راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
در تهران و بيشتر شهرها و روستاهاي ايران، مردم تظاهرات مي كردند. در و ديوار تمام كوچه ها و خيابان ها پر از شعار بود. هر ديواري را كه نگاه مي كردي، روي آن «مرگ بر شاه» نوشته بودند. بيشتر ديوارهاي روستاي ما هم پر از شعارهاي انقلابي بود. اين شعارها را يدالله و ساير جوانان ده، روي ديوارها مي نوشتند. چند نفر از مردم محله، به كارهاي بچه هاي ما اعتراض كرده بودند؛ ولي يدالله ترس و اعتراض مردم، به حالش تأثير نداشت. از هيچ چيز نمي ترسيد و هيچ چيز مانعش نبود. هميشه مي گفت: «شاه بالاخره مي رود، حالا مي بينيد!» يك بار من در يكي از اين شعارنويسي هاي شبانه همراه او بودم. من و يدالله سطل رنگ و نردبان به دست، راه افتاديم تا او چند شعار روي ديوار بنويسد. از چند شب پيش، به خاطر همان اعتراض هايي كه گفتم، هر شب، چند مامور در كوچه ها و خيابان ها مي گشتند تا كساني را كه شعار مي دهند يا روي ديوارها مي نويسند، دستگير كنند. آن شب هم چند كوچه آن طرفتر، مأموران در حال قدم زدن و نگهباني بودند. اما مگر يدالله دست بردار بود! هر جا كه دستش مي رسيد، شعار مي نوشت. من كه مي ترسيدم او را بگيرند، گفتم: «يدالله! ول كن، بيا برويم، الان مأموران سر مي رسند!» اما او گوش نداد. از پله نردبان بالا رفت و مشغول نوشتن شد. مي گفت: «هر وقت ديدم آمدند، از آن طرف ديوار در مي روم.»
( حسين قضاون لو ، شهيد يد الله كلهر )