دو نیمهی سیب

نمیدانم کسی را پیدا کنم که کپی برابر اصل من باشد، یکی عین خودم که دیگر با هم دچار مشکل نشویم یا به دنبال شریک متفاوتی بگردم که مرا کامل کند؟
قدیمیترها افسانهای دارند در مورد نیمههای گمشده. آنها معتقدند هرکس نیمهای دارد، نیمهای که مثل اوست و در گوشهای از این دنیا زندگی میکند و برای خوشبخت بودن کافی است تا نیمهی گمشدهیمان را پیدا کنیم و اگر به این حرف آنها اعتقاد داشته باشیم، باید برای ازدواج به دنبال فردی باشیم مانند خودمان.
جامعهشناسان امروزی به چنین روش در انتخاب شریک زندگی «همسانگزینی» میگویند. آنها اعتقاد دارند اگر برای ازدواج کسی را انتخاب کنیم که بیشترین شباهت را با ما دارد، موفقتر خواهیم بود.
به دنبال نیمهی گمشده؟
البته ناگفته نماند زن و مرد به دلیل تفاوتهای روانشناختی طبیعی که دارند، نمیتوانند در همهی جنبههای زندگی مانند هم فکر کنند و رفتارهای متفاوت نشان خواهند داد اما اگر بخواهیم طبق نظریه همسان همسری شریک زندگی خود را انتخاب کنیم باید در مراحل شناخت و انتخاب به دنبال نیمهی خودمان بگردیم.
البته چنین چیزی دور از ذهن نیست که ما انسانها به سمت کسی گرایش داشته باشیم که بیشترین شباهت را به ما دارد بسیاری از دانشمندان علوم جامعهشناسی معتقدند هر چه دو نفر به هم شبیهتر باشند موارد مشترکشان بیشتر و به همان نسبت عمق و شدت اختلافاتشان کمتر و ضعیفتر است و در جریان زندگی بیشتر و سریعتر به توافق و همدلی و همزبانی و دیدگاه مشترک میرسند.
کسانی که به این نظریه اعتقاد دارند، میگویند باید در مواردی مثل میزان تحصیلات، امور ذهنی و معنوی، دیدگاه اجتماعی، ویژگیهای جسمانی و حتی منظقهی جغرافیایی دو نفر بیشترین شباهت را به هم داشته باشند. برخی افراد که اهل قومیت خاصی هستند، به سراغ افرادی با همان قومیت میروند یا به دنبال همسری از شهر و دیار خود میباشند.
تفاوتها زیباست
در مقابل این نظریه، برخی معتقدند ما جذب افرادی میشویم که از آنها متفاوتیم. مثل قطبهای ناهمنام آهنربا که یکدیگر را جذب میکنند، افرادی که بیشترین تفاوت را با ما دارند، برایمان جالبترند. مثلا فردی که درونگرا و کمحرف است، شیفتهی کسی میشود که برونگرا و شلوغ است.
کسانی که از نظریهی «ناهمسان همسری» پیروی میکنند، معتقدند وقتی یک فرد با شریک زندگیاش متفاوت باشد، میتوانند نقاط ضعف و کمبودهای یکدیگر را پوشش دهند.
در دوراهی انتخاب!
همسان همسری و ناهمسان همسری دو نظریه جامعهشناسی است و نمیتوان هیچکدام را بهطور مطلق رد یا قبول کرد. به طور کلی ما انسانها با افرادی که همسوتر و شبیهتر هستیم، توانایی سازش بیشتری داریم اما گاهی مانند یکدیگر بودن خود باعث دردسر میشود. برای مثال در تیپهای مختلف شخصیتی، اگر هر دو سلطهجو باشند، زندگی کردن زیر یک سقف برایشان نه غیرممکن که محال میشود. یا دو نفر که هر دو میل شدید به مدیریت امور دارند نیز نمیتوانند در کنار هم خیلی با آرامش زندگی کنند. اما در برخی موارد مانند اعتقادات و آدابورسوم شباهت لازم و ضروری است. حتی گاهی تاکید بر قومیتهای یکسان میتواند به زندگی بیتنش کمک کند. برای مثال یک فرد ترک و یک فرد گیلکی ممکن است برای هماهنگی در امور فرهنگی و نزدیک شدن خانوادههایشان با هم دچار مشکل شوند البته جز در موارد مذهبی و اعتقادی مابقی تفاوتها را میتوان مدیریت کرد اما شباهت بیشتر کمککننده خواهد بود.
و در آخر؛
برای انتخاب شریک زندگی از شباهت مطلق تا شباهت صفر درجه، باید چیزی در میانهی راه را انتخاب کنید. یکی مثل من شاید فاقد جذابیت برای شور و هیجان زندگی باشد و یکی ضد من نیز دارای محبوبیت برای شعور و درک متقابل. پس برای انتخاب همسر، بهترین راه همان کفویت است که در دین ما نیز به آن اشاره شده است.
ندا داودی-کارشناس روانشناسی