اسلام ارو پايي به روايت بسام طيبي چيزي نيست جز تهي شدن اسلام از جوهر و گوهر اصلي آن .
اسلام ارو پايي با مبنا قرار دادن اصول و فر هنگ حاكم در جهان غرب و در غلطاندن اسلام اصيل به دامان آن فرهنگ ، از اسلام حقيقي چيزي باقي نمي گذارد.
از اين رو سزاوار است كه انديشمندان متعهد و مسلمان به ديده نقادي چنين تفسيري از اسلام ( ارو پايي ) نظر و آفات آن را شناسايي و نقد ومعرفي كنند .
آن چه از اين پس مي آيد صر فا گزارشي است از اسلام اروپايي به روايت بسام طيبي كه چشم انتظار نقد ناقدان بصير مسلمان در اين زمينه است .
دكتر بسام طيبي، متولد 1944 در دمشق، به تحصيل در رشته علوم اجتماعي، فلسفه و تاريخ در فرانكفورت پرداخت و در حال حاضر استاد روابط بينالملل در دانشگاه توبينگن و همچنين از سال 1998 استاد ميهمان دانشگاه هاروارد است. او بنيانگذار اسلامشناسي با جهتگيري علوم اجتماعي به شمار ميرود. از آثار او ميتوان به اين كتابها اشاره كرد: در سايه الله، جنگ تمدنها، امام واقعي، خاورميانه، بشكه باروت، گشايشي در بسفر، نظم نوين جهاني، تفوق غرب و بنيادگرايي اسلامي، اروپا بدون هويت؟، بحران جامعه چندفرهنگي، بحران اسلام مدرن و چالش بنيادگرايانه، اسلام و سياست جهاني.
اسلام اروپايي نظريهاي است كه از سوي بسام طيبي، استاد سوريالاصل دانشگاه توبينگن آلمان و جامعهشناس معاصر جهان عرب، مطرح و با استقبال برخي سياستمداران غربي نيز روبهرو شد. اين اسلام در واقع برداشتي از اسلام با استفاده از انديشههاي غربي است و به همين سبب مفاهيم بنيادين و آموزههاي اسلامي در تبيين آن هيچ جايگاهي ندارند. طيبي در تعريف اسلام اروپايي مينويسد: اسلام اروپايي به معني چارچوبي هويتي براي مسلمانان ساكن در اروپاست و ميكوشد نوعي فهم و برداشت از اسلام را بنيان گذارد كه با قانون اساسي اروپايي و اعلاميه حقوق بشر سازمان ملل متحد سازگار باشد. براساس اين تعريف، اسلام اروپايي نوعي تفسير از اسلام را شامل ميشود كه گسترهاي باز دارد و نشانههاي پيشرفته روشنگري (روشنگري غربي) در اسلام را همراه داشته و علاوه بر آن با 3 نشانه رايج قانوني جاري در غرب يعني لائيسم، تساهل و تسامح و پلوراليسم شناخته ميشود؛ بنابراين اسلام اروپايي به عنوان اصل مبنايي دموكراتيك همزيستي مسلمانان در اروپا در نظر گرفته ميشود؛ همچنين كشورهاي اروپايي نيز با تدوين سياست همزيستي براي مهاجران مسلمان اين امكان را فراهم آورند تا آنان خودشان را با هويت اروپايي تطبيق دهند. بسام طيبي معتقد است مسلمانان در اروپا بايد آمادگي داشته باشند كه خود را با قواعد زندگي جامعه پلورال تطبيق دهند.
طيبي همچنين سخن از نوعي فرهنگ اصلي يا راهبر ميكند كه در نگاه او عبارت است از توافقي همگاني درباره ارزشهاي مشترك. نسخهاي رايج و معمول براي حفظ صلح اجتماعي و داخلي. از نگاه طيبي فرهنگ راهبر بايد در خود اروپا و خارج از اروپا نوعي اخلاقيات و وجدان بينالمللي ايجاد كند. نوع نخست بايد اروپايي باشد و نوع دوم بايد مطابق با فرهنگهاي مختلف تنظيم شود. طيبي بر آن است كه اروپاييان بايد نوعي نهضت روشنگري دوم را ايجاد كنند به اين شكل كه تفكر خاص و اخلاقي صرف از انديشههاي ايدهآليستي و رومانتيك تهي شود، رابطه و تعامل با دنياي غيراروپايي مورد بازنگري قرار گيرد و ارزشها و شيوه موردنظر براساس فرهنگ مدرن در اروپا تجزيه و تحليل شود. تدوين اين فرهنگ راهبر بر آن اساس است كه عقل پيشوايي وحي را به عهده گيرد، حقوق شخصي انسانها شناخته شود به گونهاي كه اساس آن جدايي دين از سياست بر مبناي دموكراسي باشد، پلوراليسم را به رسميت بشناسد و تساهل را در انديشه سكولاريستي محترم بدارد.
طيبي در كتاب خود ميان اسلام سياسي و اسلام به عنوان دين تفاوت قائل ميشود. طيبي عنوان ميكند كه او اسلام بنيادگرا را به رسميت نميشناسد و معتقد است اسلام بنيادگرا تهديدي جدي براي دموكراسي است. طيبي معتقد است كه مسلمانان بنيادگرا با بيان شعار حلالالاسلام چيزي جز نوعي نظم توتاليتر را تبليغ نميكنند و مفهوم حاكميت الله نيز چيزي جز نفي حقوق بشر جهاني و دموكراسي غربي نيست. از اين رو نبايد حساب تعداد معدودي بنيادگرا به حساب اسلام گذاشته شود.
با چنين برداشتي طيبي، اسلام بنيادگرا را پاسخ فرهنگي مناسبي به مدرنيته نميداند و اين نوع برداشت را نوعي تقابل با فرهنگ غرب ارزيابي ميكند. اسلام بنيادگرا نوعي طغيان عليه غرب است، زيرا غربيها پس از برچيده شدن مستعمرات نتوانستند ارزشهاي خود را به طور سازمان يافته به اين مستعمرات انتقال دهند و به همين سبب زمينه براي اسلامگرايي فراهم آمد؛ همچنين شكست اعراب در سال 1967 در جنگ اعراب و اسرائيل آغاز سرخوردگي عميق مسلمانان از ارزشهاي غربي بود و وقوع انقلاب اسلامي 1975 در ايران را نميتوان تنها علت اسلامگرايي دانست.
طيبي سعي ميكند با ارائه تعريفي از اسلام اروپايي آن را در تقابل با اسلام بنيادگرا و اسلام سنتي قرار دهد و مهمترين ركن سخن او نيز جدايي دين از سياست و پذيرش ارزشهاي غربي است. طيبي به زعم خويش ميخواهد از چهره اسلام پس از حوادث يازدهم سپتامبر دفاع كند، حال آن كه اين دفاع وي در وهله نخست با پذيرش اين نكته آغاز ميشود كه حوادث يازدهم سپتامبر را مسلمانان طراحي كردهاند و آن نيز همانگونه كه رسانههاي غربي عنوان كردهاند، از سرخوردگي مسلمانان و احساس ضعف آنان ناشي ميشود. اين نگاه طيبي تا حدود بسيار شبيه سخنان هانتينگتون در كتاب برخورد تمدنهاست، چراكه هانتينگتون نيز يكي از عوامل خشونتطلبي مسلمانان را در ضعف جهان اسلام و مشكلات اقتصادي و سياسي آن ميداند. حال اگر با نگاهي دقيق مساله را مورد بررسي قرار دهيم و در گرداب نظريات متفكران غربي گرفتار نشويم، درمييابيم آنچه به عنوان چهره اسلام در غرب بيان ميشود تصويري مخدوش است تا بتواند زمينه را براي اسلامستيزي فراهم آورد. بررسي حوادثي كه پيدايي القاعده و طالبان را موجب شد، نشان ميدهد طالبان و القاعده مولود تفكري بودند كه ميخواست به نوعي چهره اسلام را مخدوش كند.
بنيادگرايي، بيماري براي جهان اسلام
يكي از نكاتي كه در رسانههاي غربي بسيار به آن پرداخته ميشود و البته در سخنان طيبي و برخي ديگر از روشنفكران غربي به آن اشاره ميشود، موضوع بنيادگرايي و اسلام بنيادگراست. عبدالوهاب مدب، نويسنده فرانسوي - تونسي در كتاب خود با نام اسلام بيمار است بنيادگرايي را بيماري اسلام ميداند و با مطالعه ولتر كه بيماري مسيحيت كاتوليك را در جبرگرايي و عدم تساهل و تسامح ميداند و توماس مان كه در اثر خود دكتر فاوستوس بيماري جامعه آلماني را در نازيسم ميداند، به اين نتيجه رسيده كه بيماري اسلام در بنيادگرايي نهفته است. عبدالوهاب مدب معتقد است كه بنيادگرايي راديكال از تروريستها ناشي نميشود، بلكه آن را بايد در جوامعي يافت كه با كسي جنگ نميكنند، ولي قواعد حاكم بر آنها قواعدي سخت پيوسته با اسلام است. فاروق زن، نويسنده و رئيس موسسه مطالعات تركي در اسن، برداشتي ديگر از اسلام اروپايي دارد. زن ميگويد: مسلمانان در اروپا براساس قواعد عادي جوامع صنعتي زندگي ميكنند و ميكوشند دينداري خود را با اين جوامع هماهنگ كنند. آنها نسبت به قواعد اين گونه جوامع پايبند هستند و همچنين دموكراسي و پلوراليسم را در اين جوامع ميپذيرند و بر اين اساس ميان مسلمانان اروپايي طي 40 سال مهاجرت نوعي اسلام اروپايي بنيانگذاري شده است؛ البته اين نويسنده ترك نيز بر آن است تا اثبات كند كه تركيه براي پيوستن به اتحاديه اروپايي مانع ديني و مذهبي ندارد و اين كشور نيز خود را با چنين برداشتي از اسلام مطابقت داده است.
به هر ترتيب، بنيادگرايي موجي است كه امروز سراسر جهان اسلام را فرا گرفته است. اين كنش فراملي به اندازهاي در سطح دنيا گسترش يافته است كه موجب اين اشتباه شده كه چنين نهضتي گويا تنها ميتوانسته در بطن اسلام رشد داشته باشد. به منظور تصحيح اين پندار نادرست به معرفي نوع ديگري از بنيادگرايي ميپردازيم و عوامل اصلي عقيدتي و كرداري آن را بازشناسي ميكنيم. اولين سابقهاي كه از نهضت بنيادگرايي در دست هست مربوط ميشود به بنيادگرايي در پروتستانتيسم امريكايي كه اواخر قرن و اوايل قرن گذشته ميلادي جنبشي بود در امريكا در مقابل و ضديت مستقيم با مدرنيسم.
پروتستانتيسم چه بود؟
مارتين لوتر، يكي از راهبان كليساي كاتوليك آلمان، سال 1529 ميلادي ليستي مشتمل بر 99 ايراد اساسي به كاتوليسيسم تهيه كرده و آن را بر سر در كليساي شهر خود نصب كرد. در كتابهاي تاريخ اين اقدام لوتر را آغاز پروتستانتيسم دانستهاند. راهبان كليسا (سواي كشيشان) تارك دنيوي بودند كه زندگي خود را در راه خدا وقف كرده و تمام اوقات بيداريشان را به دعا و اجراي اعمال و مناسك مذهبي اختصاص ميدادند. آنها در قرون وسطي و حتي تا آغاز رنسانس (پيش از اختراع دستگاه چاپ) فرهنگ و ادبيات را نيز تحت نفوذ خود داشتند و موظف به نگارش و تهيه نسخههاي بدل از روي كتابها بودند. تقريبا تمام كتابهاي دست خط اين اوان محصول كار كمرشكن و شبانهروزي اينان است. نگارش، تصحيح و تهيه المثني از ديوانهاي رسمي گرفته تا كتب مذهبي و ادبي، يعني تسلط بلامنازع بر خط و ادبيات هر مرز و بوم، جزيي از وظايف روزمره اين دسته به شمار ميرفت، به طوريكه با كمي مسامحه ميتوان گفت با مقياس امروزي، راهبان روشنفكران چندين سده اروپا بودند.
لوتر كه از ميان اين گروه برخاسته بود، اساس اختلاف خود را با كليساي كاتوليك به اين صورت مطرح كرد كه در مقابل آموزه كاتوليسيسم كه اعتقاد دارد مهمترين عامل رستگاري و نجات انسان در اعمال خوبي است كه انجام ميدهد، وي ايمان و درجه خالص بودن آن را به عنوان يگانه عامل رستگاري و به بهشت رفتن انسان معرفي كرد. كاتوليسيسم در تحليل نهايي جهان را آزمايشگاه بزرگي ميپندارد كه در آن انسانها امتحان خود را پس ميدهند و هر كه اعمال نيك بيشتري (مطابق آنچه كليسا عمل نيك ميداند) انجام دهد، مرتبه بالاتري نزد خداوند يافته و رستگارتر ميشود. اين گفته مسيح در انجيل به خوبي اين مساله را مينماياند:
,The first shall be last
.and the last shall be first. The weak shall inherit the earth
به اين معني: "آن كس كه (در اين جهان) در رديف اول است (در آن جهان) در صف آخر قرار خواهد گرفت و آن كه آخر است، اول خواهد بود. مستضعفان وارث زمين خواهند شد." به اين ترتيب كليسا با استفاده از اين گفته منسوب به حضرت مسيح فقر را پسنديده جلوه داده و در حالي كه همه رهبران طراز اول كليسا خود ازجمله فئودالهاي بزرگ بودند و از نعمات بيشمار برخوردار ميشدند، براي مردم فقير و ندار اين چنين فقر را زيبا شمرده و آن را علت غايي رستگاري انسان معرفي ميكردند و به اين ترتيب از هر گونه تكان و جنبشي در راه ثروتاندوزي و كسب مال دنيا جلوگيري ميكردند؛ اما اساسيترين ايراد مارتين لوتر به كاتوليسيسم مبني بر اين كه جهان آزمايشگاه اعمال خوب و بد انسان نيست، بلكه آن كس به بهشت ميرود كه در ايمانش راسختر باشد، نتوانست به ايجاد موج جديدي عليه كاتوليسيسم منتهي شود، زيرا وي هنوز خودش دچار بسياري از پندارهاي اخلاقگرايانه كليساي كاتوليك بود. فيالمثل او قبول نميكرد يا به اين نتيجه نرسيده بود كه در مقابل رد تئوري فقر، چيز ديگري را نميتوان ستود مگر ثروت.از طرف ديگر طبقه متوسط در حال رشد و به طور كلي بورژوازي اروپا كه هنوز در چنگال فئوداليسم اسير بود و علاوه بر عرصه اقتصادي، رهايي خود را در عرصههاي فرهنگي و مذهبي نيز ميجست، صرف انتقاد از كاتوليسيسم را براي عرضاندام در برابر فئوداليسم كافي نمييافت. به اين ترتيب تاريخ وظيفه جمعآوري و فرموله كردن مذهب بورژوازي را به عهده جان كلوين فرانسويالاصل گذاشت. كلوين، عالم الهيات و از پيروان و شيفتگان لوتر در اروپا بود. وي به ايده رفرم در كاتوليسيسم سخت پايبند بود و از همان ابتدا پايگاه فعاليتهاي خود را به ژنو منتقل كرده بود تا از آنجا بهتر بتواند همفكران خود را در سراسر اروپا سازماندهي كند. كلوين به خوبي متوجه نقص كار لوتر شده و سعي ميكرد دستاوردهاي آن را تكامل ببخشد. در اين راستا او ايده شاخص بودن ايمان را از لوتر به قرض گرفته و آن را يك گام فراتر برد. كلوين خاطرنشان كرد كه سرنوشت همه انسانها ابتدابهساكن روشن است و چنان اختياري كه كاتوليسيسم براي بشر قائل شده است، وجود ندارد. در جهانبيني پروتستانتيسم اين مساله ساده كه خداوند پيشاپيش از همه چيز خبر دارد به ترتيبي است كه در زندگاني آدمي بازتاب دارد. به اين ترتيب تنها كاري كه در اين جهان براي انسان باقي ميماند اين نكته است كه بتواند به طور نسبي بفهمد كه آيا به بهشت خواهد رفت يا نه؟ آيا رستگار خواهد شد يا نه؟ آيا نجات پيدا خواهد كرد يا نه؟ و اين امر ميسر نميشود مگر اين كه در عمل زندگي، آن را دريابد.
مسلمانان ساكن در اروپا يكدست نيستند و از كشورهاي مختلف اين گوناگوني ملتها موجب شده است تا اتحاد و يكدستي لازم و نيز هماهنگي درخور توجه براي مشكلاتي كه براي آنها بروز ميكند، وجود نداشته باشد
تاريخ انگلستان قرن از يك دوره ساله ديكتاتوري افراطي پروتستانتيسم خبر ميدهد. اين دوره كه طي آن يك پروتستان خشك و پارسا به نام "اليور كرامول" رژيم سلطنت را بر انداخته و بساط ديكتاتوري خود را پهن كرده بود، اثر مهمي در تغييرات ژرف اقتصادي و سياسي بعد از آن و همچنين احياي امريكا داشت. كرامول و فرقههاي مختلف پروتستان نظير باپتيستها، متديستها و... اعتقاد داشتند كه هدف انسان از انباشت سرمايه در پروتستانتيسم نبايد براي مصارف شخصي و لذتهاي ديگر زندگي نظير تجملات و شرابخواري و رقص و زندگي مجلل باشد. پروتستانتيسم خشكه مذهبي به اين ترتيب اگر چه در همين مدت كوتاه باعث رشد و شكوفايي اقتصادي انگلستان شد، ولي جنبههاي سختگيرانه آن اسباب نارضايتي مردم و پروتستانهاي ميانهرو را فراهم آورد كه بالاخره در پايان اين دوره با احياي سلطنت به حكومت كرامول خاتمه دادند و پس از آن محاكمه و آزار پروتستانهاي افراطي كه ديگر دستشان از حكومت كوتاه شده بود، آغاز شد. بسياري از ايشان خانه و زندگي خود را رها كرده و به طرف سرزمين تازه كشف شده آن سوي آبها مهاجرت كردند. اينكه بعضي وقتها ايرانيهايي كه تازه از ايران آمدهاند مدعي ميشوند كه اولين مهاجران به امريكا را دزدان دريايي و عناصر ماجراجو تشكيل ميدادند از روي ناداني است. اولين مردماني كه به منظور سكونت پا به اين قاره گذاشتند، خشكه مذهبيون و خانوادههايي بودند كه از دست انتقامجوييهاي سلطنت بازگشته به تخت، جول و پلاسشان را بار كشتي زده و جلاي وطن كرده بودند. اين جمعيت كه به منظور ايجاد وطن جديدي به سرزمين نو گام گذاشتند، تمام آن آرا و عقايد خشك و در عينحال ترقيدهنده را نيز همراه خود آوردند. آنها در ساحل شرقي امريكا منطقهاي را از آن خود كرده و نام نيوانگلند بر آن نهادند و سنگبناي شهر بوستون را بر بالاي تپهاي گذاردند تا سمبلي باشد و مايه فخري تا به دنيا نشان بدهند كه چگونه بايد زيست و چگونه بايد آينده را ساخت. افكار و فلسفه سياسي و اجتماعي اين قوم بعدها جزو فرهنگ امريكاييها شد و اساس آن چيزي را بنا نهاد كه در كتابها يا در سخنرانيهاي ميهندوستانه به نام اخلاق امريكايي معروف است. اين همان اخلاق امريكايي است كه طبق آن اگر امروز از يك سرمايهدار موفق علت موفقيش را بپرسند، پاسخ خواهد داد كه بدون شك به خاطر استعدادهاي خدادادش بوده كه به اين پايه از موفقيت رسيده است و درباره مردم تهيدست نظرش اين خواهد بود كه آنها انسانهاي برگزيده نيستند يا تنبلند يا عيب و ايرادات ديگر دارند. آثار مكتوب راكفلر بخصوص زندگينامه وي نيز سرشار از اين باورهاي مذهبي و خودمحوربينانه است. اين ميلياردر معروف و مقتدر امريكايي معتقد بود او را خداوند برگزيده است تا در زندگي موفق شد. او خود را مافوق انسانهاي ديگر ميپنداشت. انباشت سرمايه و استثمار را قانون الهي ميدانست و ابدا پيش وجدان خود احساس شرم نميكرد. از اين نظر او يك پروتستان خوب و معتقد بود. براي تجسم بهتر نتايج اين طرز فكر، برعكس اين قضيه را در نظر بگيريد. يك كاتوليك خوب اگر هم به همان پايه اعتبار و نفوذ راكفلر برسد، حداقل پيش وجدانش، خود را شرمزده احساس ميكند، زيرا برخلاف توصيه حضرت مسيح ثروتمند شده است.
فاندامنتاليسم محصول كجاست؟
واژه فاندامنتاليسم به معني اخص كلمه به آن نوع سرسپردگي به دكترين مسيحيت اشاره ميكند كه تنها تفسير لغوي انجيل را در نظر دارد. اين نوع برداشت لغوي با نهضتي در درون پروتستانتيسم شروع شد كه اواخر قرن و اوايل قرن در ضديت با فلسفه و تئوري علمي از پشتيباني در همه فرقههاي موجود پروتستان برخوردار بود. با قبول كمي اختلاف مابينشان، ميتوان گفت فاندامنتاليستهاي همه فرقهها نكات مشتركي با هم داشتند. ازجمله، اعتقاد به خطاناپذير بودن انجيل، ربوبيت (مسيح پسر خداست) نطفه بستن مسيح در بطن مريم باكره، احياء بدني مسيح و ظهور دوم به عنوان حداقل اعتقاد به مسيحيت راستين. اين حداقل در قطعنامه مادهاي صادره از سوي كنفرانس انجيل نياگارا به سال و بيانيه مادهاي مجمع عمومي پرزبي تارين در سال منعكس شد. در هر دوي اين اسناد به 2 ماخذ اعتقادي بنيادگرايي برميخوريم كه عبارتند از اصل هزارهاي و خطاناپذير بودن انجيل.
اصل هزارهاي اعتقاد به بازگشت مادي حضرت عيسي مسيح به روي زمين است براي تاسيس حكومت عدلوداد هزار ساله زميني. شبيه آنچه شيعيان درباره حضرت مهدي قبول كردهاند. اين تز حوالي آغاز قرن بيستم در ممالك انگليسي زبان مقبوليت عام داشت. در همين دوران نيروهاي محافظهكار پرقدرتي هم بودند كه به منظور دفاع از منشا وحي و خطاناپذيري اتوريته انجيل با نسبي خواندن انجيل و نقد تاريخي مفاد آن در مطالعات انجيل شناسانه بشدت مخالفت ميكردند.
بين سالهاي 1910 و 1915 كتاب 12 جلدي بنيادها مجموعه مقالات 64 نويسنده و كشيش امريكايي و بريتانيايي به چاپ رسيد كه در زمان خودش جامعترين كوشش براي نظم دادن به تفكراتي به شمار ميرفت كه تا آن زمان در اقشار مذهبي مردم امريكا گسترش يافته بود. مهمترين نكتهاي كه بايد به ياد داشت منشا اين بنيادگرايي است كه در مخالفت با علم جديد و در ضديت با ريخت و پاشهاي جامعه مصرفي نوپا شكل گرفت. ميليون نسخه از اين مجموعه در مدت كوتاهي به فروش رفت كه منجر به تاسيس انجمن جهاني بنيادهاي مسيحيت در سال شد و اين كمك زيادي به ترويج اصول بنيادگرايي و تبيين هويت اين نهضت نوخاسته كرد. واژه فاندامنتاليست (بنيادگرا، اصلگرا) سال در امريكا براي اطلاق به آنها كه به نبرد شكوهمندانه در راه آنچه كه بنيادي است ميپردازند وضع شد.
در سالهاي دهه كه دهه وفور نعمت و گسترش اقتصادي بينظيري در جامعه امريكا بود فاندامنتاليسم امريكايي رشد چشمگيري داشت. در اين سالها بنيادگرايان به سرعت تشكيل شده و خواستار منع تدريس داروين و سپس رويكرد كامل به انجيل و تدريس لغوي آن شدند. ليبراليسم كه تااين زمان به خاطر مظلوميت بنيادگرايان با فاندامنتاليسم همدردي نشان ميداد. از اين زمان به بعد راه خود را كج كرده و از لحاظ سياسي به طرف ايدههاي چپ و از لحاظ اجتماعي به طرف استقبال از علم رفت. مدرنيسم كه سعي كرده بود با استعارهاي خواندن بسياري از احكام انجيل آن را از معرض حملات دانشمندان و كشفيات جديد علمي نجات دهد، در اين كوششها خود را تنها ديد و اين به پروسه جدايي ليبراليسم از فاندامنتاليسم سرعت بخشيد. بنيادگرايان خواهان قبول بيچونوچراي انجيل و داستانهاي فانتزي آن بودند، به عنوان مثال اينكه تاريخ زمين 6 هزار سال است و اين كه داستان آدم و حوا منشا انسان را كاملتر از داستان تكامل توضيح ميدهد يا اين كه اساسا هيچ وجه مشتركي بين انسان و ديگر حيوانات وجود ندارد و غيره. رهبري اين جريان در اين سالها با مردي به نام ويليام جنينگز برايان، يكي از ليبرالترين رهبران حزب دموكرات و در واقع يكي از برجستهترين سخنرانان حزب دموكرات بود كه در 3 دوره انتخابات رياست جمهوري امريكا شركت داشته؛ ولي هرگز نتوانسته بود به پيروزي در اين انتخابات دست يابد. وي آزادمردي وارسته و نيكوكار بود كه همواره در مبارزات آزاديخواهي و به قول خودش؛ ضدامپرياليستي از ديگران گامها جلوتر بود و بخصوص از جنگ امريكا عليه اسپانيا انتقاد كرده بود. همين آدم كه احساسات آزاديخواهانهاش را ناشي از اعتقاد به دين و مذهب ميدانست، به مخالفت با تئوري تكامل داروين كه به عنوان جلودار علم نوين ميرفت تا بنيان اعتقاد كلاسيك به انجيل را براندازد، پرداخت.
با پيشروي بنيادگرايي در امريكا اغلب فرقههاي پروتستان به پيدايي و تعميق شكاف بين ليبراليسم و فاندامنتاليسم پي برده و در نشرياتشان به آن اشاره ميكردند. از ديد فاندامنتاليستها ليبراليسم به آرمانهاي آزاديخواهانه (آزادي از استبداد علمي و استكبار بيخدايي)! ايشان پشت كرده بود و با متمايل شدن بيش از حد به طرف آزاديهاي مدني غيرديني در واقع به انحراف كشيده شده بود؛ زيرا آزادي بيبندوبار با آيين پروتستانتيسم خوانايي ندارد. اين امر همچنين با فشار راديكالهاي جنبش آنارشيستي و فمينيستي كه حالا ديگر به حق راي زنان نيز دست يافته بودند، سرعت بيشتري يافت. ليبراليسم امريكا با سوا كردن صفوف خود از بنيادگرايان و با جانبداري از 2 جنبش فمينيستي و آتهئيستي راديكال و ادغام با آنها عملا جانب علم جديد را گرفت. اين گرايش تا امروز هم ادامه دارد، اگر چه در دهه جيمي كارتر، رئيسجمهور وقت براي مدت كوتاهي بيهوده سعي داشت ليبراليسم را دوباره با فاندامنتاليسم آشتي دهد.
بررسي نهضت فاندامنتاليسم امريكايي از اين سالها به بعد بخوبي پارادوكس بنيادگرايي را نشان ميدهد. نهضتي كه از يك طرف از بطن مبارزه عليه علم و دستاوردهاي علمي آغاز شده بود، بهطوري كه جابهجا در بزنگاههاي تاريخي رشد و قوام خود را در مبارزه بيامان با نتايج پژوهشهاي علمي ميجست، هيچگاه از استفاده از دستاوردهاي علمي و فناوريهاي جديد براي پراكندن بذر بنيادگرايي و رساندن پيامش در ميان مردم كوتاهي نكرده و بلكه به مدد اين سودجويي از آخرين فرآوردههاي علمي و تكنولوژيك به تشكل و گردآوري منابع عظيم مالي و سياسي نيز پرداخته است. بنيادگرايي امريكايي اكنون از صدقهسر برنامههاي راديو و تلويزيوني، شوهاي سيار، استفاده بيامان از تريبونهاي هزاران كليسا در سراسر اين مملكت كه همگي با آخرين وسايل سمعي و بصري تجهيز شدهاند، به نيروي عظيمي مبدل شده است، به طوري كه در ميادين قانونگذاري و تعيين سياستهاي داخلي و خارجي اين مملكت عمدتا سكولار نقشهاي گاه بزرگي نيز ايفاء ميكند.
جمعيت مسلمانان چالشي براي اسلام اروپايي
اسلام در اروپا در سدههاي اخير رشد چشمگيري داشته و با وجود همه تبليغات يكجانبه در بسياري از كشورهاي اروپايي به عنوان دومين دين رسميكشور شناخته ميشود. آمارها نشان ميدهد در اروپاي غربي حدود 18 ميليون مسلمان زندگي ميكنند. بيشترين تعداد مسلمانان با حدود 5 ميليون نفر در فرانسه ساكن هستند. اين مسلمانان غالبا از كشورهاي مغرب به اين كشور مهاجرت كردهاند. دومين گروه مسلمان در آلمان ساكن هستند اين گروه جمعيتي بالغ بر 2/3 ميليون نفر را شامل ميشوند كه از اين تعداد حدود 5/2 ميليون نفر از آنان را مسلمانان تركزبان تشكيل ميدهند. در انگلستان كمتر از 2 ميليون مسلمان زندگي ميكنند كه غالبا تباري هند و پاكستاني دارند. در هلند نيز حدود 700 هزار مسلمان ساكن هستند كه غالبا از هندوستان آمدهاند. در اتريش كه اسلام از مدتها پيش به عنوان دين رسمي پذيرفته شده بود و سابقه نسبتا طولانيتري نسبت به ديگر كشورها در پذيرش دين اسلام دارد، حدود 375 هزار مسلمان ساكن هستند. اكثر اينان نيز تباري عرب يا ترك دارند. در اسپانيا حدود 400 هزار مسلمان ساكن هستند و در يونان نيز حدود 150 هزار مسلمان سكونت دارند. اين مسلمانان غالبا از نظر نژادي با يك ديگر متفاوت هستند و از اين رو اگرچه جمعيت نسبتا زيادي را در اروپا تشكيل ميدهند؛ اما از انسجام، يك شكلي و هماهنگي برخوردار نيستند. تاريخ حضور مسلمانان در اروپا به قرون پيش و دوران جنگهاي عثماني در اروپاي مركزي بازميگردد. برخي از مسلمانان ترك در قرن هفدهم به منطقهاي كه امروز كشور آلمان قرار دارد، آورده شدند. در قرن هجدهم نيز مسلمانان براي اولين بار به پروس وارد شدند؛ چراكه در اين كشور حق آزادي دين اعطا شده بود. در دوران حكومت فردريش دوم ارتباطات ديپلماتيك ميان دولتهاي پروس و عثماني آغاز شد. فردريش دوم آزادي عقيده را براي مسلمانان محترم شمرد و در سخناني ابراز كرد: همه اديان مساوي و ارزشمند هستند؛ هنگاميكه گروندگان به اين اديان خوب و با شرافت باشند. ما براي تركها و ديگراني كه به اين كشور ميآيند تا در آن سكني گزينند مساجد و كليسا خواهيم ساخت.
روند مهاجرت مسلمانان در سالهاي بعد و در دهههاي بعدي ادامه يافت و اين روند بويژه پس از انقلاب صنعتي گسترش يافت، به گونهاي كه بسياري از علاقهمندان تحصيل علم براي يادگيري دانشهاي مختلف به كشورهاي اروپايي مهاجرت كردند.
با توجه به آنچه بيان شد، مسلمانان ساكن در اروپا يكدست نيستند و از كشورهاي مختلف و با انگيزههاي گوناگون به كشورهاي اروپايي سفر كرده و در آنجا اقامت گزيدهاند. اين گوناگوني ملتها موجب شده است تا اتحاد و يكدستي لازم و نيز هماهنگي درخور توجه براي مشكلاتي كه براي آنها بروز ميكند، وجود نداشته باشد. طراحان نظريه اسلام اروپايي نيز با توجه به اين تفاوت قوميتها اسلام مسلمانان اروپايي را براساس رنگ آنها تقسيمبندي كردهاند و از همين مساله نيز براي استدلال طرح خود بهره ميگيرند. تقسيمبندي طراحان اسلام اروپايي براساس قوميتهاي مسلمانان مهاجر در اروپا به اين شرح است:
1 - اسلام عربي: خاورميانه، شمال آفريقا، سودان و سومالي
2 - اسلام تركي: تركيه، آسياي مركزي، چين
3 - اسلام ايران و هندي: ايران، پاكستان، افغانستان، هندوستان و بنگلادش
4 - اسلام مالايي: اندونزي، مالزي، فيليپين
5 - اسلام سياه: اسلام آفريقا و امريكا
تركيب جمعيتي مسمانان در كشورهاي اروپايي متفاوت است. مسلمانان در آلمان بيشتر از جامعه تركها هستند. مسلمانان فرانسوي غالبا از الجزاير و مراكش هستند و در انگلستان غالبا هنديها و پاكستانيها ساكن هستند. از اين رو اسلام در كشورهاي مختلف اروپايي تاثيرات متفاوتي گذاشته است.
بسام طيبي از مهمترين نظريهپردازان اسلام اروپايي است و در كتاب اروپا بدون هويت، به شكلي مبسوط به اين موضوع جمعيت مسلمانان در اروپا ميپردازد. طيبي مهاجرت را يكي از راههاي تبليغي دين اسلام ميداند و آن را به نوعي با هجرت پيامبر گرامي اسلام گره ميزند. طيبي معتقد است كه هجرت نقش مهمي در تاريخ اسلام داشته و به همين سبب نيز تاريخ اسلام را با هجرت پيامبر محاسبه مينمايند. او معتقد است كه از منظر اسلام هجرت وظيفهاي ديني براي مسلمانان است كه به آن وسيله دين خود را تبليغ مينمايند. طيبي ميگويد كه بسياري از مسوولان اروپايي با اين مفهوم آشنا نيستند و درباره اين مفهوم اطلاعات چنداني ندارند. طيبي با بيان اين مقدمات، سرانجام به اروپاييان پيشنهاد ميدهد آنان نيز بايد نوعي استراتژي متقابل در مبارزه با اين روش اتخاذ كنند تا بتوانند مفهوم و هويت روشنگري را به مسلمانان اروپايي تعليم دهند. براساس نظريه طيبي اروپاييان بايد روح انقلاب فرانسه را به مسلمانان ساكن در اروپا آموزش دهند تا آنان آزادي، برابري و برادري و نيز اصل احترام به حقوق بشر و احترام به حقوق زنان را بياموزند. طيبي كتاب خود را به اين سبب اروپا بدون هويت نامگذاري كرده است تا بيان كند اگر اروپاييان تدبيري اتخاذ نكنند، هويت خود را از دست خواهند داد. به عبارت ديگر، براي آن كه اروپاييان بتوانند هويت خود را حفظ كنند بايد هويت طرف مقابل يعني مسلمانان را تغيير دهند. همان گونه كه بيان شد، يكي از پيشزمينههاي تئوري اسلام اروپايي رشد اسلام در اروپا و تشكيل نهادهاي مسلمان در اين كشورها و نيز به تبع آن تبليغ آموزههاي اين دين مبين در قارهاي است كه بيش از هر جاي ديگر در ضديت با اسلام كوشيده است. رشد اسلام و ويژگيهاي اين دين مبين كه با همه شوون ديني انسان ارتباط دارد، موجب شد برخي به تعبير خود علاوه بر ديگر رنگهايي كه از اسلام در اروپا ارائه كردهاند و ما آن 5 نوع يا 5 رنگ را بيان كرديم، رنگ ديگري را بيفزايند و از رنگ ششم به عنوان اسلام اروپايي نام ببرند. اين طرح، رنگ تازهاي از اسلام است كه ميخواهد به نوعي و به اصطلاح نظريهپردازان آن اسلام را با دموكراسي و حقوق بشر آشتي دهد. اين اسلام از انسان ميخواهد عقايد ديني خود را براي زندگي فردياش حفظ كند و به زندگي اجتماعي بسط ندهد.
به رسميت شناختن اسلام در اروپا
فرانسه در سال 1977 و همزمان با عيد ميلاد پيامبر گرامي اسلام، با در نظر گرفتن حقوق مساوي براي مسلمانان به مانند پيروان ديگر اديان موافقت كرد و به همين سبب، مسلمانان از آن تاريخ به بعد اجازه يافتند بتوانند موسسات و مدارس مربوط به خود را تاسيس كنند و دروس اسلامي را در آنها ترويج دهند.
اين موضوع در اتريش به سالهاي بسيار پيشتر باز ميگشت و به قوانيني مربوط ميشد كه امپراتوري هابسبورگ طي سالهاي 1874 تا 1912 تصويب كرده بود. به هر حال، اين كشور نيز در سال 1979 اسلام را در كنار مسيحيت به رسميت شناخت و شوراي ملي مسلمانان را با حقوق يكسان تاسيس كرد كه هر روز يك برنامه 5 دقيقهاي در راديوي دولتي اتريش پخش ميكرد.
بلژيك در سال 1974 قانوني براي به رسميت شناختن اسلام تصويب كرد. در هلند و انگليس نيز قوانيني براي به رسميت شناختن مسلمانان به تصويب رسيد. امروزه در اكثر شهرهاي بزرگ اروپا مساجد فراواني به چشم ميخورد كه با حمايت مالي مسلمانان مهاجر برپا شدهاند.
البته علاوه بر به رسميت شناختن اسلام در كشورهاي اروپايي به سبب نفوذ اسلام در اروپاي جنوب شرقي در سدههاي پيشين تعداد زيادي از مسلمانان نيز در اين كشورها ساكن هستند كه با گذشت قرنها خويش را مسلمان و اروپايي ميدانند. اين دسته از مسلمانان اروپايي غالبا پيروان مكتب حنفي هستند.مسلمانان اهل بوسني كه به سبب تسلط عثماني در قرون 14 و 15 ميلادي به دين اسلام گرويدهاند، بيش از 5 تا 6 سده از گرايش آنان به اسلام ميگذرد كه در حال حاضر تعداد آنان به بيش از 2 ميليون نفر ميرسد. البته هنوز مدت زمان زيادي از نسلكشي صربها در درگيريهاي ميان آنان و مسلمانان نگذشته است. طي اين نسلكشي بسياري از مسلمانان كشته شدند و مساجد بسياري در روستاها و شهرها تخريب شد.
طيبي مهاجرت را يكي از راههاي تبليغي دين اسلام ميداند و آن را به نوعي با هجرت پيامبر گرامي اسلام گره ميزند
آلباني تنها كشور اروپايي به شمار ميرود كه اكثريت تركيب جمعيتي آن را مسلمانان تشكيل ميدهند. اگرچه اين اكثريت حتي حدود 1/6 ميليون نفر باشند.
تاريخ اسلام در ميان بلغارها نيز به سالهاي آغازين تشكيل اين قوم و به دوران داستان امپراتوري بزرگ آنان در ولگا باز ميگردد. در حالحاضر در بلغارستان نه فقط تيره پوماكن كه حدود يك ميليون نفر را تشكيل ميدهند، به دين اسلام گرايش دارند، بلكه حدود نيم ميليون ديگر از تركها كه پدرانشان به سبب گسترش امپراتوري عثماني و نيز تسلط 500 ساله آنان در جنوب شرق اروپا به دين اسلام گرويدهاند.
در يونان و مقدونيه نيز گروههاي مسلماني با خاستگاههاي متفاوت ميزيند و البته اروپا نميتواند حق اين مسلمانان را كه نزديك به 18 ميليون نفر را در اروپا دربر ميگيرند ناديده بگيرد؛ چرا كه برخي از آنان سدهها و برخي نيز حتي سابقه هزار سال سكونت در اروپا را دارند.
سكولاريسم، اومانيسم و لائيسم بنيادي استوار در اسلام اروپايي
يكي ديگر از پيشزمينههاي طرح اسلام اروپايي، تفكري است كه پس از انقلاب صنعتي در جامعه غربي رخ داد و به نوعي دين را از زندگي اجتماعي انسانها خارج كرد. نظريهپردازان اسلام اروپايي معتقدند كه طرح اسلام اروپايي براي آشتي دادن مدرنيته با اسلام است و آنچه كه آنان مطرح ميكنند و نيز انتظارات آنها از دين آن است كه دين را از زندگي اجتماعي انسانها خارج سازند. از اينرو بستر اين نظريه همان نظريه جامعه سكولار است كه غربيها مدتهاست در جامعه خود آن را پيش گرفتهاند. از ديدگاه جامعهشناسان سكولاريزاسيون، جرياني است كه طي آن اعتبار و منزلت دين در فرهنگ جامعه كاهش مييابد و جامعه سكولار ميشود. سكولاريسم، نظريه و ايدئولوژي ويژهاي است كه براي سكولاريزه كردن جامعه طرح و برنامه خاصي دارد و براي نيل به آن تلاش ميكند. البته جريان سكولارسازي در دنياي غرب زمينههاي مختلفي داشته است كه شايد در اين مختصر جاي طرح مبسوط آن نباشد، اما براي تبيين بهتر انديشه سكولار در جامعه غربي نگاهي اجمالي به آن مفيد به نظر ميرسد. برخي از زمينههاي پيدايش سكولاريسم در دنياي غرب از درون دين مسيحيت برخاستهاند ، به عنوان مثال در آيين مسيحيت و متون مقدس مسيحي به نوعي جدايي دين از سياست مطرح شده است. براي مثال ميتوان به آيين دو شمشير اشاره كرد كه در قرن پنجم ميلادي در جامعه مسيحي روم پديد آمد و در اواخر قرن مذكور از طرف پاپ گلاسيوس اول اعلاميهاي درباره آن صادر شد. اين آيين طي قرون وسطي به منزله يك آيين پذيرفته شده در جامعه مسيحي تلقي شد و اختلافاتي كه بين پاپ و امپراتور پديد آمد بر اساس اين آيين حل ميشد. اين آيين رابطه ميان امور روحاني و دنيوي را روشن ميسازد. در دورهاي كه به دوره پدران كليسا معروف است، يك نوع تشكيلات و كنترل دوگانه نسبت به جامعه اروپايي در آن زمان به وجود آمد، به اين صورت كه اداره جامعه به طور مشترك در دست دو قدرت مذهبي و سياسي قرار گرفت: امور مذهبي و روحاني در حوزه اقتدار كليسا و امور مادي و دنيوي در قلمرو زمامداران سياسي. طبعا اين تفكيك و تمايز ميان دو قدرت ديني و سياسي به قانون و قاعدهاي نياز داشت كه ملاك تعامل و تفاهم آن دو باشد. اين ضابطه و معيار به آيين دو شمشير معروف شد. بنابر اين همانگونه كه مشاهده ميشود، تفكيك ميان دو قدرت مذهبي و سياسي در گذشته سياسي اروپا وجود داشته و در واقع اين تفكيك سابقه تاريخي دارد. از سوي ديگر دين مسيحيت از نگاه منابع اوليه از غناي لازم در زمينه موضوعات سياسي برخوردار نيست همچنين نارسايي مفاهيم كلامي مسيحي براي تبيين مسائل مختلف موجب شد تا در دوره رنسانس و با توجه به خردگرايي اين دوران و ناقص بودن مطالب دين مسيحيت انديشه سكولاريستي جايگاه خويش را بيابد. بههرحال اين نقصها و نيز نقصهاي موجود در عرصه زندگي اجتماعي، انحرافات سياسي در انديشه و رفتار، استبداد سياسي، رفتارهاي خشونتآميز و بيمنطق دنياگرايي حاكمان و عالمان ديني موجب شد تا انديشه سكولاريستي در دنياي غرب رشد و رواج يابد. البته اين مباحث كه ريشه در انديشه قرون وسطايي و كليسا داشت را به تنهايي نميتوان علت پيدايش و رشد سكولاريسم دانست بلكه ظهوراين انديشه به عوامل ديگري نيز باز ميگردد كه ريشه در انديشه انسان معاصر و در خود محوري و انسانگرايي انسان با پيشرفت علوم تجربي دارد. اومانيسم يكي از مهمترين انديشهها در اين زمينه بود.
اومانيسم را به اصالت بشر، انسان باوري و انسانگرايي ترجمه كردهاند. در فرهنگ آكسفورد در تعريف اومانيسم آمده است: اومانيسم نظامي اعتقادي است كه نيازهاي بشري را مورد توجه قرارداده است و راه حل آنها را به جاي ايمان به خدا از طريق عقل و خرد جستجو مينمايد. تفكر اومانيستي در دوره رنسانس رشد و نمو يافت و اگر چه رنسانس دوره بازگشت به يونان باستان بود و فيلسوفان بزرگ يونان باستان به مابعدالطبيعه اعتقاد داشتند و انديشههاي خود را بر مبناي آن بنا كرده بودند، اما در يونان باستان نيز حكمايي بودند كه انديشههايي انسان محور داشتند كه پروتاگوراس از جمله آنان است. اومانيسم در رنسانس ظهور و بروز يافت و به عبارتي ديگر رنسانس پديدهاي اومانيستي بود. رنسانس را دوره نوسازي علميبيان كردهاند و از نظر تاريخي دورهاي ازتمدن غرب را شامل ميشود كه قرنهاي 14، 15 و 16 را در بر ميگيرد. در اين دوره تمايل به نوگرايي و نگرش جديد فراهم آمده بود. از سوي ديگر اومانيسم بر تفكر فلسفي انسان معاصر تا ثير بسزايي گذاشت. نخستين نمودهاي فلسفي اومانيسم را ميتوان در عرصه شناختشناسي مشاهده كرد. در اين خصوص عقلگرايي و تجربهگرايي يكسانند چرا كه هر دو بر خود بنيادي بشر تاكيد ميورزند و بشر را از معرفت وحياني يا عرفاني بينياز ميانگارند. او با اتكا به خرد يا تجربه حسي خود ميتواند عالم و آدم را بشناسد و نظام جهانبيني و ايدئولوژي خويش را استوار سازد. بنابراين اگر چه كليساي مسيحي در پيداش نگرش سكولار مقصر بود، اما نبايد فراموش كرد كه دانشمندان و انديشمندان غربي با ارائه تفسيري مكانيكي از جهان و طبيعت ابتدا نقش خدا را كه تا آن زمان به عنوان مؤثر در طبيعت و همگامي و آفرينندگي آن بود به نقش علت غايي محدود انگاشته شد و البته از آن پس نيز به سبب رشد علم حتي اين موضوع نيز به فراموشي سپرده شد. پيشرفتهاي علمي و بالا رفتن دانش انسان در زمينه علوم طبيعي موجب شد تا در سالهاي بعد بويژه با توجه به انديشه نيوتني خداوند تنها به عنوان رخنه پوش طبيعت معرفي شود كه براي پرده پوشي و توجيه برخي از موارد مجهول عالم بدان متوسل ميشدند. پس از اين مرحله نيز بازار خداپرستي طبيعي رواج يافت و الهيات طبيعي به عنوان جانشيني براي عقل تلقي شد. با ظهور نسلسوم عصر روشنگري، زمزمه شكاكانه طرد و تخطئه انواع صور دين برخاست و برخي آشكارا موضعي الحادي اتخاذ كردند.
روشنگري آنگونه كه كانت فيلسوف مشهور آلماني تعبير ميكرد عبارت بود از به در آمدن انسان از حالت نا بالغي كه گناه آن به گردن خود انسان است. از اينرو كانت توصيه ميكند جرات داشته باش تا خرد خويش را به كارگيري. كانت عدم به كارگيري عقل را ناشي از ناداني و تنبلي ميداند و بر خردگرايي در همه امور تاكيد ميكند. اين تفكر اگرچه رهاوردهاي مناسبي براي زندگي بشر به ارمغان اورد اما موجب شد تا بعدها با ظهور اومانيسم به حيات دنيوي و نيازهاي مادي انسان اصالت داده شود و در قدرت عقل و توانايي او براي حل مشكلات مبالغه شود. علم و دانش نيز زمينه خوشبيني انسان را در فراهم كردن سعادت بشري و بسنده كردن به آن فراهم آورد. انسانگرايي بااين ويژگيها در قرون بعدي نيز ادامه يافت و جايگزين ايدئولوژي ديني و مسيحي شد. دو اصل مهم در انسانمداري بر آن است كه نظريه ديني را نفي نمايد. اين دو اصل عبارتند از:
- انسانمداران جهان را موجودي خود - پيدايش و نه مخلوق خالقي ماورايي ميدانند.
- انسانمداري بر اين عقيده است كه انسان بخشي از جهان طبيعت است و براساس يك فرآيند و تحولي مداوم پديد آمده است.
بر اين اساس، انسانمداري از همان گام آغازين خود وجود خدا را نفي ميكند و به انكار نظريه و حياني و فلسفي عقلاني آفريدگار، آفرينش و آفريده ميپردازد. بنابر اين تفكر اومانيستي يكي از پيشزمينههاي تفكر سكولار بود. ظهور سكولاريسم همزمان با ظهور مدرنيته در غرب بود از اينرو برخي سكولاريسم را محصول مدرنيته ميدانند.
مدرنيته برگرفته از ريشه Modo و به معناي نو بودن، به روز بودن يا در جريان بودن است. در فرهنگ پيشرفته آكسفورد، اصطلاح مدرنيسم به عنوان نماد انديشهها و شيوههاي نويني به كار رفته است كه جايگزين انديشهها و شيوههاي سنتي شده و همه جوانب و زمينههاي زندگي فردي و اجتماعي انسان غربي، بويژه جنبههاي مرتبط با دين، معرفت ديني، هنر و زيبايي او را در بر گرفته است. در جهان جديد و عصر مدرنيته يعني از قرن هفدهم تا حدود نيمه قرن بيستم ميلادي در دنياي غرب كه خاستگاه مدرنيته به شمار ميرود، در حوزههاي فرهنگ، جهانبيني، سياست، هنر، اقتصاد، صنعت و غيره تحولاتي رخ داد كه با توجه به آنها ميتوان ويژگي مدرنيته را شناخت. تحولاتي كه در عرصه صنعت و فناوري رخ داد، تحولات سختافزاري مدرنيته و تحولاتي كه در عرصه جهانبيني، حيات فكري و عقيدتي رخ داد تحولات نرمافزاري مدرنيته است. از منظر برخي از صاحبنظران كه مدرنيسم را در راستاي جنبش ديني در سدههاي نوزدهم و بيستم ميدانند، اين جنبش تلاش كرد تا از منظر تاريخي ميان مسيحيت و يافتههاي علم و فلسفه مدرن وفاق و آشتي ايجاد كند. مدرنيسم در بستر دين اساسا از اينجا ناشي شد كه در مطالعات دين شناسانه پيشنهاد به كارگيري شيوههاي جديد نقد و بررسي متون ديني از جمله عهد قديم و جديد و نيز شيوههاي نوين نقد تاريخ دين مورد تاكيد قرار گرفت. عمدهترين شاخص در تبيين نوگرايي از اين نوع را ميتوان در نوآوري ديني و نو انديشي معرفتي جستجو كرد. حاصل اين نوآوريها چيزي جزاين نبود كه نظريهپردازان نوگرايي، دين و مايههاي ديني را فراتر از تجربه شخصي انسان يا تجارب نفساني و رواني وي نميدانستند و به حقيقت نفسالامري در وراي اين تجارب معتقد نبودند. از اينرو برخي از صاحبنظران در بعد اجتماعي سكولاريسم را مهمترين شاخص فرهنگ مدرنيسم ميدانند.
البته ريشه انديشه سكولار علاوه بر آنچه بيان شد، به علل و عوامل ديگري نيز بستگي دارد كه براي رعايت اختصار به همين موارد كه به نظر ميرسد از مبادي و آبشخورهاي اصلي رواج چنين انديشهاي است، بسنده مينماييم. آنچه جالب توجه مينمايد اين نكته است كه طراحان انديشه اسلام اروپايي براي تبيين نظريه خود به دلايلي استناد ميكنند و از منابعي تغذيه مينمايند كه طرفداران انديشه سكولار به آنها استناد ميجويند. مشابهتها اين انديشه را در ذهن تداعي ميكنند كه اين طراحي نيز پردهاي ديگر از نمايش سكولاريسم است. مهمترين جنبه و مشابهت اسلام اروپايي با انديشه سكولار دراين است كه هر دو مي خواهند دين را از صحنه سياست خارج كنند. آنها اسلام را در تقابل با مدرنيته و دموكراسي ميدانند و از اينرو ميكوشند تعريف ديگري از نقش اسلام در جامعه ارائه دهند كهاين تعريف شباهت بسياري به دين در انديشه سكولار دارد. از اينرو ميتوان چنين استنباط كرد كه انديشه سكولار يكي از پيشزمينههاي مهم طرح موضوع اسلام ارو پايي است.
يكي از جمله تفكراتي كه طراحان اسلام اروپايي از آن بسيار تاثير پذيرفتهاند تفكر لائيسم است، چرا كه بر اساس اين نظريه بايد جايگاه دين از سياست جدا شود و دين در اجتماع فقط به عنوان امري خصوصي و فردي مورد بررسي قرار گيرد. در فرهنگ وين پديا در ذيل واژه لائيسم چنين آمده است: لائيسم در معناي واژگاني عبارت است از هر چيزي غيرمعنوي، مردم عادي و غيرروحاني و در اصطلاح عبارت است از جنبشي كه طي قرن نوزدهم ايجاد شد تا مفاهيم معنوي را از ساير مفاهيم غيركليسايي جدا سازد. حكومت لائيك حكومتي است كه نسبت به دين شهروندان كاملا بيتفاوت است، بدون آنكه خود را به ديني خاص مرتبط محدود كند يا اين كه ديني را منع نمايد. لائيسم و سكولاريسم غالبا معادل يكديگر محسوب ميشوند اما اين دو با يكديگر تفاوتهايي دارند چرا كه در جامعه سكولار تلاش براي دنيوي كردن دين است و سعي ميشود تا دامنه دين در اجتماع محدود شود اما لائيكسازي در واقع كوششي براي انفصال دين از سياست است.
همانگونه كه در ادامه توضيح خواهيم داد، نظريه اسلام اروپايي بر اين مبنا استوار شده است كه يكي از مشخصههاي مهم مدرنيته يعني لائيسم را بپذيرد و اين بدان معناست كه اسلام براي اروپاييان فقط به محدوده زندگي شخصي و جدا از سياست و اجتماع در نظر گرفته شود. بنابر اين با توجه به آنچه بيان شد، بيگمان يكي از آبشخورهاي اصلي نظريه اسلام اروپايي، تفكر لائيسم است كه از قرن نوزدهم در مغرب زمين رواج يا فته است. در حال حاضر آنچه موجب شده است كشور فرانسه براي مسلمانان آن كشور بويژه در زمينه حجاب مشكلاتي فراهم آورد و اواخر سال 2003 قانون منع حجاب اسلامي در مدارس اين كشور تصويب شود، از تفكر لائيسم سرچشمه ميگيرد؛ چرا كه سياستمداران فرانسوي پايبندي به تفكر لائيسم را از دلايل عمده خود براي منع حجاب در فرانسه عنوان ميكنند و باوجود مخالفتهاي فراوان بر تحقق اين امر تاكيد ورزيدند و سرانجام نيز قانون منع حجاب اسلامي را تصويب كردند.