دختر عاقل پادشاه
|
دختر عاقل پادشاه
|
| پادشاهى بود. روزى از شکار برگشته بود. دخترش را صدا زد، تخممرغى روى سر او گذاشت و تير در چلهٔ کمان نهاد و تخممرغ را از روى سر دخترش انداخت. بعد از دختر پرسيد: 'خوب، چهطور است؟' تيراندازىام خوب است؟' دختر گفت: 'پدر، بر خودت نبال که کار، کار عادت است.' پادشاه خيلى عصبانى شد و به وزير امر کرد دختر را ببرد و بکشد. وزير دختر را برد و در جنگلى رها کرد. بعد به نزد پادشاه آمد و گفت: 'قربان او را کشتم.' |
| |
| دختر در جنگل رفت و رفت تا به مرد شبانى رسيد. مرد شبان که فرزندى نداشت او را به دخترى خود قبول کرد. صبح فردا دخترک مرواريد از گيسويش درآورد و به مرد شبان داد و گفت: 'ديگر نمىخواهد دنبال دامها بروي، اينرا بفروش و هر چه غذا و لباس لازم داريم بخر.' |
| |
| روز بعد، دخترک و شبان در حين گردش به کوهى رسيدند، پاى کوه جاى زيبائى بود. دخترک مرواريدى به شبان داد و گفت: 'برو و اين قطعه زمين را از پادشاه بخر.' شبان مرواريد را گرفت و نزد پادشاه رفت. پادشاه وقتى فهميد که شبانى براى خريدن قطعه زمين پاى کوه آمده است. گفت: 'زمين را تصرف کن. پول تو را هم لازم ندارم.' |
| |
| در آن زمين کاخ چهل اشکوبهاى ساختند. وقتى کاخ آماده شد. دخترک به شبان گفت: 'پدر، به بازار برو و گاوى که تازه زائيده و گوسالهاش نر باشد برايم بخر.' شبان گاو و گوساله را خريد و بازگشت. |
| |
| دختر هر روز سه بار گوساله را از اشکوب چهلم کاخ به پائين نزد گاو مىآورد، گوساله شير مىخورد و باز گوساله را به اشکوب چهلم برمىگرداند. پنج سال کار دخترک همين بود. در اين مدت گوساله گاو بزرگى شده بود. |
| |
| روزى پادشاه در جنگل سرگرم شکار بود، دخترک شبان را فرستاد تا پادشاه را براى شام دعوت کند. پادشاه دعوت شبان را پذيرفت و غروب به خانهٔ آنها رفت. دخترک اسباب پذيرائى را مهيا کرد و بعد گاو نر را روى دست گرفت و از پلهها بالا آمد. پادشاه خيلى تعجب کرد گفت: 'اى شبان آنچه من مىبينم مثل يک معجزه است. دربارهٔ دخترت برايم حرف بزن.' شبان گفت: 'قبلهٔ عامل، معجزهاى در کار نيست، کار، کار عادت است.' پادشاه تا اين سخن را شنيد به ياد گفتهٔ دخترش افتاد و گريست. دخترک علت گريه پادشاه را پرسيد. پادشاه گفت: 'دختر بىگناهم را نابود کردم.' دختر از او خواست تا کسىکه دخترش را کشته است احضار کند. پادشاه وزير را احضار کرد و از او پرسيد که آيا آن روز دخترش را کشته است يا نه؟ وزير امان خواست و حقيقت را گفت. دخترک چادر از سر برداشت. پادشاه دختر خود را شناخت و غرق شادى شد و گفت: 'حق با تو بود، معلوم شد که تو از من عاقلتري.' دخترک را به عقد وزير درآوردند و هفت روز و هفت شب جشن و عروسى برپا بود. |
| |
| - دختر عاقل پادشاه |
| - افسانههاى کردى - ص ۴۷ |
| - م.ب. رودنکو. مترجم: کريم کشاورز |
| - انتشارات آگاه چاپ سوم سال ۱۳۵۶ |
| (فرهنگ افسانههاى مردم ايران - جلد پنجم (د)، على اشرف درويشيان، رضا خندان (مهابادي)). |
آنروز .. تازه فهمیدم ..
در چه بلندایی آشیانه داشتم... وقتی از چشمهایت افتادم...
شنبه 20 آذر 1389 10:18 AM
تشکرات از این پست