عطر محبت
به سختی کمر راست کرد. دست های لرزانش را بر چین و چروک پیشانی اش کشید. برایش این همه تنهایی دشوار بود.
سرش را بالا گرفت. آهی کشید و دوباره قدم های لرزانش را ادامه داد. به یاد روزهایی افتاد که با شتاب و به سرعت از خانه دور می شد و پس از انجام کارها و با شادابی و انرژی خود را به خانه می رساند و غرق هیاهوی بچه ها می شد. خوشحال بود که کودکانش بزرگ می شوند و او دست های پرمحبتش را بر سر آنها می کشد. هزار تصویر از آینده در ذهنش می دوید، هزار آرزو در قلبش می رویید اما هیچگاه تصور تنهایی را مرور نکرده بود. پیرزن به سختی به خانه رسید، کلید را در قفل قدیمی چرخاند و پشت در حیاط روی پله ای جسم خسته اش را رها کرد. چند قطره اشک به سختی راه از میان خطوط چهره اش گشود. باورش نمی شد که تا این اندازه مورد کم مهری قرار گرفته باشد.
دستی به آرامی در حیاط را گشود. به عقب برگشت، دختری جوان از میان در حیاط دستش را داخل کرد و زنبیل اش را به درون حیاط گذاشت. زن با نگاهش بر دستان دختر جوان بوسه زد، عطر محبت در جانش پیچید.
دست هایت عطر محبت را در وجودم سرازیر می کند، وقتی که نوازشگر دلواپسی ها و دلتنگی هایم می شوند.
می دانم دست های تو تفاوت زیادی با دست های دیگران دارد، می دانم سر انگشتان تو فصل دیگری از عشق ورزی را به تصویر می کشد، می دانم گرمای دست های تو گرمایی را به من می بخشد که مثل و مانندی ندارد.اما نمی دانم چرا من با این همه گرما، لطف ، محبت، عشق و... که از دستان تو دیده ام، اکنون چنان از این سرچشمه غافل و جدا مانده ام که حتی برای لحظه ای دستان تو را در دست نمی گیرم و به مرور خاطرات و گذشته نمی پردازم.
اطمینان دارم که هنوز هم دست های تو برای من منبع نور و انرژی و نعمت است و می دانم در بودن با تو و در کنار تو باز هم سرشار خواهم شد.اکنون در اوج اندوه و دلتنگی بر دستان تو بوسه می زنم، می دانم شاهراه محبت از میان خطوط چروکیده تو به سوی آسمان راه پیدا خواهد کرد.