبندشان کنی و درونشان علاقمندی های کذایی به وجود آوری .افسوس به حال انسانهایی که هنوز شناخت در دین پیدا نکرده اند و در پی حوایج دنیوی هستند و به فکر آخرت و روز حساب نیستند .ای انسانهای پاک ،به خود آیید که بهترین نعمت الهی (جبهه ) برای رسیدن انسانها به حد کمال فرا رسیده و خود را برای آن دنیا آماده کنید ،نفوس شیطانی و علاقمندی های نابخردانه را از خود دور سازید ،پیرو انبیاء و اولیا الله شوید که خداوند با صالحان و دوستدار پرهیز گاران است .
برادران و خواهران عزیز م ،شما بر تر از آنید که این بنده حقیر بخواهم در خصوص شما هاچیزی بگویم. شما دین تان را نسبت به اسلام امام و انقلاب ادا نمودید .درود و برکات خداوندی بر شما، همان طوری که شما وظیفه خودتان را ادا نمودید .به کمک های خود ادامه دهید .جنگ را فراموش نکنید و مسئله جنگ را در راس همه کارهایتان قرار دهید امام !را این روشنی بخش، این اسطوره ی تقوا و عبادت و سیاست را پشتیبان باشید تا به این مملکت آسیبی نرسد .از کمبود ها نگران نباشید و سختی به خود راه ندهید و به یاد پیامبر (ص) و اصحابش «در شعب ابو طالب» باشید .انشا الله خداوند دوستار صابران است .از اختلاف که حربه ی شیطان است بپرهیزید و به وسوسه های آنها جواب دندان شکن دهید . به آنها اجازه ی سخن گفتن ندهید .برادران عزیز و بسیجیان قدریکدیگر را بدانید. شما در جامعه مانند دژی استوار برای ملت و چراغ روشنگر درجامعه باشید. قدر این بسیجیان را بدانید چون بسیج مدرسه ی من است و من در این مکان تربیت یافتم .خود را سراسر مدیون این مکان مقدس می دانم .بسیج قدمگاه شهیدان خدایی است .نماز جمعه این صفوف به هم فشرده را خالی نکنید .نماز جمعه سنت عبادی ،سیاسی و نظامی دیر پای محمد (ص) می باشد .
جمله ای کوتاه با خانواده هایی دارم که از رفتن فرزندانشان به جبهه خود داری می کنند .،آیا فردای قیامت شما جواب گوی اعمال گذشته فرزندانتان خواهید بود ،آیا شما بار گناهان آنان را بر دوش می کشید ، به خدا فردا پیش فاطمه زهرا (س) شرمنده خواهید بود . امید وارم خدا به همه ما شناخت در دین عطا فرماید .اما شما پدر و مادر عزیزم دست و پای مبارکتان را می بوسم به حق که وظیفه خود را در قبال تربیت اولادتان کامل نمودید ،متاسفم از این که نتوانستم وظیفه ام را به نحو احسن در قبال شما انجام دهم . اگر من به این فیض عظیم رسیدم ناراحت نباشید من خدایی را اینجا دیدم و شناختم ای کاش هزاران جان می داشتم تا فدای اسلامش کنم .
خدایا ،من به طمع بهشت یا از ترس دوزخت به اینجا نیامدم .به امید عشق و به وصا ل و رسیدن به تو و فضیلت ناشی از آن آمدم. اگر مرا هر جا ببری فریاد می زنم (الهی و ربی من لی غیرک ) خدایا، من طاقت فراق تو را ندارم .اگر مرا میان ظالمان اندازی ،آنجا ناله کنان می گویم که من خدایم را دوست دارم . اگر من شهید گمنام شدم مادرم هر شب جمعه بیا بر سر قبرم و اگر قبر ندارم یک گوشه را انتخاب کن و به یاد مظلومیت آل الله در خرابه شام گریه کن و برای من ناله مکن . دوستانم در نیمه شب قرآن بخوانید . در عمق قرآن و در دل فرو بروید، زیرا قرآن بهار دلهاست .
نماز شب را فراموش نکنید چون پاک کننده گناهان روز است . از خدا برایم طلب عفو و آمرزش کنید و از همگی حلالیت می طلبم .مرا کنار شهیدان سر افراز برازجان به خاک سپارید. حدود سه ماه روزه دارم برایم بگیرید .پروردگارا ،ما را از کسانی که با تن و قلب توجه به تو دارند، شاد و خشنود ،و از دل ناله شوق می کشند قرار بده.کسانی که در همه ی عمر به خاطر محبت تو ناله عاشقانه دارند .خدایا ،مارا بیامرز ،مرگ ما را وسیله راحتی ما قرار بده .در آخر جمال منور امام زمان (عج) و مولا امام حسین (ع) و بی بی زهرا (س) را نشان بده و ما را زمانی بمیران که ما راضی باشیم .به ما بی نیازی و یقین در آخرت ،اخلاص در عمل ،و نور چشم و بصیرت در دین عطا بفرما .خدایا !خدایا !تا انقلاب مهدی حتی کنار مهدی خمینی را نگهدار .
عید سعید فطر 1/ 4/ 1363 غلامرضا جوان
 


 
خاطرات

مادر شهید:


او که شیره ی جانش غلامرضا را پروریده است و از نزدیک از زیبایی های معنوی و روحی او آشناست از فرزند دلاورش می گوید :«غلامرضا در سن هفت سالگی قامت به اقامه نماز بست و دل را با خدا پیوند زد .وقتی از مدرسه بر می گشت ،می آمد دست و صورت مرا می بوسید و بعد می رفت کنار پدرش می نشست و او را دلداری می داد و با حرفهایش غم و غصه را از یاد پدر می برد .می گفت :با با من هم چشم تو و هم دست و پای تو هستم .وقتی وارد کوچه می شد از اول کوچه با اهالی محترم سلام علیک و احوالپرسی می کرد .یکی از دوستانش می گفت :آرزو داشتم یک بار بتوانم در سلام کردن از او سبقت بگیرم .


همیشه اهل نماز و روزه بود .نماز ها و روزه هایش پایانی نداشت .نمی دانم چقدر از عبادت کردن لذت می برد و با آنها چه حال و هوایی پیدا می کرد .ما که پا بسته ی خاکیم چگونه از حال عرشیان خبر داشته باشیم رفتارش با کوچک و بزرک بسیار دوشت داشتنی و احترام آمیز بود .از وقتی که خودش را شناخته بود زندگی اش شده بود جنگ و جبهه .آن قدر به جبهه رفت که یادم نیست چند بار به جبهه رفت .


آخرین باری که ساک دستی اش را مرتب می کرد و آنها را وارسی می کرد ،خیلی آرام و با حوصله بود .کفش هایش را که کمتر واکس می زد آن دفعه با دقت واکس زد .من هم در گوشه ای از اتاق مشغول کار خودم بودم و از تماشای قامت جذاب و مهربان او لذت می بردم .لباس هایش را مرتب کرد و با دقت آنها را وارسی کرد و پوشید وجلوی آینه آمد و خود را بر انداز کرد ،امری که برای او کم سابقه بود .در اتاق ها می گشت و آرام آرام قدم می زد .روحیه اش کاملا تغییر کرده بود .


آن روز پدرش منزل نبود ،هر چه منتظر ماند پدرش نیامد .فرصت زیادی برای ماندن نداشت .تصمیم گرفت برای رفتن آماده شود وهمین طور که داشت کفشهایش را می پوشید به من گفت :من می روم و ماه رمضان بر می گردم .گفتم مادر حتما می آیی که دیگر طاقت دوری ات را ندارم .او گفت :حتما می آیم .وقتی داشت این حرفها را به من می زد ،نوری در سیمایش مشاهده می کردم .در دل خود گفتم این پسر دیگر بر نمی گردد .غلامرضا با همه روبوسی کرد و من هم رویش را بوسیدم و این همان آخرین رفتنش بود .»



برادر شهید:


اوکه همه رفتار و گفتار برادر را درس دین و زندگی می داند، برای ما برگی از کتاب خاطرات او را ورق می زند :«اولین باری که برادرم به جبهه رفت من هشت سال داشتم .وقتی می آمد خیلی دوست داشتم از جبهه برایم بگوید. می خواستم بدانم که آنجا چه می کنند و او با حرفها و شوخی هایش از جبهه مرا ذوق زده می کرد و بیشتر به جبهه علاقمند می شدم .


او مرا با خود به بسیج می برد و کم کم با بسیج آشنا کرد .خیلی با ما دوست بود .همیشه می گفت :راه شهیدان را ادامه دهید و سنگر ها را خالی نگذارید به حرف امام خمینی گوش دهید که او نایب امام زمان( عج) است .برادرم به پدر و مادرم احترام زیادی می گذاشت .نسبت به آنها رفتاری داشت که ما سالها بعد از شهادتش ،این سنت حسنه را انجام می دادیم .هر گاه پدر و مادرم به داخل خانه می آمدند جلوی آنها بلند می شد و تا آنها نمی نشستند او نمی نشست .»



دایی شهید:


که خود از همرزمان و دوستان بسیار نزدیک شهید بوده و خاطرات به یاد ماندنی زیادی از او دارد می گوید :«سالهای آغازین انقلاب ،مجاهدین خلق و بعضی گروهک های ضد انقلاب ،مخالفت خود را به مبارزه فیزیکی و اعمال تروریستی کشانده بودند و جنگی تمام عیار با نظام اسلامی آغاز کرده بودند .به دستور امام نیروهای انقلابی ،وظیفه قلع و قمع و سر کوب آنها را به عهده داشتند .شهید جوان با لباس مقدس بسیجی در میدان حاضر می شد و بنده نیز با لباس شخصی در بر خوردها و در گیریها حضور پیدا می کردم .یک روز نزدیکی های ظهر بود ،خبر به ما رسید که قرار است منافقین در چهار راه اصلی شهر تجمع کنند و قصد درگیری و ایجاد بلوا و آشوب دارند .من نیز به همراه یکی از برادران بسیجی شهید حسین زارع به راه افتادیم .از قبل چوب دستی های خیلی خوب و محکمی آماده کرده بودیم و آنها را در تانکر نیسان سوخت رسان جا سازی کرده بودیم ،که اگر درگیری و بر خوردها شدت گرفت به سراغ چوب دستی ها برویم و آنها را شناسایی و تسلیم نماییم تا برابر مقررات با آنها بر خورد شود .


خلاصه در یکی از همین روزها ،ناگهان غلامرضا را دیدم که تعدادی منافق با چاقو و رینگ بوکس به او حمله ور شدند و تعدادزیادی دور او را گرفته بودند .من همراه برادر حاج خدادادی آنجا بودیم .غلامرضا از من کمک خواست در این حین برادر حسن فکوری فرمانده بسیج ،به ما ملحق شد .غلامرضا تک و تنها در محاصره منافقین قرار داشت و آنها با چاقو و تیغ های موکت بری آماده حمله بودند .نگاه کردم دیدم اثری از ترس و وحشت در وجودش نیست و مصمم است.و ایستادگی می کرد .با اینکه احتمال داشت نیش چاقوها ثانیه ای دیگر بر بدن او بنشینند ،اما هیچ لرزش و خود باختگی در چهره اش مشاهده نمی شد .به لطف خدا و کمک برادران بسیج همه آنها را دستگیر کردیم و تحویل مراجع قضایی دادیم .»



«در سال 1365 درست یک سال بعد از شهادت غلامرضا به جبهه رفتم .محل ماموریت ما ،اسکله ی موقعیت شهید علی محمدی و نهر «انبر» بود .از آنجا به شهر فاو و سپس به اسکله شهید زال نژاد اعزام شدیم .همه جا نا خواسته احساس می کردم روح شهید غلامرضا با من است و مثل یک دوست و پشتیبان موجب امنیت خاطر و قوت قلب من است .هر جا می رفتم او را همراه خود احساس می کردم .می گفتم :خدایا ،این چه حکمتی است و چرا روح شهید مثل یک راهنمای مسیر ،راه بلد من شده است ؟!


آخر من که از قافله شهدا جا مانده بودم .من که لایق همراهی و سفر آنها نبودم .مگر تا آدم پاک پاک نشود به مهمانی می رود ؟!آنها که خدا را یک نفس دیدند از جنس ما خاکیان نبودند .پس چرا روح شهید مرا همراهی می کرد و بوی عطر و صدای نفس او را حس می کردم .یک لحظه به خود آمدم که شهید جوان از آن مسیر و معبر ها گذشته و در آن موقعیت ها حضور داشته است و چون شهید زنده است او را هم راه خود حس می کردم .

یک شنبه 21 آذر 1389  3:40 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها