قائم مقام فرمانده واحدطرح عملیات تیپ یکم امیرالمومنین (ع)لشکر4بعثت (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
یکی از روزهای سال 1337 ه ش که نور ماه کوچه پس کوچه های شهر ایلام را جلوه ای دیگر داده بود، صدای نوزادی سکوت شب را در هم شکست . چه صدای آشنایی بود ،صدای آن نوزادی که بعد ها سراسر زندگی اش با جهاد و حماسه گذشت و با عاقبتی نیکو به بستان اسماعیل ،روز عید قربان به قربانگاه عشق رفت .غلامرضا نام شایسته ای بود که خانواده اش بر او نهادند تا که او را به غلامی هشتمین ستاره ازآسمان تا ابد نورانی عصمت و طهارت (ع) بگمارند .شهید ملاحی از مقطع سوم راهنمایی تا اخذ دیپلم ،تحصیلاتش را همراه با فعالیتهای انقلابی ،مذهبی و شور و احساس عمیق سیاسی سپری کرد .انقلاب که پیروز شد اواوبر فعالیتهایش افزود، روزها در سنگر کسب علم می کوشید و شبها به نگهبانی از دستاوردهای انقلاب و ایفای رسالت سیاسی مذهبی خود می پرداخت .با آغاز جنگ به ندای باطنی اش که خروش بی امان علیه خصم بود .پاسخ مثبت داد و به جبهه رفت . اودر مدت حضورش در دفاع از دین وناموس وکشور حماسه های زیادی آفرید.سردار ملاحی با گذراندن با لاترین آموزش نظامی وقت (دافوس )و با پذیرش فرماندهی واحدهای اطلاعات و عملیات و طرح و عملیات،لشگر11امیرالمومنین سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سکان هدایت اطلاعاتی و عملیاتی این یگان رادر عملیات بزرگ والفجر 5،والفجر 9،والفجر 10 ،کربلای 1،کربلای 2 ،کربلای 5 ،کربلای 10 ،نصر 4 و نصر 8 را بر عهده گرفت .روحیه معنوی و سر شار از عشق به ولایتش سر انجام ،او را چون اسما عیل (ع) در عید قربان به قربانگاه برد و از جمع یاران سبز پوش به سوی یاران شهیدش پر کشید .اودراسفند ماه سال 1366پس سالها مجاهدت وحماسه آفرینی به آرزوی دیرینش ،شهادت ،رسید ودر جوار رحمت الهی بادلی آسوده ناظر اعمال ورفتار ماست.
منبع:پرونده شهید دربنیاد شهید وامور ایثارگران ایلام ومصاحبه با خانواده ودوستان شهید
وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
با درود و سلام به پیشگاه ولی عصر (عج) و نایب بر حقش رهبر کبیر انقلاب اسلامی و شهدای وا لا مقام و جانبازان گرانقدر که با ایثار گری های خود باعث عظمت اسلام و مسلمین شده و با گذراندن فراز و نشیب های جنگ به قیمت خون خویش تجربیات گرانبهایی را به دست آورده و به مستضعفین جهان که به انقلاب اسلامی چشم امید دوخته اند هدیه نمودند .نوشتن وصیت نامه افزون بر اینکه امری است عقلانی و شیوه ای است مرسوم بین خردمندان ،در اسلام نیز بدان سفارشهای موکدی شده است، تا جایی که پیامبر خدا کسی را که بدون وصیت از دنیا برود از مرده ی دوره جاهلیت معرفی می کند .
با سلام گرم به خانواده محترم ،مادر مهربان و همسرم .
اکنون که فرسنگ ها دور از شما هستم در سرزمینی غریب که گویی بوی وداع می دهد و پهن دشت خوزستان که تربت آن با خون عزیزان جان باخته رنگی به خود گرفته ،سلام گرم و بی پایان می فرستم .روز ها و ماهها بود در انتظار این روز ها و لیله القدر ها بودم که در مکانی از دار دنیا خدا حافظی کنم که حد اقل از زادگاهم دور باشم ،باور کنید که آرزوداشتم در خاک لبنان ،آنجائیکه ندای مظلومیتش به گوش همه مسلمانان رسیده است ،شهید بشوم .پس راهی را انتخاب نموده ام که آخرش ملکوت اعلا و معراج سعادت احسن ،تقویم و مرکب آن مرگ سرخ است . به هیچ عنوان بر من گریه نکنید و ناراحت نباشید اگر می خواهید روح من آزرده نباشد ،بر شهادت من سعادت بورزید که فرزندانتان در راه خدا به لقاالله پیوست .من از دنیای هیچ و پوچ نه تنها توشه ای از معنویات برای خود بر نداشتم که در پیش خدا و ائمه اطهار رو سفید شوم بلکه از نظر مادیات چیزی نداشته و مقدار پولی که آن هم خمسش را نداده ام که از آن وجه باقیمانده به اشخاص ذی صلاح بدهید تا برایم نماز و روزه بگیرند و توای مادر مهربانم ،از صمیم قلب تو را دوست دارم ،ای کاش می دانستی چه شور و شوقی دارم ،به هر حال از خداوند تبارک و تعالی توفیق سلامتی و صبر و برد باری برای شما خواهانم .اما همسر گرامی ام ،می دانم برای این راهی که من انتخاب کرده ام و این لباسی که من بر تن کرده ام کاملا واقف هستی و خود شما از پیروان حضرت زینب هستید می دانستم همسری انتخاب کرده ام که از نعمت های خدادادی است و در برابر تکلیف الهی سر تسلیم فرود می آورد و با رفتن این حقیر به جبهه های جنگ دعای خیرت بدرقه راهم می باشد .درود خدا بر تو باد که به پیام امام لبیک گفتی و دوشا دوش زینبیان زمان ،حاملانی از آل بتول هستید .اینک که سر آغاز زندگی نوین برایمان بود ،جنگ را به زندگی شیرین ترجیح دادیم .برای همیشه تو را می ستایم و از خداوند تبارک و تعالی توفیق ،سلامتی و سعادت برایت خواهانم .
و ای برادران و دوستان گرامی :
دست از حمایت امام و ولایت فقیه بر ندارید که در این زمان مرهون و بقاءعمر جمهوری اسلامی می باشند . اگر لحظه ای غفلت کنید دشمنان انقلاب اسلامی جان تازه ای می گیرند و خون شهدای عزیز را پایمال می کنند و اسلام و مسلمین برای همیشه از روی زمین محو می شوند .عمرتان را در راه تحصیل کمالات سپری کنید و لحظه های زندگی را در گرد آوری فضیلتهای علمی و عروج از پستی و نقصان به قله کمال و از فرودگاه جهل به اوج عرفان به کار گیرید .نیکی ها را گسترش دهید و برادرانتان را در رسیدن به کمالات و معنویات الهی یاری کنید ،امید وارم همه شما برادران و دوستان مرا ببخشید و طلب بخشش از خداوند کریم و شما دوستان عزیز دارم .خدا حافظ به امید دیدار در یوم الحساب .
امام حسین (ع) فرمودند :
اگر دین محمد (ص)جز با کشتن من پا بر جا نمی ماند پس ای شمشیرهاپیکرم را قطعه قطعه کنید .
پس اگر جمهوری اسلامی با خون ما حیات می گیرد ای مسلسل ها پیکرم را در بر بگیرید . خرمشهر – 20/ 11/ 1364غلامرضا ملاحی
خاطرات
شهید غلامرضا ملاحی:
دشمن با تمام توان به ارتفاعات میمک که در دست برادران ارتش بود ،هجوم آورد .با توجه به موقعیتهایی که دشمن در مرحله اولیه عملیات به دست آورده بود ،از طرف فرماندهی سپاه دستوری مبنی بر جلوگیری از ورود دشمن به خاک کشورمان به لشگر 11 امیر المومنین (ع)صادر گردید .
فرماندهی لشگر در راستای ماموریتی که به وی ابلاغ شده بود ،دستور داد تا تعدادی از گردان های رزمی از پیشروی آنان جلو گیری به عمل آورد .شهید ملاحی به عنوان فرمانده طرح و عملیات لشگر به منطقه عملیات عزیمت نمودند .
پس از شناسایی اولیه از چگونگی عملیات و پیش روی دشمن ،شهید ملاحی به همراه فرماندهی لشکر، پیامی را داده بودند که فرماندهان گردان های عمل کننده ،برای درگیری و جلو گیری از پیشروی دشمن خود را به منطقه برسانند .
قبل از آن ،واحدهایی از اطلاعات و عملیات و عناصری از واحد های رزمی به جلو رفته و با دشمن در گیر شده بودند .این در حالی بودکه واحد های ارتش به لحاظ فشار بیش از حد دشمن مواضع پدافندی خود را از دست داده و در حال عقب نشینی بودند .
بعد از در یافت پیام فرماندهی لشگر و عملیات مبنی بر وارد شدن گردان های پیاده ،من و برادر محسن کریمی خود را به منطقه عملیات رساندیم .این اولین بر خورد ما با برادر کرمی ،فرماندهی لشگر در در منطقه در گیری بود . با فرماندهی لشگر 84 خرم آباد ارتش در حال گفتگو بود .پس از صحبت کوتاهی که با ایشان داشتیم ،قرار براین شد که در لحظه رسیدن نیرو های خودی ،ضمن در گیری با دشمن ، شرایطی ایجاد شود که واحدهای ارتش مجبوربه عقب نشینی نشوند .
سراغ شهید ملاحی را گرفتیم .برادر کرمی گفتند :ایشان به جلو رفته است ،برو با وی هماهنگی لازم را به عمل بیاور .من هم بدون معطلی از روی جاده به راه افتادم .پس از مدت زمان کوتاهی به صحنه در گیری نزدیک شدم ،از روی تپه ای می خواستم اوضاع را ببینم که صدایی شنیدم .عبد الله ،تو کجایی ؟بیا اینجا !با شما کار دارم .او همیشه مرا به اسم صدا می زد .
به سمت پایین تپه نگاه کردم .شهید ملاحی و شهید پاینده را دیدم که هر دو در حال حرکت به جلو بودند .من هم شروع به صحبت کردم و می خواستم به آنها برسم .کمتر از صد متربا با لای تپه ای که بر نیروهای عراقی مسلط بود ،نمانده بود که به آنها برسم وبه آنها دست دادم و از سلامت بودن آنها خوشحال شدم .
یادم هست که آن لحظه رو بوسی من با آن دو شهید بزرگواربود پس از چند دقیقه ای احوال پرسی از من پرسیدند :بچه هایت کجا هستند ؟منظور از بچه ها نیرو های گردان بودند .من در جواب گفتم :نزدیک است برسند ،برادر زارعی همراه آنهاست .او برای بار دوم گفت :پس کی می رسند ؟تو می دانی اگر تانکها از این گرده ها رد شوند ،دیگر نمی شود جلوی آنها را گرفت .من دو باره جواب دادم :الان می رسند ،شما بگو ما چکار کنیم ؟در همین حال که با او صحبت می کردم ،در گیری خیلی شدید شد .و زد و خورد نیروهای خودی با عراقی ها بیشتر می شد که از هر طرف صدای شلیک گلوله از زمین و هوا و صدای حرکت خود روهای سنگین و تانکهای عراقی در پشت تپه خیلی نزدیک شده بودند ،به گوش می رسید .
با توجه به نزدیک شدن آنها ،خود را برای مقابله با آنها آماده کردیم .در هنگام دویدن به طرف تپه ای که عراقیها در پشت آن بودند ،یک لحظه شهید ملاحی بر گشت .چشمش به یکی از نیروهای بسیجی که آر پی جی زن هم بود ،افتاد. با دست به او اشاره کرد که بیاید ولی بسیجی که در کنار تخته سنگی نشسته بود ،متوجه نشد ،گویا مجروح بود .شهید ملاحی رو به من کرد و گفت :برو آن بسیجی را یا لا اقل آر پی جی و مهمات او را همراه خود بیاور .تانکهای عراقی دارند از تپه بالا می آیند .با اسلحه کلاش که نمی شود جلو آنها را گرفت .بدون معطلی به سمت آن برادر بسیجی دویدم ،شاید چند قدمی بیشتر از آنها فاصله نگرفته بودند که نا گهان صدای شلیک گلوله 133 م م مرا متوجه خود کرد .
خود را روی زمین انداختم .در حالی که دراز کش روی زمین خوابیده بودم ،سرم را به طرف شهید ملاحی و شهید پاینده بر گرداندم ،با توجه به گرد و غبار ناشی از گلوله ،چیزی ندیدم .به ذهنم رسید که هر دوی آنها به شهادت رسیدند ،چرا که گلوله درست به چند قدمی آنها خورد .پس از چند لحظه که گرد و غبار از بالای سرم رد شد ،از جایم بلند شدم .به طرف آنها رفتم .
وقتی که رسیدم ،پیکر قطعه قطعه شده شهید ملاحی ،آن اسطوره دفاع مقدس را دیدم که در همان لحظه اول به لقاءالله پیوسته بود ،اما شهید پاینده هنوز زنده بود.
سال 1363 ،مدتها بود که به مرخصی نیامده بودم .در خواست چند روز مرخصی کردم .پس از موفقیت به مرخصی آمدم .تنها یک شب در خانه بودم که صبح روز بعد ،شهید غلام ملاحی ،فرمانده اطلاعات و عملیات تیپ 11 امیر الومنین (ع)به منزل آمد .
گفت :با توجه به اینکه عملیات عاشورا در منطقه میمک شروع شده و یکی از یگانها ناکام مانده ،ما موظفیم آنها را حمایت کنیم .لذا از این ساعت مرخصی شما لغو می باشد و شدیدا به شما نیاز مندیم .حتما باید بیایید و ما را یاری کنید ،تا به اهداف و نتایج واقعی عملیات برسیم .علیرغم حجم مشکلات و گرفتاریها ،دستور فرمانده خود را پذیرفتیم .اسباب و اثاثیه و امکانات شخصی خود را آماده کرده و با آنها به منطقه عملیات رفتیم .همان روز با یک گروه شناسایی متشکل از برادران شهید غلام ملاحی ،محمد حجازی ،اسد بسطامی ،حاج یادگار امیدی و جانباز سعد الله منصوری از منطقه ای به نام گرگنی وارد منطقه حائل مرز ایران و عراق شدیم. شروع به فعالیت اصلی گشت و شناسایی و دریافت اخبار و اطلاعات کردیم .عملیات از شب قبل آغاز شده بود .حجم مبادله آتش طرفین بسیار سنگین بود .عراق شکست خورده و فعالیت کاهش یافت .رزمندگان ،منطقه را به دست گرفتند .به ما خبر دادند که تعدادی از پرسنل لشکر 11 شهید شده اند. باید به کمک آنها می رفتیم .با ماشین تویوتا که داشتیم به منطقه محل حادثه رفتیم .فکر کردیم توسط هلی کوپتر های عراقی که با لا سر آنهاست بکلی از بین رفته اند .
یک لحظه در حال دور زدن بودیم که یکی از مجروحان اشاره کرد که حرکت نکنید و بایستید .آنها با مین بر خورد کرده بودند و ما داشتیم داخل میدان مین دور می زدیم .انفجار شدیدی رخ داد .خود رو با مین بر خورد کرد .افراد گروه شهید یا مجروح شدند .بطوری که در همان مرحله اول ،محمد حسینی و بسطامی شهید شدند .در میان آن همه گرد و غبار ودود ،از جا بلند شدم .بدنم بی حس و طرف چپ و پشتم بسیار درد داشت .یکی مرا صدا زد :آقای فتحی زاده بیا اینجا !نگاهی انداختم .دیدم شهید محمود حجازی درست از کمر با پایین بدنش قطع شده و تنها با لا تنه اش باقی مانده بود .گفت:چند وصیت دارم ،به شما بگویم .اگر شهید نشدی ،عمل کن .وصیتهایش را شنیدم .یکی از وصیتهایش این بود که :چند روز قبل ،یک خود رو در دست داشتم که خراب شد .نخواستم از پول بیت المال هزینه کنم 800 تومان از دوستم مجید (که بعداَ شهید شد )قرض گرفته ام ،داخل کیفم هست آن را به ایشان بدهید .خواستم بر گردم ،دیدم شهید ملاحی می گوید :فتحی زاده ،مرا از زمین بلند کن و از این نقطه هموار تر دور تر ببر ،نکند دست عراقی ها بیفتم و اسیر شوم وچون هر دو شدیدَا از ناحیه کمر مجروح شده بودیم ،به نا چار کنار هم دراز کشیدیم و دیگر چیزی متوجه نشدم که در بیمارستان همدیگر را دیدیم .
نویسنده خاطره ،در تاریخ 25/12/1378 به هنگام پاکسازی مناطق جنگی از مواد منفجره ،بهرام آباد مهران به شهادت رسید ند.
غروب دلگیری بود .غروبی که بوی خون ،ایثار ،شجاعت و شهادت می داد .دشمن بعثی عملیات ایزایی انجام داده بود ،پیش بینی می شد که وارد صالح آباد شود .اهالی صالح آباد ،نزدیک ایلام مستقر شده بودند و شهر تقریبا خالی از سکنه بود .جهت حفاظت از مقر سپاه ،وارد شهر صالح آباد شده بودیم .خبر های خوبی به گوش نمی رسید .دشمن بعثی تمام توان خود را به تلافی شکست هایش به کار برده بود و قصد وارد شدن به خاک میهن اسلامی را داشت. بچه های لشگر حضرت امیر (ع)، به صورت دسته های آر پی جی زن مسلح شده بودند .
پس از گذشت چند روز ،ماتمی جان ستان ،لشگر را فرا گرفت .بچه ها پیکر عزیزی را آوردند .چقدر مظلوم بود. با همان مظلومیت او را به خاک سپردیم .آن غروب غم انگیز ،غروب ستاره تابناک شجاعت ،شهامت و انسانیت ،غلام ملاحی بود .
شهید کاظم فتحی زاده (دراسفندماه 1378برانفجار مین ودرحال پاکسازی مناطق غرب کشوربه شهادت رسید)
اوایل جنگ شهیدی را به بنیاد شهید ایلام آورده بودند ،آدرس آن نوشته شده بود :ایلام- شاد آباد – روبروی راهنمایی و رانندگی – پلاک .. اما اسم نداشت .وقتی ما به آدرس فوق مراجعه کردیم دیدیم چنین کسی ندارند و در آن محله چنین رزمنده ای با این شخصات وجود ندارد .مدت زیادی در معراج شهداءآن را نگهداری کردیم ،به تمام شهر های استان مراجعه کردیم و کوچکترین نتیجه ای حاصل نشد :با لا خره مجبور شدیم با هماهنگی مرکز او را به کرمانشاه منتقل و به تهران بفرستیم .قرار شد فرداآمبولانس تهیه کنیم و کار انجام شد . خود رو از ایلام حرکت می کند ،در نزدیکی ایوان در ورودی روستای کل کل ،لاستیک آمبولانس می ترکد و چپ می کند :درب باز می شود و جسد از تابوت بیرون می افتد .مردم روستا جمع می شوند .وقتی مشاهده می کنند متوجه می شوند این شهید – بچه همین روستاست .او را در آغوش می گیرند و به استقبالش می آیند .
سید ماشا ء الله رحیمی:
باران نوزدهم دی ماه شصت و دو آن قدر شدید بود که سیل راه افتاده بود. معمو لا در این مواقع گروه های شناسایی فعالیت بیشتری دارند .این وضعیت به گروه های شناسایی این امکان را می دهد که از اصل غفلت یا غافلگیری طرف مقابل استفاده کنند و به عمق مواضعشان نفوذ کنند .کاظم فتحی زاده یکی از نیروهای نترس و زبده است که نام و آوازه اش بین همه بچه های لشگر 11 امیر المومنین پیچیده .همه او را می شناسند .شجاعت ، دلاوری ، صلابت و چابکی کاظم بر کسی پوشیده نیست .مدتی ا ست که وارد گردان ما شده و هر وقت که لازم می داند به شناسایی می رود .همین چند لحظه پیش بود که بهش گفتم :کاظم بریم شناسایی !
فقط لبخندب از سر رضایت زد .انگار منتظر همین جمله بود تا بلند شود و وسایلش را جمع و جور کند .باید به منطقه "دره مالی" عراق نفوذ می کردیم .باران یکی دو روز پیش آن قدر زیاد بود که سیل راه افتاد و آب تمام بستر رودها و چاله چوله های منطقه را در نوردید . شب که شد راه افتادیم .من و کاظم فتحی زاده و سه نفر دیگر از بچه های گردان ابوذر .بیشتر شناسایی ها در شب انجام می گیرد .تاکتیکی است که خود عراقی ها هم متوجه شه اند .برای همین است که شب ها خیلی مواظبند و تمام معبر های ورودی یا بستر رودخانه های فصلی و شیارها را مین گذاری می کنند .خوب می دادنند که گروه های شناسایی چطور در پناه شب تا عمق مواضعشان نفوذ می کنند .
از خط دشمن گذشتیم .مقر ها و عقبه نیروها به دقت شناسایی شد .کاظم کروکی مقرها و تمام سنگر ها را روی کاغذ کشید .هوا داشت روشن می شد .بر گشت به عقب امکان پذیر نبود .می بایست جایی خودمان را پنهان می کردیم ، و کردیم . غذای کافی به همراه خود نیاورده بودیم و گرسنگی داشت اذیتمان می کرد .آب قمقمه ها هم در حال تمام شدن بود .آب را باید می گذاشتین لحظات آخر .هنوز که اتفاقی نیافتاده بود .زمان به کندی می گذشت و گرسنگی بیش از پیش اذیتمان می کرد. چاره ای جز تحمل کردن نبود .آن قدر ماندیم تا هوا گرگ و میش شد . کاظم گفت :بلند شید بریم !
گفتم :به نظر تو هنوز زود نیست !
کاظم گفت :نه !کلی راه باید برویم !
گفتم :"بزار هوا کاملا تاریک بشه !
کاظم گفت تا ما بلند شیم و چند قدم بر داریم هوا به اندازه کافی تاریک می شه !
راه افتادیم .از همان جایی که آمده بودیم بر می گشتیم اما یک دفعه کاظم تغییر مسیر داد و به شیار دیگری پیچید .
گفتم :چکار داری می کنی کاظم ، راه رو عوضی می ری !
به آرامی گفت :راهرو بلدم ، باید تغییر مسیر بدیم .
چرا ؟مگه چی شده ؟
می ترسم عراقی ها سر راهمان دام گذاشته باشن !
هر طور میلته !
همه به ستون ، پشت سر کاظم در حرکت بودیم .
هوا هنوز کاملا تاریک نشده بود .همان طور که داشتیم پیش می رفتیم ، یک دفعه کاظم گفت :تکان نخورید !هول کردم .از ذهنم گذشت :گیر افتادیم و کمین خوردیم !
صدای کاظم بود که بلند شد :همان جا که هستین بایستین !
گفتم :چی شده کاظم :
کاظم گفت :نگاه کن سید !
با انگشت گودی کف شیار را نشانم داد خوب که دقت کردم دیدم یک مین تله ای والمر در کف شیار کاشته اند .کاری که به فکرکمتر کسی می رسید .آن طرف شیار یک مین دیگر والمر قرار داشت که با سیم تله هر دوشان را به هم متصل کرده بودند .قبل از آن که سیم با بدن کاظم تماس پیدا کند ، او متوجه قضیه شده بود .کاظم مشغول خنثی کردن مین ها شد .با عصبانیت گفتم :داری چکار می کنی مرد !
کاظم گفت دارم خنثی شان می کنم !
گفتم :برای چی این کارو می کنی ؟
کاظم گفت :به خاطر حیوانی ، جانداری که اگه احیانا از اینجا گذشت پاش به این مین ها بر نخورد !
گفتم :بابا گور پدر حیوان ، ولشان کن !
کاظم گفت :نه !باید خنثی شان کنم و کرد .
مانده بودم چه بگویم .اما انگار کسی در دلم مرا سرزنش می کرد .من به چه فکر می کردم و کاظم به فکر چه بود .
سید ما شا ء الله رحیمی:
گروه ویژه تشکیل شده بود .یک گروه ویژه که از بهترین لشکر بودند .کار این گروه تعقیب و از پای در آوردن نیروهای عراقی موصوف به" فرسان" بود . همان گوش برهایی که مدتی بود از عمق خاک عراق به پشت عقبه نیروهای ما نفوذ می کردند و ضربات بدی به نیروها وارد می کردند .بیشتر اعضای این گروه از کردهای وابسته به رژیم بعث بودند . کارشان شناسایی نقاط حساس و کمین کردن در پشت عقبه نیروهای خودی بود .هر بار که نفوذ می کردند ، تا ضرباتی وارد نمی کردند ، امکان نداشت که به عقب بر گردند .تا حالا چندین بار کمین زده اند و عده ای از بچه ها را شهید کرده اند.
گوش هاشان را بریده اند و با خود برده اند .هر جفت گوش قیمت گرانی دارد .هر جفت گوش پنجاه هزار دینار پول کمی نیست .گروه فراسان آن قدر سریع ؛ چابک و خطر ناک هست که آوازه وحشتشان تمام منطقه را گرفته است .تمام نیروهای مستقر در خط به خوبی می دانند که گروه فرسان از هر منطقه یا نقطه ای که بگذرد ، تا ضرباتی وارد نکنند ، امکان ندارد بر گردند .با دسته های ده نفری و بیست نفری وارد منطقه می شوند ،از بیراهه ها وارد می شوند و از همان جا ها دوبار ه به خاک عراق بر می گردند .
برای همین بود که به دستور فرمانده لشکر محمد کرمی و سایر اعضای فرماندهی ، یک گروه ویژه تشکیل داد که افرادش از بهترین گردان ها و گروهان ها انتخاب شده بودند .کار این گروه تعقیب گوش بر ها و از بین بردن آنها بود .پانزدهم مرداد ماه 1363 بود که علی بسطامی از اطلاعات عملیا ت لشکر به مقر گردان آمد .قرار بودبه شناسایی منطقه آزاد خان کشته برویم .علی بسطامی فرمانده اطلاعات لشکر به دنبال رد گروه فرسان بود .من هم عضو گروه ویژه بودم و می بایست ردی ،نشانی از آنها پیدا کنم .شب که شد چهار نفر از بچه ها را انتخاب کردم و به راه افتادیم .نرسیده به خط اصلی ، رو کردم به علی و گفتم :علی جان از خط اصلی عبور کنیم و بعد نمازمان را بخوانیم !
علی گفت :نه آقا سید !اگه از خط پدافندی عبور کنیم جلویمان میدان مین هست ، می ترسم آنجا مشکلی پیش بیاد و نتوانیم نمازمان را بخوانیم ، بذار همین جا نماز بخوانیم .
علی از بچه ها فاصله گرفت و رفت در یک گودی کوچک که آن طرف تر بود ، مشغول نماز خواندن شد .چند لحظه صدای گریه بلند شد .اول فکر کردم حتما یکی از بچه هاست ؛ اما بعد دیدم صدای هق هق زدن اوست که در داخل گودی بلند می شود .تا حالا ندیده بودم که علی گریه کند .آوازه شجاعتش را شنیده بودم ، بهم گفته بودند که هر لحظه اراده کند تا بیست متری سنگر بعثی ها می رود و هیچ کس جلودار ش نیست ، شنیده بودم که چقدر با نیروهایش دوست و رفیق است ، اما ندیده بودم که این مرد ، این آدمی که این آوازه را به هم زده ، گریه کند .صدای گریه اش را به وضوح می شنیدم .بی اختیار بلند شدم رفتم کنارش .دست به دعا بود :خدایا می خواهم مجرد شهید شوم !خدایا امشب ماموریت مهمی در پیش داریم ، خودت کمک کن که با سر بلندی این ماموریت را انجام بدیم !خدایا اگر قرار است مشکلی ، خطری پیش بیاید ، آن را تنها نثار من کن !
چه حالی داشت !بی آنکه خلوتش را به هم بزنم از کنار چاله بلند می شوم .می آیم پیش بقیه .نمازش را که خواند به گروه ملحق شد . خودش بلند می شود و برای بچه های چای درست می کند .غذا را خودش بین نیروها تقسیم می کند تا کسی بلند می شود که کاری انجام دهد ، التماس می کند که بنشیند تا او همه کارها را انجام دهد .
همیچ باورم نمی شود . مسئول اطلاعات عملیات لشکر با آن نام و آوازه ای که به هم زده بود ، طوری رفتار کند که همه را به شگفتی وا دارد .
شام که خورده شد ، راه می افتیم .از خط پدافندی بعثی ها می گذریم و با عبور از همان جاده کمربندی عراقی ها که تمام منطقه را به هم وصل می کند ، مقرهایی را که در مناطق خزینه و شهابیه است شناسایی می کنیم .علی جلو دار است .تا قبل از عبور از خط پدافندی پشت سر نیروها حرکت می کرد ، اما همین که نزدیک خط اصلی می شویم ؛ خودش جلو می افتد .من اولش مخالفت می کنم .
تو که تا چند لحظه پیش پشت سر همه بودی چطور شد که حالا جلودار می شوی !
علی گفت :من باید جلودار باشم !
گفتم :نه ، من باید جلودار باشم ، وجود تو برای لشکر خیلی اهمیت داره !
علی گفت :تو را به خدا اذیت نکن !
و جلو تر از هم راه می افتد .کار شناسایی تمام می شود اما ردی از گروه فرسان نیست .فقط مقرهای جدیدی که در منطقه ایجاد شده ، توجه علی را بر می انگیزاند .انگار عراق می خواهد در منطقه آماده می شود .
گروه فرسان وحشت عجیبی در منطقه ایجاد کرده بود .کسی به درستی اطلاعی از سازماندهی و چگونگی کار و برنامه شان نداشت .
مدتی بود که در برابر این گروه ، به دستور فرمانده لشکر 11 امیر المومنین و فرمانده عملیات لشگر غلام ملاحی گروه ویژه ای تحت عنوان گروه ضربت تشکیل شد که کارش تعقیب و از بین بردن اعضای گروه فرسان بود . هوای داغ مرداد ماه 1363 و آن دشت های سوزان و ملتهب مهران و چنگوله بد جوری آدم را کلافه می کرد .چند قدم که راه می رفتی ، عطش طوری جلوه می کرد که انگار سالهاست آبی ننوشیده ای .درست مثل خود دشت . مثل همین خاک گرم و سوزان که هر چه آب ؛، روی آن بریزی اصلا نمودی ندارد .باز هم لب تشنه و تاول زده است .
هجدهم تیر ماه شصت و سه بود که غلام فلاحی فرمانده عملیات لشکر دستور داد که برای کسب اطلاع از وضعیت دشمن در منطقه ، هر طوری شده باید اسیر بگیریم .غلام چیزی خواسته بود که بعید به نظر می رسید .همه اش دنبال چگونگی تشکیل سازمان گروه فرسان یا آن گوش برهای لعنتی بودیم .باید می دانستیم که اینها کی اند و چطور سازماندهی و هدایت می شوند و چگونه خود را به عقبه نیروهای ما می رسانند و از آنجا ضربه می زنند .تا حالا چند بار جلوی راه بچه ها کمین کرده بودند و عده ای شان را شهید کرده بودند .تنها چیزی که می دانستیم این بود که آنها کرد هستند ، همین .
یک ماه گذشت .
یادگار امیدی فرمانده اطلاعات عملیات بود . من هم مسئولیت گروه دیگری از بچه ها را به عهده داشتم .هوای گرم مرداد ماه شصت و سه آدم را کلافه می کرد .اما در پوشش همین گرما و هوای دم کرده گوش برها از خط عبور می کردند و می آمدند پشت سر نیروهای خودی و آنجا کمین می کردند .مدتی بود که بد جوری منطقه را نا امن کرده بودند .آوازه وحشت و قدرتشان در همه جا پیچیده بود .بیش از همه از منطقه "سر خر" عبور می کردند .
انگار آنجا مرز سفیدی بود که هیچ خطری تهدیدشان نمی کرد .خوب جایی را انتخاب کرده بودند ."سرخر" با آن هم شیار پیچ در پیچ ، توی روز روشن آدم را به هراس می انداخت ، چه رسد به این که نا امن باشد .دل شیر می خواست که بتوان به راحتی از آن عبور کرد.
به خصوص زیر حرارت و گرمای مرداد ماه که افتاب عمود بر پیکرت تازیانه آتش بزند .اما تحت هر شرایطی می بایست بر اساس دستور لشکر ، هم به دنبال گوش بر ها می گشتیم ؛ هم از عراقی ها اسیر می گرفتیم .حاج یادگار آمد و نیروها را توجیه کردیم .نیروها به دو گروه تقسیم شدند که مسئولیت یک گروه با حاج یادگار بود و مسئولیت گروه دوم با من .
غروب روز دوشنبه هفدهم مرداد ماه بود که راه افتادیم .از جاده آسفالت مهران –دهلران گذشتیم و هفده کیلو متر به عمق خاک عراق نفوذ کردیم تا به منطقه "ته لیل" رسیدیم که حایل بین مهران و دهلران بود. بر روی ارتفاعات "ته لیل" عراقی ها یک پایگاه زده بودند .پشت سر ارتفاعات ، تپه ای بود که تیر بار دوشکا را روی آن مستقر کرده بودند .تیر بار جایی قرار گرفته بود که هر جنبنده ای که قصد نفوذ از آن سمت را داشت ، جان سالم به در نمی برد .پایگاه جاده مواصلاتی نداشت و برای همین تدارکات نیروهای عراقی با قاطر صورت می گرفت .اهمیت آن نقطه در این بود که روی بخش وسیعی از منطقه دید و تیر کامل داشت .عصر بود که دو نفر از عراقیها در حالی مشاهده شدند که با قاطر برای پایگاه آذوقه می بردند .
یادگار گفت :باید هر طوری شده پایگاه را دور بزنیم و محاصره شان کنیم !
گفتم :فکر خوبیه !اما باید با نهایت دقت این کار انجام بگیره !
همه اش به این فکر می کردیم که چطور یکی از آن سربازها یا درجه دارهای بعثی را زنده بگیریم ..این مهمترین هدف بود و برنامه بعدی هم تعقیب و به دام انداختن گوش بر ها بود .
بین پایگاه و تپه ای که تیر بار دوشکای بعثی ها روی آن مستقر بود ، شیاری بود که هر موقعیتی را به هم متصل می کرد .قرارشد کاظم فتحی زاده به اتفاق چند نفر دیگر از بچه ها در میانه شیار ؛ یعنی همان جایی که عراقی ها با قاطر تدارکاتشان را انجام می دادند ، کمین بزنند .
کار سختی بود .گرمای هوا و التهابی که از زمین بخار می شد امکان فعالیت چندانی به آدم نمی داد .اما چاره ای نبود .به هر نحو ممکن و تحت هر شرایطی باید کار را می کردیم .هدف گرفتن اسیر بود .کسی که بتوان تازه ترین اطلاعات را ازش کسب کرد .
این برای فرماندهی لشکر و قرار گاه مهم بود .کار باید طوری صورت می گرفت که تا آنجایی که امکان داشت درگیری به وجودنیاید.
چند نفر از افراد به عنوان گروه گشتی به طرف نقاط در نظر گرفته شده حرکت کردند .می بایست قبل از هر اقدامی از آخرین وضعیت پایگاه ها اطلاع پیدا می کردیم .افراد گروه گشت چند ساعت بعد از گشت خسته بودند و نوعی نگرانی و ناراحتی در چهره شان هویدا بود .
به کاظم فتحی زاده گفتم :چی شده ؟چرا ناراحتین ؟
کاظم گفت :لو رفتیم !؟
حاجی یادگار گفت :چی گفتی ؟!لو رفتیم ؟
سر گروه گفت :متاسفانه عراقی ها متوجه حضور ما در منطقه شدن !
گفتم :چطور ممکنه !؟ما که نهایت دقت را کرده ایم !
حاجی یادگار گفت :حالا چه کارا کردین !؟
سر گروه گفت عراقی ها در همان مسیرهای که رفت و آمد داشته ایم ، کمین گذاشته اند !
حالا پایگاه های بعثی ها کاملا آماده و هوشیار بودند .هیچ چاره ای نبود .هر طوری شده باید کار را یکسره کنیم .باید ، باید یکی از آن بعثی ها را به اسارت بگیریم .باید می رفتیم و کاری می کردیم .سی و هشت نفر از آنها آماده شدند .شب از راه رسیده بود و جز من و حاجی یادگار و آن چند نفر افراد گشتی بقیه نیروها نمی دانستند که عراقی ها از حضور ما در منطقه مطلع شده اند و در آماده باش کامل به سر می برند . قرص ماه از آسمان پرتو افشانی می کرد و سطح زمین را نور باران کرده بود .شب که مهتابی باشد برای عملیات یا تک شبانه زیاد مناسب نیست .اما چاره ای نبو د .
نیروها را از مسیری عبور دادیم که تنها یک باریکه راه از میانه آن می گذشت بقیه مسیر یا پرتگاه بود یا صعب العبور .
کاظم فتحی زاده جلو دار ستون بود . پشت سرش من بودم و حاجی یادگار و بقیه نیروها هم پشت سر . ستون داشت به جلو حرکت می کرد که به ناگاه سر و کله چند نفر از عراقی ها در جلوی ستون ظاهر شد .باریکه راه بود و هیچ راه بر گشتی وجود نداشت .
پایین پرتگاه بود و قسمت بالا هم صخره ای و صعب العبور .کم کم سر و کله چند نفر دیگرشان هم پیدا شد .آنقدر نزدیک و ناگهانی این اتفاق افتاد که افراد گروه با عراقی ها ادغام شد .شب مهتابی سطح زمین را مثل روز روشن کرده بود .کاظم مکثی کرد و گفت :حالا چکار کنیم ؟گفتم بخوابید روی زمین !
کاظم خیز برداشت و تمام ستون سر و سینه را به خاک چسباند .به همان حالت سینه خیز مسیر آمده را دوباره بر گشتیم .
به بقیه افراد گروه گفتیم که قضیه چیه .خود را به شیاری رساندیم که در ابتدای باریکه راه بود .داخل شیار که شدیم ، افراد همگی جمع شدند .به همه گفتم که قضیه چیست و چرا بر گشتیم .مایی که تا همین چند لحظه پیش در چنگال نیروهای عراقی بودیم ، به طرز شگفت آور و اعجاب انگیزی از دامشان بیرون آمدیم .یعنی آنها ما را ندیده بودند ؟یا نه ، ما را دیده اند و حتما چهار سمتمان را محاصره کرده اند ؟
حاجی یادگار گفت :از داخل همین شیار با لا بریم و بعد محاصره شان کنیم !
گفتم :باشه این کار را می کنیم !
از میان شیار رو به سمت با لا حرکت کردیم و بعد به جایی رسیدیم که با لا تر از همان نقطه ای بود که همین چند لحظه پیش چند نفر از عراقی ها را آنجا دیده بودیم .افراد گروه تقسیم شدند و بالای سرشان موضع گرفتند .حالا باریکه راه کاملا در زیر دست قرار گرفت و پایین آن هم پرتگاه بود .به نظر می رسید که عراقی ها محاصره شده اند .در زیر نور شب مهتابی باز سر و کله دو نفرشان در نزدیکی باریکه راه خودنمایی می کرد .حالا وقتش بود . عملیات باید سریع و برق آسا انجام بگیرد .
فرمان آتش صادر شد و در گیری سختی در گرفت .حمله سریع و برق آسا بود .عراقی ها هیچ فکرش را نمی کردند که به دام بیفتند .
درست همان دامی که آنها از قبل برای ما تنیده بودند ، خودشان در آن گرفتار شدند .زیر نور ماه، تیرهایی که شلیک می شد و آن پایین بر سر عراقی ها پایین می آمد جلوه قشنگی به پا کرده بود .صدای نعره سربازان بعثی به گوش می رسید که خودشان را به پایین پرتگاه پرت کردند .بچه ها هر چه مهمات و نارنجک و آرپی جی بود روی سرشان ریختند .دیگر از سوی عراقی ها تیری به آن صورت شلیک نمی شد .چند نفر از افراد دیگر گروه پایین رفتند و چند لحظه بعد در عین ناباوری سه نفر را در حالی که به اسارت گرفته بودند ، با لا می آمدند وضعیت یکی شان وخیم بود .طوری که چند لحظه بعد هلاک شد .یکی دیگرشان پایش شکسته بود .مدام از طریق بی سیم صدایمان می کردند ، اما به حاجی یادگار گفتم جواب شان را ندهد تا کار را یکسره کنیم .حاج محمد کرمی فرمانده لشکر ، کورش آسیابانی فرمانده قرار گاه، محمد کرمی فرمانده قرار گاه و غلام ملاحی همگی منتظر تماس ما بودند .مدام حاج کرمی از پشت بی سیم داد می زد که چی شده ؟شما کجا هستید ؟آیا به مقصد رسیده اید یا نه !؟اما اول جوابش را ندادیم تا کار یکسره شد .حالا وقت بر قراری تماس بود . .به فرمانده لشکر و بقیه گفتیم که عملیات با موفقیت انجام گرفته و کادوی بچه های گروه ضربت هم در اولین فرصت ممکن تقدیم شان می شود .
ایثار و شهادت
با توجه به این که مخاطب ما در بحث فرهنگ ایثار و شهادت عمدتاً جامعه جوان میهن اسلامی است، شهید استاد مطهری در رهبری نسل جوان جامعه اشاره می فرمایند که رهبری نسل جوان یک مسئولیت عمومی است نه یک مسئولیت صرفاً فردی. عموم جامعه و بخصوص رهبران و مدیران در رهبری نسل های بعدی وظیفه دارند.
در دین مقدس اسلام هم مسئولیت ها را مشترک دانسته اند، یعنی افراد مسئول یکدیگر هستند، نه افراد که نسل ها مسئول یکدیگر هستند. شهید مطهری این را نه تنها به افراد بلکه به نسل ها اطلاق می کنند. نسل ها در قبال یکدیگر وظیفه دارند که ارزشها و آرمانها و دستاوردهای نسل قبلی را بگیرند، بشناسند و آن را به نسل بعدی منتقل کنند؛ ضمن این که رهبری نسل ها همیشه از یک روش و متد خاص پیروی نمی کند. اصل ،رهبری و انتقال این ارزشهاست. مطابق با زمان باید از ابزارهای مختلف استفاده شود و این ارزشها و دستاوردها به نسل های بعدی منتقل می گردد. ایشان مسئولیت دینی را به دو قسمت تقسیم می کند و می گوید: در دین مقدس دو نوع مسئولیت داریم: یکی مسئولیت کار و دیگری مسئولیت نتیجه. در مسئولیت کار وظیفه ما این است که آن کار را انجام بدهیم و نتیجه به دنبال آن حاصل خواهد شد. واجبات از این مقوله است. مثلاً در مورد نماز، صرفاً انجام نماز با آن شرایطی که گفته شد، برای ما کفایت می کند و نتیجه را به دنبالش دارد.
اگر ما نماز را باشرایطی که گفته شده به خوبی به جای بیاوریم، نتیجه به دنبالش حاضر می شود. اگر نماز را به خوبی انجام دهیم، نتیجه آن حاصل می شود، ولی در مسئولیت معطوف به نتیجه، هدف، رسیدن به آن نتیجه است؛ یعنی باید به نتیجه برسیم و ابزار را باید مطابق با آن استفاده کنیم. موضوع دفاع، از این مقوله است. خداوند می فرماید: مسلمانان باید از جان و مال و آبرو و دینشان دفاع کنند و ابزار را باید خودشان متناسب با روز فراهم کنند. یعنی باید یک روز با شمشیر و روز دیگر با سلاح های مدرن برای مقابله با دشمن مجهز شویم. این را در شرع مقدس، مسئولیت معطوف به نتیجه می گویند.
پیامبران الهی هم که وظیفه هدایت و رهبری جامعه را داشتند، به طور عمده متناسب با زمان خودشان از وسیله های مختلف استفاده می کردند. حضرت موسی معجزه اش اژدها شدن عصایش بود، به دلیل این که در زمان حضرت موسی موضوع سحر و جادو، موضوع روز بود و ساحران و جادوگران، مردم را با روش های کار خودشان می فریفتند و عصای حضرت موسی تبدیل به اژدها شد و نیرنگ آنها را نقش بر آب کرد. در زمان حضرت عیسی (ع) معالجات بیماریهای سخت با روش های مختلف موضوع روز بود و این بود که معجزه حضرت عیسی زنده کردن مردگان بود. در زمان حضرت رسول موضوع فصاحت و بلاغت و کلام و بیان، موضوع روز بود و ما می بینیم که معجزه پیامبر ما یک معجزه مکتوب یعنی قرآن کریم است که این، از افتخارات مسلمانان است که قلم و کلام و بیان، معجزه پیامبر آنها است.
خداوند متعال در آیات 15 تا 17 سوره احقاف ویژه گی های نسل صالح را بر می شمرد و گفته شده که این آیات مرتبط با حضرت سید الشهدا (ع) است؛ گرچه این ویژه گی هایی که بر شمرده شده واقعاً با روش و منش سید الشهداء سازگاری دارد. در آن سوره می فرمایند که از ویژگی های نسل صالح که در اینجا من پنج ویژه گی را برمی شمرم، یکی روح قدردانی و شکر گذاری نسبت به نعمت ها و موهبتهای خلقت است که به فرد و نسلهای گذشته و به پدر و مادرش عطا شده است.
وخدا را شکر کنید که به خاطر نعمتهایی که او و نسل های گذشته اش داده است. دومین ویژه گی این است که از خداوند توفیق عمل در کارها می خواهد: خدایا به من توفیق عمل صالح بده. ویژگی سوم این است که به نسل آینده و اصلاح نسل آینده توجه دارد. چهارم این که حالت توجه و بازگشت از تقصیر ها و کوتاهی هایی که در گذشته داشته، توفیق و آرزوی اجابت توبه را دارد؛ .و پنجمین ویژه گی را در نهایت تسلیم به حق و مقرراتی که خداوند در تکوین و یا تشریع برای او قرار داده است، می داند و نهایتاً این که خداوند می فرماید: ما اینها را از اصحاب جنت قرار دادیم و این گونه افراد و این گونه نسل است که ما اعمال نیکوی آنها را می پذیریم. گاهی هم استفاده می کنیم که از ویژگیهای نسل این است که توجه به تریبت و نسل آینده دارد و خدا را شکر می کند؛ به خاطر این که نعمتهایش را بر نسلهای گذشته نازل کرده و از خداوند می خواهد که در ذریه و نسل بعدی او هم صلاح و رستگاری قراردهد.
ما با همین اعتقاد دینی باید به دنبال این باشیم که نسبت به تربیت نسل آینده خودمان وظیفه داریم و باید نسبت به تربیت نسل آینده احساس وظیفه کنیم؛ همان طور که نسل های گذشته در رابطه با ما این وظیفه را انجام دادند.
تاریخ پر افتخار دفاع مقدس و تاریخ پر افتخار انقلاب اسلامی که بعنوان یک حماسه ملی و یک افتخار در تاریخ میهن اسلامی ثبت شده، دستاوردها و ارزشهای بسیار زیادی را برای ما به ارمغان گذاشته است؛ یعنی شهدا و در رأس آن حضرت امام راحل. وظیفه تک تک ما بخصوص مسئولان و کار گزاران نظام است که این ارزشها و دستاوردها را به خوبی بشناسیم و شاخصه های آن را استخراج کنیم و آنها را به نسل های بعدی منتقل کنیم.
انقلابی که تمام صف بندی ها و معادلات قدرتها و شیطان های کوچک و بزرگ را در منطقه و در سطح بین الملل به هم ریخت و حرکت بزرگی را آغاز کرد که هنوز که هنوز است امروزه می بینیم که ملت های مستضعف و ملل مسلمان از انقلاب ایران الگو می گیرند. در این انقلاب وظیفه ما است که بتوانیم بخوبی ارزش ها را بشناسیم و به نسل بعدی منتقل کنیم.
آیا دستگاهها و نهادهای ما و مجموعه قانونگذاری و مجریان ما و تک تک افراد ما و وزارتخانه های ما واقعاً به این وظیفه عمل کرده اند؟ آیا ما وظیفه خود را در خصوص شناخت ارزشهای نسل دوران انقلاب، نسل های گذشته و نسل دفاع مقدس و انتقال آن به نسل جدید انجام داده و به آن عمل کرده ایم؟ آیا دستگاه های تعلیم و تربیت ما این وظیفه را بخوبی انجام داده اند؟ آیا دستگاه قانونگذار ما این وظیفه را به خوبی انجام داده است؟ آیا در نظام آموزشی ما که مخاطبان عمده ما دانش آموزان و دانشجویان هستند، واقعاً به این وظیفه پرداخته شده است؟ آیا در عرصه فرهنگ و هنر به این وظیفه پرداخته ایم؟ آیا ما در نیروی مقاومت بسیج به این وظیفه خوبی عمل کرده ایم؟ اگر خوب و صادقانه عملکرد خودمان را مرور کنیم، قطعاً به این نتیجه خواهیم رسید که آنطور که باید و شاید نتوانستیم وظیفه خود را آن گونه که در خور شأن این حماسه های بزرگ و این فداکاری ها و ایثار گری هاست در قبال آنها انجام بدهیم؛ پس نباید توقع داشته با شیم که نسل آینده هم آنچه را که در این دوره در اختیار ماست بخوبی به نسل های آینده منتقل کند. ما با همین اعتقاد در نیروی مقاومت بسیج اقداماتی را در دست انجام داریم ،البته به اعتقاد ما در نیروی مقاومت بسیج اقداماتی را در دست انجام داریم؛ البته به اعتقاد ما این گونه ترویج فرهنگ ایثار و شهادت باید به مرحله ترویج به مفهوم نهادینه شدن در همه عرصه های جامعه بیانجامد، نه اینکه در مرحله تبلیغ باقی بماند. ما عمدتاً به بحث تبلیغ می پردازیم، ولی در مرحله ترویج به مفهوم این که فرهنگ ایثار و شهادت به خوبی شناخته و نهادینه شود، قطعاً وظیفه خودمان را بخوبی انجام نداده ایم. اگر معتقد هستیم که مدیران و رهبران، فرهنگ ساز هستند و قصد نهادینه کردن این فرهنگ را در جامعه دارند، باید رفتار، عملکرد، تفکر و بینش مدیران ما در مرحله عمل، متناسب با رفتار شهدای ما، بزرگان ما و ایثارگران ما باشد. ما تا چه اندازه در انتساب هایی که داریم به این ارزشها اعتقاد داریم؟ چقدر در گزینش های خود به این ارزشها اعتقاد داریم؟ چقدر در قانونگذاری های خود در این جهت حرکت کرده ایم؟ آیا به صرف قرار دادن یک معاونت امور ایثارگران در وزارتخانه به این وظیفه عمل می کنیم؟ آیا صرف برخی کمک های مادی می تواند این فرمنگ را نهادینه کند؟ به اعتقاد ما تا این فرهنگ در رفتار مسئولین نظام ساری و جاری نشود، این فرهنگ نهادینه نمی شود. این مدیران هستند که رفتارهای پسندیده را تشویق و رفتارهای ناپسند را تنبیه می کنند. اگر رفتار متناسب با فرهنگ ایثار و شهادت در یک نهاد و در حوزه مسئولیتی تمام مدیران در سطح جامعه ارزشگذاری شود، این رفتار می تواند نهادینه شود.
ما در نیروی مقاومت بسیج به جهت اینه خودمان را وامدار بسیجیان ایثار گری می دانیم که درس، بحث، مال و زن و فرزند و زندگی را رها کردند و با نفس مسیحایی امام راحل به جبهه شتافتند و به درجه شهادت نایل آمدند و یا به مقام جانبازی در آمدند و یا دوران اسارت را گذراندند، نیروی مقاومت بسیج به برکت آن سابقه پر حماسه و با معنویت، امروز وظیفه خودش می داند که به انحای مختلف در جهت ترویج فرهنگ ایثار و شهادت گامهای بلندی را بر دارد. با توجه به توسعه جغرافیایی پایگاه های بسیج در سراسر کشور از شهرها، روستاها، ادارات، مدارس و دانشگاهها و با توجه به آحاد اقشار جامعه که در نیروی مقاومت بسیج حضور دارند، اعم از اساتید، دانش آموزان، دانشجویان، هنرمندان و روحانیون و با توجه به این که این عزیزان در این مجموعه بسیج وجود دارند، بحمد الله پتانسیل های بزرگی در نیروی مقاومت بسیج است که با انگیزه های بسیار بالا و هزینه های بسیار کم می توان در این جهت گام های موثری را بر داشت؛ گرچه این وظیفه یک وظیفه ملی است و ما نیازمند کمک و پشتیبانی دستگاه های مسئول در سطح جامعه هستیم.
ما الان شاهد هستیم که نیروی مقاومت بسیج به عنوان دستگاهی که مشمول بند (د) ماده 159 قانون برنامه سوم توسعه است، متأسفانه در شورای فرهنگ ایثار و شهادت هیچ حضوری ندارد، گرچه ما اگر در هیچ کجای این نهادها و مصادر تصمیم گیری هم حضور نداشته باشیم، ترویج و گسترش این فرهنگ را وظیفه خودمان می دانیم. به استناد همان آیات و روایاتی که ذکر کردیم هم فردی و هم تشکلاتی؛ ولی طبیعتاً اگر این توانها، فکرها، طرحها و ایده ها در یک جا جمع شود و حمایت قوی صورت گیرد، اعتقاد ما بر این است که مؤثرتر است.
سرتیپ پاسدارمحمودتشکری