0

بنوی,قاسم

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

بنوی,قاسم

قائم مقام فرمانده گردان امام حسن (ع)ناوتیپ 13 امیرالمومنین(ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

فرزند انقلاب اسلامی ،سردار دلاور و شهید در خون شناور ،پیرو سیره ی نبوی قاسم بنوی ،در اولین روز بهار 1336 ه ش در وحدتیه ی بوشهر ،(بی برا) سابق چشم به دنیای خاکی باز کرد .
دوران کودکی را در مکتب خانه سپری کرد و به تعلیم و فرا گیری قرآن پرداخت .پس از آن ؛تحصیلات ابتدایی را تا پایان با موفقیت گذراند .در این دوران به علت عدم تمکن مالی ،روانه بوشهر گردید و در نانوایی مشغول کار شد پس از دو سال ،به براز جان بر گشت و در آنجا نیز در نانوایی کار می کرد و در کنار کار به تحصیل خود ادامه داد و مدرک پایان دوره راهنمایی خود را اخذ کرد .مشکلات زندگی از او کوهی از اراده ساخته بود .وی برای تامین معاش زندگی به کارهایی نظیر ،نانوایی ،بنایی ،کار باتاکسی و...دست زد .مبارزات مردم ایران بر علیه حکومت خود کامه ستم شاهی که آغاز شد او که ظلم ، تبعیض ونابرابری حکومت رابا پوست وگوشت واستخوان خود حس کرده بود وارد عرصه مبارزه شد.
با وزش نسیم معطر انقلاب ،تلاش و همت خویش را در جهت حراست از کیان و حفظ موجودیت نظام جمهوری اسلامی ،معطوف داشت .سال 1359 از طرف بسیج به پادگان آموزشی نیروی دریایی اعزام شدو دوره پر مشقت تکاوری را پس از شش ماه با موفقیت به پایان رساند .پس از آن ،روانه ی جبهه ی آبادان شد و تا سال 1361 به طور مستمر در جبهه های جنوب و غرب به دفاع از میهن اسلامی پرداخت .
دراین سال بنا به علاقه ای که به حفظ دستاوردهای انقلاب داشت به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست .در تاریخ 26/ 5/ 1362 با خانم فرخنده محمدی ازدواج کرد .خانم محمدی در این مورد بیان می کند :
«آشنایی من و همسرم از طریق مادر قاسم صورت گرفت .چون قاسم پسر خاله ی مادرم بود .منزل ما در«کناره تخته» بود و به سبب خویشاوندی که با هم داشتیم همدیگر را دیده بودیم من از صداقت ،صمیمیت و مهربانی ،پر کاری و اخلاق نیکویش خوشم آمد و می دانستم که مرد بزرگی است ..پس از اینکه ازدواج صورت گرفت ،چند ماهی در کنار ما بیشتر نماند و به جبهه رفت. البته می دانستم که مرد جنگ است و می خواستم با دلاوری هایش شریک شوم .او دائما در جبهه بود.
به مرخصی که می آمد، می گفتم :قاسم !آنجا چه می کنید ؟تو چه کاره ای ؟می گفت :من هم یک بسیجی ام مثل همه بسیجی ها. با دشمن می جنگیم .هیچ وقت از زبانش نشنیده ام که فرمانده یا جانشین فرمانده است .»
پس از چند ماه جنگاوری ،یک روز قبل از تولد اولین فرزندش محسن .به خانه بر گشت و در کنار همسر مهربان و فداکارش بود. پس از دیدار همسر و فرزند بار دیگر عازم جبهه شد.
همسر شهید از آن روزها می گوید:
«هر وقت می خواست برود ،شور عجیبی در دل داشت .انگار همه چیزش آنجا بود .ما تا سه چهار ماه از حضور ایشان محروم بودیم .هر گاه هم به مرخصی می آمد بیش از سه یا چهار روز نمی ماند .»
آری ،عشق و علاقه اش به امام ،،میهن واسلام زبان زد بود .در نامه هایش همیشه این جمله را در پایان می نوشت .به امید پیروزی نهایی رزمندگان و طول عمر به امام عزیز ،امید مستضعفان .شهید بنوی بیشتر نامه را در طول مدتی که در جبهه حضور داشت به برادرش یوسف می نوشت و در آن به بیان حال و هوای جبهه و آن فضای معطر و معنوی می پرداخت ؛تا برادر در کنار تحصیل علم ،عشق به آن فضا را فراموش نکند . در یکی از نامه ها که گویا مصادف با تولد سومین فرزندش بوده به وی می نویسد :«...یوسف جان !اگر از حال خانواده بخواهید به قول نامه ای که نوشته ،همه خوب و سر حال هستند و به آمار خانواده امام یک بسیجی اضافه شده و دست بوس عموی خود می باشند .هنوز او را ندیدهام که امیدوارم با پیروزی نهایی رزمندگان اسلام ،همگی در کنار هم دیداری تازه کنیم ...ان شا الله ...»
سال 1364 از سپاه جدا شد .ماجرای جدا شدن او از سپاه از زبان همسرش :
«قاسم ،همان طور که گفتم ،دائما در جبهه بود .به حدی که بچه ها از چهره ی پدرشان چیزی به یاد نداشتند .به دنبال چیزی بودم که نگذارم او زیاد به جبهه برود یا لااقل کمتر برود. از جبهه که بر گشت ،گفتم ،قاسم !اگر می شود سپاه را رها کن !آخر یک لحظه هم اینجا نمی مانی .همه اش جبهه ...تو زندگی ، زن و بچه هم داری و. ..»اوگفت :می دانم زجر می کشی ؛ولی در این برهه از زمان حضور ما در میدان جنگ ضروری است .گفتم ،تو حالا این یک چیز را به خاطر من انجام بده .گفت :نمی دانم برای چه می گویی ؛ولی مطمئن باش از جبهه نمی توانم دل بکنم .با لاخره با حرف های من و بر خی مسائل دیگر از سپاه جدا شد .من بی خبر از همه جا ؛دیدم که عشق و علاقه ی او به جبهه ،کم نشدکه بیشتر هم شد و من از این شور و هیجان به وجد می آمدم و با خود می گفتم :خوشا به حال من که شوهری چنین رزم آور و دلیر دارم .
آری ،قاسم تا بود در میدان نبرد بود و لحظه ای از آرمان مقدسش دوری نمی جست .نامش در جبهه های جنوب نامی آشنا بود . همه را شیفته ایثارو شجاعت خویش کرده بود .حتی اورا بیشتر از خانواده اش می شناختند .
بیشتر از هفت سال حضور و مبارزه بی امان در عملیات مختلف از او مردی کاردان و مملو از تجارب جنگی و نظامی ساخته بود .به رغم همین رشادتها که در سمت معاونت فرماندهی گردان امام حسن (ع) در جزیره ی مجنون بود ،در تاریخ 4/ 4/ 1367 در درگیری شدید نیرو های عراقی ،در حالی که تا آخرین نفس جنگید ،پیکر مطهرش تکه تکه گردید و مدال پر افتخار شهادت را از حضرت داور ،در یافت کرد .
منبع:درکوی نیکنامی1،نوشته ی سید عدنان مزارعی،نشر نورالنور-1384

وصیت نامه
من وصیت خود را در تاریخ 24/ 11/ 1363 با عشق به شهادت این گونه می نویسم :
بسم الله الرحمن الرحیم
و قاتلو هم حتی لا تکون فتنه . جهاد می کنم تا فتنه در جهان رفع گردد.
با درود به رهبر کبیر انقلاب و سلام به قطره قطره ی خون شهدا که با ایثار خون خود درخت عدل و داد را استوار و تکیه گاهی برای استمرار ولایت فقیه هستند .با سلام به پدر و مادر و خواهر و برادرانم .و اقوام و دوستان و هم محله ای هایم .
هنگامی این وصیت نامه را می نویسم که لحظه های آخر منتظر نشسته ام تا دستور بیاید و حرکت کنیم و لحظه شماری می کنم و این لحظه ها به یاد موقعی که یاران حسین (ع) با یزید زمان درگیر بودند . این راه را انتخاب کردم که بتوانم دین خود را به اسلام ادا کرده باشم و از شما خواستارم که آرم سپاه را در کنار جسدم بگذارید تا در روز قیامت شفا خواهم گردد .
بنده آرزوداشتم که مفقود الاثر بروم و جسدم تکه تکه گردد تا در روز قیامت که در مقابل امام حسین (ع)قرار می گیرم شرمنده نباشم و لااقل جسدم غرق در خون باشد .از شما خانوده و قومان و مردم طلب بخشش می کنم و از شما می خواهم که مرا ببخشد تا در روز قیامت اسیر نباشم . از شما می خواهم که در پرورش فزرندانم جهت حرکت در مسیر اسلام یاری کنید وفرزندانم که بزرگ شدند اگر سراغ مرا گرفتید آنهارا گول نزنید و بگویید که جهت دفاع از حقیقت از بین رفته . بگویید که به دست دشمنان اسلام از بین رفته تا بداننددشمنان ما از کفار بدتر ند اما هیچ غلطی نمی توانند بکنند .به امید فرج زمان و طول عمر برای امام و پیروزی نهایی رزمندگان . قاسم بنوی .24 / 12 /63

 

خاطرات

 

رمضان درخشانی :


گردان امام حسن گردانی دریایی بود با فرماندهی پاسدار حسن بیژنی و معاونت قاسم بنوی .من نیز تیر بار چی گردان بودم .


شهید بنوی بسیار خوش رو و خوش طبع بود و همیشه با رویی گشاده و باز با ما صحبت می کرد .شبی با همان حالت گشاده رویی رو به من کرد و گفت: تیر بار را آماده کن .من هم تیر بار دو شیکا را آماده کردم و با یک قایق ،همراه قایق ران ،سه نفری جهت شناسایی دشمن به گشت زنی پرداختیم .به نیزار که رسیدیم به ما گفت :شما درون نیزار مخفی شوید .من تنهایی به شناسایی می روم .پس از اینکه بر گشتم از زیر آب یک دستم را بیرون می آورم و با دو انگشت پیروزی به شما علامت می دهم چنان چه ،علامتی دیگر را دیدید شلیک کنید و او را بزنید !


طولی نکشید که قاسم بر گشت !در حالی که چند قوطی کمپوت عراقی نیز همراه داشت !بر گشتیم !به مقر من یکی از کمپوت ها را به شهید بیژنی فرمانده ی گردان دادم خندید و گفت : این یکی از کارهای معمولی قاسم است !


فردای آن روز قرار بود خط را تحویل نیروهای دیگر بدهند .شهید بنوی نیز پس از شش ماه مرخصی گرفت و تامقر« الغدیر» ، پشت خط مقدم رفت .در آنجا مطلع می شوند که دشمن در پی عملیاتی است با آن که برگه مرخصی در جیبش بود ؛اما وجود خود را در جزیره ی مجنون واجبتر می بیند .اومجددا به جمع گردان پیوست .وقتی او را دیدم تعجب کردم و گفتم :قاسم جان !چرا بر گشتی ؟گفت: آمدم یک شب دیگر هم پیش بچه ها باشم .


شب کمی خوابیدیم .در عالم خواب ،یک سیب قرمز بزرگ را دیدم آن را از وسط نصف کردم .دخترم که بسیار کوچولو بود ،حتی حرف زدن بلد نبود زبان باز کرد گفت :پدر چرا سیب را نصف کردی ؟!گفتم: نصف این سیب را به خانواده ی قاسم ببرم !وقتی از خواب بیدار شدم ،خوابم را برای قاسم تعریف کردم .قاسم با آن حالت همیشگی گفت :فکرش را نکن یکی از ما شهید می شویم .


راستش کمی ترسیدم ،ولی قاسم خیلی با روحیه بود و چون حال من را می دید به من نیز روحیه می داد .نزد من آمد وگفت :بلند شو الان وقتش است که برویم گشت ،ولی قبل از رفتن وصیتی دارم :اگر شهادت نصیب من شد قول بده من را به عقب برگردانی و اگر نصیب من شد من تو را به عقب بر می گردانم .


تقریبا ساعت 12 شب 4/ 4/ 1367 بود .من و قاسم و قایقرانمان با قایق طرف نیزار ها رفتیم .سمت غرب آتشی به صورت ضربدر نمایان شد .قاسم گفت :می دانید چی شده ؟گفتم نه .گفت :عملیات عراقی ها ...عراقی ها از این منطقه تصمیم به عملیات دارند .گفتم: ولی تو دیروز که رفتی کمپوت آوردی ،هیچ خبری نبود .گفت :چرا بود به اندازه ریگ کنار رود خانه ،نیرو آماده کردند ...در همین حین کائوچو های سفید رنگی روی آب در حرکت بودند .اشاره ای به قاسم کردم. گفت :برو کنار ،سریع خودش پشت دوشیکا آمد و چنان کائوچو ها را به رگبار بست که اثری از آنها باقی نماند .معلوم بود عراقی ها بودند !گفتم برگردیم ،اوضاع خراب است .شهید بنوی با شجاعتی که در وجودش بود، گفت :پس چه کسی باید دفاع کند بچه ها نیاز به روحیه دارند .عملیات شروع شده بود .چنان آتش و دود و انفجار بر پا شده بود که قابل وصف نیست .درگیری تا ظهر ادامه داشت که به «پد »بر گشتیم .از قایق پیاده شدیم .همین که پا به خشکی گذاشتیم قایق با موشک دشمن منفجر شد .از آن طرف ،غلامرضا بیژنی با صدایی بلند در حالی که گریه می کرد صدا زد :قاسم !بیا که حسن فرمانده ی گردان را شهید کردند ...اکثر بچه ها شهید و یا زخمی شده بودند .روح جعفر بحرینی نیز به سوی معبود پرواز کرده بود .تعداد کمی از بچه ها سالم مانده بودند .منطقه کم کم به دست عراقی ها افتاده بود و کاری از دست ما بر نمی آمد .


قاسم هم با صدای بلندگفت که اگر می توانید خود را نجات دهید .


روز از نیمه گذشته بود و وضعیت به گونه ای بود که جز اسارت راهی برایمان وجود نداشت ؛چرا که در محاصره ی کامل دشمن قرار داشتیم .خودمان را به آب انداختیم و وارد نیزار ها شدیم .من و رستم پشت سنگر دو جداره ای که قبلادر نیزار ساخته بودیم ،پناه گرفتیم.ولی صحنه ها را می دیدیم .قاسم را با همان لباس بسیجی و چفیه سفید که دور گردنش بود وکلاه کرکی سیاهی که سرش بود دیدیم. ازآب بیرون آمد .به محض رسیدن به خشکی با آرپی جی او را هدف قرار دادند .صحنه ی دلخراشی بود .با رفتن او خودم راباختم.باورکردنی نبود.



قاسم، قاسم هم ما را تنها گذاشت !ناگهان یادم به وصیت نامه قاسم افتاد ..از این که نمی توانستم کاری بکنم ناراحت بودم. از طرفی نیز خودمان در وضعیت بدی قرار داشتیم .صدای یکی ار عراقی ها را شنیدیم که گفت :والله العظیم انا شیعه ...با شنیدن صدا از مخفی گاه بیرون آمدیم و خودمان را تسلیم کردیم دست های ما را با سیم تلفن بستند .


یکی از آنها با خشونت به ما گفت :اگر می خواهید کشته نشوید باید از طریق بی سیم فرماندهی تان از مرکز بخواهید تا برایتان نیرو بفرستند ....بی سیم را آوردند ،اما خوشبختانه بی سیم ،به وسیله قاسم از کار افتاده بود !این کا ر خشونت آنها را بیشتر کرد .


من و رستم آماده ی شهادت شده بودیم ! ذکر می گفتیم !یک لحظه ،صدای شلیک اسلحه مرا به خود آورد .دیدم رستم ،رستم نقش بر زمین شده و در خون خود می غلطد .چه صحنه ای !همه یاران ،را تنها گذاشتند .من بودم و بعثی های متجاوز .نمی دانم چرا ...حتما لیاقتش را داشتند .همان بعثی که رستم را شهید کرد تفنگش را روی سینه من گذاشت .شهادتین را بر زبان جاری کردم .به ماشه ی اسلحه فشار آورد ولی تیری شلیک نشد وبه اسلحه اش نگاه کرد .دید دو تیر جفتی در لوله ی تفنگ گیر کرده و شلیک نمی شود .مصلحت چه بود ...دست در جیب پیراهنم کرد و قرآنی کوچک و عکس خانواده ام را از جیبم بیرون آورد .قرآن را بوسید و به عربی حرفهایی زد ...شاید می گفت :این قرآن تو را نجات داده است !بدین طریق از کشتن من صرف نظر کرد و به طرف بغداد حرکت کردند .


پس از آزادی ازا سارت دشمن ،با لطف خدا و عنایت مسئولین در درمانگاه شهید مزارعی به عنوان راننده ی آمبولانس استخدام شدم ،تا این که یک روز ماموریتی به رانندگان آمبولانس در استان محول شد که من نیز انجام وظیفه کردم .به بوشهر رفتیم تا در حمل و تشییع چند تن از شهدای جنگ تحمیلی تا زادگاهشان کمک کنیم .همان حال و هوای جبهه برایم زنده شده بود .باور کردنی نبود .چه می شنیدم ؟!قاسم ...سردار رشید جبهه ی مجنون نیز آنجا آرمیده بود .


برای اینکه به وعده ای که داده بودم عمل کرده باشم ،تقاضا کردم تا شهید بنوی تحویل بنده گردد .وقتی جریان را گفتم پذیرفتند و پیکر پاک آن شهید بزرگوار را تحویل گرفتم و به طرف زادگاهش (وحدتیه )حرکت کردم .در همان آمبولانس حرفها داشتم که با او زدم .با او سخن ها داشتم که در خلوت به او گفتم



  بیژنی از همرزمان شهید :


ماموریت شهید بنوی به پایان رسیده بود .وی بر گه ی تسویه حساب خود را گرفته بود و می خواست برای رسیدگی به امور شخصی خود به خانه بر گردد . به او گفتم :اگر شما بروید من فردا دنبالت به بوشهر می آیم .شوخی کرد و گفت :می خواهم ببینم چه کار می کنی ؟شما همین جا باشید به شما خوش می گذرد! ما زندگی داریم ،مسئولیت داریم .خلاصه با او خدا حافظی کردیم .راستش خیلی حیفم می آمد که ایشان را از خود جدا ببینیم زیرا تاب دوری او را نداشتم .


وسط هفته بود .برای خدا حافظی به جزیره ی مجنون می روند .صبح جمعه 3/ 4/ 1367 شهید بنوی به اتفاق برادر شهید بیژنی از جزیره خارج می شوند .دیگر از نظر اداری و قانونی هیچ مسئولیتی بردوش شهید بنوی نبود .به پادگان برمی گردد .با بیسیم از فرماندهی تیپ به آنها اطلاع می دهند .که جزیره ی مجنون در حالت آماده باش است و فرمانده یا معاون گردان باید در آنجا حضور داشته باشند .شهید بیژنی برای شرکت در جلسه ای که بعد از ظهر تشکیل می شد در آن پادگان می ماند و شهید بنوی با وجود آنکه تسویه حساب گرفته بود و ماموریتش تمام شده بود به سرعت خود را به جزیره می رساند .اوایل سپیده دم 4/ 4/ 1367 که در گیری بسیار شدیدی آنجا روی می دهد ،شهید در همین در گیری ها به سوی خداوند پر می گشاید .



مصطفی عرب زاده همرزم شهید :


سابقه ی آشنایی من با شهید بنوی به سا ل 1363 بر می گردد .در منطقه ی «قفاس» با این برادر آشنا شدم .در آن سا ل ،عملیات شناسایی را در آن منطقه انجام می دادیم و از طریق دریا و راس آبادان به سمت بندر فاو می رفتیم . ادامه همین شناسایی ها زمینه ی اجرای عملیات والفجر 8 را پی ریزی کرده بود .


شهید قاسم بنوی بسیار آشنا به مسائل مذهبی بودند و سر نترس و بی باکی داشتند .در آن منطقه آذوغه ی مان برای مدتی تمام شده بود . درون قایق با کمک ریسمان و قلاب ،ماهی می گرفتیم و می پختیم و می خوردیم .اوایل جنگ بود و از نظر معیشتی و رفاهی شرایط بسیار سختی داشتیم ولی با همه این احوال ،مردانه پایداری می کردیم و به دشمن هیچ امتیازی نمی دادیم .


شهید بنوی هر صبح که بیدار می شدند پس از نماز صبح زیارت عاشورا می خواندند و بسیار شوخ و شیرین زبان بودند .


یک روز از منطقه ی عملیاتی فاو بر می گشتیم .رانندگی ماشین به عهده ی شهید بنوی بود .من کنار دست ایشان نشسته بودم .ناگهان دشمن شیمیایی زد .وسط جاده ،ماشین را نگه داشت و گرد و خاک شیمیایی همه ی ماشین را پوشاند .شهید بنوی که می دانست من قبلا شیمیایی شده ام ،مردانه و با شجاعت مرا از صحنه خارج کرد و مرا از مرگ حتمی نجات داد .


بعد از اینکه به بیمارستان آمدم ،دیدم حال خودش نیز زیاد خوش نیست و اگر از خود گذشتگی ایشان نبود من نیز مصدوم می شدم.

یک شنبه 21 آذر 1389  3:39 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها