امروز باغچه را باران شست
ابر میگریست و از گریستن ابر باغچه خشنود بود
امروز در زوایا و خفایای ذهن آشفته ام
در کوچه س کوچه های سر در گمی
به آن کوچهء همیشه بن بست همیشه سر سبز رسیدم
آن کوچه که همیشه بارانی بود
همان کوچه که مردمش نان حرام نخورده بودند
مردمش هرگز نان حرام نخورده بدند!
در کوچه های کودکیم دختری زندگی می کرد که نامش باران بود
دختری که گیسوان از رگهای گندم زار زرد تر بود
دختری که چشمهایش از تلالو شالیزار سبز تر بود
باران خورشید را در قلبش حمل می کرد
اگر چه همیشه بارانی بود
او می توانست با دست هایش رنگین کمان بسازد
هر سحر گاه خورشید از چشمان او طلوع را از سر می گرفت
و هر شب ستاره ها با برق چشمانش عشق بازی داشتند
.
.
.
امروز باران بارید
امروز یادم آمد باران همهء امید یک نفر بود
دلم برای باران تنگ شده
.
.
.
امروز باران بارید
و من در صدای شرشر باران صدای خندهء باران را شنیدم
خوشحالم که از تمام از دست رفته های کودکیم هنوز باران باقی مانده…
باران تو بمان
تو برای شروع دوباره من بمان…
.
.
.
امروز وقتی باران بارید
مطمئن شدم تو خواهی آمد
بیا که منتظرت هستم…