شهيد محمدولى پاكدل
همسرم، من مىدانم با رفتن من به جبهه شما به زحمت مىافتید، اما چه کنم، جنگ است، جنگ حق علیه باطل. همسرم،ننگ است براى مرد که در خانه بنشیند و این از خدا بى خبران به مملکت ایران و به قرآن و زنان و بچه هاى مردم ایران ظلم کنند.
شهيد محمود کاوه
هنوز دو روز بیشتر از ازدواج آقای کاوه نگذشته بود که به اتفاق پسر عمه ام به دبیرخانة کاوه رفته و پرسیدیم محمود آقا شما کی به جبهه می روید؟ چون قرار است ما هم به اتفاق شما برویم. گفت: فلان روز می روم. وقتی می خواستم از ایشان خداحافظی کرده و برگردیم، ایشان به من گفت: جبهه ها امثال ایشان (پسر عمه ام) است. پسر عمه ام از لحاظ سنی از من کوچکتر بود. ولی از نظر جثه از من درشت تر. اگر شما هم از لحاظ جسمی مثل ایشان بودی، خیلی خوب بود. شما الان ضعیف هستی این حرف آقای کاوه به من خیلی برخورد. این جریان گذشت و من هم چیزی نگفتم، تا این که روز موعود فرا رسید و ما به اتفاق آقای کاوه و عماد الاسلامی و طالقانی و دو نفر دیگر ساعت 8 صبح از مشهد راه افتادیم و نماز شب را در تهران خواندیم و بعد هم راه را ادامه داده و روز بعد ساعت 9 صبح به پادگان تیپ ویژة شهدا مهاباد رسیدیم. یکی دو ساعتی در محل فرماندهی تیپ با هم بودیم و بعد به من گفت: به ارزیابی تیپ برویم. به ارزیابی که رفتیم آقای کاوه گفت: این پسر دایی ما است و تازه به تیپ آمده، ایشان را به جایی بفرستید که زودتر شهید شود. پس از این که آقای کاوه رفت، مسؤول ارزیابی گفت: می خواهید کجا خدمت کنید؟ گفتم: راستش من تا به حال جبهه نیامده ام، هر جا که خودتان صلاح می دانید و کاری است که بتوانم انجام دهم مرا معرفی کنید. ارزیابی هم ما را به گردان امام علی (ع) معرفی کرد.
شهيد فرامرز حسينى
اى دوستان من، با ایمانى که به خدا و روز قیامت داشتم وظیفه ى شرعى خود دانستم که پا بر عرصه توحید گذاشته (تا در راه خدا) جهاد کنم و شاید در راه خدا کشته شوم، ولى آیا کشته شدن مرا مىتوان شهادت نامید؟ خدایا، ناامید نیستم من در خود هیچ لیاقت شهادت نمىبینم ولى آگاهم که تو، توبه پذیر، هستى برادران و دوستان، شهادت یک انتخاب است، انتخابى آگاهانه و مشتاقانه و حرکت عاشق است به سوى معشوق که نصیب هر کسى نمىشود