به گزارش «شیعه نیوز»، "رابرت بایر" مؤلف کتاب "خوابیدن با شیطان" از افسران عملیاتی سابق دستگاه اطلاعات مرکزی آمریکا است. وی پستهای مختلفی را در "سی. آی. ای" برعهده داشت که از جمله آنها ریاست تیم این سازمان در لبنان در سال ۱۹۸۳ و انفجار بئر العبد است.وی در این کتاب فصلهایی را به عملیات تعقیب "شهید عماد مغنیه" از فرماندهان مقاومت اختصاص داده است. بایر پس از ناکامی در ترور مغنیه در لبنان، مسئولیت پرونده عراق را برعهده گرفت.این مسئول سابق سیا در کتابش، به مسائلی در خصوص همکاری عربستان و آمریکا در ایجاد تروریسم تکفیری و هدایت آن اشاره میکند.با وجود انتشار این کتاب در سال ۲۰۰۳ ، ترجمهای از آن به زبان عربی یا فارسی منتشر نشد. این کتاب در بین خبرنگاران با نام "کاخ سفید و طلای سیاه" نیز شناخته میشود.
* جدال شاهزادگان برای غارت خزانه
آرزو داشتم که روز ۲۹ نوامبر ۱۹۹۵ در عربستان بودم. در آن روز "ملک فهد" به سکته مغزی شدیدی دچار شد؛ او زنده ماند اما در وضعیت مرگ بالینی. به همین دلیل شاهزاده "عبدالله" ولیعهد نمیتوانست به تخت پادشاهی برسد.در نبود پادشاه، عربستان سعودی به سوی نوعی آشوب پیش میرفت، به صورتیکه در هر گوشهای سرقتها و فساد به صورت بیسابقه طغیان کرد.وهابیهای افراطی وابسته به "اسامه بن لادن" کنار ایستاده و خود را از دایره خشونتها دور کردند. دولت عربستان نیز همه همکاریهای خود را با واشنگتن در خصوص تروریسم متوقف کرد. واشنگتن نیز در مقابل به هدف گرفتن پول بیشتر، از این فرصت برای افزایش باج گیری از عربستان استفاده کرد.
* اردوگاه سوگلی پادشاه در بیمارستان
هنگامیکه سکته مغزی پادشاه اعلام شد، آژیرها در ریاض به صدا در آمده و بالگردها به هوا برخاستند. کاروانهایی نیز به سوی بیمارستانی که پادشاه در آنجا بستری بود، حرکت کردند. یکی از این افراد که خود را به بیمارستان رسانده بودند، همسر چهارم و سوگلی "فهد" و مادر "عزوزی" – نور چشمی پدر- بود. همه داستانهایی را درباره "عزوزی" و سوار شدن او بر موتور "هارلی دیویدسون" و چرخ زدن اطراف کاخ پدرش، و تعقیب خادمان و تخریب اثاثیه شنیده بودند. بیشتر اعضای خاندان "آل سعود" عزوزی را فردی ترسو و کند می دانستند؛ ولی خوش شانسی عزوزی این بود که میتوانست خودش را در دل پدرش جا کند.
برادران فهد، "سلطان" وزیر دفاع، "نایف" وزیر کشور و "سلمان" امیر منطقه ریاض از جمله کسانی بودند که خود را به بیمارستان رسانده بودند. شمار افراد غریبه در بیمارستان بسیار کم بود.
مادر آنان که از خاندان قبیله "سدیری" بود، از نوجوانی به آنان آموخته بود که باید با یکدیگر ضد فرزندان "بن سعود" همکاری کنند؛ آنان نیز این درس را فرا گرفته و همواره اجرا میکردند.
شاهزادگان و مسئولان دیگری نیز از مناطق مختلف عربستان و سراسر دنیا به بیمارستان آمدند. هواپیماهای اختصاصی در فرودگاه صف کشیدند؛ هر کسی که نمی توانست فرصتی را برای رسیدن به فهد بیابد، به نحوی سعی میکرد ارادت خود را ابراز کند. همه از سخاوتمندی او بهره میبردند؛ ماهانه تا ۲۷۰ هزار دلار به عنوان حقوقهای پرداختی پادشاه به ۱۲ هزار نفر می رسید؛ و افراد خانواده میدانستند که شاهزاده "عبدالله" ولیعهد (در آینده) یا حقوق آنان را قطع میکند و یا اینکه از امتیازات ویژه آنان خواهد کاست.
* سئوالات عجیب برادران فهد از پزشکان
در این شرایط، برادران فهد سئوالهای عجیبی را از پزشکان آمریکایی و اروپایی در خصوص وضعیت سلامتی او میپرسیدند و اینکه چقدر طول میکشد، قبل او از کار بیفتد؟. زیرا آنان نمیخواهند که حال فهد خوب شود، بلکه میخواهند که او همچنان در وضعیت "مرگ بالینی" باقی بماند.
پزشکان نمیتوانستند ناامیدی حاکم در عربستان را درک کنند. آنان سیاستهای این کشور را نمیفهمیدند. خاندان آلسعود، شاهزاده "عبدالله" (ولیعهد) را مانند گرگ صحرا میپنداشند که هر لحظه برای دریدن گله آماده بود. تنها راهی که میشد او را دور نگه داشت، حفظ ضربان قلب "فهد" و امکان اندازهگیری امواج مغز او برای طولانی ترین مدت ممکن بود.
عبدالله همواره شاهزادهای غیرطبیعی بود. مادر او از قبیله "شمر" رقیب همیشگی آل سعود بود. بن سعود برای تحکیم آتش بس با قبیله شمر، با آن زن ازواج کرد. با وجود آنکه قبیله شمر در عربستان سعودی نفوذ پیدا کرده است، عبدالله همچنان از نظر برادران فهد، فردی غیرقابل اعتماد بود.
از خاندان حاکم، فقط عبدالله بود که راه صحرا را در پیش گرفت و به تجملات در ریاض، جده و طائف پشت کرد و برای تعطیلات به اروپا نرفت. او گفت، ترجیح میدهد هنگامی که بتواند، وقت خود را در یکی از خیمهها سپری کند و شیر شتر بنوشد.
* شاهزادگان هروئین فروش !
آلسعود از این متنفر هستند که به آنان یاد آوری شود، اجدادشان "بدوی" بودند. آنان متنفر هستند که عبدالله از فساد و امتیازات خانوادگی بکاهد. هنگامیکه عبدالله پادشاه شود، سرقتها را محدود می کند. و کاملا از کنترل خارج میشود. شاهزادگان نسل سوم ماهانه ۱۹ هزار دلار دریافت میکردند که البته این بخشی از نیازهای آنان بود. زیرا آنان سالانه یک میلیون دلار آمریکا نیاز داشتند تا قایقهای تفریحی خود را در سواحل ریورای فرانسه روی آب نگه دارند. به همین دلیل، برای جبران هزینههایشان، پولها و ثروت کشور را سرقت میکردند و به فروش گذرنامه و هروئین میپرداختند.
پس از مدتی، عبدالله به بهترین فرصت برای رسیدن به پادشاهی دست یافت. در نیمههای سال ۱۹۹۰ عربستان سعودی با مشکلات مالی فاجعه آمیزی مواجه شد. ولیعهد پادشاه را قانع کرد که در آن زمان چند وزیر اصلاحگرا را منصوب کند.
در آن دوران شاهزادگان ارشد از پستهای دولتی خود برای دستیابی به درآمدهای هنگفت یا املاک وسیع استفاده میکردند؛ آنان بودجههایی هنگفت را برای خودشان تأمین میکردند. یکی از این شاهزادگان ارشد، در حال قلع و قمع کردن وزرای اصلاحگرای عبدالله بود.
نخستین کسی که از پست خود کنار گذاشته شد، "علی الشاعر" بود. او پس از تصدی پست وزارت تلاشها برای تغییر و اصلاح را جدی گرفت، و تلاش کرد مانع از تحقق قرارداد شاهزاده "طلال" شود. طلال قصد داشت اراضی ارزشمند یک تاجر بارز را تصرف کند. طلال به شدت اقدام الشاعر را محکوم کرد و فورا "سلمان" حاکم ریاض و "نایف" وزیر کشور را برای مقابله با فشارها تحریک کرد؛ که در نتیجه آن شاعر از کار برکنار شد.
در سال ۱۹۹۵ ماجرای مشابهی برای "محمد بن عبدالعزیز آل الشیخ" وزیر امور شهرها و روستاها روی داد. وی هم قصد داشت از تصرف مقداری اراضی توسط یکی از فرزندان سلطان جلوگیری کند.زمینخواری، بخش کوچکی از فساد در عربستان سعودی است. قراردادهای ملکی موجب ورشکستگی کشور میشد و شاهزاده "طلال" نسبت به دیگران بیشتر در این کار غرق شده بود.هزینههای خارج از بودجه و درآمدهای فروش نفت مستقیما به حسابهایی ویژه انتقال مییافت و از خزانه داری عربستان عبور میکرد. این پولها برای خریدهای تسلیحاتی و ساخت و سازها استفاده میشد. به دلیل نبود نظارت دولتی و یا هرگونه بازخواست، رشوه و فساد بسیار گسترده بود.
