0

کجا می‌‌ری اقبال؟

 
mohsenshabani
mohsenshabani
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 2227
محل سکونت : روی کره خاکی

کجا می‌‌ری اقبال؟

کجا می‌‌ری اقبال؟

 مادربزرگ از زیر عینک ته استکانی‌اش نگاهی به سر تا پای من انداخت و جورابی را که می‌دوخت، تا دو سانتی‌متری چشمش بالا برد و در حالیکه زیر لب زمزمه می‌کرد به کار مرمت جوراب تاریخی‌اش مشغول شد: «کجا می‌ری اقبال؟ تو از پیش و من از دنبال!»

ادربزرگ همیشه این ضرب‌المثل را بکار می‌برد تا موضوعی را بهانه کند و از بدشانسی و بداقبالی‌اش بنالد. احتمالا این‌بار دلیل به کار بردن این ضرب‌المثل جواب ردی بود که مامان عوض من به خواستگاری پسر عمویم داده بود و حالا مادربزرگ با این ضرب‌المثل می‌خواست سر صحبت و گله‌گذاری را باز کند. علیرضا با چشم و ابرو اشاره کرد که: «بدبخت شدیم رفت!» دهانم را باز کردم یک لطیفه بامزه تعریف کنم و فضا تلطیف شود که یکهو مامان از آشپزخانه صدایش را بلند کرد:«چه ربطی داره خانوم جون؟ همچین حرف از شانس و اقبال می‌زنین هرکی ندونه فکر می‌کنه ولیعهد انگلستان اومده خواستگاری و ما گفتیم نه! قرار نیست هر خواستگاری میاد از هول حلیم بریم تو دیگ که! دختر سکوی در خونه است. هرکی رد می‌شه...» هنوز حرف مامان تمام نشده، بابا آچار به دست، شاد و شنگول از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: «به کس کسونش نمی‌دم به همه کسونش نمی‌دم»  و وقتی مورد اصابت چشم‌غره مادربزرگ قرار گرفت زود خودش را جمع و جور کرد و گفت: «البته بر همگان واضح و مبرهنه که دختر هر چه زودتر بره خونه شوهر آدم خیالش راحت‌‌تره! تا خدا چی بخواد!» مادربزرگ که انگار منتظر همین جمله بود گفت:«معلومه که خدا خیر بنده‌هاش رو می‌خواد. هر عیبی هست از مسلمانی ماست!» بابا آچار را گذاشت روی اپن و گفت: «البته خدا پیغمبری هم حساب کنی دختر باید زودتر شوهر کنه.» علیرضا سرش را از روی لپ تابش بلند کرد و گفت: «اینجا رو! ببینین چی نوشته!» تازه گوشها را تیز کرده بودم که مامان فریاد زد: «تو درس و مشق نداری یکسره سرت تو این لپ تاپ کوفتیه؟» علیرضا با چشم و ابرو اشاره کرد بروم کنارش و مطلب جالبی را که توی اینترنت پیدا کرده بخوانم. مادربزرگ گفت: «همه‌ش تقصیر این کامفیترهاست دیگه! هر چی دخترا بلد نبودن یاد گرفتن. قدیما می‌گفتن هروقت جارو حرف زد دختر هم حرف می‌زنه. اون وقت حالا دخترا زبون در آوردن این هوا!»

یکهو مثل برق‌گرفته‌ها از جا پریدم. گفتم: «من؟ مگه من چی گفتم؟» مادربزرگ گفت: «دیگه می‌خواستی چی بگی؟ یکی به دلت نمی‌شینه، یکی قدش کوتاهه، یکی کوره، یکی کچله، یکی دماغش کجه، از همه یه ایرادی باید بگیری دیگه!» البته منظور مادربزرگ از " یکی" و " همه" پسر عمویم بود! وگرنه از بقیه خواستگارهایم خودش بیشتر از همه ایراد می‌گرفت! بعد دستش را تا آرنج فرو برد توی جوراب تاریخی و قسمت مرمت شده آن را با دقت بررسی کرد و وقتی مطمئن شد کارش حرف نداشته، نفس راحتی کشید و گفت: «مادر جون! بالاخره آدم باید به خدا توکل کنه! نمی‌شه تا روز قیامت بشینی و منتظر یکی که به دلت می‌شینه بمونی!» 

ابا سرش را تکان داد و گفت: «البته! البته! از قدیم گفتن هر چه دلم خواست نه آن می‌شود هر چه خدا خواست همان...» هنوز حرف بابا تمام نشده بود که علیرضا گفت: «تازه! از قدیم گفتن دختر که رسید به بیست، باید به حالش گریست!» زدم پس گردنش و گفتم:« از کِی تا حالا چغندر هم قاطی میوه‌ها شده؟ بی‌مزه!» مامان پشت چشمی نازک کرد و گفت: «واااا مگه بچه‌م ترشیده است که این حرفها رو می‌زنین؟ تازه 26 سالشه». مادربزرگ پوزخندی تحویل مامان داد و گفت: «والله من به این سن که بودم، سه تا بچه داشتم!» گفتم: «مامان‌بزرگ! دوره زمونه عوض...»که مامان چنان چشم‌غره‌ای رفت و بقیه سخنرانی‌ام توی دهانم ماسید. دوباره به صفحه لپ‌تاپ خیره شدم. بابا سرفه‌ای کرد و گفت: «حالا که گذشت. ولی به نظر من پسر عموت خیلی گزینه خوبی بود.»مادربزرگ زیرچشمی نگاهی به مامان کرد و گفت: «والله ما که اگه حرف بزنیم بده می‌شیم!» مامان چشم‌غره‌ای به بابا رفت و گفت:«مگه پسر خاله‌ش بد بود؟ ماشالله هزار ماشالله» بابا گفت: «البته نظر شما محترمه .ولی خب...من شنیدم پسرخاله و دختر خاله، بچه‌شون تالاسمی می‌شه!» مامان فریاد زد:«خب دخترعمو پسرعمو هم بچه‌شون سندرم داون می‌شه!» و ناگهان بدون مقدمه جر و بحث بالا گرفت. مادر بزرگ جوراب تاریخی‌اش را پرتاب کرد گوشه اتاق و فریاد زد: «به‌به! هر دم از این باغ بری می‌رسد. چشمم روشن! فحش نخورده بودیم که اون هم خوردیم. دیگه جای من اینجا نیست.»یکهو همه‌چیز به هم ریخت. مادر‌بزرگ با حداکثر سرعت ممکن لباس می‌پوشید و دور و بر اتاق دنبال لنگه جوراب تاریخی که از فرط عصبانیت پرتابش کرده بود می‌گشت و پشت سر هم تکرار می‌کرد:«کجا می‌ری اقبال؟ تو از پیش من از دنبال!» وقتی بهت می‌گم من شانس و اقبال ندارم نگو نه! بفرما! همین مونده بود فحش هم بشنویم.» بابا بین مادربزرگ و مامان گیر افتاده بود. دور اتاق می‌چرخید و سعی می‌کرد یک جوری برای مادربزرگ توضیح دهد سندرم داون یکجور مریضی است. مامان فریاد می‌زد:« اصلا دختر مال خودمه! نمی‌خوام شوهرش بدم. می‌خوام ترشی بندازم! و مادربزرگ می‌گفت: «من اگه شانس داشتم که تو سی سالگی بیوه نمی‌شدم. ای کجا می‌ری اقبال...» من و علیرضا هاج و واج به هم نگاه می‌کردیم و نمی‌دانستیم طرف کدامشان را بگیریم. علیرضا گفت: «همه‌ش تقصیر تو بود. باید زن همون همکلاسی قیقاجت می‌شدی و قائله رو می‌خوابوندی. اینجوری پیش بره، تا اینا بخوان سر شوهر تو به تفاهم برسن، موهات شده رنگ دندونات!»به مامان و بابا که پشت سر مادربزرگ بیرون می‌رفتند نگاه کردم و با خودم گفتم: «گه خواستگار بعدیم دوست این علیرضای فسقلی باشه چی؟»

تکتم حسین پور

 

چهارشنبه 6 فروردین 1393  12:38 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها