آشتي...
*یکبار من با یکی ازبچهها برسرِ موضوعی بحثمان شده بود. آن بنده خدا قهر کرد و رفت. يكي از بچهها شب به من زنگ زد و گفت: فلاني قهرکرده. باید یک جوری او را برگردانی. من هم گفتم چشم. ساعت دو نیمه شب بود. زنگ زدم به اون بنده خدا. رفتم پشت انبار، رو به روی بیابون، تکیه زدم به دیوار انبار و نشستم. یک پتو هم روی دوشم بود، داشتم باهاش صحبت میکردم که راضیش کنم برگردد. همینطورکه داشتم توی عالم خودم با اون صحبت میکردم یک دفعه یک گلّه سگ از پشت این دیوار آمدند بیرون. یکیشان درست روبروی صورت من قرار گرفت و پارس کرد: هپ... من هم از ترس داد زدم هپ... !! دویدم سمت داخل اتاق و با سر رفتم توی اتاق. همین که در را باز کردم شروع کردم به آرام راه رفتن، تا پیش بچهها ضایع نشوم. طوری وانمود کردم که انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. راحت قدم برداشتم. آن بنده خدا هم منتظر بود، هی پشت گوشی میگفت: چی شد؟ گفتم: هیچی، هیچی نشد. با خنده گفت شنیدم سگها دنبالت کردند. همین قضیه موجب شد دوباره آشتی کند و برگردد.
نوشته شده توسط روح الله صفری