فرمانده واحد اطلاعات وعملیات تیپ یکم امیرالمومنین(ع)لشکر4بعثت (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
نامش علی بود وزادگاهش منطقه ملکشاهی در استان ایلام، تولدش سال1342 ه ش.تا پایان مقطع دبیرستان درس خوانده بود .او با شکار و تیر اندازی و کوهنوردی که اجداد ،پدر و برادرانش در آن مهارت خاصی داشتند آشنا بود .آمیختگی این روحیه با آن جوهره پاک و اصیل از او سرداری سر افراز ،درد آشنا و عاشق قرآن ساخته بود که با ایمان راسخ به انقلاب اسلامی و کوشش در راه پیروزی آن و ایثار و فداکاری در نبرد حق علیه باطل در جبهه های نبرد حق علیه باطل در جبهه های غرب و جنوب کشور . داشتن مسئولیتهای حساس فرماندهی حفاظت اطلاعات ، فرماندهی گردان ،فرماندهی اطلاعات و عملیات در لشگر11امیرالمومنین وحضوردر عملیات مهمی چون عاشورا ،الفجر 9 ،کربلای 4 ،کربلای 10 ،والفجر 10 ودهها نبرد چریکی شاهدی برمردانگی ودلیری اوست. می جنگید و از مقتدایش علی (ع) آموخته بود اخلاص را .تا اینکه در صبحی صادق و در پگاهی سرخ در میدان مین جبهه مهران ،خورشید عمرش به خون نشست و در روز 7/ 3/ 1367 بر بال خونین شهادت به سوی محبوبش شتافت و نام ماندگارش بر سینه تاریخ تا ابد خواهد درخشید .
منبع:پرونده شهید دربنیاد شهید وامور ایثارگران ومصاحبه با خانواده ودوستان شهید
خاطرات
عبدالله احمدیان:
در آخرین روزهای اسفند ماه سال 1366 ،تردد خودروهای دشمن زیاد شد .تانک و تانکهای جدیدی از راههای ترددی دشمن دیده می شد که وارد خطوط مقدم می شد ند.
معمولا این کارها را دشمن در مواقعی انجام می داد که ما دید کمتری نسبت به خط دشمن داشتیم اما چون به کل منطقه تسلط داشتیم ،هر گاه حتی یک مقدار از خاک خراش بر می داشت ،متوجه می شدیم .علی به من گفت :فلانی!مهران را برای بد نامی از دست ندهیم ؟عرض کردم :آقا جان ،ظاهرا بچه های منطقه متوجه تحرکات دشمن شده اند و مقر اصلی آنها در پشت زرباطیه عراق می باشد .آنجا غروب ها شلوغ است و معمولا شبها صدای تانکها و ماشین های سنگین عراق به سمت کله قندی بیشتر است .البته از دیدگاه 223 هم نگاه کرده ام که از طریق پاسگاه جسان هم تردد ها ی زیادی مشاهده شده است .
شهید خوب گوش می داد و به چهره من نگاه می کرد و فکر می کرد و سرش را به تایید حرفهای من تکان می داد.
بعد از صحبتهای من ،سوال کردند :عادل!ماشین های چه رنگی در منطقه
می آیند ؟گفتم :در غروب ها ماشینهای سفید رنگی که با گل پوشانده شده اند ،معمولا تا خط مقدم هم می آیند .
فرمود:باید خیلی بیشتر از این مواظب باشید .با هم به سنگر دیدگاه بر گشتیم .در بین راه ،داخل کانال ،با هوش خارق العاده خود به بنده گفت :آن ماشین هایی که می آیند ،فرماندهان عالی رتبه می باشند و به منطقه ما توجیه می شوند و درست هم می گفت .
فروردین ماه سال 1367 ، بعد از عملیات والفجر 10 در پادگان امام خمینی (ره) لشکر امیر المومنین ، شهید بسطامی در کنار درخت سبز و تنومندی نشسته و در غم و اندوه عمیقی فرو رفته بود . وقتی علت را پرسیدم در جواب گفت : در عملیات شاخ شمیران پیکرهای مطهر تعدادی از رزمندگان اسلام در دست عراقی ها افتاده و نتوانستیم آنها را بیاوریم ، مگر می شود که علی آسوده خاطر باشد ؟
بدون هیچ تردیدی ، فهمیدم که فراق یاران برای او خیلی سخت است و روحش را آزار می دهد .
سال 1366 ،دوره آموزش نظامی را در پادگان کربلا ،واقع در شهرستان شیروان چرداول سپری کردم .بعد از اتمام دوره ،چند روزی ما را به مرخصی فرستادند .پس از آن ،برای تقسیم نهایی ،به پادگان شهید فرجیان ،واقع در 5 کیلو متری شهر ایلام رفته و برای مرحله نهایی آموزش ،به لشکر حضرت امیر (ع) اعزام شدیم .
شب را در آنجا سپری نمودیم .صبح که شد نیرو ها را به خط کردند .فرماندهان زیادی برای تامین نیروی انسانی واحد ها و گردانها ی خود به آنجا آمده بودند .
در بین آنها ،مردی روشن تر از آیینه ،مرا مجذوب سیمای خودش کرده بود .مردی که بعد ها فهمیدم از تبار خورشید بود .علی بسطامی ،فرماندهی اطلاعات تیپ حضرت امیر (ع).چفیه ای بر گردن و کلاهی ساده بر سر داشت .آهسته آهسته به طرفم آمد ،دستم را گرفت و در کنار خود جای داد .دو نفر دیگر را نیز انتخاب کرد .ابتدا آنها را سوار ماشین پاترول نمود و به مقر مورد نظر برد .در برگشت ،مرا هم سوار برآن خود رو کرد و با هم حرکت کردیم ،به مقری رسیدیم .بر در ورودی اش نوشته بود :مقر .ا.ط . ع
من دوست داشتم در واحد تخریب باشم و خیلی نا راحت بودم که به آنجا رفته ام ،اما چهره نورانی و آراسته علی ،تسکینم می داد و ساکتم می کرد .پس از چند روز ،چنان با وی انس گرفتم و به دام مهرش افتادم که حاضر نبودم حضور در کنارش را با تمام دنیا معاوضه کنم .
چند ماهی گذشت .روز به روز با او مانوس تر می شدم .تا جایی که اگر یک روز او را نمی دیدم ،افسرده می شدم .خیلی کم و به ندرت لباس رزمی می پوشید ،لباس هایش پینه خورده و بسیار خاکی بود ند .جوراب هایش بارها پاره شده بود اما هر بار نخ و سوزن را می گرفت و جوراب های صد چاکش را دو باره می دوخت .اندامی نحیف داشت و هنگام عبادت بسیار متواضع بود .جمعه ها که دعای کمیل یا زیارت عاشورا می خواندیم ،او هم می خواند و زار زار گریه می کرد .وقتی که برایمان کلاس گشت و دیدبانی گذاشته بودند ،افتخار می کردیم که او مربی مان است .
آن روز صحبت از شهید و شهادت بود .وقتی نام مبارک حضرت ابا عبد الله الحسین (ع)را شنید اشکش همچون رود جاری شد و شانه هایش با هق هق گریه هایش با لا گرفت .از نگاهش پیدا بود که شهادت در انتظار اوست و برایش لحظه شماری می کند ،او قبل از شهادت شبیه شهیدان شده بود و این را من ماه ها قبل از عروج او حس می کردم .
در یکی از شب ها ،گروهی از بچه ها برای شناسایی خطوط دشمن عازم شاخ شمیران بودند .از این گروه شناسایی می توان شهید بسطامی و حاج نعمان غلامی را نام برد . در بین راه به دو نفر از بچه های اطلاعاتی یگان همجوار بر خورد می کنند که به قصد شناسایی بعضی از مواضع دشمن آمده بودند . به دلیل اینکه دو نفر از نیروهای جوان و کم سن و سال بودند ،شهید بسطامی نیروهای تحت امر خود را در جایی مستقر می کند و به دلیل تخصص با لایش ،جوانان را برای انجام ماموریتشان یاری می دهد و سپس به انجام ماموریت گروه خود می پردازد . برای علی بسطامی کار برای اسلام مهم بود نه نام !
سید ماشا ء الله رحیمی:
گروه ویژه تشکیل شده بود .یک گروه ویژه که از بهترین لشکر بودند .کار این گروه تعقیب و از پای در آوردن نیروهای عراقی موصوف به" فرسان" بود . همان گوش برهایی که مدتی بود از عمق خاک عراق به پشت عقبه نیروهای ما نفوذ می کردند و ضربات بدی به نیروها وارد می کردند .بیشتر اعضای این گروه از کردهای وابسته به رژیم بعث بودند . کارشان شناسایی نقاط حساس و کمین کردن در پشت عقبه نیروهای خودی بود .هر بار که نفوذ می کردند ، تا ضرباتی وارد نمی کردند ، امکان نداشت که به عقب بر گردند .تا حالا چندین بار کمین زده اند و عده ای از بچه ها را شهید کرده اند.
گوش هاشان را بریده اند و با خود برده اند .هر جفت گوش قیمت گرانی دارد .هر جفت گوش پنجاه هزار دینار پول کمی نیست .گروه فراسان آن قدر سریع ؛ چابک و خطر ناک هست که آوازه وحشتشان تمام منطقه را گرفته است .تمام نیروهای مستقر در خط به خوبی می دانند که گروه فرسان از هر منطقه یا نقطه ای که بگذرد ، تا ضرباتی وارد نکنند ، امکان ندارد بر گردند .با دسته های ده نفری و بیست نفری وارد منطقه می شوند ،از بیراهه ها وارد می شوند و از همان جا ها دوبار ه به خاک عراق بر می گردند .
برای همین بود که به دستور فرمانده لشکر محمد کرمی و سایر اعضای فرماندهی ، یک گروه ویژه تشکیل داد که افرادش از بهترین گردان ها و گروهان ها انتخاب شده بودند .کار این گروه تعقیب گوش بر ها و از بین بردن آنها بود .پانزدهم مرداد ماه 1363 بود که علی بسطامی از اطلاعات عملیا ت لشکر به مقر گردان آمد .قرار بودبه شناسایی منطقه آزاد خان کشته برویم .علی بسطامی فرمانده اطلاعات لشکر به دنبال رد گروه فرسان بود .من هم عضو گروه ویژه بودم و می بایست ردی ،نشانی از آنها پیدا کنم .شب که شد چهار نفر از بچه ها را انتخاب کردم و به راه افتادیم .نرسیده به خط اصلی ، رو کردم به علی و گفتم :علی جان از خط اصلی عبور کنیم و بعد نمازمان را بخوانیم !
علی گفت :نه آقا سید !اگه از خط پدافندی عبور کنیم جلویمان میدان مین هست ، می ترسم آنجا مشکلی پیش بیاد و نتوانیم نمازمان را بخوانیم ، بذار همین جا نماز بخوانیم .
علی از بچه ها فاصله گرفت و رفت در یک گودی کوچک که آن طرف تر بود ، مشغول نماز خواندن شد .چند لحظه صدای گریه بلند شد .اول فکر کردم حتما یکی از بچه هاست ؛ اما بعد دیدم صدای هق هق زدن اوست که در داخل گودی بلند می شود .تا حالا ندیده بودم که علی گریه کند .آوازه شجاعتش را شنیده بودم ، بهم گفته بودند که هر لحظه اراده کند تا بیست متری سنگر بعثی ها می رود و هیچ کس جلودار ش نیست ، شنیده بودم که چقدر با نیروهایش دوست و رفیق است ، اما ندیده بودم که این مرد ، این آدمی که این آوازه را به هم زده ، گریه کند .صدای گریه اش را به وضوح می شنیدم .بی اختیار بلند شدم رفتم کنارش .دست به دعا بود :خدایا می خواهم مجرد شهید شوم !خدایا امشب ماموریت مهمی در پیش داریم ، خودت کمک کن که با سر بلندی این ماموریت را انجام بدیم !خدایا اگر قرار است مشکلی ، خطری پیش بیاید ، آن را تنها نثار من کن !
چه حالی داشت !بی آنکه خلوتش را به هم بزنم از کنار چاله بلند می شوم .می آیم پیش بقیه .نمازش را که خواند به گروه ملحق شد . خودش بلند می شود و برای بچه های چای درست می کند .غذا را خودش بین نیروها تقسیم می کند تا کسی بلند می شود که کاری انجام دهد ، التماس می کند که بنشیند تا او همه کارها را انجام دهد .
همیچ باورم نمی شود . مسئول اطلاعات عملیات لشکر با آن نام و آوازه ای که به هم زده بود ، طوری رفتار کند که همه را به شگفتی وا دارد .
شام که خورده شد ، راه می افتیم .از خط پدافندی بعثی ها می گذریم و با عبور از همان جاده کمربندی عراقی ها که تمام منطقه را به هم وصل می کند ، مقرهایی را که در مناطق خزینه و شهابیه است شناسایی می کنیم .علی جلو دار است .تا قبل از عبور از خط پدافندی پشت سر نیروها حرکت می کرد ، اما همین که نزدیک خط اصلی می شویم ؛ خودش جلو می افتد .من اولش مخالفت می کنم .
تو که تا چند لحظه پیش پشت سر همه بودی چطور شد که حالا جلودار می شوی !
علی گفت :من باید جلودار باشم !
گفتم :نه ، من باید جلودار باشم ، وجود تو برای لشکر خیلی اهمیت داره !
علی گفت :تو را به خدا اذیت نکن !
و جلو تر از هم راه می افتد .کار شناسایی تمام می شود اما ردی از گروه فرسان نیست .فقط مقرهای جدیدی که در منطقه ایجاد شده ، توجه علی را بر می انگیزاند .انگار عراق می خواهد در منطقه آماده می شود .
گروه فرسان وحشت عجیبی در منطقه ایجاد کرده بود .کسی به درستی اطلاعی از سازماندهی و چگونگی کار و برنامه شان نداشت .
مدتی بود که در برابر این گروه ، به دستور فرمانده لشکر 11 امیر المومنین و فرمانده عملیات لشگر غلام ملاحی گروه ویژه ای تحت عنوان گروه ضربت تشکیل شد که کارش تعقیب و از بین بردن اعضای گروه فرسان بود . هوای داغ مرداد ماه 1363 و آن دشت های سوزان و ملتهب مهران و چنگوله بد جوری آدم را کلافه می کرد .چند قدم که راه می رفتی ، عطش طوری جلوه می کرد که انگار سالهاست آبی ننوشیده ای .درست مثل خود دشت . مثل همین خاک گرم و سوزان که هر چه آب ؛، روی آن بریزی اصلا نمودی ندارد .باز هم لب تشنه و تاول زده است .
هجدهم تیر ماه شصت و سه بود که غلام فلاحی فرمانده عملیات لشکر دستور داد که برای کسب اطلاع از وضعیت دشمن در منطقه ، هر طوری شده باید اسیر بگیریم .غلام چیزی خواسته بود که بعید به نظر می رسید .همه اش دنبال چگونگی تشکیل سازمان گروه فرسان یا آن گوش برهای لعنتی بودیم .باید می دانستیم که اینها کی اند و چطور سازماندهی و هدایت می شوند و چگونه خود را به عقبه نیروهای ما می رسانند و از آنجا ضربه می زنند .تا حالا چند بار جلوی راه بچه ها کمین کرده بودند و عده ای شان را شهید کرده بودند .تنها چیزی که می دانستیم این بود که آنها کرد هستند ، همین .
یک ماه گذشت .
یادگار امیدی فرمانده اطلاعات عملیات بود . من هم مسئولیت گروه دیگری از بچه ها را به عهده داشتم .هوای گرم مرداد ماه شصت و سه آدم را کلافه می کرد .اما در پوشش همین گرما و هوای دم کرده گوش برها از خط عبور می کردند و می آمدند پشت سر نیروهای خودی و آنجا کمین می کردند .مدتی بود که بد جوری منطقه را نا امن کرده بودند .آوازه وحشت و قدرتشان در همه جا پیچیده بود .بیش از همه از منطقه "سر خر" عبور می کردند .
انگار آنجا مرز سفیدی بود که هیچ خطری تهدیدشان نمی کرد .خوب جایی را انتخاب کرده بودند ."سرخر" با آن هم شیار پیچ در پیچ ، توی روز روشن آدم را به هراس می انداخت ، چه رسد به این که نا امن باشد .دل شیر می خواست که بتوان به راحتی از آن عبور کرد.
به خصوص زیر حرارت و گرمای مرداد ماه که افتاب عمود بر پیکرت تازیانه آتش بزند .اما تحت هر شرایطی می بایست بر اساس دستور لشکر ، هم به دنبال گوش بر ها می گشتیم ؛ هم از عراقی ها اسیر می گرفتیم .حاج یادگار آمد و نیروها را توجیه کردیم .نیروها به دو گروه تقسیم شدند که مسئولیت یک گروه با حاج یادگار بود و مسئولیت گروه دوم با من .
غروب روز دوشنبه هفدهم مرداد ماه بود که راه افتادیم .از جاده آسفالت مهران –دهلران گذشتیم و هفده کیلو متر به عمق خاک عراق نفوذ کردیم تا به منطقه "ته لیل" رسیدیم که حایل بین مهران و دهلران بود. بر روی ارتفاعات "ته لیل" عراقی ها یک پایگاه زده بودند .پشت سر ارتفاعات ، تپه ای بود که تیر بار دوشکا را روی آن مستقر کرده بودند .تیر بار جایی قرار گرفته بود که هر جنبنده ای که قصد نفوذ از آن سمت را داشت ، جان سالم به در نمی برد .پایگاه جاده مواصلاتی نداشت و برای همین تدارکات نیروهای عراقی با قاطر صورت می گرفت .اهمیت آن نقطه در این بود که روی بخش وسیعی از منطقه دید و تیر کامل داشت .عصر بود که دو نفر از عراقیها در حالی مشاهده شدند که با قاطر برای پایگاه آذوقه می بردند .
یادگار گفت :باید هر طوری شده پایگاه را دور بزنیم و محاصره شان کنیم !
گفتم :فکر خوبیه !اما باید با نهایت دقت این کار انجام بگیره !
همه اش به این فکر می کردیم که چطور یکی از آن سربازها یا درجه دارهای بعثی را زنده بگیریم ..این مهمترین هدف بود و برنامه بعدی هم تعقیب و به دام انداختن گوش بر ها بود .
بین پایگاه و تپه ای که تیر بار دوشکای بعثی ها روی آن مستقر بود ، شیاری بود که هر موقعیتی را به هم متصل می کرد .قرارشد کاظم فتحی زاده به اتفاق چند نفر دیگر از بچه ها در میانه شیار ؛ یعنی همان جایی که عراقی ها با قاطر تدارکاتشان را انجام می دادند ، کمین بزنند .
کار سختی بود .گرمای هوا و التهابی که از زمین بخار می شد امکان فعالیت چندانی به آدم نمی داد .اما چاره ای نبود .به هر نحو ممکن و تحت هر شرایطی باید کار را می کردیم .هدف گرفتن اسیر بود .کسی که بتوان تازه ترین اطلاعات را ازش کسب کرد .
این برای فرماندهی لشکر و قرار گاه مهم بود .کار باید طوری صورت می گرفت که تا آنجایی که امکان داشت درگیری به وجودنیاید.
چند نفر از افراد به عنوان گروه گشتی به طرف نقاط در نظر گرفته شده حرکت کردند .می بایست قبل از هر اقدامی از آخرین وضعیت پایگاه ها اطلاع پیدا می کردیم .افراد گروه گشت چند ساعت بعد از گشت خسته بودند و نوعی نگرانی و ناراحتی در چهره شان هویدا بود .
به کاظم فتحی زاده گفتم :چی شده ؟چرا ناراحتین ؟
کاظم گفت :لو رفتیم !؟
حاجی یادگار گفت :چی گفتی ؟!لو رفتیم ؟
سر گروه گفت :متاسفانه عراقی ها متوجه حضور ما در منطقه شدن !
گفتم :چطور ممکنه !؟ما که نهایت دقت را کرده ایم !
حاجی یادگار گفت :حالا چه کارا کردین !؟
سر گروه گفت عراقی ها در همان مسیرهای که رفت و آمد داشته ایم ، کمین گذاشته اند !
حالا پایگاه های بعثی ها کاملا آماده و هوشیار بودند .هیچ چاره ای نبود .هر طوری شده باید کار را یکسره کنیم .باید ، باید یکی از آن بعثی ها را به اسارت بگیریم .باید می رفتیم و کاری می کردیم .سی و هشت نفر از آنها آماده شدند .شب از راه رسیده بود و جز من و حاجی یادگار و آن چند نفر افراد گشتی بقیه نیروها نمی دانستند که عراقی ها از حضور ما در منطقه مطلع شده اند و در آماده باش کامل به سر می برند . قرص ماه از آسمان پرتو افشانی می کرد و سطح زمین را نور باران کرده بود .شب که مهتابی باشد برای عملیات یا تک شبانه زیاد مناسب نیست .اما چاره ای نبو د .
نیروها را از مسیری عبور دادیم که تنها یک باریکه راه از میانه آن می گذشت بقیه مسیر یا پرتگاه بود یا صعب العبور .
کاظم فتحی زاده جلو دار ستون بود . پشت سرش من بودم و حاجی یادگار و بقیه نیروها هم پشت سر . ستون داشت به جلو حرکت می کرد که به ناگاه سر و کله چند نفر از عراقی ها در جلوی ستون ظاهر شد .باریکه راه بود و هیچ راه بر گشتی وجود نداشت .
پایین پرتگاه بود و قسمت بالا هم صخره ای و صعب العبور .کم کم سر و کله چند نفر دیگرشان هم پیدا شد .آنقدر نزدیک و ناگهانی این اتفاق افتاد که افراد گروه با عراقی ها ادغام شد .شب مهتابی سطح زمین را مثل روز روشن کرده بود .کاظم مکثی کرد و گفت :حالا چکار کنیم ؟گفتم بخوابید روی زمین !
کاظم خیز برداشت و تمام ستون سر و سینه را به خاک چسباند .به همان حالت سینه خیز مسیر آمده را دوباره بر گشتیم .
به بقیه افراد گروه گفتیم که قضیه چیه .خود را به شیاری رساندیم که در ابتدای باریکه راه بود .داخل شیار که شدیم ، افراد همگی جمع شدند .به همه گفتم که قضیه چیست و چرا بر گشتیم .مایی که تا همین چند لحظه پیش در چنگال نیروهای عراقی بودیم ، به طرز شگفت آور و اعجاب انگیزی از دامشان بیرون آمدیم .یعنی آنها ما را ندیده بودند ؟یا نه ، ما را دیده اند و حتما چهار سمتمان را محاصره کرده اند ؟
حاجی یادگار گفت :از داخل همین شیار با لا بریم و بعد محاصره شان کنیم !
گفتم :باشه این کار را می کنیم !
از میان شیار رو به سمت با لا حرکت کردیم و بعد به جایی رسیدیم که با لا تر از همان نقطه ای بود که همین چند لحظه پیش چند نفر از عراقی ها را آنجا دیده بودیم .افراد گروه تقسیم شدند و بالای سرشان موضع گرفتند .حالا باریکه راه کاملا در زیر دست قرار گرفت و پایین آن هم پرتگاه بود .به نظر می رسید که عراقی ها محاصره شده اند .در زیر نور شب مهتابی باز سر و کله دو نفرشان در نزدیکی باریکه راه خودنمایی می کرد .حالا وقتش بود . عملیات باید سریع و برق آسا انجام بگیرد .
فرمان آتش صادر شد و در گیری سختی در گرفت .حمله سریع و برق آسا بود .عراقی ها هیچ فکرش را نمی کردند که به دام بیفتند .
درست همان دامی که آنها از قبل برای ما تنیده بودند ، خودشان در آن گرفتار شدند .زیر نور ماه، تیرهایی که شلیک می شد و آن پایین بر سر عراقی ها پایین می آمد جلوه قشنگی به پا کرده بود .صدای نعره سربازان بعثی به گوش می رسید که خودشان را به پایین پرتگاه پرت کردند .بچه ها هر چه مهمات و نارنجک و آرپی جی بود روی سرشان ریختند .دیگر از سوی عراقی ها تیری به آن صورت شلیک نمی شد .چند نفر از افراد دیگر گروه پایین رفتند و چند لحظه بعد در عین ناباوری سه نفر را در حالی که به اسارت گرفته بودند ، با لا می آمدند وضعیت یکی شان وخیم بود .طوری که چند لحظه بعد هلاک شد .یکی دیگرشان پایش شکسته بود .مدام از طریق بی سیم صدایمان می کردند ، اما به حاجی یادگار گفتم جواب شان را ندهد تا کار را یکسره کنیم .حاج محمد کرمی فرمانده لشکر ، کورش آسیابانی فرمانده قرار گاه، محمد کرمی فرمانده قرار گاه و غلام ملاحی همگی منتظر تماس ما بودند .مدام حاج کرمی از پشت بی سیم داد می زد که چی شده ؟شما کجا هستید ؟آیا به مقصد رسیده اید یا نه !؟اما اول جوابش را ندادیم تا کار یکسره شد .حالا وقت بر قراری تماس بود . .به فرمانده لشکر و بقیه گفتیم که عملیات با موفقیت انجام گرفته و کادوی بچه های گروه ضربت هم در اولین فرصت ممکن تقدیم شان می شود .
آثارباقی مانده از شهید
خدایا !تو را عاجزانه شکر می کنم ،همچنان که صاحب غار حرا را بر انگیختی و بر جان بت های جاندار و بی جان انداختی ؛بنیاد کفر بر کندی و طرح اسلام بر انداختی .خدایا تو را شکر و سپاس که حسینمان دادی ،کربلایمان دادی معلم شهادت را بر کلاس کربلا مبعوث کردی که درس عشق و ایثارمان آموزد ؛ریشه بندگی غیر خدا را بسوزد و چراغ آزادگی بر فروزد .
آثارمنتشر شده درباره شهید
با یاد شهید «علی بسطامی »و همه شهدای تیپ امیر المومنین (ع) :
تاریکی تن و توش نداشت .
شعاع روشن و سپید رنگ نور ،حاشیه مبهم کوههای مشرق را درخشان کرده بود .یالهای متروک و ناهموار «قلاویزان »که مشرف بر تپه های مخروطی «هلت »بود چشم انداز تازه ای را در برابر علی قرار داده بود .نفس خشک باد ،ریه اش را نوازش می داد .به فاصله چند قدمی علی ؛محمود روی خاک زانوزده بود و با دستش خاک نرم و مطبوع یال را لمس می کرد .او در حالی که لبهای خشکش را با دندان فشار می داد و به علی می نگریست .ابهت علی تمام چشمش را پر کرده بود .می دانست دریچه دلش را بر روی حس مبهم رضایت خاطری که تمام وجودش را مسخر کرده بود بگشاید و علی را بر تمام کوههای اطراف تقسیم کند ؛بدون آنکه یاس ،فضای آرام دلش را بیاشوبد و رگهای تهورش در انهدام باز گشت و ترس متلاشی شود . علی وقتی می گریست مثل گریه ،نمناک ومعطر !دلش را در هر جا به خاک می انداخت و حرارت دلپذیر دستانش هر سلام را به دوستی دائم مبدل می کرد .وقتی اشک می شد وروی صفحه کمرنگ دعایش می چکید تماشایی بود.
راستی علی تماشایی بود ؛معنی ظریف گریستن و مفهوم دقیق لبخند !روزی که بچه ها ازیال «قلاویزان »سرازیر شدند ،علی گستره نیلگون آسمان را که به صورت خطی ممتد با ارتفاعات «قلاویزان » مماس می شد در حجم کوچک چشمانش جا داده بود .دلش همراه بچه ها ،پایین تپه ها لغزیده بود و در کنار هر بوته و زیر هر سنگ ؛خون شهدا را لمس می گرد و بر جراحت بچه ها دست می کشید و باز هم مثل همیشه اشک می شد و از حاشیه کبود چشمانش می چکید !
محمود ،غلام و علی به سرعت از شیار یکی از یالها که به صورت (راهکار) نیروها در اثر تردد گشتی ها ی دو طرف نسبتا هموار شده بود با لا رفتند .نور حاشیه کوهها سپید و براق می نمود و تاریکی پلاس سیاهش را بر چیده بود .ذرات خاک در اثر وزش باد ،با بی وفایی جابجا می شدند و از لبه شیبدار شیار به داخل شیار می لغزیدند .صدای یکنواخت قدمها در فضای اطراف می پیچید .صبح ،مثل اتفاقی مبهم و ناگهانی رسیده بود و دامنه خستگی ،نفس علی را گرفته بود .گلویش از فرط تشنگی می سوخت .با این حال قطرات عرق را از پیشانی پاک می کرد و مصمم گام بر می داشت .مثل وقتی که بچه های گردان 502 در شیار های منتهی به شاخ (قله)،محاصره شده بودند و علی باز هم مصمم برای بوسیدن پیشانی شهدا و نجات مجروحین هزار گلوله را پشت سر گذاشت و مثل پرنده شکاری از بام هزار خطر پرواز کرد .وقتی بالای سر شهدا رسید .پیشانی همه را بوسید و برای همه گریست .مسیر هنوز نشکسته بود ونیروهای عراقی که سماجت و تهور علی دلشان را سخت لرزانده بود ،شیار منتهی به شاخ راکه چند لحظه پیش از علی از آن عبور کرده بودند، مسدود کردند و برای به اسارت در آوردن علی به طرف او یورش بردند.اما علی با چالاکی و تهور بی نظیرش دست همه را به گل نشاند و حلقه محاصره را با رگبارهای متوالی اسلحه اش شکست .تازه وقتی بر گشته بود غم سنگینی نوسان دلش را به اضطراب انداخته بود .می توانست همه چیز و همه کس را در یک لحظه فراموش کند .
می توانست دلش را از سایه ریز اندوهی که همیشه با او بود بیرون بکشد .علی می توانست خودش نباشد و مثل خودش تصمیم نگیرد .سر و رویش خاکی بود و لوله اسلحه اش داغ !جلو رفتم و دست روی شانه اش گذاشتم و با صدایی که آهسته در حنجره ام می لرزید و آلوده با بغض گفتم :علی خوشحالم که بر گشتی .
و نمی دانم علی به کجا نگاه می کرد و چرا اشک می ریخت .پیشانی علی چین بر داشت و با صدایی آرام گفت : دست به دلم نزار !ای کاش بر نمی گشتم .آنروز هم علی ، تزلزل را نمی شناخت .اصلا علی تا آخر عمر هم ترس را نشناخت مثل حالا ،وقتی که ...
خاک چشم باز کرده بود و از چشمش که کبود و دریده می نمود خون علی ،و محمود و غلام می چکید .خون ،لایه گرم را روی خاک کشیده بود و امتداد می یافت .علی کتاب دعایش را مشت می فشرد شاید به این سادگی نشود باور کرد ،صبح هم تن و توش ماندن را از دست داده بود .گروه شناسایی که علی فرمانده آن بود بعد از جمع آوری اطلاعات و بررسی منطقه در راه باز گشت مثل یک اتفاق که غیر قابل اجتناب باشد ،روی زمین افتاده بودند و صدای انفجار مین تله ای ،هنوز هم در شیار ها و یالهای قلاویزان می پیچید .
علی منتشر شد مثل خونش که آرام بر روی سنگریزه های شیار می لغزید !آن روز تابوت علی مثل آهن ربایی که انبوه عظیم براده های آهن را به دنبال خود می کشد ،همه راحتی دلهای سنگی و آهنی را به دنبال خود کشیده بود !در کنار مسجد جامع ،پلاکارد پارچه ای سفید رنگی بود که همه زندگی علی را در خود خلاصه کرده بود .شهادت سردار رشید اسلام علی بسطامی را...
ولی من نمی دانم علی منتشر شد ،علی دلش را وقف جبهه کرده بود و تنها ساقه اش در خاک معطر جبهه می توانست بروید ،علی منتشر شد ،مثل اشکهایش که هر شب کنار سجاده منتشر می شد.
عبدالجبارکاکایی
فلسفه شهادت در اسلام
فلسفه شهادت در مکتب اسلام بسیار ژرف و شور انگیز است .شهادت حرکت است و تکامل و حیات و جاودانی ،شهید خورشیدی است فروزان که بشریت شب زده و متوقف شده در پیچ و خم زندگی را نور و انرژی حیات می بخشد .شهادت پلی است میان تاریکی و نور ،رکود و حرکت ،ذلت و عزت ،اسارت و آزادگی و دلمردگی و عشق .
شهادت روح پویش را در کالبد توده ها می دمد و در رگهایش خون تازه تزریق می کند در مکتب تشیع سرخ علوی برای پویندگان راستین اسلام و ولایت بزرگترین سلاح شهادت است .سلاحی که بر تمامی ابر قدرتهای شیطانی فایق می آید و هیچ نیرویی را امکان برابری با آن نیست .
وقتی شهید با خون وضوی عشق می سازد و در محراب به قیام می ایستد کلیه قدرتها در برابر عروج روحانی و اوج عرفانی او رنگ می بازند و منطق پر شور هستی مبتنی بر پیروزی حق و شکست باطل را پذیرا می شوند .به راستی شهادت را چه فلسفه ای است ،چه حکمتی است و چه رازی شگفتی است ؟ شهادت یک واژه نیست یک فرهنگ است .شهید خونش پیام دارد ،قیام دارد ،سازنده است ،تاریخ ساز و انسان ساز است ،دشمن شکن و کفر شکن است .شهید نمی میرد او زنده است .جسم خاکی او به خاک باز می گردد و روح پاک و الهی او به سوی آسمانها پر می کشد و یاد او در قلبها جاودانه است .
بگذار فرزند اسلام سخن بگوید .بگذار فرزند پیغمبر سخن بگوید .بگذار فرزند علی و حسین سخن بگوید .زینت عبادت کنندگان و آقای سجده کنندگان و بلبل نغمه سرای گلستان عشق و زهد و عبادت سخن بگوید ...بگذار پیام آور حماسه عشق و شهادت سخن بگوید ...با سینه ای به پهنای بی نهایت ،سوخته و عاشق !آنکه هر چه را در در چند روزه کربلا ی عشق به جان پاکش فرو ریخت ،چهل سال تمام در کلمات پر ارج ملکوتی صحیفه سجادیه این کتاب سوم اسلام این زبور آل محمد (ص) این آئینه روح بلند امام سجاد (ع) را خوانده ای ؟چگونه خوانده ای ؟اگر خوانده ای یا نخوانده ای سفارشت می کنم که لختی با این اثر جاودانه و عاشقانه دودمان بشری دمساز شو و از این غوغای غفلت آخرین نام و نشان و حکومت و سیاست و گروه و حزب و جاه و مقام که همه را به نام اسلام و قرآن و مکتب می کنی و خودت می دانی و من هم می دانم و همه هم می دانند و امام هم بارها تکرار کرد که این همه برای خدا نیست ،به در آ،و فارغ از کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک اهواء و آراء به فراخنای آزاد اندیش عشق و تسلیم وارد شو و بجز حق به چیزی سر مسپار و در این سفر پر خطر صحیفه سجادیه را زاد راه کن .
بگذاریم ...امام سجاد (ع) این روح بلند عبادت کننده دو دعا دارد یکی به وقت وردو ماه رمضان و یکی به هنگام پایان ماه رمضان ،پس از حمد خدا بر اینکه ما را به حمد خود هدایت نمود تا اهل حمد و احسان باشیم می فرماید :یکی از راههایی که خدا می خواهد به ما نیکی ارزانی دارد ماه رمضان است و از راه اسلام و تسلیم ,از راه پاکی از راه پاکسازی و از راه قیام (ایستادگی ها ) اگر غوغای روز بگذارد کمی به آهنگ زیبای این دعا ها و کلمه این دعاها بیندیشیم ،امام ماه رمضان را یکی از سنبل های احسان یعنی راههای نیکو کاری یا نیکی رسانی می شمارد .یکی از راههایی که خدا به ما نیکی می رساند و ماهم به دیگران نیکی برسانیم .
آیا هیچ فکر کرده اید که چرا انقلاب کرده ایم ؟من می گویم برای احسان !نه تنها انقلاب ما که همه آزادگان جهان در سراسر تاریخ که در برابر بد کاران و جباران و ستمکاران ایستاده اند و در سلسله این مردان به حق ،پیامبران الهی و پیروان راستین آنان بوده اند ،همگی برای احسان بوده است .به زبان خیلی ساده تر ،برای آن بوده است که بشر را از بدیها باز دارند و به خوبی برسانند واحسان خدا به بشر هم از همین راه است .
اللهم صل علی محمد و آله و الهمنا معرفته فضله و اجلال حرمته و التحفظ بما خطرت فیه ..
بار خدایا بر محمد و خاندانش درود فرست و به ما معرفت شناخت فضیلت این ماه گرامی داشت حرمت این ماه و خود داری از ممنوعات در این ماه را الهام بخش ..
پروردگارا به ما کمک کن که این ماه را آن گونه روزه بداریم که اعضا و جوارح ما از معصیتهای تو باز ایستد و در راهی که تو می پسندی به کار رود ،تا آنکه با گوشمان لغو نشنویم و با چشمهایمان به لهو نشتابیم و دستهایمان را به آنچه ممنوع است باز نکنیم و گام به سوی آنچه ناپسند است بر نداریم .شکممان جز آنچه حلال کرده ای تناول نکند و زبان مان جز آنچه تو روا داشتی نگوید ،و بجز آنچه ما را به ثواب نزدیک کند ،زحمت عمل به خود ندهیم و جز آنچه از عقاب تو بازمان می دارد ،از دست نگذاریم ...
ثم خلص ذالک کله من ریاءالمرائین و سمعه المسمعین لا نشرک فیه احدادونک و لا نبتغی فیه مراد الا سواک
و گاه که این همه را ازریای ریا کاران و گوش به گوش رسیدن این و آن خالص و پاک کن که در این اعمال هیچ کس جز تو را شریک نگرداندیم .و مرادی جز تو نجوییم .
وان نسا لم من عادانا حاشا من عودی فیک و لک فانه العدو الذی لا نوالیه والحزب الذی لا نصافیه .و توفیقمان ده در این ماه با لعمال پاکیزه به تو نزدیکی جوییم ،به آن کارهایی که از گناهانمان پاک گردانی و ما را از هر عیب که بار دیگر از سر گیریم حفظ کنی ،تا به آن اندازه که هیچ یک از فرشتگان تو بر تو وارد نشود .مگر آنکه در مرحله پایین تر از ان ،ابواب طاعت و انواع قربت که ما وارد می شویم !
این است ماه رمضان از زبان زینت عبادت کنندگان و سید ساجدان آرمانش آن است که در ملکوت اعلی پیشتاز همه فرشتگان پاک و مطهر باشد بدین گونه است که پیشوایان معصوم بر ما خفتگان در بستر غفلت و زنجیریان در زندان مخوف منیت و آلودگان به انواع رذیلت و دنائت نهیب می زنند که پیش به سوی دوست ،به سوی عشق ،به سوی پاکی ،به سوی جان و به سوی جانان.
خود شناسی
لزوم شناختن خود و پی بردن به ارزش گوهر وجود از آن است که اگر انسان خویش را نشناسد و موقعیت خود را در جهان در نیابد ،همچون طفل نادانی است که گوهری گرانبها را ضایع و آنرا به هنگام بازی،چون ریگی به سویی پرتاب می کند و به جایی می اندازد که همسان سنگ و کلوخ گردد ،و یا بواسطه جهالت آنرا به بهایی اندک به یک شیاد می فروشد .انسان غافل گوهر گرانبهای خویش و نفس نفیسه اش را به بهایی فروتر از اصل می فروشد و یا بواسطه غفلت آن را تباه می سازد .غرض از آوردن مثال کودک و گوهر آن است که انسان همچنان که سکه ای را به بازار می برد و کالای مورد نیاز خود را می خرد ،می شناسد و قدر و قیمت آن را می داند و راضی نمی شود آن را به بهایی کمتر از اصل بفروشد و یا در هنگام خرید ،کالای فاسد رابا سکه خویش معارضه کند ،صد هزار چندان لازم است که گوهر نفس خویش را بشناسد و قدر و قیمت آن را بداند تا مبادا با متاعی بی ارزش و کم بها تر از نفس خویش معاوضه کند و در بازار دنیا خسارت بیند ،آن هم از نوع جبران نشدنی اش .انسان باید بداند .در این دنیا که محل کسب و تجارت اوست سرمایه جان و روان خویش را در کدام بازار به کار می اندازد و چه کسانی را شریک خویش میسازد، خریدار کیست و به چه بهایی این نفس گرانبهای تافته از نفخه ی الهی را می خرد و در این در قیمتی از آن پس در کجا قرار می گیرد؟ آیا خداست که به بهای جنت و لقای خویش آن را می خرد و در ملکوت اعلی و جوار رحمت و عظمت خویش جای می دهد؟ پس نفس انسانی را چه بهایی شایسته است . به تحقیق باید گفت که بهای نفس آدمی خداست و بهای واقعی نفس آدمی را تنها خدا می داند و می فرماید :
خداوند جان و مال اهل ایمان را به بهای بهشت خریداری کرده است...و آن رستگاری بزرگی است .و کدامین رستگاری از این بالاتر که انسان درمعامله ای که جانش سرمایه اوست خریداری چون خدا بیابد و به با لاترین قیمت معامله را به نفع خویش تمام کند و جان را از قیمت اصل کمتر نفروشد ؟
امام موسی بن جعفر (ع) قیمت واقعی جان را تنها بهشت خدا می داند و مردم را از فروختن آن به هر قیمتی بر حذرمی دارد :
هان ای انسانها !هوشیار باشید که برای تن و جان بهایی جز بهشت نیست مبادا آن را به چیز دیگر بفروشید .
به درستی که خداوند برای شهیدان در مقابل ایثار جان و مالشان بهشت را قرار داده است .کاروان شهیدان شتابان و سر مست از عشق ،به سوی او در حرکت است و هر روز و هر لحظه شهیدی قدم در راه دیگر شهیدان می نهد و به عهد و پیمان صادقانه خود با معبود خویش وفا می کند و خدا نیز فریاد لبیک عاشقان خود را می شنود ؛و آنها را به سوی خود فرا می خواند .این فوز عظیم را که رسیدن به بهشت خداوندی است تنها با شناخت نفس و آگاهی به گوهر جان و مواظبت در برابر خسران می توان حاصل کرد و اصل شناخت نفس ،خود رستگاری بزرگ و رسیدن به بهشت است .چنان که امیر المومنین (ع) می فرماید :
فان الفوز الاکبر من ظفر بمعرفته النفس
همانا آن کس که در شناخت نفس خویش پیروز شده باشد به رستگاری بزرگ رسیده است .
قرآن
قال رسول الله (ص) :خیروکم تعلم القرآن و علمه .
بهترین شما کس است که قرآن را یاد بگیرد و به دیگران هم یاد بدهد .
آن بزرگ مرد عالم بشریت که منشور حقوق انسانی را در چهارده سده پیش از این به ارمغان آورده است می فر ماید :
زمانی که دیدید فتنه و فساد و بی بند و باری و خیانت خیانت کاران ،مانند پاره های شب ظلمانی به شما رو آورده پس بر شما باد که به قرآن مراجعه کنید تا بفهمید مسیر حق و عدالت و فضیلت کدام است .
چون هر کس ادعا می کند مسیر من حق است ،این ماهستیم که باید به این کتاب مراجعه کنیم که طبق فرموده پیامبر :و هوالدلیل علی خیر سبیل راهنمایی است که به بهترین راه هدایت می کند .
کتابی که خدای متعال می فرماید :ان هذا القرآن یهدی للتی هی اقوم و یبشر المومنین .یعنی این قرآن است که به بهترین و استوارترین راهها هدایت می کند .
برادران کرد و بلوچ و ترکمن و فارس و عرب و مسلمان که پیرو قرآن هستید ،قرآن همه ما را دعوت به برادری کرده و فرموده است :انما المومنین اخوه
و شما که از صدر اسلام تاکنون حامی قرآن بوده اید آیا اکنون هدفی غیر از قرآن دارید ؟
آیا دوست دارید قرآن برود و داس و چکش[یاستاره] جای آن را بگیرد ؟ رسول الله (ص) برود و لنین و مارکس و مائو بیایند ؟ آیا متوجه نشده اید که دشمن با تمام قوا و نیروی خود به اسلام و قرآن حمله ور شده تا بلکه با نابودی آن بتواند دست اربابان خود را بر ایران حاکم نماید و چپاول و غارت قبلی خود را تجدید نماید .ما همگی یک هدف داریم و آن دفاع از اسلام و پیروی از قرآن و سیر الی الله است و با رهنمود های قرآن باید شرف و فضیلت و انسانیت خود را حفظ نماییم تا به درجه سعادت برسیم .ما باید از این قرآن که گنجینه سر شار علم و حکمت و فضیلت است الهام بگیریم تا بتوانیم در مسیر تکامل انسانیت گام بر داریم و برای شناخت قرآن احتیاج به راهنمایی داریم .قرآن به نام الله آغاز می شود و به نام ناس (مردم ) پایان می یابد .قرآن یک کتاب مردمی است .هدف قرآن کریم نجات مردم از دست سه طبقه است که در طول تاریخ بر آنها مسلط بوده اند !اربابان استثمار گر ،ملوکییت مستبد و حاکمیت ظاهری دینی .به عبارت دیگر ،ربوبیت غیر خدا ،ملوکیت غیر خدا ،الوهیت غیر خدا .اربا ب چهره اقتصادی دارد و ملوک چهره سیاسی دارند والهه قدرت مذهبی منحط توجیه کننده رفتار دو چهره دیگران است .حضرت ابراهیم ،سر سلسله پیامبران در مناسک حج دستور می دهد که این چهره و این سه شیطان تاریخ باید سنگسار شوند .قارون ،فرعون ،بلعم باعورا که هر سه خناسند .خناسها در طول تاریخ چهره عوض می کنند .گاه به خود چهره اقتصادی و گاه چهره سیاسی می دهند و هر جا ممکن باشد رنگ مذهبی به خود می گیرند .چه بسا به زیارت ائمه معصمومین و خانه خدا هم می روند ،ولی در هر حال خناس هستند .اگر آنان را از یک جبهه و از یک دربرانی ،از در دیگر وارد می شوند .نخستین گامشان خود نمایی است .آنان نخست خود را رب و مربی مردم می خوانند و پس از آن خود را ملک الناس خوانده سر انجام ادعایی خدایی می کنند و خود را الله مردم می شمارند .کار اصلی ، شکستن این سه بت و اثبات الله است که رب الناس ،ملک الناس و اله الناس است .داستان های قرآن هرگز سر گرم کننده و تخدیری نیست ،بلکه منقلب کننده و حرکت دهنده است .در نظام هستی اصل بر این است که حق ثابت بماند و باطل نابود شود .خداوند خود حق است و جز او باطل است و این وعده که سر انجام حق پیروز خواهد شد ،به انسانهای محروم جان تازه می بخشد ،تا بر خیزند و علیه باطل قیام کنند .قصه های قرآن کریم داستان مبارزه ایمان با کفر و خیر با شر الناس با طاغوت ونیروهای تکامل دهنده با نیروهای ضد تکامل است .جبهه به جایگاه اصلی انسان در این مبارزات ،جبهه حق است .نقش انسان در این داستان ها احساس مسئولیت برای پیاده کردن خواست خداست ،یعنی محو کردن و باطل و نظام آن .انسان واقعی در این قصه ها تلاشگر و مجاهدی است شنا گر در خون ،که یا به پیروزی می رسد و حق را به کرسی می نشاند و یا شهید می شود در هر دو حال طبق فرموده سید الشهدا چنین انسانی زندگی را برده است و در آن سود کرده است .
تقوای ستیز
تقوای ستیز ،مصونیت یافتن در مقابل گناه است .هنر آن است که در محیط آلوده به سر بری ،ولی دامن به گناه نیالایی .انبیاء زحمتشان این بود که کفار و منافقین را ،این اشخاص معوج و انسانهایی را که در بند اسارت خود و علایق دنیا هستند ...آزاد کنند واین ماموریت بسیار مشکل بوده است . برای اینکه به یک بیماری واگیر مبتلا نشوی یکی از این دو کار را می توانی بکنی :اول اینکه از خانه بیرون نیایی و در کوچه و گذر گاه نروی و با مردم معاشرت و رفت و آمد و گفتگو نکنی .دوم اینکه واکسن ضد بیماری را تزریق کنی تا در مقابل آن مصونیت یابی .«تقوای ستیز »مصونیت درمقابل گناه است و لزومی ندارد که برای پرهیز از گناه از خانه بیرون نیایی و کنج عزلت و زاویه تنهایی را اختیار کنی و با کسی سخن نگویی و دست به هیچ سیاه و سفیدی نزنی تا سالم و بی خطا و بی عیب بمانی .برخی از عرفای گذشته برای آنکه حرف لغو و بیهوده نزنند همیشه سنگ ریزه ای در دهان می گذاشتند تا برای حرف زدن و جواب دادن حتی در فاصله بیرون آوردن سنگ از دهان بتوانند در سخن خویش تامل و حساب بنمایند .
مزن بی تامل به گفتار دم
نگو گو اگر دیر گویی چه غم
درست است که این یک ارزش است ولی ارزشمند تر از این داشتن قدرت تسلط بر خویشتن است که حتی بدون داشتن سنگریزه در دهان ،مالک زبانت باشی و بدانی که چه هنگام باید سخن بگویی و چه بگویی ،و چه وقت باید لب فرو بندی ،و این است تقوای ستیز ،یعنی در همه حال باید با خواسته های دل ،تمنیات نفس و فزون طلبی های غرایز مبارزه کنی ،و پشت نفس را بر خاک تسلیم و طاعت برسانی .پس می بینی تقوا یک ستیز است و نه یک پرهیز تنها ،گر چه نتیجه عملی این ستیز و جهاد با نفس ،کنترل خرد و دل ،پرهیز از گناه و اجتناب از هوسرانی و شهوت است .خلاصه کردن مفهوم تقوادر پرهیز گاری درست نیست .در کنج خانه گناه نکردن مهم نیست هنر آن است که در محیط آلوده به سر بری ولی دامن به گنا ه نیالایی .دوستان ناباب داشته باشی ولی فریب و سوسه هایشان را نخوری .پول داشته باشی ولی به فساد روی نیاوری .قدرت داشته باشی ولی حق کشی نکنی و زور نگویی .زبانت گویا باشد ولی دروغ نگویی ،چشم داشته باشی ولی نگاه حرام نداشته باشی و گرنه به ناموس دیگران نگاه کردن نابینا و عیاشی نکردن تهیدستان و ستم نکردن ناتوان ارزش و هنرنیست .
پاک بودن درجوانی شیوه پیغمبری است
و گرنه هر گبری به پیری می شود پرهیز گار
خواجه عبدالله انصاری گفت :هر گز به زمین خار دار رفته ای که دامن خود را جمع کنی و به آهستگی از میان خارها بیرون روی ؟این است معنی تقوای .
تقوا حالتی است که به دنبال شناخت و معرفت پدید می آید .درجه شدت و ضعف تقوا هم مربوط به اندازه درک و میزان شناخت است. مگر می توانی بدون شناخت عوامل انحراف وپلیدی وفساد و خیانت متقی باشی و متقی بمانی ؟تو هر روزبارها از خارستان گناه می گذری وبه لجنزار دنیا قدم
می نهی .باید بدانی که چه چیزهایی آلوده ات می کند ،تا بدان آلوده نگردی و چه خارهایی بر پای جانت می خلد تا از آن برهی .
استاد شهید مطهری می گوید :تقوا حافظ و پناهگاه است نه زنجیر و زندان و محدودیت .بسیارند کسانی که میان مصونیت و محدودیت فرق نمی نهند و با نام آزادی و رهایی از قید و بند ،به خرابی حصار تقوا فتوا می دهند ...تقوا به انسان آزادی معنوی می دهد ،یعنی او را از اسارت و بندگی هوا و هوس آزاد می کند .رشته آزو حسد و شهوت و خشم را از گردنش بر می دارد و به این ترتیب ریشه رقیت ها و بریدگیهای اجتماعی را از بین می برد .
تقوای ستیز ،تقوای انسانی است که در قلب کشمکش های اجتمایی و فکری و سیاسی و اقتصادی تلاش می کند و مسئولیت می پذیرد وخود دارو خویشتن دار می ماند و خود را نمی فروشد و ضعف نشان نمی دهد و سختی های سنگین و گوناگون را تحمل می کند و در برابر جاذبه هوسهای شخصی نمی لغزد .
عبدالجبار کا کایی