
دادگاه صحرايي...
*آن موقع پاسگاه زید دست بچههای دانشگاه امام حسین(عليه السلام) بود. یک کانکسِ اسكان داشت. دور تا دور نشستیم. مسئول راهيان نشست. من هم كه مسئول پشتيباني راهيان بودم نشستم. خادمین حرفهاشان را زدند. خادمین شروع کردند از کمبود امکانات گفتن. مثلاً میگفتند: ما بادگیر خواستیم اما مسئول پشتيباني به ما نداده. مسئول راهيان هم گفت: من گفته بودم به شما بدهد. گفتند: کابل برق میخواهیم، گفت: آقای فلاني چرا به اینها کابل برق ندادید؟ گفتند: ساندیس و کلوچه و... خلاصه هرچه گفتند، اين مسئول محترم هم میگفت به مسئول پشتيباني گفتهام همهي اينها را به شما برساند. از خودش بپرسيد چرا نداده؟ البته دروغ نميگفت ولي نگفته بود همهي اقلام را بدهيد. خلاصه چشمتان روز بد نبیند. من یک لحظه احساس کردم واقعا دادگاهی تشکیل شده و من متهم شدهام. تا خواستم از خودم دفاعی بکنم، در یک چشم بههم زدن، یکی از پشت، گردنم را گرفت هُلم داد وسط کانکس و یکدفعه 30 نفر آدم ریختند روی من. داشتم له میشدم اون وسط. بعد دست و پای مرا با چفیه بستند و یک چوب گذاشتند وسط دست و پای ما و یا علی مدد. لااله الا الله گویان ما رو بردند در میدان. یک تانک وسط میدان بودکه ما رو بستند به لولهی تانک. تمام وزنم روی دستام بود. شروع کردند:
-بادگیر ندادی 20 ضربه
فانسقه رو برداشتند20 ضربه زدند.
-آب معدنی ندادی، 5 تا ضربه. و زدند...
خلاصه، ما رو تنها گیرآوردند و صد تایی ضربه زدند.
آمدم انبار. دیدم ماهیچهي هر دو دستم کبود شده. بچههای انبار (نيروهاي خودم) گفتند چی شده؟ تعریف ماجرا از من همانا و شروع درگیری بین بچههای پاسگاه زید و بچههای پشتیبانی همانا... نيروهاي پشتيباني چند تا از بچههاشون که به انبار آمده بودند را گرفتند و انداختنشان پشت انبار لای گِلها و حسابی گِلمالشان کردند. این درگیری ادامه داشت تا اینکه همون مسئول كه ذكر خيرش رفت برای حل و فصل ماجرا وارد شد.
تا آمد داخل اتاق نشست برای صحبت کردن، بچه ها ریختند سرش و بردنش انداختند داخل گِل ها. از گلها درآوردند و انداختند داخل بشکهي آب، دوباره انداختند داخل گلها. بعد بردند داخل یک کانتینر و درب را بستند و بیست نفر آدم با بیل و کلنگ و چوب به این کانتینر میکوبیدند.
بالاخره اومد بيرون آمد بیرون گفت: یک لباس نو به من بدهید. بچهها لباس نو آوردند امّا دوباره با همان لباس نو انداختنش داخل گِلها و دیگه هم لباسی بهش او ندادند. آخر سر هم حسابي ماشينش رو گلمالي كردند و بدرقهاش نمودند .