شوخیهای جالبی میکرد. اصلاً اهل شوخی نامناسب نبود. یکروز عدّهای از دوستان داخل چادر نشسته بودند، یکی از آنها که هنوز با خلق و خوی او آشنایی نداشت، تقاضای آب کرد. حسین با گشادهرویی گفت: «اجازه بدید، الآن شربت مییارم.» مقداری شکر داخل ظرف ریخت. آبلیمو را به آن اضافه کرد و از اتاق بیرون […]
شوخیهای جالبی میکرد. اصلاً اهل شوخی نامناسب نبود.
یکروز عدّهای از دوستان داخل چادر نشسته بودند، یکی از آنها که هنوز با خلق و خوی او آشنایی نداشت، تقاضای آب کرد. حسین با گشادهرویی گفت: «اجازه بدید، الآن شربت مییارم.»
مقداری شکر داخل ظرف ریخت. آبلیمو را به آن اضافه کرد و از اتاق بیرون رفت. کمی بعد، درحالیکه آفتابه در دستش بود، وارد شد. مقداری از آب آفتابه را روی شکر و آبلیمو ریخت.
آن شخص با تعجّب حسین را نگاه میکرد. شربت که آماده شد، لیوان را پر کرد و مقابل وی گرفت.
دوستمان با تردید به لیوان نگاه کرد. حسین لیوان را به دهان برد. شربت را خورد و گفت:«به… به… چهقدر مزّه داد!»
یکبار دیگر لیوان را پُر کرد و بهطرف او گرفت.
دوست جدیدمان نمیدانست حسین برای شربت درست کردن آفتابهی جداگانهای دارد!
مشخصات شهید