خصومت بیدلیل

غزل با دلخوری به دخترخالهاش ستاره نگاه کرد. به ظرف میوهای که در دستهای او بود و به لبهای خندانش خیره شد و با لجبازی گفت: «نمیخورم!» مادرش نگاهی پرغضب به او انداخت. اما غزل به مادر نگاه نکرد. ستاره کنار غزل نشست: «حالت چطوره غزل جون؟» غزل اعتنایی به حرف او نکرد. اینبار خاله سمیرا با مهربانی گفت: «غزل جان چیزی شده؟ مریضی؟» و مادربزرگ با نگرانی نگاهش کرد. غزل پشت چشمی نازک کرد و بعد از چند لحظه سکوت جواب داد: «نه خاله! چیزیام نیست!»
***
از خانهی مادربزرگ که بیرون آمدند غرغرهای غزل شروع شد: «پررویی هم حدی داره! مگه ستاره اینا خونه ندارن که اومدن خونهی مادرجون؟ یعنی چی که خونهشونو اجاره دادن اومدن اینجا؟ جوری هم رفتار میکنن که انگار صاحبخونهن! این خیلی زرنگیه به خدا!»
مادر در جواب این حرفها فقط آه کشید و سرش را با تاسف تکان داد.
***
خانهی مادربزرگ به خاطر سفرهی نذری هر سالهاش حسابی شلوغ بود. غزل بعد از اصرارهای زیاد مادر، با بیمیلی حاضر شده بود به این مهمانی بیاید و البته آنقدر دیر که وقتی به خانهی مادرجان رسیدند، داشتند سفرهها را پهن میکردند. مادربزرگ به همراه چند نفر از همسایهها در آشپزخانه که در زیرزمین قرار داشت، مشغول کشیدن آش بودند و ستاره و خاله تندتند آشها را از پلهها بالا میآورند. صورت ستاره از گرما و خستگی قرمز شده بود و عرق میریخت. مادر با عجله رفت تا به آنها کمک کند. اما غزل بی اعتنا به دیگران، سر سفره نشست و با مهمانها مشغول گفتگو شد.
***
غذا تمام شد و سفرهها را جمع کردند. مهمانها یکییکی رفتند و خانه خلوت شد. فرشته خانم دوست و همسایهی خاله سمیرا برای کمک به خاله و مادر غزل به آشپزخانه رفت. ستاره رفته بود آشغالها را داخل حیاط بگذارد. حوصلهی غزل سر رفت. خواست به مادرش سری بزند. از پلههای آشپزخانه پایین میرفت که صدای آهستهی فرشته خانم را شنید: «سمیرا جان! نگفتی بالاخره برای شوهرت چقدر حکم بریدن؟» صدای خاله سمیرا شنیده شد که با ناراحتی گفت: «3سال!» زن همسایه با دلسوزی پرسید: «نتونستین پول جور کنین؟» اینبار خاله سمیرا با بغض گفت: «مگه بدهکاریاش یه ذره دو ذره بود؟ مجبور شدیم خونهی به اون خوبی رو بفروشیم و آواره بشیم. هنوزم کلی بدهکاره. باز خدا خیر مادر رو بده که بهمون پناه داده. ولی آخه تا کی؟ این از وضع ما، اونم از آقاتقی گوشهی زندان...» بقیهی حرفهای خاله، میان گریههای بریدهبریدهاش به گوش غزل رسید: «الهی...بمیرم...واسه....ستارهام...هنوز نمیدونه باباش کجاس!....» غزل همانجا روی پلهها نشست. مثل اینکه تازه از خواب بیدار شده باشد. حالا همهچیز را میفهمید. علت آمدن ستاره و خاله سمیرا....علت سفر طولانی عمو تقی پدر ستاره...از خودش بدش میآمد. از اینکه اینهمه نسبت به ستاره و خاله دشمنی کرده بود. دشمنی بیدلیل...
***
غزل شتابان وارد حیاط شد. دید ستاره نفسزنان از آخر حیاط میآید. بطرفش دوید و او را در آغوش کشید. ستاره با تعجب به حرکات دخترخالهاش نگاه میکرد. غزل با خوشرویی گفت: «ستاره! میای بریم یک کم با هم حرف بزنیم؟ قد یه دنیا باهات حرف دارم.» ستاره با تردید جواب داد: «باشه...ولی آخه هنوز نمازمو نخوندم.» غزل زود جواب داد: «منم نخوندم ستاره جون! پس بیا بریم اول نمازامونو بخونیم و بعد با دل سیر کلی با هم حرف بزنیم.»
***
مادربزرگ داخل اتاق شد. دخترها را دید که مشغول خواندن نماز هستند. آنقدر صبر کرد تا نمازشان تمام شد. بعد با خوشحالی گفت: «ماشاالله هزار ماشاالله. واقعا همچین نوههایی باعث افتخار من هستن.» ستاره و غزل با این حرف، آرام خندیدند. مادربزرگ، طرف کمد کوچکش رفت و در همان حال ادامه داد: «حالا منم واسه نوههای مومنم یک جایزهی خوب دارم.» غزل گفت: «مامان بزرگ مگه ما بچهایم؟ جایزه واسه چی؟» مادربزرگ، همینطور که بالای سرشان رسیده بود کتاب کوچکی را توی دستشان گذاشت و با خوشحالی جواب داد: «این جایزه با جایزههای دیگه فرق میکنه. هفتهی پیش از مسجدمون هدیه گرفتم. خودتون ببینین.» ستاره کتاب را باز کرد. مجمموعهای بود از احادیث شریف امام هشتم. صدای مادربزرگ که داشت از اتاق بیرون میرفت در گوششان پیچید: «اگه بتونین بعدِ هر نماز، یه حدیث از این کتاب حفظ کنین بعد چند وقت کلی حدیث از ولی نعمتمون یاد میگیرین. البته چون همین یه جلد هست، باید یه جوری با هم کنار بیاین.»
غزل کتاب را ورق زد و در یکی از صفحات، چشمش به حدیثی افتاد که قلبش را لرزاند: «امام رضا(ع): از خصومت با مردم دوری کنید.» (مجالس، ص307)
به دخترخالهاش نگاه کرد که صورتش توی قاب رنگی چادر مثل ستاره میدرخشید. کتاب را طرفش دراز کرد، ستاره گفت: «ولی آخه...» غزل با لبخند کتاب را طرف او گرفت و دستش را گرم گرم فشرد.
مریم سادات میرمرتضوی-کارشناس مسائل تربیتی و مذهبی