0

خواب دو شهید بزرگوار

 
khaliln
khaliln
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 1598
محل سکونت : آذربایجان شرقی

خواب دو شهید بزرگوار

 

رزمنده ایم ود م زغم جبهه ها زد یم                    مثل یاران حسین(ع) سربه نیزه ها زد یم

پندارما این نیست که شهدا رفته اند وما مانده ایم   حقیت آنست که شهدا مانده اند وزمانه ماراباخود برده است

7اسفند 1361ازاعزام نیروی تبریز عازم جبهه جنوب بود یم.مارا سوارقطار کردند. آنروز قطار

آنقدر سرد بود اکثربرادران بزرگوار نتوانستند بخوابند ولی چون شوق جبهه در سرهمه بچه ها

وجود داشت وهمه خوشحا ل بود ند به جبهه می روند هیچ کس به سرمای شد ید قطار اعتراض

نکرد.رسید یم تهران قطار را عوض کردند وبه یک قطار دیگری سوار شدیم.بعداز ساعتی که از

تهران به طرف جنوب میرفتیم .قطا ر تهران جنوب کهنه وفرسوده بود وسایل سرما یشی نداشت

 وهوا گرم بود وگرما مارااذیت میکرداکثربچه ها بیداربود ن وخاطره تعریف میکرد ند.پس ازچندی

قطار برای نما ز صبح نزدیکی های شهرستا ن ایذه درجنوب نگه داشت .بعدازنمازصبح سوارقطار

شدیم .برادران دریک کوپه جمع شد ند وبه شوق رسیدن شروع کردند به خاطره گفتن. برادران       شهیدان بسیجی حمیدی وپاسدار شاکری بعدازچندی گفتند که ما می خواهیم خواب امروز رابرای

شما بیان کنیم . اول برادر بسیجی 16ساله که برای اولین بار عازم جبهه بود وبه خداقسم که

منطقه را تا به حا ل ند یده بود شروع کرد به تعریف خواب .ایشان فرمودند که جنازه اینجا نب

درتپه ها می ماند و مفقود می شوم.بعدازشهید بسیجی برادر پاسدار شاکری شروع به تعریف خواب

خود میکند.ایشان اینگونه شروع می کندمن بزودی به برادر بزرگوار پاسدار شهید محمد بختیاری

می پیوندم ولی جنازه ام میماند وخیلی خوشحالم که به برادرانم می رسم ومفقود می شوم.

. 42 روزمانده به عملیا ت که هیچ کس هم نمی داند که عملیات جنوب خواهد بود یا غرب

برادران بزرگوارشهیدان خواب خود را اینگونه تعریف می کنند .به خداسوگند هرقدر گفتیم

معلوم نیست کجا خواهیم رفت. چه کسی خواهد ماند وچه کسی شهید خواهد شد این برادرران

بزرگوار تکرار کردند که مفقود خواهند شد .وقتی که به جنوب رسید یم مارابردند شهرستا ن

 

دزفول پا د گا ن امید یه وازآنجا به د شت عبا س.درد شت عبا س شب استراحت کردیم و فردا

مارا سازماندهی کردند. وشروع کردند به آموزش هرروز حدود6و7ساعت آموزش می د ید یم

یکروز گفتند که مثل اینکه بوی عملیا ت می آید .چون فردافرمانده محترم نیروی زمینی ارتش

سردارشهید صیا د شیرازی درد شت عبا س حضورمی یا بند. فردابعدازظهرایشا ن آمد ند و برای

ما سخرانی فرمودند ایشان در سخرانی فرمود ند که اینبا رسپاه وارتش مشترکآ عملیات را انجام

خواهند داد. بعداز چند روز از سخنرانی شهید بزرگوارشیرازی. ظهر روزبیستم فروردین 1362

همه راجمع کردند گفتن نهارمرغ است بخورید وآماده شوید میرویم عملیات برادران شروع کردند

خواندن نوحه ودعا وخداحافظی با روبوسی وحلالیت طلبید ن همه برادران به همدیگر میگفتن که

بسیار نورانی شده وشهید خواهید شد دراینجا باز هم این د و برادر بزرگ تکرار کردند که مفقود

خواهند شد . بعداز ظهر بعدازروبوسی وخدا حافظی عرفانی مارا سوار ماشینهای کمپرسی کرد ند

وبه طرف خط بردند ساعت 7نزدیک تپه های رملی پیاده شد یم وبه ستون دوازشما ل فکه به جلو

میرفتیم حدود ساعت 8 د رنزدیکی یکی از تپه ها. عراقی ها با خمپاره شروع کردند مارا زد ند

درخمپاره باران عراقی ها یک خمپاره به دسته د و گردان ما اصابت کرد که متسفانه چند نفر

ازبرادران زخمی وشهید شدند.ماشهدا وزخمی ها را درگوشه امنی ازتپه ها گذاشتیم ود ستور دادند

که حرکت کنید وبه منطقه عملیاتی زودتر برسید ساعت 9شب مادر نزدیکی تپه های عملیاتی مستقر

شد یم منطقه عملیاتی ما تپه های 145و156 درشرهانی بود ساعت 10/10شب بیستم فروردین 1362عملیا ت با فرمان برادر شهید بزرگوار شیرازی فرمانده قرارگاه بارمز یاالله یاالله یاالله شروع

شد.بعداز 6 ساعت ازعملیات ما به تپه ها رسید یم. تپه ها پر ازجنازه شهیدان بزرگوار ما وجنازه

عراقی هابود من وبرادرشهید بسیجی حمیدی با تعدادی ازبرادران رزمنده به تپه 156رفته بودیم

وبرادرشهید شاکری بابرادران دیگردرتپه 145 بودند. که بعدازساعتی خبر شهاد ت برادر بزرگوار

شاکری رابه ما دادند .این برادر بزرگوار که آرزویش پیوستن به شهیدان همرزم خود بود به

آرزویش رسید.با توجه به آتش بسیا ر زیا د دشمن نه نیروی کمکی میرسید نه متوانستیم شهیدان

ومجروهان را برداریم چون تپه ها در تیر رس عراقی هابود. بسیاری از برادران شهید ومجروح شده بودند. یک روز بعداز ظهر عراق تک زده بود وبا تمام قوا  تپه هارازیرآتش گرفته بود وازآسمان وزمین گلوله می بارید وبسیاری از برادران رزمنده واقعآ خسته شده بودند.در تپه 156

برادرپاسدارکه تقریبآ53ساله بود فریا د میزد برادران نگذارید تپه راعراقی ها تصرف کنند شهیدان

ومجروحا نما ن می ما نند.من وبرادران بزرگواردیگرتیراندازی میکرد یم تا اینکه اینجا نب از

ناحیه کتف چپ مجروح شد م چون از سه طرف عراقی هاما را میزدند ما به عراقی های روبرو تیراندازی می کردیم  که از طرف دیگر یک تیر به انگشت شصت دست چبم اصا بت کرد ورگ آن

پاره شد و به هیچ طریقی خونریزی بند نیامد. وقتی که برادر بزرگوارپاسدار مرا به این وضع

دید گفت سعی کن خود را برسانی به تپه پائینی .خود رابه شکل معجزه آسا که خداوند تعالی

نخواست که اینجانب در آن تپه پیش برادران بزرگوار شهدای گمنام بمانم خودرا به تپه145رساند م

فرمانده محترم ما پاسداربزرگوارشهیدعلی اکبر رهبری بود .مرا دیدازوضعیت تپه پرسید وبعد گفت

این نوار سفید رابگیرو برو عقب .درحا ل رفتن بود م که یکی ازبرادران بسیجی که ازناحیه پا

زخمی شده بود آمدوگفت تپه شما سکوت کرد وبچه ها همه ماند ند درتپه.این بود که برادران

بزرگواری که درخواب دیده بود ند که جنازه شان درتپه ها مفقود خواهد شد واقعاخوابشا ن د رست

بود .بعداز چندین سا ل تنها یک پلاک با چند تکه استخوان بسیار پاک ازبرادران شهید به وطن تحویل داده شد روحشان شاد راهشان پر رهرو. صلوات

سه شنبه 8 بهمن 1392  9:37 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
دسترسی سریع به انجمن ها