راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
در روستاي ما، تمام خواهران و مادران ما چادر به سر مي كردند و يدالله به طور كلي خيلي روي بچه محل هايش تعصب داشت و اگر كسي مزاحم آنان مي شد، بشدت ناراحت مي شد. روزي، چند پسر غريبه به روستاي ما آمده بودند. موقع تعطيلي مدرسه ها بود و من و يدالله از كوچه رد مي شديم. داشتيم با هم حرف مي زديم كه ناگهان از دور متوجه شديم يكي از آن غريبه ها، مزاحم دختري است. يدالله طاقت نياورد و بسرعت به آن سمت رفت و من هم دنبال او. دوستان ما هم متوجه مسأله شدند و به آن جا آمدند. خلاصه، زد و خورد شديدي پيش آمد. زور و قدرت يدالله، به كمك تعصب او آمده بود و او به قدري آنان را كتك زد كه همه از ترس فرار كردند! چند نفر از بچه هاي ما هم زخمي شده بودند. كاري كه يدالله آن روز كرد، باعث شد كه پس از آن، كسي جرأت نكند مزاحم زن و دختري شود. نام يدالله و تعصب و غيرت او در مدرسه پيچيده بود. بعدها، وقتي به شهريار رفتيم، ديديم آن جا هم از جريان آن روز، حرف مي زنند و يدالله به خاطر آن دعوا، خيلي معروف شده بود؛ البته بيشتر به عنوان يك پهلوان با غيرت و شجاع.
(مرتضي دهقاني ، شهيد يد الله كلهر)