راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
پسرم كلاس چهارم ابتدايي بود ، او را در يكي از باشگاههاي ورزشي ثبت نام كرده بودم ومدتي بود كه در آن باشگاه به ورزش رزمي مي پرداخت . روزي در يك تمرين باشگاهي ضربه پاي حريف به سينه پسرم مي خورد ، حالش بد شده و او را به بيمارستان مي برند . پس از شنيدن اين خبر ، غمي جانكاه بر كاشانه مان سايه گسترد و خانواده ام را كه در زماني واحد ، درگير چند پيش آمد ناگوار بود ، حسابي كلافه كرده بود . در حالي كه بار سنگين مسئوليت دختر ناشنوايمان آزارمان مي داد چند روز قبل نيز ، تصادفي كرده بودم كه منجر به فوت يك نفر شده بود . در آن زمان گويي تمام مصيبت هاي عالم با هم دست به يكي كرده بودند كه ما را از زندگي ساقط كنند . روزگار پر مشقت و رنج آوري داشتيم . براي چندمين بار ، پسرم را به بيمارستان در شيراز بردم .دكتر گفت :« مبلغ 2 ميليون تومان مي گيرم و بچه را عمل مي كنم .» من كه اين مبلغ را نداشتم ، حسابي درمانده شده بودم كه خدايا چكار كنم ؟ همان جا دست به دعا برداشتم و زندگي پسرم را از خداي خود خواستم و گفتم : « خدايا ! اين امانتي است كه دست ماست . هر موقع كه صلاح ديدي بگير و ولي اگر عمرش به دنيا باقي است ، از تو مي خواهم كه وسيله نجاتش را فراهم كني !» دو باره نزد دكتر رفتم تا بلكه چاره اي بينديشد ، بلكه بشود بچه را عمل كرد و از اين بحران نجات داد . اما او در جواب گفت :« تنها يك راه داريد ، تا قبل از عمل جراحي ، بايد يك نوع آمپول را ماهي يك بار تزريق كند . ولي اين درمان موقتي است ، پسرتان بايد هر چه زودتر عمل شود .» بلافاصله در جست و جوي آمپول مورد نظر به داروخانه هاي شهر سر زدم و با هر زحمتي بود 3 عدد آمپول كه هر كدام هفت هزار تومان قيمت داشت ، خريدم . يكي از آنها را به مدرسه داده بودم كه اگر در آنجا حال بچه بدتر شد ، سريعا او را به بيمارستان برسانند و تزريق كنند .روزي بر حسب اتفاق ، تيمسار ياسيني براي بازديد به مدرسه اي رفته بود كه پسرم در آنجا مشغول تحصيل بود . همان روز حال بچه بد ميشود . معلمان مدرسه دور او جمع مي شوند ،در همان لحظه يكي از آنها به من تلفن زد و بلافاصله خود را به مدرسه رساندم . وقتي رسيدم ، ديدم كه پسرم در ماشين فرمانده پايگاه (تيمسار ياسيني ) است . من كه در آن موقع كنترل اعصابم را نداشتم ، با عجله به سمت ماشين فرمانده دويدم تا پسرم را بردارم و به بيمارستان ببرم كه شهيد ياسيني دستم را گرفت و گفت : - حاجي ! چكار مي خواهي بكني؟! گفتم : مي خواهم پسرم را در ماشين بگذارم و به بيمارستان ببرم شهيد ياسيني گفت : - اين پا اون پا نكن ! سريع سوار شو تا برويم وقتي به بيمارستان رسيديم ، آمپول مورد نظر را تزريق كردند . پس از يك ربع ساعت ، پسرم به حالت عادي بازگشت و با ماشين فرماندهي او را به منزل برديم . وقتي به خانه رسيديم ، شهيد ياسيني گفت : - حاجي براي اين بچه چه كار كردي ؟ مگر چه مشكلي دارد كه اين طور مي شود ؟ وقتي ماجرا را برايش تعريف كردم ، آثار اندوه در چهره اش نمايان شد و گفت : نگران نباش ! خداوند خودش چاره ساز است . مطمئن باش كه خداوند از در لطفش عنايتي مي كند و گره از اين مشكل باز مي كند .
مدتي گذشت ، امتانات ثلث سوم تمام شد و مدرسه ها تعطيل شدند . روزي در محل كارم نشسته بودم كه تلفن زنگ زد ، گوشي را برداشتم . شهيد ياسيني بود كه مرا به دفتر فرماندهي فرا خواند وقتي نزد ايشان رفتم ، گفت :آقاي معصومي ! بچه شما پرونده پزشكي دارد ؟گفتم : - بله ، از همان روزي كه اين اتفاق برايش افتاد ، پرونده تشكيل داده اند و تمام موارد در آن ذكر شده است . گفت : مي شه پرونده را ببينم .در جواب گفتم : - تيمسار ببخشيد ! فكر نمي كنم بيمارستان پرونده را بدهد . ولي سعي مي كنم پرونده را هر طوري شده بگيرم و خدمتتان بياورم . با هر زحمتي بود ، پرونده را از بيمارستان گرفتم و خدمتشان بردم . چند روز گذشت تا اينكه روزي مرا خواست و گفت : - حاجي ! مي خواهم بچه را ببرم تهران وبراي عمل بستري كنم عرض كردم : - تيمسار من دستم تنگ است ، پول عمل بچه خيلي زياد است . تبسمي كرد و گفت : - شما كاري نداشته باشيد . خدا مي رساند . وقتي خواستند عمل كنند به شما خبر مي دهم . روز بعد ، تيمسار ، فرزندم را همراه خود به تهران برد و بلافاصله در بيمارستان قلب( شهيد رجايي ) بستري كرد يك روز ، پسر تيمسار ،(بهزاد) به من اطلاع داد و گفت :« پدرم از تهران زنگ زد و اطلاع داد امشب قرار است « مهدي » را عمل كنند . خودت را برسان ! اين آدرس را هم داده كه شما به آنجا مراجعه كنيد …» بدون معطلي راهي تهران شدم و يكراست به بيمارستان قلب رفتم . وقتي وارد راهرو بيمارستان شدم ، ديدم تيمسار ياسيني در حال قدم زدن است ، تا چشمش به من افتاد به طرف پرستار رفت و گفت : - پدرش آمد ، لطفا آن كاغذ را بدهيد امضا كند ! برگ موافقت عمل را امضا كردم و سراغ مهدي را گرفتم . تيمسار گفت : - هيچ نگران نباش . مهدي داخل اتاق است . ساعت 11 شب عمل دارد .آن شب با لطف و عنايت خدا و زحمات ويژه بستري بود . وقتي از بهبود پسرم مطمئن شد ، رو كرد به من و گفت : آقاي معصومي! شما برويد شيراز ، وقتي مهدي را مرخص كردند ، با خودم مي آورم .
پس از چند روز ، فرزندم رابا هواپيما به شيراز آورد و تمام فاميل در منزل ما جمع شده بودند و از اينكه خداوند عمر دوباره اي به «مهدي » بخشيده بود ، شكر گزاري مي كردند . وقتي عيادت فاميل و آشنا به اتمام رسيد ، به دفتر كار تيمسار ياسيني رفتم تا هم تشكر كرده باشم و هم بپرسم چقدر براي عمل مهدي خرج كرده است . وقتي با سوال من مواجه شد ، خنديد و گفت : - شما چيزي به من بدهكار نيستيد ، همه ما مديون خدا هستيم .آنقدر اصرار كردم تا سرانجام در مقابل خواسته ام تسليم شد وبا اكراه گفت :راستش را بخواهي مبلغ 260 هزار تومان پرداخت كرده ام ، 60 هزار تومان هديه آقا مهدي، 200 هزار تومان بقيه را هر وقت داشتي بده .
در حالي كه در حقش دعا مي كردم ، از در خارج شدم و پس از مدتي مبلغ مورد نظررا تهيه كردم و به ايشان تحويل دادم .
(محمد معصومي ، شهيد عليرضا يا سيني)