راوي :همرزم شهيد
در منطقه « مهران » بر اصابت تركش ، دو پا و يك دست خود را از دست داده و در بيمارستان بستري بودم. ساعت 11 شب ، پرستار من در حال تعويض پانسمان دست و پايم بود كه « شهيد ناصري » باتفاق برادرم و ديگر عزيزان پاسدار ، از شهرستان ساوه به عيادت آمدند. وقتي كه چشم « شهيد ناصري » به من افتاد بيدرنگ شروع كرد به گريه كردن ؛ آنقدر گريه كرد كه پرستار به او تذكر داد و گفت كه « ديگر مجروحين از خواب بيدار مي شوند!» و من نيز به او گفتم :« آقاي ناصري ناراحت نشو! دست و پايم را به خاطر خداوند سبحان از دست داده ام »
گريه « شهيد ناصري » مرا به فكر فرو برد ، با خود گفتم كه « آقاي ناصري » عجب فرمانده اي است ! او يكبار بيشتر مرا در گردان ، نديده چطور مرا بجا آورده و اينقدر به فكر من است و حالا اينقدر به خاطر من اندوهگين و گريان شده است ! اين اخلاق و روحيه هميشگي او بود ؛ به خاطر عشق وافري كه به بسيجيان داشت نمي توانست اندوه آنان را تحمل كند.
(حجت الله وكيلي ، شهيد مهدي ناصري)