راوي :همرزم شهيد
آسمان صاف و آبي، با ورود هواپيماهاي عراقي تيره و تار شد. يكي، دو تا، سه تا… بيست و چهار فروند بمب افكن! اين همه هواپيما براي بمباران كردن پادگان ابوذر، در آسمان ظاهر شده بودند. روزي سه، چهار بار هواپيماها با آرايش جنگي مي آمدند بار نحس خود را خالي مي كردند . مي رفتند. رفته رفته پادگان خالي مي شد و ديگر كمتر كسي جرأت مي كرد در پادگان حاضر شود تا اين كه حاج يدالله كلهر وارد پادگان شد. سريع، اتاقي نظافت شد و سپس يك قطعه موكت، چند پتوي ساده و … آوردند. خلاصه در كوتاهترين زمان، اتاق آماده شد؛ آن هم براي ستاد عملياتي پادگان ابوذر! پادگان ابوذر دوباره جان تازه اي گرفت. چهار فرمانده شجاع-از جمله حاج يدالله كلهر- تنها افراد مستقر در پادگان بودند. هر شب، كورسوي چراغ نفتي از لابه لاي پتويي كه به عنوان پرده آويخته شده بود، حضور آنان را اعلام مي كرد. و چه كسي بود ببيند كه «ابوذر»ها در ميدان نشسته اند و خود كنار بماند!؟ كم كم همه آمدند: يك نفر، دو نفر، سه نفر، صد نفر و صدها نفر! و پادگان ابوذر، دوباره ستاد عملياتي شد. مركز حفظ و تعليم نيروها و طرح ريزي عمليات جنگي، و دشمن بيچاره، در حيرت و ترس از شجاعتهاي آنان. الله اكبر!
(جواد نصير ، شهيد يد الله كلهر )