0

مقدّم,نورالدّین

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

مقدّم,نورالدّین

فرمانده گردان زرهی لشکرمکانیزه 31عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

سال 1340 ه ش درخانواده ای مؤمن در شهرستان مراغه به دنیا آمد ودر دامان پاک پدر و مادری مؤمن و متدیّن پروررش یافت. از کودکی در کنار پدر بزرگوارش به یادگیری علم و قرائت قرآن پرداخت.
به شرکت در مراسم دینی،جلسات مذهبی،تفسیراحکام و نهج البلاغه علاقه مند بود .اوصیقل روح و تقویت بنیه مکتب خود را در آنها یافته بود و همواره مورد احترام همسالان و دوستان خود بوده و یار و یاور پدر و مادرش بود.
با توجه به اینکه از دوران خردسالی به یادگیری قرآن مبادرت ورزیده بود در مسابقات داخلی قرآن رتبه اوّل را کسب نمود.
دورة دبیرستان رشتة ادبیات و علوم انسانی مناسب با روحیات خود برگزید.در این دوران با رشد افکار سیاسی در جلسات مذهبی و دینی(امام جعفر صادق(ع) –انجمن جوانان)به فراگیری علوم دینی و شناخت واقعی چهرة رژیم فاسد پهلوی پرداخت و با افکار والای معمار انقلاب،امام خمینی،آشنا شد.در دوران انقلاب اسلامی نیز همگام با سیل خروشان امّت اسلام به مبارزه علیه رژیم شاه پرداخت.
در تمام صحنه ها ومبارزات بر ضد رژیم شاه شرکت داشت . اعلامیه و عکس های حضرت امام را مخفیانه پخش می نمود, مأموران رژیم برای دستگیری او تلاشهای زیادی کردند.
چندین بارمورد ضرب و شتم پلیس قرار گرفت و جای باطوم ایادی رژیم در بدن ایشان مانده بود. با عشق به اسلام و آرمانهــــای حضرت امام(ره)در راهپیمائی های دوران انقلاب کوشش
بسیار می کرد و با پیروزی انقلاب اسلامی همراه با برخی از دوستان خود از جمله شهید حق نظـری سلاح به دوش گرفته به پاسداری از دستاوردهای انقلاب پرداختند.
پس از تشکیل سپاه،از اوّلین کسانی بودند که در این نهاد مقدّس ثبت نام کرده و مشغول گذراندن دورة آموزش نظامی شدند. پس از اتمام آموزش جهت مبارزه با ضد انقلاب داخلی به مهاباد که مرکز تجمع افراد خود فروخته حزب منحلة دمکرات بود رفت وبه مبارزه با آنها پرداخت. پس از آرام سازی و پاک سازی این شهر به مراغه مراجعه و با توجه به کاردانی اش به عنوان مسئول اعزام نیرو انتخاب شد .
با شروع جنگ تحمیلی او با جدیت تمام به سازماندهی و اعزام نیرو مبادرت ورزید.
عشق به دفاع از اسلام و سرحدات جمهوری اسلامی ایران و لبیک به بیانات حضرت امام مانع از آن شد که در پست های اداری خدمت نماید و با اصرار زیاد راهی جبهه های حق علیه باطل شد.
شهید نورالدّین مقدّم در سال 1359 عازم جبهه های حق علیه باطل در محور آبادان شدند و در عملیاتهای مختلفی که برای آزادی خرمشهر صورت می گرفت شرکت نمودند.
روزها و ماه ها می گذشت و ایشان همچنان در جبهه بودند.و لحظه ای سنگرهای عدالت و دفاع را ترک نمی گفتند و با عنایت به کاردانی شهید،ایشان به عنوان فرمانده گردان زرهی انتخاب و با رشادت ها و شرکت در عملیّاتهای مختلف از جمله بیت المقدس آزادی خرمشهر ،مسلم ابن عقیل،ثامن الائمه،خیبر، والفجر1و4 و عملیّات والفجر8 مسئولیت سنگین مقابله با ماشین جنگی مدرن ارتش عراق را به عهده داشت.
نورالدّین به ندرت به مرخصی می آمد و می گفت ما نباید جبهه را خالی بگذاریم و دفاع از آرمانهای انقلاب و وطن اسلامی جزء وظایف شرعی و اخلاقی ماست.
در عملیات والفجر 8 که از ناحیة کتف زخمی شده بود برای استراحت چند روز به پشت جبهه آمد ولی شور و شوق جبهه موجب گردید،بدون بهبود ی کامل دوباره به جبهه برگردد.
مصمّم،صبور،مهربان،باگذشت و کم توقّع بود .همه چیز را برای همگان می خواست . با زیر دستانش مهربان و خوشرو بود و همیشه از پدر و مادر وفرماندهانش فرمان پذیری داشت
.سردار امین شریعتی فرمانده لشکر عاشورا درباره اش می گوید: در عملیّات والفجر 8 با گردان خود نقش مهمّی را به عهده داشتند . در اواخر ایشان را می دیدم که یک حالتی داشتند , انگار دنبال گمشده ای هستند و من با توجه به شناختی که از روحیّات ایشان داشتم می دانستم که شهید مقدّم ماندنی نیست و به مهمانی خدا دعوت شده است .
ما در کنار کرخه جلسه ای با فرماندهان گردان ها داشتیم و با توجه به گرم بودن هوا و عطش برادران و نبود آب آشامیدنی در خلال صرف شام شهید مقدّم آب گل آلود کرخه را در ظرفی بزرگی برای صاف شدن ریخته تا اینکه برادران تشنه لب نباشند.

وقتی برای مدت کوتاهی جهت استراحت به منزل می آمدند،در کارها به خانواده کمک می کرد و برادران دیگرش را تشویق به رعایت ادب و اخلاق و اطاعت از پدر و مادر می نمود.
همیشه توصیه می کردند به نماز اوّل وقت و فراموش نکردن روزه و می گفتند همه در محضر خدا هستیم و خدا حاضر و ناظر بر اعمال ماست،مواظب اعمال خود باشید و تذکّر می دادند که در مجالسی که در آن بوی دوری از خدا و اسلام می آید شرکت نکنید.
زمانی که در آخرین مرخصی خویش به سر می بردند در موقع خدافظی نام یکایک فامیل را برده و حلالیت خواست و گوئی به مسا فرت دور و دراز می روند .
با غروب خورشید روز 29/2/1365 در منطقة فاو باد گرمی می ورزید.شهید مقدّم لباسهای سبز رنگ سپاه را پوشیده بود, نگران و بی تاب قدم می زد و به افق چشم دوخته بود.آرام آرام عقربه های ساعت روی 9:30 قرار می گرفت.دشمن بعثی گلوله توپی را آماده کرده و ماسوره اش را کشیده بود . صدای غرش توپ بلند شد..شهید مقدّم نفسش را تازه کرد و خود را به خدا سپرد در آن لحظه صدای انفجار شدیدی بلند شد و او رابه گوشه ای پرتاب نمود .
سر انجــام با فریاد یا مهدی چشمان پر فروغش را برای همیشه از دیدن این دنیای پر نیرنگ فرو بست و به آرزوی دیرینه اش، رسید.
منبع:پرونده شهید دربنیاد شهید وامور ایثارگران تبریز ومصاحبه با خانواده ودوستان شهید

 


وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل أحیاء عند ربهم یرزقون
با عرض سلام و ادب خدمت امام عصر(عج) و ناب بر حقش حضرت امام خمینی و پویندگان راستین خط امام.
بندة خطاکار سراپا تقصیر کوچک تر از آن هستم که از خود چیزی بگویم یا وصیّتی نمایم که در این بحبوحه از زمان که خوب و بد چون شب و روز روشن و مبرهن هستند.
آنان که در خط ولایت سرخند حقّند و می دانم که امّت سلحشور و مؤمن ما اجازه نمی دهد که دشمن کافر از هر طبقه و از هر نژاد و مملکتی که می خواهد باشد بر ایشان مسلّط شوند و عقده های چرکین و شوم خود را برایشان تحمیل نمایندو بر خرابه های شوم خود قهقهه سر دهند.
مادر و پدر و خواهران و برادرانم چون همیشه دوستتان دارم و صبوریتان را می ستایم و امیدوارم بندة حقیر که امانتی در دستان شما بودم بتوانم لیاقت جامة سرخ شهادت پوشیدن را داشته باشم و به شربت وصال الهی سیراب شوم.
وصیت می کنم بعد از من گریه نکنید تا دل دشمنان شاد نشود .چه مرگی بهتر از شهادت که اگر لیاقت آن را پیدا نماییم و راه رفتگان خورشید را بپیمائیم زهی سعادت و خوشبختی که کمتر کسی را شامل می شود.
به برادران و خواهران خودم می گویم که مواظب پدر و مادرمان باشند و لحظه ای از آنان غافل نشوند و جبهه ها را خالی نگذارند ,با تبلیغات و کارهای خود باعث تشویق و دلگرمی دیگران باشند و پشتیبان ولایت فقیه .
به اوامر رهبر عظیم انقلاب اسلامی امام خمینی گوش جان داده و خدا را هیچ وقت فراموش نکنید و خدا را همیشه حی و حاضر در آشکار و پنهان بدانید تا رستگار شوید.
امیدوارم که خداوند از گناهان ما در گذرد و ما را به راه راست هدایت فرماید شما را به خداوند بزرگ می سپارم و از دور روی ماهتان را می بوسم.
والسلام علیکم و من اتبع الهدی. نور الدّین مقدّم.

 


خاطرات
برگرفته از خاطرات همرزمان شهید
از همان لحظه‏اى كه اسمت را شنيدم، اشتياق ديدارت در دلم شعله‏ور شد. گويى اسم زيبايت در ضميرم نهان بود، وقتى نامت را شنيدم، احساس كردم كه سال‏هاست مى‏شناسمت! اما هنوز تو را نديده بودم. تو را نديده بودم اما هر وقت بچه‏ها از تو صحبت مى‏كردند، سراپا گوش مى‏شدم. دورادور شناخته بودمت. مى‏دانستم كه پيش از انقلاب با راه و نام امام »ره« آشنا شده بودى، مى‏دانستم كه در ايام پرآشوب انقلاب شب و روز آرام و قرار نداشتى، چنانكه ساواك دربدر دنبالت بود، حتى مى‏دانم كه يك بار نيروهاى نظامى تعقيبت كردند و تو به »امامزاده چگان« پناه بردى.(220) تمام زندگى‏ات را مى‏دانم نورالدين! پا به پاى انقلاب پيش آمدى، جامه پاسدارى پوشيدى، مسؤول اعزام نيروى مراغه شدى... حتى كودكى‏ات را نيز مى‏شناسم! گويى من نيز در كنار تو زندگى كرده‏ام، با تو بزرگ شده‏ام. لحظه‏هايى را كه به مغازه پدر مى‏آمدى و در كنار پدر، به تلاوت قرآن مى‏پرداختى... من با تو بزرگ شده‏ام نورالدين! چقدر با تو آشنايم.
آمد. سر و صورت غبار آلودش گواهى مى‏داد كه از خط مقدم مى‏آيد. محاسن نسبتاً بلندش را لايه‏اى از غبار پوشانده بود. شناختمش. پاسدار بود، اما مثل اغلب پاسدارها لباس بسيجى مى‏پوشيد، مثل اكثر فرماندهان. تا آنهايى كه نمى‏شناسندش، تصور كنند يك رزمنده ساده است. آمد به طرفم و چنان با محبت و احترام سلام و احوالپرسى كرد كه انگار فرماندهش هستم. در مقابل آن همه فروتنى و محبت شرمنده شدم، زبانم گرفت، شكسته بسته جوابش دادم. با لهجه شيرين مراغه‏ايش پرسيد: »كجا؟ شهر يا مرخصى؟« سر به زير انداختم: »هيچكدام، چيزى مثل غم با نگاهش درآميخت. انگار انتظار شنيدن چنين پاسخى را نداشت. لحظاتى در سكوت گذشت.
- چرا تسويه حساب؟
- به خاطر درس و مدرسه. از عمليات خبرى نيست...
- كلاس چندمى؟
- سوم راهنمايى.
- مى‏دانى كه امروز حضور در جبهه واجب‏تر از حضور در مدرسه است؟ مى‏دانى كه سرنوشت كشور و انقلاب و سرنوشت تك تك ما به سرنوشت اين جنگ گره خورده است؟ مى‏دانى كه امام فرمود جبهه‏ها را خالى نگذاريد؟ مى‏دانى كه حسرت اين روزها را خواهيم خورد؟ فرصت براى درس.

خواندن بسيار است، امسال نشد سال بعد و فرصتى ديگر، اما جبهه و جنگ هميشه نيست. اين يك امتحان است براى آزمايش من و تو، فرصت را بايد غنيمت شمرد.
من ديگر جوابى نداشتم. زبانم در اختيار خودم نبود، ديگر نمى‏توانستم حرف بزنم. دستم را گرفت و به گرمى فشرد. با هم سوار تويوتا شديم و برگشتيم به موقعيت لشكر.

تو را مثل خودم مى‏شناسم... اكنون سال 1363 است و تو 23 سال دارى نورالدين. تو فرمانده ما هستى و من يك بسيجى‏ام. گاهى فكر مى‏كنم تو را مثل خودم مى‏شناسم، اما هنوز حسرت شناختنت را دارم. چه مى‏دانم شايد تو هم شهيدى هستى كه هنوز دارى نفس مى‏كشى. كسى مى‏گفت: »شهدا را در عالم خاك نمى‏توان شناخت، اگر شهيد شديم، مى‏توانيم شهدا را بشناسيم«. چند روز است كه از تو خبرى نيست، نمى‏دانم كجا رفته‏اى. تو نيستى و از عمليات هم خبرى نيست. دلم از غصه مى‏تركد. من با شوق شركت در عمليات به جبهه اعزام شده بودم. زمزمه‏هايى، دلم را آتش ميزند: »من براى عمليات آمده بودم، اكنون كه خبرى از عمليات نيست برمى‏گردم...« تو اينجا نيستى و من هم تصميم خودم را گرفته‏ام. برمى‏گردم به شهر خودمان و هر وقت بوى عمليات را شنيدم، دوباره منم و جبهه... تو نبودى، مقدمات كار فراهم شد، برگ كاغذى گرفتم؛ امضاء تداركات، تسليحات... همه امضاء كردند. تسويه حسابم را گرفتم و كوله‏بارم را بستم. از بچه‏ها خداحافظى كردم و راه افتادم.
يادت هست نورالدين؟ بعد از ظهر بود، نسيم گرم اهواز به چهره‏ام مى‏خورد. ايستاده بودم دم دژبانى موقعيت لشكر. منتظر تويوتايى بودم كه مرا به شهر برساند. تويوتايى در چند قدمى‏ام ايستاد. رزمنده‏اى با لباس بسيجى از خودرو پياده شد. لبخند زنان به طرفم آمد:تو بودى نورالدين!..

تو را مى‏شناختند نورالدين! خيابان‏هاى مراغه تو را به خاطر دارند، وقتى در روزهاى انقلاب، پيشاپيش صف تظاهرات فرياد مى‏زدى: مرگ بر شاه هنوز ديوارهاى مراغه چهره نورانى تو را به ياد دارند، وقتى بر سينه‏شان مى‏نوشتى: درود بر خمينى... استقلال، آزادى، جمهورى اسلامى.
من و تو نوجوانى بيش نبوديم. اما تو حال و هواى ديگرى داشتى. يادم هست كه يك روز بعد از شركت در محفل عزادارى به خانه برمى‏گشتيم. شب تاسوعا بود. دوستى جلو ما را گرفت: كجا؟
- برمى‏گرديم خانه.
- شامِ نذرى داريم، بايد شما هم بياييد.
دعوت دوست را پذيرفتيم. راهى خانه دوستمان شديم. ولى به محض اينكه سرِ سفره نشستيم، گرد اندوه چهره‏ام را پوشاند. پشيمان شده بودم: »كسى از فقرا بر سر اين سفره ديده نمى‏شود« نمى‏توانستيم از سرِ سفره برخيزيم. هر لقمه غذا خنجرى بود كه در گلويمان فرو مى آ‏مد. وقتى بيرون آمديم با خودمان می گفتیم: تا تو باشى بر سر اين سفره‏ها حاضر نشوى.
سال 1358 بود كه سپاه مراغه تشكيل شد. با هم رفتيم و تشكيل پرونده داديم. سن و سال ما كوچك بود، قد بلندى هم نداشتيم. فرمانده سپاه گفت: »برويد درستان را بخوانيد.« اما تو دست‏بردار نبودیم: »هم پاسدار مى‏شويم و هم درس مى‏خوانيم« درست دومين روز ارديبهشت 1359 بود كه نام ما به عنوان پاسدار در دفتر سپاه ثبت شد. از ارديبهشت 59 تا ارديبهشت 1365 بر تو چه گذشت؟ از دوم ارديبهشت 59 تا 29 ارديبهشت 65، از ارديبهشت 59 تا بهشت والفجر 8... تا روزى كه تركش‏ها پيكرت را شكوفه‏پوش كرد... پيكر زخم آگينت را در قايق نهادند، وقتى قايق به ساحل رسيد، تو به ساحل وصال رسيده بودى نورالدين!
ما هر دو با هم پاسدار شديم. به مهاباد رفتيم، به شاهيندژ، بوكان... من زخمى شدم و باز گشتم. اما تو بارها زخمى شدى و پيش از آنكه جراحت‏هايت التيام يابد، به ميدان بازگشتى. تو از ارديبهشت 59 تا بهشت والفجر 8 پله پله فرازتر رفتى. هر عمليات پلى بود كه تو را به شهادت نزديك‏تر مى‏كرد؛ مطلع‏الفجر، ثامن‏الائمه، بيت‏المقدس، فتح‏المبين، والفجر مقدماتى، والفجر يك، والفجر چهار، خيبر، مسلم‏بن عقيل، بدر، والفجر 8.
از جبهه باز گشته بودى، برادران تو را در ميان گرفته بودند، دوستى دست بر شانه‏ات نهاد. دردى عميق در صورتت دويد. چشمانت به اشك نشست. هيچ نگفتى. صبورى‏ات را همه مى‏دانستند. من هنوز نمى‏دانستم كه تركشى بر شانه‏ات جا خوش كرده است، نمى‏دانستم! هنوز تو را نمى‏شناختم. تو را مهدى مى‏شناخت، مهدى باكرى. شهيدان پيش از شهادت همديگر را مى‏شناسند. تو را مهدى باكرى مى‏شناخت »يگان زرهى، يگانى پيچيده و تخصصى است. براى فرماندهى اين يگان كسى بايد انتخاب شود كه هم تخصص داشته باشد و هم صبر و استقامت...« و آقا مهدى حكم فرماندهى يگان زرهى را به نام تو رقم زد: نورالدين مقدم.
قرار بود عملياتى در هور، در شمال جاده اصلى جزيره مجنون انجام شود. تمام نيروها و امكانات براى رسيدن به منطقه عملياتى بايد از روى آب مى‏گذشتند و ما جز قايق‏هاى موتورى كوچك چيزى نداشتيم. انتقال آن همه نيرو و امكانات با قايق‏هاى كوچك بسيار سخت بود. هرگز به خاطرمان خطور نكرده بود كه خشايارهاى غنيمتى پوسيده را مى‏توان به كار گرفت. خشايارها تفاوتى با آهن قراضه نداشت كه جز به درد كارخانه‏هاى ذوب آهن نمى‏خورد، اما كسى روز و شب با خشايارها ور مى‏رفت. روز و شب توى آب بود، مى‏خواست خشايارها را تعمير كند. باور كردنى نبود. حتى يك بار، آب به درون يكى از خشايارهاى پوسيده نفوذ كرده بود و خشايار رفته رفته غرق مى‏شد، اما همان شخص خشايار را نجات داد. با هزار زحمت پمپ آبى پيدا كرد. آب داخل خشايار را خالى كرد و بعد آب‏بندى‏اش كرد... او را مى‏ديديم كه براى تعمير يك خشايار يك هفته در آب زندگى مى‏كند. با آن همه كار و تلاش طاقت‏فرسا هرگز شكوه‏اى از او نشنيديم.
عملياتى كه قرار بود، در هور انجام گيرد، آغاز شد. انتقال مهمات با قايق به كندى پيش مى‏رفت. با هر قايق فقط 20 تا 30 گلوله خمپاره را مى‏شد به معركه رساند، اما وقتى خشايارها وارد عمل شد، كارها سرعت گرفت. همان خشايارهاى غنيمتى پوسيده انبوه گلوله‏هاى كاتيوشا را به جلو مى‏بُرد. كسى كه خشايارها را تعمير كرده بود، بى‏لحظه‏اى توقف در تلاش و تكاپو بود، كار مى‏كرد، فرمان مى‏داد... اينجا بود كه فهميديم آقا مهدى براى چه نورالدين را به فرماندهى زرهى انتخاب كرده است.
اينجا بود كه فهميديم براى چه حميد باكرى مى‏گفت: اگر در لشكر افرادى مثل نورالدين مقدم داشته باشيم، اين لشكر از لحاظ نگهدارى اموال، نمونه مى‏شود.
من كه برادر توام، چيزى از تو نمى‏دانم. مى‏خواهم هر چه را كه از تو مى‏گويند، بشنوم؛ خاطره، سرگذشت... و هر چه باشد:
پيش از آنكه والفجرها به فجر هشتم برسد. كسى از تو پرسيده بود: »كى به زندگى‏ات سر و سامان خواهى داد؟ و تو گفته بودى: والفجرها به هشت برسد!
شهادت رازى بود كه براى تو مكشوف شده بود و تو در انتظار رسيدن روز موعود بودى. مى‏گويند يك روز پيشتر از آنكه شهيد شوى، به حمام رفتى، به سر و صورت خود رسيدى و بر خلاف هميشه كه جامه خاكى بر تن مى‏كردى، لباس سبز پاسدارى‏ات را پوشيدى. مى‏گويند تو مى‏دانستى كه آن روز موعود فرا رسيده است.
عاقبت روز موعود رسيد. روزى كه شش سال در جبهه‏ها، در ميان خون و آتش به دنبالش مى‏دويدى.
وقتى برادرت شمس‏الدين از جبهه آمد، غمى غريب در چشمانش موج مى‏زد. مهدى هم بود. ما چيزى نمى‏دانستيم. شمس‏الدين از شهيد و شهادت مى‏گفت؛ از مقام شهيد و منزلت جهاد. خبر شهادتت را برادرت داد. چه مى‏دانستيم كه او خود نيز در انتظار است و بعد از تو رهسپار كوى وصال خواهد شد. خبر شهادتت عطر گل سرخ در كوچه‏هاى شهر افشاند. مردم، رزمنده‏ها و يارانت به ملاقاتت آمدند. هزاران نفر فرياد مى‏زدند: اين گل پرپر از كجا آمده، از سفر كربلا آمده... اين گل پرپر ماست، هديه به رهبر ماست.
آرى تو پرپر شدى نورالدين! اما دگرباره در خون شكفتى، شكفتنى جاودانه و رويشى ابدى.
تو رفتى نورالدين. اكنون به من - كه برادر توام - مى‏گويند، خاطره‏هايى از تو بگويم، اما من از تو چه مى‏دانم نورالدين؟ تو برادر من بودى و من بعد از شهادتت فهميدم كه تو، فرمانده يگان زرهى لشكر عاشورا هستى!...
مثل يك نيروى ساده به جبهه مى‏رفتى، هر وقت روز اعزام به جبهه نزديك مى‏شد، چهره‏ات نورانى‏تر و زيباتر به نظر مى‏آمد. خداحافظى مى‏كردى و راهى مى‏شدى... و من هنوز در حسرت وداع واپسينم. گواهى مى‏دهم كه تو با آگاهى و اشتياق به معركه شهادت پاى نهادى... همين خاطره براى من بس است، همان خاطره آخر... باز هم به جبهه اعزام مى‏شدى، گونه‏هايت گل انداخته بود. مثل هميشه با تو خداحافظى كردم، اما تو حال و هواى ديگرى داشتى. گفتى: اين آخرين ديدار است، خداحافظ... خداحافظ نورالدين! كى به ملاقات هم خواهيم رسيد؟
منبع:"نور حضور "نشر کنگره ی بزرگداشت سرداران,امیران وشهدای آذربایجان شرقی

 

یک شنبه 21 آذر 1389  2:51 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها