دو سه روز قبل عید بود. سالن پذیرش ما هم مملو از جمعیت. هر از چندگاهی بین مردم و پرسنل تنش ایجاد می شد. مونده بودم با این همه آدم چیکار کنم. بالای سر کارمندای پذیرش ایستاده بودم و به کارشون نگاه می کردم. حواسم بود که با کسی درگیر نشن. مردی سرش رو از دریچه پذیرش داخل آورد و گفت: من یه آدم "موجی" هستم بهتره کار منو سریعتر انجام بدین. کارمند پذیرش با خونسردی گفت: ما هر چهارتامون موجی هستیم پس بهتره سرجات بشینی!
داشتم فکر می کردم از کی تا حالا منم موجی شدم که چشمم افتاد به یه دیو سر سفید توی جمعیت. تمام سر و صورت و دستاش توی پانسمان بود . فقط یه گوشه دهنش باز بود که نفس بکشه و از گرسنگی نمیره. دو تا چشم باباغوری هم از توی پانسمان بیرون زده بود و به اطراف نگاه می کرد.تمایل عجیبی برای جولان دادن توی پذیرش داشت و به هر طرف که می رفت حال یه عده رو بد می کرد. تنها خاصیتش این بود که بچه ها ازش ترسیده بودن و رفته بودن تو بغل ماماناشون. داستان امروز ما داستان این مرد عربه.
از اعراب خوزستان بود. چند سالی می شد که مقیم اینجا شده بود. کار مشخصی نداشت. ولی به هر کاری دست می زد. گاهی مسافرکشی می کرد و گاهی دست فروشی. بعضی وقتا هم قاطی کارگرهای ساختمانی سر چهارراه ایستاده بود.
اما هنر این بابا که باعث شهرتش شده بود چیز دیگه ای بود: آتش بازی.
مهارت جالبی در هنرنمایی با بنزین و آتیش داشت. یه بطری بنزین می گرفت تو دستش. یه مشعل که با چوب و پارچه ساخته بود توی دست دیگش. یه قلپ بنزین تو دهنش میریخت و فوت می کرد روی شعله . خط آتیش جالبی درست می شد. دور خودش می چرخید می پرید پشتک و بارو می زد. در همین حین جیغ و داد هم می کرد. بنزین دهنش که تموم می شد یه جیغ بنفش می کشید و دو باره بطری رو سر می کشید. اواخر کار در اثر تشویق زیاد جوگیر می شد. بطری ومشعل رو به کنار پرت می کرد مثل تارزان تو سر و صورت وسینه اش مشت می زد و شروع میکرد به غلت زدن روی زمین و پشتک و بارو زدن.
البته این برنامه هارو فقط برای چهارشنبه سوری اجرا می کرد. سال اولی که اومده بود توی کوچه خودش اجرا کرد که مورد توجه قرار گرفت وسال بعدش توی خیابون اصلی. بالاخره چند سالی بود که تو میدون اصلی شهر معرکه می گرفت و کلی هم تماشاچی جمع می شد که مشتاقانه تشویقش می کردن. اوائل مردم از کارهاش متحیر و نگران می شدن اما به تدریج که مهارتشو دیدن نگرانی هم از بین رفت.
اما برنامه سال آخرش طور دیگه ای بود. یه حرکت ناگهانی باعث شده بود که یه مقدار بنزین بپره ته حلقش و وقفه ای ایجاد بشه. همین کافی بود که شعله بگیره به دهنش. اول سعی کرد دهنشو ببنده تا شعله خاموش بشه. اما دچار سرفه های شدیدی شد. با هر سرفه شعله از دهنش بیرون می پرید و مردم که تا اون موقع این حرکتو ازش ندیده بودن واسه این نوآوری کلی تشویقش کردن. اسپاسم عضلات حلق و حنجره در اثر بنزین و دود باعث شده بود که صداش در نیاد حتی نفس کشیدن هم براش سخت شده بود. شرایط دشواری براش پیش اومده بود. شروع کرد به بالا وپایین پریدن و خم و راست شدن و تو سر وکله اش زدن تا مردمو متوجه شرایط خودش کنه. اما مردم که اینکارهارو جزو برنامه می دونستن با اشتیاق خاصی تشویق می کردن و سوت می کشیدن و اونو به وسط معرکه هل می دادن. مرد بیچاره به عنوان آخرین چاره روی زمین دراز کشید و شروع کرد به غلت زدن و به خودش پیچیدن. مردم که از این همه نوآوری به وجد اومده بودن تشویق کردنو به اوجش رسونده بودن و ازش می خواستن که دوباره تکرار کنه.
بالاخره مرد عرب دستاشو جلوی دهنش گرفت و بی حرکت روی زمین دراز کشید.تنها وقتیکه بوی کباب به مشام ملت رسید بعضی از عقلای قوم شک کردن که نکنه اتفاقی افتاده باشه. این بود که یه سطل آب روش خالی کردن و اونو تا مرز خفگی بردن.
فکر می کنم با این اتفاق آخر مرد عرب برای همیشه قید معرکه گیری رو بزنه. ولی هنوز هم بعد این مدت نفهمیدم که اون از کی شاکی بود که کارش به پاسگاه و دادگاه رسیده بود.