0

به فكر آنان بودن 3

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

به فكر آنان بودن 3


راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
در تابستان 1364 با سه نفر از همشهري هايمان در يكي از روستاهاي دورافتاده كردستان در 50 كيلومتري سردشت – ميرآباد ، به طور داوطلب بسيجي ، مشغول انجام وظيفه بودم. يك شب با بچه ها درباره عمليات پاكسازي شب قبل ، صحبت مي كرديم كه ناگهان صحبت ، راجع به فرماندهان گروهانهاي گردان ولي عصر (عج) شد و يادي از آنها كرديم ؛ يكي از بچه ها گفت : « اگر جنوب بوديم ، اوضاع خيلي بهتر بود و همه رفقاي آشنا را هم مي ديديم اينجا همه ما را فراموش كرده اند ! كي حوصله دارد به اين كوره دهاتهاي كردستان بيايد و سراغ ما را بگيرد و ... »اما به هر حال ، همه يكديگر را راضي كرديم كه خدمت هر جا كه باشد و هر چه سخت تر باشد ، اجرش بيشتر است و ... اما آن شب ، دلتنگي خاصي سراسر وجودم را گرفت و به ياد « آقا مهدي ناصري » و « حاج مهدي نظر فخاري » دلم گرفت ... آن شب ، خسته از كار طاقت فرساي روزانه بودم و خوابيدم. در خواب ديدم كه « آقا مهدي ناصري » از بالاي تپه اي به سوي من آمدند با خنده اي مليح به من گفتند: « خسته نباشيد! شاهكار كرديد! عمليات ديشب ، صدايش در همه جا پيچيد ، و تمام بچه ها درخواست كرده اند كه اينجا بيايند. » بعد از آن « آقا مهدي » بادگيري به من هديه داد و گفت كه « حتماً اين را در عمليات بعدي به تن داشته باش » يك جفت پوتين هم « حاج مهدي » به من داد. داشتند باز مي گشتند كه من صدا زدم : « حاجي ! چرا مي رويد ؟ بيائيد ! بچه هاي ديگر منتظرند. اتفاقاً صحبت شما بود و آنها گفتند كه حاج مهدي و ديگران ما را فراموش كرده اند و از نظر تداركات هم خيلي ضعيف هستيم و ... « آقا مهدي » نگاهي به آسمان و نگاهي به من كرد و گفت. « اينجا چي كم داريد؟ مگر ناصري مرده ؟! » من خجالت كشيدم كه چرا اين حرف را زدم اما او مجدداً سوال كرد و من از روي سادگي گفتم : « الان ميوه ساوه ، طالبي است ! دلمان لك زده براي طالبي ! » او از من خداحافظي كرد و دست « حاج مهدي نظرفخاري » را گرفت و چند قدمي كه رفتند ، هر دو برگشتند و گفتند : « فردا طالبي مي خوريد! » در اين حال با صداي نوحه اي كه از سنگر تبليغات پخش مي شد از خواب پريدم و خواب را براي بچه ها تعريف كردم بچه ها خنديدند و مزاح كردند ولي به من انگار الهام شده بود و گفتم : « بچه ها ! چون با وضو خوابيدم ، احساس مي كنم خوابم تعبيرش راست باشد. » بچه ها به شوخي گفتند كه « بادگير و پوتين ، مال خودت ، طالبي از ما ! »چند ساعت بعد حدود ساعت 6 بعدازظهر ، ناگهان يكي از بچه ها فرياد زد : « صمد! صمد! بدو خوابت راست شد! » من فكر كردم شوخي مي كند ، حرفي نزدم ؛ ولي بعد ديدم دوباره مي گويد : « صمد! بخدا « ناصري » و « صالح رعيتي » آمده اند با يك تويوتا طالبي ! پاشو! » من باز اهميت ندادم. بعد از دو سه دقيقه اي ناگهان يك سايه داخل سنگر افتاد ، برگشتم و صورت زيباي « آقا مهدي ناصري » را با خنده ديدم كه گفت: « حالا ديگه ما را تحويل نمي گيري ! » من خجالت كشيدم و از خوشحالي گريه كردم و در پوست خود نمي گنجيدم ناگهان به سويش آمدم او محكم مرا در آغوش گرفت وبعد دست مرا گرفت وبه سوي تويوتاي حامل طالبي برد و « حاج صالح رعيتي » نيز به سوي من آمد ؛ من او را نيز بوسيدم و گفتم : « چه عجب يادي از ما كرده ايد؟!» در جواب گفت : « حاجي هميشه به ياد شماست و چند روز است كه مي گويد: « سه چهار نفر از بچه ها در روستاي دورافتاده « سردشت » هستند حتماً دلشان براي طالبي لك زده ! هر طور شده بايد طالبي ها را به آنها برسانيم. »
همه بچه ها به من نگاه كردند و چون جريان خواب را مي دانستند يكسره مرا در آغوش گرفتند و بوسيدند! « حاجي » كه متعجب شده بود نگاه معني داري كرد كه « يعني چه ؟! » بچه ها گفتند كه « صمد ، امرز خواب شما را ديده بوده و الان خوابش تحقق يافته! ».من در ادامه صحبت بچه ها گفتم : « حاجي ! بايد يك بادگير هم به من هديه بدهي « شهيد ناصري » - كه خدايش رحمت كند- بادگير خودش را در آورد و گفت : « بفرما! » داشت پوتين خودش را هم از پا درآورد كه به دست و پايش افتادم و گفتم : « حاجي ! خجالتم نده ! بادگير را دادي ، پوتين باشد طلب من! » در جوابم گفت: « يادت باشد كه يك جفت پوتين از « حاج مهدي نظرفخاري » بگيري ... هميشه هم از اين خوابها ببين ؛ مبادا يك وقت خوابهاي گران قيمت ببيني ! »

(صمد فربد ، شهيد مهدي ناصري )

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

سه شنبه 6 اسفند 1392  2:06 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
دسترسی سریع به انجمن ها