قائم مقام فرمانده گردان حضرت ابوالفضل (ع)ناوتیپ امیرالمومنین(ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
زندگینامه شهید به روایت مادرش:
درست دل تابستان بود که به دنیا آمد ،یعنی سه روز از نیمه ی مرداد بیشتر نگذشته بود .چه سالی بود و چه سالهایی ! سال هزارو سیصد وچهل و شش خورشیدی .فکر الان را نباید کرد ،نعمت روی نعمت .آن روز ها آسمان خسیس بود و زمین بی برکت .فقر با همه اهل محل هم کاسه بود .چشمت سبز می شد تا ماشینی از شهر برسد ،جانت به لب می رسید که وسیله ای تو را سر جاده برساند .دست ها خالی ،سفره ها خالی .پاها بی کفش ،خانه ها بی فرش .حالا هر ولایتی یک دانشگاه دارد .بهمنیاری مدرسه نداشت !عزیز من دفتر و کتابش را کوله می کرد ،و به روستای پایین می رفت مدرسه !پنج سال به همین ترتیب ،دو نوبت این مسافت را گز می کرد .برای دوره راهنمایی هم رفت ،گناوه .همان سال اول انقلاب شد ومی گفت رفته ام بسیج ،شبها نگهبانی می دهم .تفنگ بر می دارم و گشت می زنم .از درس دور نشی مادر !بچه به این سن و سال چه کارش با تفنگه ؟تا همین چند وقت پیش ،یعنی قبل از انقلاب ،اگر کسی امنیه می دید ،رنگش می شد پیلته چراغ !نفسش به شماره می افتاد و لکنت زبان می گرفت .حالا چی شده که بچه های قد و نیم قد ،شب ظلمات ،تفنگ به دست ،نگهبانی می دهند .
چیزی نگذشت که گفت می خواهم بروم جبهه ،شاید هنوز از جنگ دو سال نگذشته بود. سال 1361 عملیات بیت المقدس ،بعد از آزاد سازی خرمشهر .خلاصه این که هوایی شده بود .همه چیزش شده بود ،جنگ و شهدا .خدا می داند که در چند عملیات شرکت کرد ،روز اول هم با شناسنامه اردشیر رفت !سنش کم بود ،سجلد برادرش رابرد و برای جبهه ثبت نام کرد .این اواخر فرمانده بود ،فرماندهی گروهان و معاون گردان .شهید من ،امام و سپاه به جانش بسته بود .می گفت :سال تولد من 1357 است !می گفت: سپاه پایگاه یاران امام حسین است .قدراین لباس سبز را بدانیم .
شما هم چه ثوابی می بردید که سبب می شوید یاد عزیزمان کنیم .«جهانشیر » عزیز هرم تابستان جنوب از جگرم سر می زند که یادش می افتم.چله ی تابستان روزه می گرفت در حالی که هنوز به تکلیف نرسیده بود .کار می کرد و روزه می گرفت .برای خودش در باغ کپر درست کرده بود .جایی که مقداری از حرارت خرما پز گناوه را بگیرد. باغچه ی سبزی درست کرده بود ،حظ می کرد که از دست رنج خودش بچیند .عشقش این بود که مادر ،دو پر سبزی اش را در لقمه ای سبک افطار بگذارد .بهشت به راهش بود که من ساعتی در سایه ی کپرک او روزه پر سواب تابستان را تحمل کنم .
کار و تلاش سازنده است و جنگ ،آدم را مرد بار می آورد .جهان مرد جنگ بود مرد تلاش پیوسته ،مرد بی خوابی های مداوم .وقتش وقف جبهه بود .به عیال و آل نمی اندیشید .اما مادر دوست دارد جوانش را در رخت دامادی ببیند .حجله ی عیش ببندد ،حنا خیس کند ،دورش بگردد ،ذوق کند ،کل بزند و برق برق چشمهایش شب عروسی را روشن کند .مادر است مادر .پسر که جهانشیر باشد ،این ذوق را بهتر در می یابد .حالا که مادر این همه خوشحال می شود ،چه صوابی از آن بهشتی .حلیمه ،من دلم به حلیمه است رودم !
هجده سالش بود که ازدواج کرد ،پنجم خرداد شصت و چهار .حلیمه از زندگی کوتاهش با جهانشیر گفتنی های زیادی دارد .او هفده ماه زندگی مشترکش را بهترین روزهای عمرش می داند واحساس قشنگ و لطیفی از هم نشینی مرد سر به زیر و سر افراز خود به همراه دارد .یک تپش در طول سلول های بدن و یک هیجان در جان .حس مرموز و دل انگیزی که واژه ی عشق ،قدری نا رسا می زند .مردی که تلاوت نمازش ،چراغ ایمان را در دل وفادار همسر افروخته تر می کرد .غروب ها ،نوحه ،شروه و دفتر چه ی یاد داشت شوهر ،چقدر مجال مجالست کم بود !اگر چه کم به چشم های شکفته ی مردش خیره شده بود ،اما از نگاه او خوانده بود که این وصال دیر پای نیست .قفس از حوصله ی مرغ تنگ تر است .با آنکه همه دغدغه اش زنگ در داشت ،نمی خواست بپذیرد که این همای سعادت روزی از لبه بام او خواهد پرید .در نامه نوشته بود که اسم پسرش را حسین بگذارید جوان رعنایی که الان برای خودش مردی شده است .پسر محجوب و منطقی ،.حسین یادگار عزیز است .یک بار که پس از تولدحسین به مرخصی آمده بود ،حلیمه گله کرد که چرا پسرمان را تحویل نمی گیری .گفت از جان هم برایم عزیز تر است ولی نمی خواهم پا بستم کند .راهی را که من انتخاب کرده ام به شهادت ختم می شود ،اگر در این جنگ هم اتفاق نیفتد ،به لبنان و فلسطین می روم .
آخرین بار که به جبهه رفت ،حسین شش ماهش بود . کلمه ی آخر در این موردها چقدر سوزاننده است .لخت جگر آدم را جز می دهد .چه دل باشد دل مادر که هی حکایت کند و نسوزد ،هی بیاد بیاورد و کباب نشود، مگر می شود ؟حلیمه هم روز آخرش را خوب به یاد دارد عروس صبور و عزیزم .چقدر اشک در آستین کند و مرور کند که :
ساکش را به دست من سپرد ،بند پوتینهایش را بست .ساک را گرفت و راهی شد .صورتش می درخشید و از چشمانش نور می بارید .دوست داشتم نگاهش کنم .کسی در من زمزمه کرد که باید سیر ببینی اش .او می رفت و دل مرا هم می برد ،او می رفت و من با چشم دل بدرقه اش می کردم .رفت و رفت .
از لب بام کفتری پر زد
از دل زن کبوتر شادی
مرد در فکر نینوای نبرد
مرد در فکر روز آزادی
مسافر همه از ره رسید، الا من
با لاخره جنگ تمام شد .زندگی در آرامش بعد از جنگ فرو رفت .چرخ زمان آرام شد و رخوت زندگی تفنگ را از شانه ی مردان گرفت .مسافران آسمان از راه زمین بر گشتند ،اما مسافر من نیامد .بعد از عملیات کربلای 4 ،یعنی آغاز زمستان 65 ،دیگر از او خبری نشد .مثل اینکه در جزیره سهیل ستاره ی سهیلی شده است ،در خاک عراق.
امان از بی خبری و چشم انتظاری !انتظار عزیز .هر بار که صدای زنگ در آمد ،چهره ی جهانشیر در نظرم مجسم شد .ساک به دوش و پتین به پای غباری و خاک آلود .موها ژولیده و عرق خیس .چهره خندان و تابناک و با لباس سبز سپاه و آرمی حاشیه دوزی شده و قشنگ ،درست روی قلبش .از همان آرم که روی خلعتش هم چسبانده بود و وصیت کرده بود که کفنش آرم سپاه داشته باشد .توشه ی محشر است ،مادر !جواز صراط، کارت سربازی شهید بی کفن .اما بمیرد مادرکه بدنی ندیده است تا در کفن آرم دار بپیچد .
عطش تابستان فرو کش کرده بود و شهریور هفتاد و شش از نیمه گذشته بود که با لاخره انتظار حسین و حلیمه به سر آمد ،درست همان روزهایی که پابوسی امام رضا رفته بودند .زنگ زدیم که بر گردند .به حسین گفته باشم که قلک سکه هایش را بیاورد تا بر سر با با بپاشد به حلیمه گفته باشم که خانه را آب و جارکند .چه خبر است که شهر را چراغان کرده اند ؟مهمان بهشتی آینه بستن و چراغانی کردن دارد .مرد من آمده است .انتظار ده ساله به چشم فرصت تماشا نمی داد .عزیزم روی دوش شهر می رفت و اشک نمی گذاشت که نگاهش کنم .چه حال داشت حلیمه ؟چه حسی داشت حسین ؟حسین به بهانه دیدن فیلم اسرا از مشهد الرضا دل کنده بود. حسین روی پدر ندیده است .از ققنوس خاکستر می ماند ،از مرغ بهشتی پر . از رعنای جهانشیر چیزی بر نگشته بود ،پلاکی و مشت خاکی ...
منبع:درتابستان زخم،نوشته ی غلامرضا کافی،نشر کنگره ی بزرگداشت سرداران و2000شهید استان بوشهر-1383
وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
با درود فراوان به امام زمان و نایب بر حقش امام خمینی و با سلام و درود بی کران به شهیدان از صدر اسلام تا شهدای انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی حق علیه باطل و با سلام به خانواده های شهدا که عزیز ترین فرزندان خود را در راه اسلام فدا کردند و باخون فرزندانشان درخت اسلام را آب یاری کردند تا روز به روز محکم تر و سر بلند تر شود ؛تا ان شا الله سایه اش بر سر ملل جهان افکنده شود .سلام بررزمندگانی که از اسلام پاسداری می کنند و مفهوم رزمنده بودن را به ابر قدرتهای شرق و غرب و کفار می فهمانند .
اینجانب فرزند حقیر شما ملت حزب الله ،یکی از سربازان کوچک اسلام هستم که اگر خداوند جان ناقابل را از من قبول کند ،در راهش می دهم .چه در جنگ و چه در جاهای دیگر !چه خوب است که در حال جهاد در راه خدا باشد .من این را افتخار عظیم می دانم که کسی در راه خدا ،در حال جهاد با کفر صدام کشته شود .باید با کفر بجنگیم تا بفهمد که یاران امام حسین (ع) چگونه اند !و به شما امت حزب الله و همیشه در صحنه بگویم که ما یک جان بیشتر نداریم وآخر باید خدا آن را از ما بگیرد – چه بخواهیم و چه نخواهیم !- اگر این جسم و جان در راه خودش پرورش دهیم ،در آن دنیا ،در صحرای محشر سر بلند هستیم و گرنه حساب طور دیگری است .
چه خوب است که جان ناقابل را در راه اسلام بدهیم و مثل یاران امام حسین کشته شویم
. به شما جوانان مومن بگویم که برای مسلمان و ایرانی ننگ است ،که جنگ اسلام و کفر باشد و شرکت نکند .به خدای بزرگ در آن دنیا مورد سوال قرار می گیرند .
اینجانب برادر کوچکتان – از زمانی وارد بسیج شدم ،کم کم پی بردم که مسلمان بودن یعنی چه ؟تارخ تولد مرا باید سال 1357 بزنند ،چون قبلا مثل کودک نمی دانستم در دنیا چه خبر است و لی از سالی که انقلاب شد و امام آمد ،گویی تازه متولد شده ام .به جبهه رفتم تا شاید خداوند گناهانم را ببخشد و از خطاهایم در گذرد و بعد از این شناخت بود که تصمیم گرفتم در سپاه خدمت کنم .تعهد اخلاقی و خدمتی دارم که تا جان در بدن دارم از اسلام پاسداری کنم و به برادران عزیز و از خود گذشته ی سپاه بگویم که سپاه پاسداران تنها برای ایران نیست ،بلکه برای تمام مسلمین است و اسلام مرزندارد .تا کفر در جهان است آرام نمی نشینم .قدر سپاه را بدانید که واقعا یاران امام حسین (ع) در آن خدمت می کنند . شما باید انشا الله اسلام را در جهان پیاده کنید .شما یاور همه مسلمانها هستید .اخلاقتان با مردم خوب باشد که مردم روی شما زیاد حساب می کنند و در کارهای اجتماعی شما باید پیش قدم باشید .همیشه برای رضای خدا کار کنید .اگر کسی از شما برادران سپاه را ناراحت کرده ام به بزرگی خودتان ببخشید ،تا خدا هم از من بگذرد .
خانواده ی عزیزم !
من راهم را شناخته ام و کشته شدن در راه خداوند افتخاری بس بزرگ است و من خدا را شکر می کنم که مرا پذیرفته است .اگر می خواهید گریه کنید ،برای امام حسین(ع) گریه کنید و شهادت مظلو مانه اش .
برادرانم .
اگر برای من ناراحت هستید ،راهم را ادامه دهید ،پدر و مادرم را دلداری دهید و به اسلام خدمت کنید و خواهرانم را راهنمایی کنید تا به اسلام خدمت کنند .
از عمویم غلامرضا ،که برای من زحمت زیادی کشیده است حلالیت می خواهم .
و تو ای مادرم !فرزند کوچکت را حلال کن !برای من بسیار رنج کشیدی ،در آمد زحماتت را به من دادی !چطور قدر دانی کنم ؟سلامم را به بی بی ؛خاله برادران ،خواهران ،فامیل ،دوستان و همسنگرانم برسانید .
همسرم !اگر پسرم پرسید به او بگو که پدرش برای چه و چگونه شهید شده است ،تا راهم را ادامه دهد .
فرزندم !درست را بخوان تا آنجا که توان داری .بعد در سپاه خدمت کن و راهم را ادامه بده ،اسلحه ام را در دست بگیر و به نبرد با کفار برو !همگی مرا حلال کنید .
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار. پاسدار ،قدر خود را پاس دار !
خاطرات
مادرشهید:
با پا روی خشت خیس پرید .بعضی را با نوک پا زخمی کرد . روی هر کدام نشانه ای گذاشت .. خرد و خمیرشان کرد .فریاد م را که شنید ،پا به فرار گذاشت .
-آخ که زحمتم راهدر دادی .خیر ببینی بچه .تو این گرمای عرق ریز باید دوباره خشت بسازم خبر مرگم این چند قیقه هم سر به زمین نگذاشته بودم .
حالا ساعت 8 شب است ،هنوز بر نگشته است خبر گم شدنش تقریبا در همه ی بهمنیاری پیچیده است ،روستا یعنی همین .طفل 4 ساله ای که پای فرار ندارد ،یعنی کجا می تواند رفته باشد ؟نکند ،در چاهی چاله ای افتاده باشد ؟نه ؛عمو غلامرضا به هر حفره ای سرک کشیده است .چه دل باشد دل مادر که تاب بیاورد .ستو ن بدنش ،پاهایش خمیده اند وهی عرق می ریزد و غش می کند .یک کلمه گفته باشد که شکایتت را به عمو غلامرضا می کنم حالا باید خودش را سرزنش کند .
نه از اینها نیست .او می داند که عمو چقدر دوستش دارد .از صحرا که بر می گردد ،دست و رو نشسته سراغش را می گیرد .تا چند بار به هوا پرتابش نکند و بوسش نکند پی کاری نمی رود .بچه که شیطون باشد دلخواه تر است .شیون از یک ساعت دیگر سایه شب روی همه چیز پهن می شود ،بلکه شده است .قیر شب که سنگین شود پا در آن گیر می کند ،چشم ،چشم را نخواهد دید .دریغ از طفل صغیرم .خدا به بی گناهی اش رحم کند .وای از شب بیابان .بیابان گرمسیری گناوه ؛عقرب و مارو رتیل .الان هم عین دل تابستان است .
ساعت 11 شب بود که وسط حیاط ظاهر شد .اشک پشت پلکهایش منتظر یک اشاره است ،تا مثل آب سد در روز باران سر ریز کند .بغضی که از گلویش بر آمده بود ،لبهای بسته اش را به جنبش وا می داشت ،اما چیزی نمی گفت .یک دل این بود که انگشت هایم را روی صورتش ببینم .یک دل اینکه در آغوش جایش دهم ،نزدیک به پرده ی جگرم .بچه است و دوست بره ها و بزغاله ها .فطرت پاک ،کودکی را به شعر و قصه و طبیعت و حیوانات پیوند می زند .پای چینه ی نه چندا ن بلند ،آن قد سرک کشیده است و آن قدر از تماشای بره ها و بز غاله ها حظ برده است که چشمانش خسته شده اند .حالا که بیدار شده است و می گوید آمده ام در رختخوابم ،بخوابم. توقع دارد من هم خواب بوده باشم .چه می داند که مادر چه کشیده است ؟بره ی عزیز من !
سردارحسین کارگر:
یادم نمی آید که از او در کاری نه شنیده باشم ،چه سخت و چه آسان .آماده بود که به نحو احسن انجا م وظیفه کند وخستگی نمی شناخت ؛خواب نداشت واین حرفها حرفهایی نیست که حالا بعد از سالها به زبان بیاورم .اینها گوشه جگرم بوده است .شما سبب خیر شدید تا من دفتر خاطراتم را ورق بزنم .برای یک فرمانده در هیجان جنگ و در بحبوحه تک و پاتک چیزی بهتر از این نیست که یک نیروی شجاع و نترس دم دست داشته باشد .نیرویی که پر از امید و ایمان باشد و به آدم دلداری و جرات بدهد .برای همین گفتم اینها گوشه ی جگرم بوده است .
تعارف معمول نیست .اصلا میدان جنگ جای تعارف نیست .آدمی وقتی در مخمصه ی منرگ قرار می گیرد ،همه چیز بریش رنگ دیگری دارد .یک حرف دلگرم کننده ،یک امید ،یک ثواب در آن لحظه در ژرفای جان فرو می نشیند .
گفتم :جهان !تو به عنوان معاون گردان همین جا می مانی .جبهه ،جبهه است. دیگر فرق نمی کند .امروز وظیفه شما این است که در خط پدافندی فاو باشی .
پشت سرم را نگاه نکردم و سوار ماشین شدم و در را بستم .می دانستم که الان اصرارش شروع می شود .جهانشیر کسی نبود که در خط پدافندی تاب بیاورد .خلاصه وقتی بویی برده باشد که در جای دیگر عملیات است .
اما او تازه داماد بود .خانواده اش را هم آورده بود سر بندر .دلم نمی خواست که در این عملیات شرکت کند .
-پسر !لا اقل این بنده خدا را ببر گناوه ،بعد اگر اتفاقی افتاد ،دختر مردم در این شهر چه کند ؟
- نگران نباش حاجی !او وظیفه ای دارد من هم وظیفه ای دارم .
دندانهایم را روی هم فشردم و با خود عهد کردم که عملیات کربلای 4 ،بدون جهانشیر
بر دستانی انجام شود .همان خط پدافندی فاو بماند بهتر است .اینها چیزهایی بود که تا
بر گشتن دوباره ی من به سنگر ،یعنی همان جا که جهانشیر را رها کردم از ذهنم گذشت .
وارد سنگر شدم .دستهایش را دور زانو حلقه زده بود .به اصطلاح زانوی غم بغل گرفته بود .پکر ،ناراحت . بغضی غریب در گلویش خانه کرده بود .اشک اگر اشاره ای می داد از سد پلکهایش سر ریز می کرد .داغدیده این حالت را نداشت .یتیم شده اینگونه نبود .طول دو ساعت جلسه ی ما را به همان حالت نشسته بود .دلم سوخت .
- چی شده چرا اینقدر ناراحتی ؟
همین سوال که پاسخش هم برایم روشن بود ،کافی بود تا بغضش بشکفد ..کافی بود تا اصرار گریه آمیز او را بر تصمیم من چیره شود .در چشم های خیسش رازی پنهان سر افشا شدن داشت .تابناکی دیگری در نگاهش پیدا بود .دلم لرزید .رعشه شفافی از ستون فقراتم عبور کرد .اما من نمی خواستم بپذیرم .مگر هنوز چند ماه از تولد حسین می گذرد که او با حلاوت و حرارت خاصی از دیدن فرزندش برایم گفته بود ؟هنوز احساس دل انگیز پدر شدن ،چنان که باید ،در جانش ته نشین نشده بود .ولی شوق شیرین شهادت ،پوست بر خاک می شکافد تا چه رسد به جانهای پاک .
غلامحسین دریانورد:
قبل از عملیات کربلای 4 ،یعنی میقات خونین جهانشیر ،این مرد جهد و جهاد را دیدم ،از من سراغ مجید شریعتی را گرفت .
- عجب !مثل اینکه خودت را خوب تحویل می گیری ؟
لحن سخنم پیدا بود که شوخی می کنم ،اما در دلم معنای دیگری تاب می خورد .یادم افتاد که به موسی بهمنیاری گفته بود :حالا مرا نبین که در فاو حبس کرده اند ،من در این عملیات شرکت خواهم کرد و دیگر همه چیز تمام خواهد شد .!راستی چه مرگ آگاه است این مرد .این ها بهره ی یک اربعین سیر و سلوک است .چیزی نیست که در حلوای نذری بریزند و خیرات کنند .با خودم فکر کردم که در این جماعت از این دست زیاد پیدا می شود .چیزهایی که به افسانه می ماند .چیزهایی که کلاه از سر عقل بر می دارد.به هر حال این را به موسی گفته بود ،دوستان دیگر هم شنیده بودند ،در حالی که نیم خنده اش را زیباتر کرده بود .چهره اش با ریشی انبوه و مشکی که به جوان سالی اش نمی خورد چشم های نافذ و ابروهای پر پشت .
- آخه ،بار اول که با مجید به جبهه رفتیم ،هر دو شکار چی بودیم .دفعه ی بعد شدیم فرمانده دسته .مرتبه ی بعد ما را به فرماندهی گروهان ارتقاء دادند .مطمئن باش با هم ...جهانشیر و مجید معاون دو گردان از ناو تیپ حضرت امیر بودند .آخرین ماموریت .
دو هم صدا دو هم نفس ،دو مرغ عشق ،بی قفس .به آسمانها پرکشیدند.
قبل از عملیات کربلای 4 برادر جهانشیر بردستانی را دیدم. از من سراغ برادر مجید شریعتی را گرفت به او گفتم :مجید هم اکنون در خور عبد الله است و الان معاون فرمانده یک گردان است .جهانشیر گفت :پس از قرار معلوم من هم باید خودم را برای معاون فرماندهی گردان آماده کنم .
به شوخی گفتم :چرا مثل اینکه داری خیلی خودت را تحویل می گیری .لبخند زدوگفت :از شوخی گذشته برای اولین بار که با مجید به جبهه رفتیم هر دو دوشکا چی بودیم. مرتبه دیگر هر دو فرمانده دسته شدیم و بار دیگر ما را به فرماندهی گروهان ارتقا ءدادند . یقین داشته باش که با هم نیز شهید می شویم ...
همین طور نیز شد شهید جهانشیر بر دستانی در عملیات کربلای 4 معاون فرماندهی یک گردان و همچنین مجید شریعتی نیز معاون فرمانده گردانی دیگر از ناو تیپ حضرت امیر (ع) بودند که هر دو با هم به شهادت رسیدند .
خانم ملک محمدی همسر شهید:
سال 1363 که تازه پیوند آشنایی با او را در زندگی بنا نهاده و قرار ازدواج گذاشته بودیم .جهانشیر مقدمه صحبتهایش از کار خودش شروع کرد .او گفت که شغل من پاسداری از اسلام است. من یک پاسدار هستم و در خدمت سپاه می باشم و از این شغل دست بر نمی دارم تا زمانی که جنازه ام را از نهاد مقدس سپاه بیرون بیاورند .
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
در روز دهم تیر ماه سا ل 1365 خداوند به ما فرزندی پسر را هدیه کرد نا مش را حسین گذاشتیم ،بعد از مدتی که جهانشیر برای مرخصی از جبهه به خانه می آمد کنار گهواره حسین می ایستاد و با نگاههای مهربانش احساس پدری را به چهره پسرش نشان می داد اما توجهی کامل و علاقه ای زیاد نشان نمی داد .من از او سوال کردم که چرا با حسین بازی نمی کنی و علاقه زیادی نشان نمی دهی ؟او در جواب گفت :می ترسم که علاقه زیاد باعث شود که دیگر به جبهه نروم و از این کارم دست بکشم .
در سال 1365 تقریبا 20 روز قبل از شهادت وقتی که از سر بندر خواستیم بر گردیم به شهر خودمان (گناوه) بر سر سه راهی جراحی که رسیدیم ماشین توقف کرد .جهانشیر را با چند نفر از همرزمانش دیدم که از ناو تیپ امیر المومنین آمدند پیش ما. وقتی که نگاهش کردم چهره اش آنقدر نورانی شده بود که من در دلم فکر کردم و با خودم می گفتم که این دیگر نگاه آخر است و به خانه بر نمی گردد .به او گفتم جهانشیر برایم نامه بفرست و زود به مرخصی بیا .او در جواب به من گفت :من نه نامه می نویسم و نه به مرخصی می آیم .برادرش که همراهش بود به طرف او اشاره کرد و گفت برادرم را می فرستم که از من خبر بیاورد و این خود سفر آخر و حرف آخر و روز وداع بود .
آثارباقی مانده از شهید
سه راهی شهادت
صدایی در سرم می پیچید و مرا به دور دستها پرت می کند ؛صدای انفجار خمپاره و نارنجک ،صدای تیر بار و رگبار ،صدای ضجه ی زخمی ها و صدای انهدام هواپیما در اوج آسمان ...
بغض گلویم را می فشارد و با بال های خیال ،از این دنیای خاکی ،اوج می گیرم .خوب که دقت می کنم ،می بینم صداهای دیگری هم هست که اگر عرفان در تار و پود وجودت رسوخ کرده باشد ،آنها را نیز می توانی بشنوی ؛صدای عشق ،صدای ایثار و از خود گذشتن به خاطر دیگری ؛صدای ریخته شدن خون ،صدای شهادت و ...
از آمیزش این صداهاست که جبهه پیش رویم تصویر می شود .آری ،صدای جبهه می آید و من دو باره باید گوشه ای از آن روز ها را با کلماتی که از این همه عشق و جنون ،مست شده اند ،بر کاغذ بگریم .
قبل از حمله بدر ،در سا ل 1363 لگنم شکست .به همین دلیل به بوشهر بر گشتم و یک سا لی خانه نشین شدم .در این یک سا ل با آنکه از جبهه دور بودم اما دلم آنجا بود ،انگار روح و قلب و ذهنم را در آن منطقه روحانی ،پشت خاکریز های مذهب و عشق جا گذاشته بودم و تنها جسمم را با خود آورده بودم .مدام از طریق رادیو و تلویزیون ،اخبار جنگ را دنبال می کردم .با شنیدن خبر هر پیروزی انگار تمام شادی جهان را به من می بخشیدند و با نا موفق مانده و شکست در هر عملیات ،تمام بغض جهان را ...البته اگر بتوان برای عاشقانی که دست خدا بر سر آنهاست .شکستی را هم متصور بود.
بالا خره این یک سال انتظار هم با تمام بی تابی ها و بی قراریها یش گذشت و پاییز 1364 بود که بلافاصله پس از کسب سلامتی ،عازم جبهه شدم و به تیپ امیر المومنین که اکثر رزمندهایش بوشهری بودند و فرماندهی آن را برادر حسین کارگر به عهده داشت ،پیوستم .در آنجا من به عنوان فرماندهی گردان ابوالفضل خدمت می کردم .این گردان را ابتدا با تعداد معدودی از نیرو ها تشکیل دادیم .ما را به جنوب مارد فرستادند و آنجا در سنگر بزرگی مستقر شدیم .بعد از آن بلافاصله شروع کردیم به جذب نیرو و سازماندهی گردان .
ابوالحسن حسن پور ،یدالله حسن پور و جهانشیر بردستانی – که هر سه بعد ها در عملیات کربلای 4 به شهادت رسیدند – را برای فرماندهی گروهان ها انتخاب کردیم .گردان که شکل گرفت ،آموزش نیرو ها را شروع کردیم .جدا از آموزشهای رزمی و نظامی ،روزانه حدود هشت یا نه کیلو متر دویدن هم قسمتی از برنامه های آموزشی ما بود که باعث با لا رفتن توان و آمادگی جسمی بچه ها برای عملیات شد .
مدتی بعد به ما دستور دادند که نیروهایمان را برای انجام مانور آماده کنیم .مراحل مانور بدین ترتیب بود که نیرو ها را از این طرف کرخه به آن طرف کرخه ببریم ،سپس آنها 4 کیلو متر پیاده روی می کردند تا به خط فرضی دشمن برسند و آن را تصرف کنند .این ها تمرین روبرو شدن با موقیعت هایی بود که مشابه آن در جنگ هم اتفاق می افتاد .در مسیر رود خانه و پیاده روی نیز به طور نمایشی تعدادی شهید و مجروح داشتیم که قرار بود به وسیله قایق های مخصوص به عقب باز گردانده شوند .
روز مانور ،پس از اتمام همه این مراحل ،هر چه صبر کردیم خبری از قایق های حمل شهید و مجروح نشد .بچه هایی که نقش شهید و مجروح را به عهده داشتند ،در آن هوای سرد ،زیر باران بر زمین افتاده بودند .با لا خره از طریق بی سیم به ما پیغام دادند که خبری از قایق های مخصوص نیست و به شهدا و مجروحان بگویید که خودشان بلند شوند و به عقب بر گردند !با صدای بلند گفتم :- برادر ها معجزه شده !شهدا و مجروحان گوش کنند !خبری از قایق های مخصوص نیست !بلند شوید تا با هم مانور را ادامه دهیم !شهدا زنده شوند و دست مجروح ها را بگیرند و حرکت کنند !چند بار حرکتم را تکرار کردم ،اما کسی از سر جایش تکان نخورد و تنها صدای ناله ی نمایشی مجروحان به گوش می رسید .دو باره گفتم :
- ما رفتیم می خواهید بیایید می خواهید بمانید !شهدا همین جا بمانند تا مفقود الاثر شوند !
این را که گفتم آن معجزه اتفاق افتاد .شهدا زنده شدند و مجروحان شفا یافتند و همه با هم مسیر مانور را ادامه دادیم !ساعت نزدیک 4 صبح بود که به مقصد رسیدیم و مانور تمام شد .البته ناگفته نماند که علی رغم موضوع نبودن قایق های حمل مجروح که باعث مزاح میان بچه ها شده بود ،همین مانور باعث شد که ما نقاط ضعفان را تشخیص داده و آنها را بر طرف کنیم .
من در کارهای نظامی گردان ،بسیار سخت گیر بودم و سعی می کردم نظم و انظباطی را حاکم کنم که در آن هر کس کارش را منظم و جدی انجام دهد .
گردان ما شامل سه گروهان بود .یک روز که سه گروهان را به خط کرده بودم ،دیدم شهید بردستانی با سه دقیقه تاخیر آمد . جای درنگ نبود .به گروهانش گفتم که بروند کنار رود خانه .شهید بردستانی هم فورا این کار را کرد و گروهانش را به کنار رود خانه برد .رود خانه بسیار پر آب و باتلاقی بود .نیروها را کنار باتلاق مستقر کردم و خود نیز با لا ایستادم .به شهید بحرستانی گفتم :
- بیا کنار من !
او هم آمد .گفتم :
- خودت جلو می ایستی !بقیه نیرو ها پشت سرت از باتلاق رد می شوید !بلافاصله گفت :
چشم !
این کلمه که از دهانش خارج شد ،دلم گرفت .احساس کردم چیزی در درونم شکسته است . نمی خواستم به خاطر فرمانده بودن ،احساس بر تری به نیرو هایم داشته باشم ،چرا که هدف مشترک همه ما بیرون راندن دشمن متجاوز و عمل به دستورات امام (ره) بود .ما برای خدا و به خاطر خدا می جنگیدیم و در جایی که خدا حاکم است ،صحبت ازبرتری انسانها نسبت به یکدیگر اصولا مضحک و خنده دار است و من نمی خواستم چنین استنباطی از بر خوردهای خشن نظامی من شود.حتی نمی خواستم یک بسیجی را که به خاطر آرمانش از خانواده و پول و زندگی و حتی از جانش هم گذشته ،بر نجانم .
اما از طرفی دیگر در مقابل آنها احساس مسئولیت می کردم .باید به آنها یاد می دادم که در جبهه اگر رنج نظم و وقت شناسی را به جان نخرند، ممکن است ضربه بخورند و باید یاد می دادم به آنها که خشونت جبهه یعنی اینکه ،اینجا همه چیز در یک لحظه اتفاق می افتد ؛جراحت ،شهادت و حتی خیانت هم می تواند در یک لحظه اتفاق بیافتد که اگر دیر بجنبی ...
به هر حال ،رفتم جلوی گروهان ایستادم و خودم اولین کسی بودم که وارد باتلاق شدم .نیروها هم پشت سرم آمدند و بعد از آنها هم دو گروهان دیگر وارد باطلاق شدند ؛تا همه برابر باشند و کسی اعتراضی نداشته باشد .
پس از سه ماه آموزش و رزم های شبانه مانورهای روزانه ؛نیروها دیگر به آمادگی لازم برای عملیات رسیده بودند .در تمام این مدت ،ما حتی یک صبح هم نخوابیدیم و برای اینکه با کمبود وقت مواجه نشویم ،جلسات فرماندهی را بعد از نماز صبح بر گزار می کردیم ؛که همین مسئله خود تجربه ی خوبی برای صرفه جویی در وقت بود .
پس از این مرحله ،شناسایی و توجیه فرماندهان گروهان و دسته ها آغاز شد که کار بسیار مهم و حساسی بود .سایر نیرو ها سخت کنجکاو بودند تا بدانند فرماندهانشان را برای شناسایی به کجا می برند ،چرا که می دانستند آنها را هر جا ببرند ،عملیات همان جا خواهد بود .ما نیز برای رعایت مسائل امنیتی – حفاظتی به فرماندهان دستور داده بودیم که به هیچ وجه در این مورد با نیروهایشان حرفی نزنند .
شناسایی ها و توجیه ها در منطقه اروند رود انجام گرفت .به ما گفته بودند که در اواسط بهمن ماه 1364 ،ایران در ناحیه اروند قصد انجام عملیات بزرگی دارد و می خواهد با قایق از اروند عبور کند و پس از تصرف شهر فاو از طریق جاده ی ام قصر به بندر بصره برسد و در صورت امکان آنجا را نیز به تصرف خود در آورد .
اگر این کار تحقق می یافت ،دست دشمن برای همیشه از خلیج فارس کوتاه می شد .عراقی ها هم ظاهرا چیزهایی فهمیده بودند ،زیرا مرتب به نیروهای ما در اهواز ،مارد و ...فشار می آوردند .
شدت بمباران های هوایی دشمن روز به روز بیشتر می شد و دیگر هیچ صدایی جز صدای بمب به گوشمان نمی رسید ،تا اینکه با لا خره بعد از چند روز دستور صادر شد که ما را از مارد به روستای« چوئیبده» منتقل کنند .در طول راه روی همه ی کامیون هایی که حامل وسایل مان بودند و حتی روی کامیون های حامل نیرو ها ،برزنت کشیدیم تا مانورها و هواپیماهای دشمن نتوانند ما را از با لا شناسایی کنند .
در فاصله چند صد متری روستای «چوئیبده» بیمارستان صحرایی بزرگی برای شب عملیات احداث شده بود .در همان روستا بودیم که عملیات والفجر 8 آغاز شد .شب عملیات به خط نرفتیم و به عنوان نیروی احتیاط ،همان جا نگاهمان داشتند .یکی دو روزی در روستا بودیم .روز به نخلستانهای اطراف می رفتیم تا از شر بمباران هوایی دشمن در امام باشیم و شبها ،تمام اخلاص و شور و هیجان مهار نشدنی خود را در نماز و دعای توسل و دعای کمیل می ریختیم .زانو می زدیم و مغفرت می طلبیدیم، از خدایی که شایستگی جهاد را به ما بخشیده بود .
مقر تاکتیکی ما به فرماندهی حاج حسین کارگر در منطقه ای بنام «گسبه» مستقر بود .برای آخرین توجیهات نظامی قبل از عملیات ،به آنجا رفتم .جلسه ای با حضور فرماندهان برگزار شد و ما را توجیه عملیاتی کردند .پس از پایان جلسه ،خواندن روضه . ذکر مصیبت ،تمام شهدا و عاشقان از دست رفته را جلوی چشمانمان باز گرداند و داغ تازه شده ای مثل گلوله بردلهایمان نشاند .
روز دوم عملیات والفجر 8 بود که فرمان دادند گردان ابوالفضل (ع)باید به فاو برود .با این خبر شور و شوق تازه ای در فضا حاکم شد و رزمنده های ما از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند .بچه های گردان ابوالفضل (ع) را با قایق از گسبه به فاو که آزاد شده بود ،بردند و من برای انجام هماهنگی های لازم ،این طرف آب ماندم .در حال تدارکات برای انتقال لوازم به آن طرف آب بودیم که هواپیماهای عراقی به شکل غیره منتظره ای در آسان ظاهر شدند و تمام منطقه را با بمب های شیمیایی آلوده کردند .یکی از بمب ها به قایقی بر خورد کرد و دود تمام قایق را فرا گرفت .فکر می کردم که دود ناشی از سوختن قایق ،اما بعد از چند لحظه بوی بدی به مشامم خورد .بلا فاصله ماسک شیمیایی ام را زدم دیگران هم همین کار را کردن .قبلا کسانی که در جنگ شیمیایی شده بودند را دیده بودم .
زجر عظیمی است و نمی دانم خدا به کسانی که در راه هدف و آرمانشان ،یک عمر زندگی شیمیایی را تحمل می کنند ،چه اجری خواهد داد ؟
به هر حال ،بار را در قایق گذاشته بودیم و باید از مسیری عبور می کردیم که به شدت شیمیایی شده بود .نیروهایی زیادی در آن طرف منتظر امکانات و تجهیزات بودند و ما ناچار به حرکت بودیم .
وسایل را پیاده کردیم ،احساس کردم چیزی در دستگاه گوارشم با لا و پایین می رود .زجر می کشیدم و به خودم می پیچیدم ،اما قبول نکردم که بچه ها به من آمپول ضد شیمیایی بزنند .به خدا گفتم :- خدایا از عملیات نشیم ها !
صبح که بیدار شدم کاملا خوب شده بودم .هوا گرگ و میشی بود که از فاو به طرف خور عبد الله حرکت کردیم .در آسمان هیاهویی از هواپیماهای دشمن بر پا بود .مرتب به طرفمان شیرجه می زدند و بمب می انداختند و با کالبیر تیر اندازی می کردند .ناچار بودیم هر چند متری که جلو می رفتیم ،خودمان را روی خاک سرد باران خورده بیندازیم و دو باره بلند شویم .از طرفی دیگر ،سردی بیش از حد هوا مه رقیقی ایجاد کرده بود و در آن هوای آلوده ،مجبور بودیم ماسک را در آوریم ،بخار را پاک کنیم و دو باره ماسک به صورتمان بزنیم .