0

داستانهای من و بابام قسمت پنجاه و سوم(کمک بدون فکر)

 
mehrgan59
mehrgan59
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : شهریور 1392 
تعداد پست ها : 1893

داستانهای من و بابام قسمت پنجاه و سوم(کمک بدون فکر)

 

من و بابام توي حياط خانه مان بوديم. بابام داشت با شن كش زمين را هموار مي كرد. من هم طنابي را كه از پنجره اتاقمان آويزان بود گرفته بود. داشتم به زحمت آن را    مي كشيدم. هر چه زور مي زدم، طناب كشيده نمي شد.

بابام داشت زيرچشمي نگاهم مي كرد. چون ديد كاري از پيش نمي برم، آمد و گفت: تو زورت نمي رسد. بگذار كمك كنم! من را برايت مي كشم.

بابام به زحمت طناب را كشيد و كشيد. آن قدر كشيد تا عاقبت پيانوي قشنگ ما از پنجره بيرون آمد و افتاد توي حياط.

تا چشمم به پيانو افتاد، پا گذاشتم به فرار. تازه يادم آمده بود كه اين طناب را چند روز پيش خودم به پايه پيانو بسته بودم.

راستش را بخواهيد، بابام بايد فرار مي كرد. خودش بارها گفته بود: وقتي كه مي خواهيم به كسي كمك بكنيم، بايد اول خوب فكر كنيم كه كمك ما براي چيست و چه فايده و يا ضرري دارد.

 

 

دوشنبه 30 دی 1392  4:40 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها