فرمانده آموزش نظامی لشکرمکانیزه 31عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
تولدش سال 1338 ه ش بود .در يك خانواده صميمي در شهرستان تبريز به دنیا آمد.
تحصيلات ابتدائي و راهنمايي را با موفقيت طي كرد و وارد « هنرستان صنعتي وحدت » تبريز شد. او در آن سالهاي خوف و خطر كه سياهي ، سايه در همه جا گسترانيده بود و گزمه هاي وحشت طاغوت در كوي و برزن بر طبل خفقان مي نواختند ، همگام با مردم د رمبارزات عليه رژيم ستم شاهي شركت نمود.
در « مسجد حاجي اسد كوچه باغ » فعاليت هاي مذهبي و انقلابي خود را تداوم بخشيد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي در انجمن اسلامي دانش آموزان به فعاليتش ادامه داد و در حمايت از دستاوردهاي انقلاب اسلامي لحظه اي غفلت و سستي نکرد.
سال 1359 به عضويت رسمي سپاه در آمد و در زمستان همان سال در دوره دهم آموزش سپاه در پادگان سيد الشهداء ( خاصبان ) تبريز شركت نمود و در حين دوره آموزشي و به عنوان يكي از نفرات ممتاز دوره شناخته شد. پس از ارزيابي مربيان و مسئولين پادگان به دليل داشتن نظم و ايمان و اخلاص و پشتكار و نيز وضعيت جسماني مناسب جهت گذراندن آموزش دوره مربيگري به پادگان امام علي (ع) تهران اعزام شد. بعد از دو ماه آموزش در رسته مخابرات رتبه عالي را به دست آورد و به همراه جمعي ديگر از برادران به منطقه شوش اعزام و بعد هم به دشت عباس رفت تا به نبرد با نيروهاي متجاوز عراقي بپردازد.
در اوائل فروردين ماه 1360 به تبريز بازگشت و در « پادگان سيد الشهدا (ع) » به عنوان مربی مخابرات مشغول تدريس شد . آموزشهاي « شهيد ضياء » در امورات نظامي بسيار موثر واقع شد و تحسين مسؤولين پادگان را بر انگيخت . او ضمن اينكه مسؤول مخابرات بود همواره در رزمهاي شبانه و آمادگيهاي رزمي شركت مي جست و در اثر اين همه كوشش و جديت به عنوان يكي از مربيان نمونه و با تجربه تاكتيك و سلاح انتخاب گرديد تا در سنگر تدريس تاكتيك نيز خدمات ارزنده خود را استمرار بخشد. بعد از اتمام دوره سيزدهم , این پادگان او به سوسنگرد عزيمت كرد. در منطقه سوسنگرد پس از نبردي سخت با مزدوران عراقي از ناحيه پا مجروح شد و به آموزش نظامي تبريز بازگشت. از آنجائي كه عشق و علاقه شديدي به جبهه داشت بيش ا زچند ماه نتوانست دوري از جبهه را تحمل كند و در سال 1362 دوباره به ديار عاشقان سفر نمود و در آموزش نظامي لشگر عاشورا مشغول آموزش برادران رزمنده شد. سعي و تلاش شبانه روزي خود را در جهت سر و سامان بخشيدن به امورات نظامي آغاز كرد و در اندك مدتي توانست به كمك رهنمودهاي « سردار شهيد مهدي باكري » تحولات اساسي در سطوح مختلف آموزش به وجود آورد و به كادر سازي لشگر در دوره هاي دسته ، گروهان ، گردان ، خدمات قابل توجهي ارائه دهد . به همت شهيد ضياء براي اولين بار « اردوگاه آموزشي ابوذر » تشكيل شد و مدتي بعد از طرف مسئولين لشگر او به عنوان « معاون آموزش نظامي و مسئول اردوگاه » معرفي شد. با حضور حدود هشتاد نفر از كادر كليدي و شاخص لشگر اولين دوره فرماندهي گردان به كمك شايان توجه شهيد ضياء در اردوگاه ابوذر واقع در گيلان غرب تشكيل يافت و ثمرات پربار آن در عمليتهاي بعدي آشكار گرديد.
شهيد ضياء به كمك ديگرهمرزمان كيفيت آموزش را در لشگر ارتقاء دادند و توانستند تلفات را در امر آموزش به حداقل برسانند.
آنها با برنامه ريزيهاي دقيق توانستند در اين كلاسها ، دوره هاي فرماندهي را با حضور سرداران بزرگ اسلام همچون « شهيد مهدي باكري، شهيد حميد باكري، شهيد مرتضي باغچيان و برادر مصطفي مولوي » برگزار نمايند كه اين امر باعث شد كادر لشگر عاشورا يكي از كادرهاي نمونه در سطح سپاه باشد.
د راثر اين رشادتها و لياقتها كه شهيد ضياء از خود بروز داد به عنوان « مسئول آموزش نظامي لشكر عاشورا » تعيين و منصوب گرديد. او در اين سمت نيز در هواي گرم جنوب و سرد غرب به آموزش كادر و نيروهاي لشگر ادامه داد و هميشه اصرار داشت كه آموزش نظامي بسيجيان و پاسداران بايستي در حدّ اعلا باشد تا در هنگام رزم بتوانند بر دشمن زبون غالب آيند.
در طول چند سالي كه د ر جبهه داشت از نزديك شاهد شهادت و فراق ياران و عزيزترين همرزمان خود بود و همواره درتب و تاب اين فراق مي سوخت و خود را مستحقّ اين هجران جانسوز نمي ديد ؛به ويژه در شبهاي عمليات بي قراري او به اوج مي رسيد و دليرانه با قبول ماموريتهاي حساس به استقبال شهادت مي رفت. با شروع عمليات والفجر هشت , شعله عشقي كه در نهاد او بر افروخته شده بود شعله ور تر شد و نور يقين ، غبار ترديد را از وجود او زدود .
پس از دو ركعت نماز عشق ، در منطقه عملياتي فاو با خون خود بذر عشق را در نگار خانه آفرينش رنگين ساخت. و بار امانتي را كه در حوصله آسمان نبود و كوهها از قبول آن سرباز مي زدند بر دوش كشيد . و لذت جراحات عاشقي را بر جان خريد و نشان داد كه راه عشق دشوارتر از آن است كه هر موجودي بتواند آن را طي كند.
در دومين روز عمليات پيروزمندانه والفجر هشت خلعت زيباي سعادت را بر قامت رعناي خويش برازنده ديد و سپس پاي به عرصه پيكار نهاد و پس از نبردي دليرانه در اثر اصابت تركش خمپاره در قرارگاه امن الهي منزل گزيد.
وصیّت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام و درود بر پیغمبر(ص)و امام علی(ع)و ائمة معصومین (ع)و بر امام امّت رهبر و راهبر و الگوی تقوا, مبارزه ,شجاعت،شهامت،قاطعیّت ,اسلامیّت و شرعیّت وبا استعانت از خداوند متعال و پروردگار عالم در جهت مقلّد بودن به چنین رهبر با عظمت.
اینجانب یوسف ضیاء سرابی پاسدار سپاه پاسداران انقلاب اسلامی چند جمله ای در قالب وصیّت نامه به خدمتتان عرضه می کنم امید است که انشاءالله همة بنده گان خدا فی سبیل الله گردند.پیرو حق و حقیقت و الگویی از انسانیت گردند.
آری برادران و خواهران من:
من کوچکتر از آن هستم که بتوانم مطالبی عرضه بکنم ولی خوب،می بخشید چون یک وظیفه برای خود می دانستم ناچار بایستی می نوشتم .
سلام بر مادر و پدرم و خواهر و برادرم،درود خداوند بر شما باد که بعد از شهادت من همچون دیوار محکم بنیان المرصوص باشید و دشمنان را ذلیل و با اعمال خود آمریکا و شوروی مأیوس گردد و اسلام و مسلمانان مباهات کنند. من شما را خیلی اذیّت کردم به گردن من حق پدر و مادری دارید نتوانستم در مدّت زندگی خدمتی لایق برای شما انجام دهم مرا ببخشید. بنده گناهکار درگاه احدیّت هستم امیدوارم با دعاهای شما خداوند مرا ببخشدو قول می دهم اگر خداوند مرا جزء شهدای فی سبیل الله به حساب بیاورد و اگر لیاقت داشتم شما را شفیع واقع شوم ولی به شرطی که دائماً تبلیغ اسلام کنید.
برادر و خواهرم کارهائی که نزدیکی به قرآن باشد بکنید و یک دم از این کارتان غافل نباشید که اسلام به وجود فرد به فرد مجاهد نیاز شدید دارد و همچون در جهت بر پا ماندن اسلام و گستردن عدل عدالت خداوندی در جهان کفر و نفاق دنیوی نیاز به خون من و تو و دیگران و آیندگان دارد.
بنده به همة آشنایان سلام دارم و تقاضایم این است از امام زمان منجی عالم بشریت و نائب بر حق آن حضرت دست بردار نباشید که راه صحیح جز این نیست.
از سپاه بازوی ولایت فقیه دست نکشید و در صورتی که شرایط مساعد داشته باشید به عضویت این ارگان جهانی،ارگانی که پرچمدار این انقلاب می باشد در آئید که خوشبختی شما در همین می باشد.
به جبهه های نبرد حق علیه باطل رو آورید و از نعمتهای سرشار خداوندی در دانشگاه کربلا بهره مند شوید و تنها تخصص در این دانشگاه دارای قبولی درگاه الهی می باشد. مسجدها را قوی و مراکز کارهای عمده بسازید .
امام عزیزمان به این امر مهم تأکید دارند.از محصّلین تقاضای عاجزانه دارم درس بخوانید و ایران اسلامی را که فردا می خواهدمرکزیتی برای کشورهای اسلامی و انقلابهای ضد کفر باشد قوی کنید که نیاز به کافران شیاطین جهانی نداشته باشیم.در آخر بنده که مدتی درآموزش سپاه کار می کردم و اتفاقاً به این واحد سپاه علاقه داشتم کسانی که می توانند در این واحد خدمت بکنند خود را به این واحد معرفی کنند و از کلیه برادرانی که در این واحد خدمت می کنند خداوند متعال خود اجر جزیل عطا بفرماید.
امیدوارم انشاءالله همیشــه موفق باشید , کارتان خیلی حسّاس است و یک واحـد بنیادی و اساسی و ریشه ای در سپاه دارید ,خیلی در این امر دقت کنید, آیندة سپاه بسته به نحوه و میزان عملکرد شما دارد.
از برادران مسئول در سپاه تقاضا دارم بیش از این برای این واحد،سرمایه و مایه بگذارند و امیدوارم که مرحوم سید رفیع رفیعی یک الگوی کوچکی در آن واحد ،بوده باشد.
برادران پاسدار را به آموزشهای عقیدتی و نوین نظامی بهره مند سازید که جنگهای بزرگی در پیش رو داریم .
من30روز روزه قضا دارم, به علّت اینکه در مأموریت بودم نتوانستم جبران کنم که امیدوارم انشاءالله پدرم زحمت را تقبّل نماید تا در آن دنیا رو سفید باشم .
نکته مهم این است که پدر و مادر و برادران و خواهرانم بعد از من ناراحت نباشید و از خون من در جهت اسلام تبلیغ کنید که من برای اسلام بنا به امر امام کبیرمان آمدم که خدمتی بکنم و از این دانشگاه اسلامی درس آموخته باشم. چقدر من در انتظار ماندم تا روزی رسید و به آرزوی دیرینه ام رسیدم. خداوند انشاءالله همگان را به آرزوی خود برساند.
درود بر حضرت ولی عصر(عج)و رزمندگان اسلام و رحمت خدا وند بر فارغ التحصیلان این دانشگاه که مدرک قبولی یعنی شهادت را گرفتند و ما ها را به این راه کشاندند و استوار و مقاوم کردند.
خداوندا رزمندگان را پیروز بگردان و به آرزویشان برسان.
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی،حتی کنار مهدی خمینی را نگه دار يوسف ضياء سرابی
خاطرات
برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید
آفتاب سوزان جنوب با مهربانى تمام دشت را زير پر مىگرفت و لحظهاى خود را از دشت دريغ نمىكرد. احساس مىكردى كه شعلههايى نامريى از دامان دشت قد مىكشد و همه چيز را دربرمىگيرد. حوالى ظهر، چارهاى نبود جز اينكه به چادر پناه ببرى و لختى بعد از لختى خود را با اهدايىهاى مردم، سانديس، شربت و ... خنك كنى...
وارد چادر كه شد خود را روى زمين ولو كرد.
- مريضم!
- چه شده است؟
- مريضم! به سِرُم احتياج دارم... اگر سرم نباشد از دست مىروم!
و اشاره مىكند به سمتى كه سانديسها در آغوش آب يخ رها شدهاند. تازه متوجه مىشوم كه اين »مريض« سرمِ سانديس نياز دارد. سريع سانديس خنكى را آماده مىكنم و مىدهم به دستش. سانديس را تا آخرين قطره در گلو مىريزد و برمىخيزد.
- حالا حالم خوب شد!
و از آن پس، هر روز حوالى ظهر وارد چادر مىشود.
- مريضم!
و من مىدانم كه مريض به سرم نياز دارد!
اكنون سالهاست كه جنگ به پايان رسيده است، اما من هنوز هم در سالهاى جنگ زندگى مىكنم. همانگونه كه قرنهاست، حماسه كربلا تمام شده است، اما ما هنوز هم با كربلا زندگى مىكنيم و هر روزمان عاشوراست... هنوز هم به جنگ مىانديشم، به لشكر. لشكر عاشورا. و به يوسفهايى كه گم شدهاند، يوسف نساجى متين، يوسف ضياء... يوسفى كه مىپندارم از شهيدان مظلوم لشكر عاشوراست، يوسفى كه گمنام بود و هنوز هم... يوسفى كه پاسدار 1359 بود، آنجا كه هنوز 19 سال بيشتر بر او نگذشته بود. وقتى وارد سپاه شد كه 19 سال بيشتر نداشت و با اين همه سرد و گرم روزگار را چشيده بود. در سالهاى آخر دبيرستان، روز و شبش را در خدمت انقلاب سپرى كرده بود و خوشتر اين كه راهش را از مسجد آغاز كرده بود، مسجد حاج اسد.
مسجدى كه پايگاه جمعى ازجوانان پرشور انقلاب بود و از آن پس در عين اشتغال به تحصيل و كار در نزد پدر، در انجمن اسلامى دانشآموزان فعاليت فرهنگى مىكرد و شبها در پايگاه مقاومت سلاح بر دوش مىگرفت.
يوسفى كه در سال 1359 به سپاه پيوست، در پادگان سيدالشهداء آموزش ديد و به زودى شخصيت برجستهاش آشكار شد. راهى تهراناش كردند تا آموزشهاى مربيگرى را فرا گيرد. بعد از آموزش، راهى شوش شد و از آن پس در دشت عباس خيمه زد... همان يوسفى كه در سال 1360 ناگزير به تبريز بازگشت و در پادگان سيدالشهداء مسؤول مخابرات شد و پس از مدتى با همه اصرارى كه مسؤولين پادگان براى ماندنش داشتند، راهى جبهه شد. به سوسنگرد رفت و زخمى شد. به تبريز باز آمد و دوباره در عرصه آموزش مشغول به كار شد اما پس از التيام زخمش دوباره به سوى جبهه پر گشود. يوسف كه راهى جبهه شد، سال 1362 بود، و از آن پس ديگر از جبهه برنگشت. يوسف به آموزش نظامى لشكر پيوست. آقا مهدى گفته بود وضع آموزش لشكر بايد خيلى بالاتر باشد. براى اولين بار به فرمان آقا مهدى، اردوگاه آموزشى ابوذر در منطقه جنگى فعال شد و يوسف مسؤوليت اين اردوگاه را برعهده گرفت. اولين دوره آموزش فرماندهى گردان در اردوگاه ابوذر آغاز شد و ثمره زحمات شبانهروزى يوسف، در عملياتهاى والفجر 1 و 2 نمايان گرديد. آقا مهدى مىگفت: »با گردانها كار كنيد، تا آنها براى عمليات آماده شوند« و يوسف بىوقفه تلاش مىكرد. در اين روزها بود كه يوسف روز و شبش را در آموزش نيروها سپرى مىكرد. يوسف را كه مىديدى آثار بىخوابىهاى پى در پى در چهرهاش نمايان بود... بدينگونه بود كه »يوسف ضياء« حكم فرماندهى آموزش نظامى لشكر را از آقا مهدى گرفت...
حالا آقا مهدى شهيد شده است. »عاشورا« براى هميشه بايد اين داغِ بزرگ را تحمل كند... اندك اندك همه باورشان مىشود كه آقا مهدى رفته است. براى فرماندهان لشكر جلسهاى ترتيب داده شده است. قرار است در اين جلسه فرمانده جديد لشكر معرفى شود.
توى كانتينر، فرماندهان لشكر كنار هم نشستهاند، كه يوسف با آن چهره متبسم دمِ كانتينر آفتابى مىشود. نگاهى مىكند، جا براى نشستن نيست، با همان حجب و حيا، نيم خيز خود را به آخر مجلس مىرساند. يكى از بچهها مىگويد: همه مىدانند كه شما مسؤول آموزش نظامى لشكر هستيد، لازم نيست سينهخيز برويد!
يوسف دست مىبرد و عرق شرمى را كه بر پيشانى بلندش نشسته، پاك مىكند.
- اين دفعه شهيد مىشوم و از دست شما راحت...
اى يوسف! آيا مرا به ياد مىآورى؟ من تنها يك بار - گويى براى هميشه - يك بار تو را ديدم و هنوز سيماى نورانى و قامت بلند تو را پيش ديدگان دارم. يك بار تو را ديدم و اكنون زندگينامهات را مىخوانم: »يوسف ضياء فرمانده آموزش نظامى لشكر 31 عاشورا به سال 1338 در تبريز متولد شد. مبارزه عليه رژيم طاغوت را از »هنرستان صنعتى وحدت« آغاز كرد. در روزهايى كه تبريز با حضور
خلق مسلمان، فدايى، توده، منافق و... لحظات پر آشوب و آتشى را سپرى مىكرد، در خط امام مبارزهاى ديگر را پى گرفت و در سال 1359 - كه پاسدار شدن معنايى جز از جان گذشتن نداشت - لباس سبز پاسدارى را بر تن كرد... هر بار به جبهه مىرفت و با زخمى باز مىگشت و هنوز زخمش التيام نيافته شهر را به شهريان وا مىنهاد... به فرمان آقا مهدى، همراه با جمعى ديگر از ياران آموزش نظامى لشكر را جان تازهاى بخشيد تا آنكه آقا مهدى حكم فرماندهى آموزش نظامى لشكر را برايش رقم زد. و اين حكم، نه حكمى از جنس احكام مرسوم نظامى، بل حكم تقوا و لياقت و شجاعت بود..
و من تنها يك بار فرمانده آموزش نظامى لشكر را ملاقات كردم. زمزمهاى پيچيده بود كه عملياتى در پيش است. سال 1364 بود، ثبتنام كرديم و عازم جبهه شديم. به محض رسيدن به »اردوگاه شهيد باكرى« يكراست به گردان آموزشى مالك اشتر منتقل شديم. اولين كسى كه اعتراض كرد، خودِ من بودم: »ما 40 روز تمام آموزش ديدهايم، ما نيامدهايم كه در جبهه آموزش ببينيم، ما براى جنگ آمدهايم...« به هر ترتيبى بود روز اول را سپرى كردم، آرام و قرار نداشتم، مىخواستم هر چه زودتر از قيد گردان آموزشى خلاص شوم. صبحِ روز دوم بود كه همهمهاى در چادرها پيچيد: »آقا يوسف مىآيد« و من كه حال بيرون آمدن از چادر نداشتم، پرسيدم: »آقا يوسف كيست؟« گفتند: »فرمانده آموزش نظامى لشكر« از چادر بيرون آمدم. از گوشهاى چندين نفر با لباس ساده بسيجى مىآمدند. در ميان آن چند نفر، چهرهاى نورانى و متبسم چون ماه در ميان ستارهها بود. تو را نشان دادم و از دوستم پرسيدم: آقا يوسف اوست؟ و او سرى به تأييد تكان داد.
اى يوسف! آن تنها ملاقات من با تو بود. پس از ديدار تو و صحبتهاى تو ديگر آموزش مجدد برايم سنگين نبود. چه رازى بود در سيماى نورانىات كه دلهاى بسيجيان شوريده را رام مىكرد؟ هنوز هم نمىدانم... اى يوسف! من همان بسيجىام. همان بسيجى كه تنها يك بار تو را ملاقات كرد. آيا مرا به ياد مىآورى؟ من هنوز هم چهره نورانى و قامت بلند تو را پيش ديدگان دارم.
هنوز هم مىخواهم بدانم كه بودى اى يوسف عزيز. خود بگو كه بودى: »... يك لحظه از ياد خدا غافل نباشيد و در جهت پا بر جا ماندن اسلام و گسترش عدالت خداوندى در جهان با كفر و نفاق مبارزه كنيد.
من بنا به وظيفه شرعى و تكليف الهى به جبهه آمدهام و از دانشگاه كربلا درسهاى زيادى آموختهام. اميدوارم كه اين جهاد، فى سبيلاللَّه باشد و من به آرزوى ديرينهام برسم. و به دنبال همان آرزوى ديرينه به فاو رسيدى...
عمليات شكوهمند والفجر 8 ادامه مىيابد. نزديكى كارخانه نمك محورى را هم به من سپردهاند. دشمن خشمگين از شكست سنگين خويش، چون مارى زخم خورده به خود مىپيچد. مىدانيم كه عراقىها براى پاتك آماده مىشوند. هر لحظه منتظريم كه تنور نبرد شعلهور شود. صداى موتورى كه مقابل سنگر ايستاده است، مرا متوجه به خود مىكند. يوسف است.
- اين مريض مىخواهد برود فاو!
مىگويم: مريض! يعنى مسؤول آموزش نظامى لشكر اينجا چه كار مىكند؟
جواب مىدهد: مىخواهم فاو را ببينم.
با هم سوار موتور مىشويم و مىرويم به فاو. برخى از جاهايى را كه تازه از دست عراقىها آزاد كردهايم، بازديد مىكنيم و برمىگرديم به محورِ خودمان. يوسف هم خداحافظى مىكند و مىرود.
فرداى همان روز صداى على مولايى در بىسيم مىپيچد: »علاءالدين را مىخواهم. مولايى معاون يوسف است. به گوش مىشوم: »خودم هستم، چه كار دارى؟
مولايى مىگويد: آن مريضى كه شما داشتيد و هميشه سِرُم مىزديد، ديگر نيازى به سرم ندارد.
صداى معاونِ يوسف گرفته و لرزان است. غمى را با تمام وجود در صدايش احساس مىكنم. حس مىكنم صحبتهايش مبهم است، يا نه نمىخواهم باور كنم كه... مىگويم: روشنتر بگو ببينم چه شده است؟
معاون يوسف با همان صداى غمگين مىگويد: چند لحظه پيش خمپارهاى افتاد و آقا يوسف شهيد شد...
كلمات در گلويم گره مىخورد. ديگر چيزى براى گفتن ندارم و عرق سردى پيشانىام را دربرمىگيرد.
منبع:"میهمان عطش"نشر کنگره ی بزرگداشت سرداران,امیران وشهدای آذربایجان شرقی