زندگی با قلب خویش یک احساس تازه است
حقیقت آن چیزی است که ما «انتخاب» میکنیم و با این انتخاب ِ جسورانه میتوانیم رها شویم و فراتر برویم...
همه چیز برخواسته از تعاملات ماست، همه چیز بازیهای زبانی است، هیچ چیز اصیلی وجود ندارد و همه چیز برساختهی رژیمهای حقیقت و ایدئولوژیهاست؛ ایدئولوژیهایی که تا عمق ناخودآگاه مان نیز فرو رفتهاند...
درست در همان لحظاتی که احساس میکنی همه چیز پایان یافته است، همان لحظاتی که به ناامیدی ِ مطلق میرسی و برای یک روز زنده ماندن به دنبال دلیل میگردی و درست در آن زمانی که احساس میکنی دیگر در زندگی هیچ چیزی وجود ندارد که بخواهی به خاطرش زنده بمانی و باشی... به ناگاه چیزی به وقوع میپیوندد و تو را به مرحله ی تازه ای از بودن و از زیستن پرتاب میکند...
«زندگی با قلب خویش» و « تجربه زندگی در فراسوی مرزهای زبانی»، این آن احساس تازه است ... احساس ِ بیواسطهی زندگی از طریق معرفتهای غیرزبانی همچون موسیقی، تجربه طبیعت و احساس ِ خوشایند بودن با یک انسان... نه اینکه دربارهاش فکر کنی، نه اینکه بخواهی اسیر واژهها شوی یا محصور واژههایش بکنی...
و نیز بودن ِ در طبیعت و تجربه حضوری از آن... آنگاه که در افق روبرویت میتوانی در لابلای درختها، در بین گیاهانی که دامنه کوه روبرو روئیدهاند، چیزهایی را ببینی که در « نگاه کردن از طریق واژهها » قابل دیدن نیست و در سکوت طبیعت بکر و دست نخورده ی کوهستان موسیقی طبیعت و آب را بشنوی و در میان آن صداها، چیزهایی را لمس و حس کنی که تا به حال قابل درک و حس نبوده و آن گاه میفهمیکه در گذر از پارادایمها و گفتمانها و بازیهای زبانی، لایههای دیگری از واقعیت به رویت گشوده شده است و تو به معرفتی غیرزبانی از واقعیت دست یافتهای و چه زیباست این معرفت غیرزبانی...